امروز دوشنبه 04 بهمن 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

مفهوم دین مدنی

شواهد بسیاری وجود دارد که در جوامع سنتی نقش دین بعنوان ضامن اجرای قوانین مدنی بسیار برجسته بوده است. اما به دنبال تحولات فکری و صنعتی غرب در چند قرن اخیر و رواج فوق العاده عقل گرایی درآن دیار، قوانین مدنی ازحمایت دین بی بهره ماندند. جایگزین های دیگر ازجمله توجیهات عقلی دربیان فواید اجرای قانون نتوانست این خلاء را ترمیم نماید.

جامعه شناسان دین و فیلسوفان سیاسی متوجه گردیدند درجوامع متمدن و پیچیده امروزی- که به دلایلی بازگشت به دین سنتی ممکن نیست- قانون در صورتی به شکل مطلوب اجرایی می شود که به صورت باور و ایمان قلبی مردم درآمده باشد. طرح دین مدنی یکی ازشیوه های نزدیک شدن به این مطلوب است.

فصل آخر بخش چهارم قرارداد اجتماعى، به بحث جایگاه مذهب و دین مدنى اختصاص یافته است. شاید بتوان جمله کلیدى این بخش را این عبارت روسو دانست که مى‏گوید: «هیچ جامعه‏اى که مذهب، اساس آن نباشد، تاکنون ایجاد نشده یا پابرجا نمانده است.»

از این رو روسو با پیش‏فرض گرفتن ضرورت مبنایى دین براى جامعه در صدد است تا دین مطلوب را شناسایى نماید. روسو خاطرنشان مى‏ سازد که در ابتدا حاکمان، همان خدایان بودند و تأثیر مستقیم این امر، عدم وجود هیچ گونه جنگ مذهبى در این جوامع بود. این امر بدان دلیل بود که به تعداد جوامع مختلف، خدایان مختلفى وجود داشت و در نتیجه «هر ملتى با داشتن دین و حکومت خود تفاوتى میان خدایان و قوانین خود قائل نمى‏شد. جنگ سیاسى جنگ مذهبى هم بود؛ قلمرو خدایان به قلمرو ملتها محدود مى‏ شد.»

این امر نیز خود باعث مى‏شد که مغلوب شدن یک جامعه به معناى مغلوب شدن و در نتیجه حذف دین آن جامعه بود. بدین جهت در یک جامعه هرگز دو دین وجود نداشت و در نتیجه هیچ اختلاف و جنگ مذهبى نیز متصور نبود. آنجا نظام سیاسى با تشکیلات مذهبى کاملاً وحدت پیدا کرده بود. «خدایان مشرکان حسود نبودند و امپراطورى جهان را میان خود قسمت کرده بودند.» حتى در مذهب یهود و بنى اسرائیل هم وضعیت چنین بود. اما اتفاقى که با ظهور حضرت مسیح افتاد جدایى نظام مذهبى از نظام سیاسى بود.

«در این اوضاع و احوال بود که حضرت مسیح براى استقرار حکومت معنوى و روحانى بر روى زمین ظاهر شد. با ظهور مسیحیت، نظام مذهبى از نظام سیاسى جدا شد و دولت، یکپارچگى خود را از دست داد و موجب شد اختلافاتى به وجود آید که از آن تاریخ به بعد ملتهاى مسیحى هرگز از آن رهایى نیافتند.»

چنین جدایى براى جهان آن روز کاملاً ناآشنا و غیر منتظره بود. از این رو مشرکان و بت پرستان آن روزگار نیز که با مسیحیان مواجه مى‏شدند قادر به درک آنان نبودند و لذا به رغم اطاعت صورى مسیحیان، آنها را متمردان واقعى محسوب مى‏کردند، کسانى که در صدد یافتن فرصتى براى احیاى قدرت و حکومت خود بودند.

تعابیر روسو نشان مى‏دهد که از نظر وى مسیحیت، انجیل و آنچه عیسى علیه‏السلام آموخته است، صرفا تعالیمى معنوى بودند و درصدد ارائه برنامه حکومت این جهانى نبودند. او به چنین تغییرى در نگرش مسیحیان بعدى اشاره مى‏کند. هر چند در مسیحیت نخستین سخنى از حکومت این جهانى نبود و حکومت صرفا براى جهانى دیگر واگذار شده بود، اما به تعبیر روسو «دیرى نگذشت که پادشاهى در جهانى دیگر بدل به پادشاهى در این جهان گردید.»

از این رو تعبیر روسو در مورد مأموریت حضرت مسیح علیه‏السلام براى این جهان، به جهاتى با دیدگاه مسیحیت و همچنین تفسیر هابز کاملاً متفاوت است. طبق آیات کتاب مقدس، عهد عتیق و عهد جدید، حاکمیت الهى به معناى برقرارى حکومت پیامبران بوده است. مهمترین آیات عهد عتیق در این باب، آیات مربوط به تقاضاى بنى اسرائیل از شموئیل در مورد نصب ملک مى‏باشد. پاسخى که از جانب خداوند به این درخواست داده شده است، ضمن پذیرش، حاکى از نارضایتى از چنین درخواستى و خروج از حکومت خداوند مى‏باشد. «آواز قوم را هر چه که به تو گفتند استماع نما؛ زیرا که تو را تحقیر ننموده بلکه مرا تحقیر نمودند تا بر ایشان سلطنت ننمایم.»(کتاب اول شموئیل: 7/8) این معنا در آیه دیگر به صورت شفاف‏ترى بیان شده است: «و هنگامى که ناحاش ملک بنى عمون را دیدید که بر شما مى‏آید، به من گفتید که نى بلکه ملکى بر ما سلطنت نماید در حالتى که خداى شما ملک شما بود.»(همان: 12/12)

در عهد جدید نیز بر این معنا تصریح شده است، در عهد جدید جبرئیل ملک درباره عیسى مسیح این گونه پیش بینى مى‏کند که: «او شخص بزرگى خواهد بود و فرزند خداى تعالى خوانده خواهد شد و خداوند خدا تخت پدرش داود را به وى خواهد داد و بر دودمان یعقوب تا ابد سلطنت رانده، سلطنتش را نهایت نخواهد بود.»(لوقا: 1/3-32)

تفسیر هابز نیز حاکى از آن است که حکومت در انبیاء پیشین و نیز موسى علیه‏السلام و عیسى مسیح علیه‏السلام کاملاً ابلاغ شده است. او نخستین حاکم را حضرت ابراهیم علیه‏السلام مى‏داند که حاکم الهى بر روى زمین بود. پس از وى عهد الهى به موسى و سپس به کاهن منتقل شد تا هنگامى که با نصب ملک، حوزه سیاست و مذهب جدا مى‏گردد. اما هابز متذکر مى‏شود که یکى از سه مذهب اصلى حضرت مسیح «پادشاه یا سلطان ابدى» است. (هابز: 45-400) بدین ترتیب ظاهر عبارت روسو چنین است که مأموریت مسیح صرفا مأموریت مذهبى معنوى است. در حالى که عبارت کتاب مقدس یهودى مسیحى و نیز تفسیر هابز برخلاف آن است. از این رو حتى روسو هیچ بحثى را درباره غایت تاریخ و بازگشت مسیح براى تشکیل حکومت مطرح نمى‏کند.

اما اتفاقى که در عصر مسیحیت و پس از مسیح افتاد آن بود که «پادشاهى در جهانى دیگر تبدیل به پادشاهى در این جهان گردید و حکومتى مذهبى بر پایه شدیدترین خودکامگى‏ها و ستمگریها بر پا شد.»(روسو: 491) نتیجه این امر آن شد که «دوگانى قدرت و تعارض دائمى صلاحیت میان دو شیوه کشوردارى ایجاد شود و اتخاذ یک سیاست معقول براى انتظام امور در تمام کشورهاى مسیحى غیرممکن گردد و هرگز این مشکل حل نشود که ملت، ناگزیر از اطاعت از چه مرجعى است: شاه یا کشیش.»(همان)

مؤید دیگر براى تلقى کاملاً غیر سیاسى روسو از مسیحیت، مقایسه‏اى است که او بین اسلام و مسیحیت یا حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و حضرت مسیح علیه‏السلام انجام مى‏دهد. از نظر روسو در آیین مقدس، یعنى مذهب مسیحیت، بى‏ارتباط الزامى با دولت، از هیأت حاکمه جدا ماند یا جدا شد. حضرت محمد از حکومت برداشت بسیار درستى داشت و نظام سیاسى خود را کاملاً با نظام مذهبى یکى کرد؛ و تا زمانى که ساختار حکومت او در دوران فرمانروایى خلیفه‏ها و جانشینان آنها برقرار بود، حکومت منسجم بود و خوب اداره مى‏شد.» (همان: 492)

چنانکه گذشت از نظر روسو تنها هابز چنین معضلى را که در درون و ذات مسیحیت نهفته است، دریافته بود و درصدد ارائه راه حل بود. هر چند روسو راه حل پیشنهادى هابز را نمى‏پذیرد، اما او را به دلیل تفطن به این معضل مى‏ستاید و به گروهى که به نقد هابز پرداخته‏اند مى‏تازد که این جهت حسن را مد نظر قرار نداده ‏اند.

این دو عقیده متقابل که روسو آنها را مطرح کرده است عقاید بل (P. Bayle) و واربرتن (warbarton) مى‏باشند. بل از این موضع دفاع مى‏کند که هیچ مذهبى به درد هیأت سیاسى جامعه نمى‏خورد. در مقابل واربرتن به صلاحیت و مزایاى مسیحیت در این مورد اعتقاد دارد. (همان) در پاسخ دو جانبه به دو موضع مذکور است که روسو به تقسیم بندى صلاحیت ادیان مختلف براى زندگى سیاسى مى‏پردازد.

تقسیم بندى ادیان از دیدگاه روسو

روسو با اذعان به ارتباط و نسبت وثیق بین مذهب و جامعه سیاسى، ابتدا سه نوع مذهب را در «قرارداد اجتماعى» بررسى کرده و هر سه را براى زندگى سیاسى، ناکارا دانسته است؛ بدین لحاظ او احتمال گزینه مذهب بدون سیاست را پیشاپیش رد کرده است و این خود پاسخ مى ‏باشد.

1- مذهب عمومى یا مذهب انسان

این مذهب «بى عبادتگاه، بى محراب، بى آیین و تشریفات و محدود به پرستش صرفا قلبى و درونى پروردگار توانا و اجراى وظایف ابدى اخلاقى است که مى‏توان آن را حقوق الهى طبیعى نامید.» (همان: 496)

او مذهب مسیحیت انجیل، و نه مسیحیت امروزین را مصداق این نوع مذهب دانسته است. «در چنین مذهب مقدس، متعالى واقعى، انسانها فرزندان خداوندى واحدند، همه یکدیگر را برادر مى‏دانند و اجتماع واحدى را که به وجود مى‏آورند، حتى با مرگ هم از بین نمى‏رود.»

عیب این مذهب آن است که «هیچ گونه رابطه ویژه با هیأت سیاسى» نداشته، در نتیجه «هیچ امتدادى به قوانین افزون بر آنچه خود قوانین دارند، نمى‏بخشد؛ در نتیجه یکى از راههاى بزرگ ارتباطى جامعه مسدود است.»(همان: 501) لذا عمده‏ترین عیب این نوع مذهب، بریده شدن شهروند از زندگى سیاسى و دولت مى‏باشد.

این چنین مذهبى از نظر روسو شدیدا «خلاف روحیه اجتماعى» است که نمونه دیگرى براى آن نیست.

2- دین خصوصى یا دین شهروند

چنین دینى فقط در کشورى خاص رایج بوده و خدایان و رهبران و قیم‏هاى خاص خود و آیینها و مراسم عبادى ویژه‏اى دارد. از نظر این مذهب، ملل دیگر بى دین، وحشى و بیگانه‏اند. «تمام مذاهب ملتهاى اولیه روى زمین از این دسته بوده‏اند و مى‏توان آن را حقوق الهى مدنى یا موضوعه نامید.» (همان: 497)

چنین حکومتى از نظر روسو «نوعى حکومت روحانیون است که در آن پیشوایى جز حکومت و رهبرانى جز روحانیون مورد قبول نیستند. کشته شدن در راه میهن به معناى شهید شدن و زیر پا گذاشتن قانون به معناى ارتکاب گناه است.» اما این نوع مذهب هم مورد قبول روسو نیست؛ زیرا اولاً «بر پایه دروغ و فریب بنا شده... و پرستش واقعى خداوند را با تشریفات ظاهرى و بیهوده نابود مى‏کند.»، ثانیا «به علت خودمحور و خود کامه بودن، ملت را بى گذشت و خون آشام بار مى‏آورد، به نحوى که همیشه در فکر قتل و کشتار ملتهاى دیگر است.»؛ ثالثا «ملت خود را همیشه در حال جنگ با ملتهاى دیگر قرار مى‏دهد و این براى امنیت خود این ملت نیز زیان‏رسان است.» (همان: 500)

آنچه هابز نیز در لوتیان از آن دفاع کرده است، هر چند تحت حکومت الهى جهانى موعود مسیح علیه‏السلام مى‏باشد، اما در عمل به دلیل استقلال عملى هر حاکم مدنى از حاکمان دیگر و نیز حاکم بودن او بر جامعه سیاسى و نیز کلیسا به صورت توأمان، تحت مذهب نوع دوم روسو قرار مى‏گیرد. (هابز: 447)

3- مذهب روحانیون

از نظر روسو این نوع، مذهبى عجیب و از لحاظ ویژگیهاى ذاتى متناقض است. «این مذهب اخیر براى انسانها دو قانون، دو رهبر و دو میهن تعیین کرده و آنها را تحت حاکمیت تکالیف متضادى قرار داده است و مانع مى‏شود که آنها در عین حال هم شهروند و هم متدین باشند. مثل مذهب لاماها، مذهب ژاپنى‏ها و مذهب مسیحى رومى‏ها. مى‏توان این مذهب را مذهب روحانیون نامید.»(روسو: 497)

روسو این نوع دین را که مبتنى بر حاکمیت دو گانه حاکم مدنى و روحانیون است آن‏چنان غیر قابل قبول مى‏داند که از نظر او «نیازى نیست انسان زحمت اثبات [عیوب[ آنها را به خود بدهد. هر چیزى که وحدت اجتماعى را از بین ببرد به پشیزى نمى‏ارزد. هر نهادى که انسان را در تضاد با خویش قرار دهد، بى ارزش است.»(همان) بدین سان آیین دو شمشیر که روزگارى نظریه غالب در جهان مسیحیت تلقى مى‏شد از نظر روسو کاملاً باطل و غیر قابل قبول مى ‏نماید.

هابز نیز پیشتر در باب مملکت ظلمت لویاتان، یکى از سوء تعبیرهاى مطرح در جهان مسیحیت را که موجب سوء استفاده پاپان قرار مى‏گرفت، همین امر مى‏دانست. از نظر هابز «این مطلب استدلالى بر اساس کتاب مقدسى نیست؛ بلکه ناسزا گویى بى شرمانه‏اى نسبت به شهریاران است و زمانى رواج یافت که پاپها در جایگاه قدرت و عظمت خود، امنیت و مصونیت کامل یافته بودند، تا بدان حد که همه پادشاهان مسیحى را خوار مى‏داشتند و امپراتوران را زیر پا مى‏گذاشتند.» (هابز: 507)

بدین جهت روسو تمامى مباحث خود را در باب دین مسیحى نه بر دیدگاههاى متأخر مسیحى که آیین دو شمشیر را تعلیم مى‏دادند، بلکه بر خود مسیحیت انجیل متمرکز مى‏سازد. از نظر او «مسیحیت حاکم امروزى... با مسیحیت انجیل، زمین تا آسمان تفاوت دارد.» (روسو: 500)

4- دین مدنى پروتستان

روسو در «دست‏نوشته جنوا» که نسخه پیشین و اولیه «قرارداد اجتماعى» مى‏باشد، گزینه‏اى را به نحو نسبتا مثبت‏ترى مطرح مى‏سازد. او «دین مدنى پروتستانى» را معقول‏ترین و عالى‏ترین دین مى‏داند. «این تنها دینى است که قوانین مى‏توانند قلمرو خود را و رهبران، اقتدار خویش را حفظ کنند.»(R.Biner: 632) هر چند او در قرارداد اجتماعى، مسیحیت را ذاتا دینى مخالف روح اجتماعى معرفى کرده بود، اما در اینجا از پروتستانیستم به عنوان شاخه‏اى از مسیحیت، با دید نسبتا مثبت‏ترى سخن گفته است.

علت حذف گزینه مذهب پروتستانى در قرارداد اجتماعى چیست؟ شاید این امر بدان دلیل باشد که روسو به عنوان یک پروتستان سویسى (و بنا به دلیل مناسبى) عمیقا از کاتولیسم فرانسوى بیمناک بود و شاید بدان دلیل که «یک آیین اعتقادى محفل مدنى»، یا دین بى نام (و نسبتا بى رنگ) که در پایان قرارداد اجتماعى ذکر شده است، تنها دین مملکتى بود که روسو مى‏توانست در کانون جهان کاتولیک غیر متساهل فرانسه، بدون ذکر نام پروتستانیسم، ولى در واقع براى آن، مطرح کند. اما هر چند چنین احتمالى وجود دارد، اما عبارات محکم قرارداد اجتماعى، اصل مسیحیت انجیل را اعم از فرقه‏هاى مختلف آن، نامناسب دانسته است. مضافا این که ما در خود قرارداد اجتماعى عبارات صریحى را مى‏یابیم که روسو به نقد مذهب کاتولیک پرداخته است و لذا احتیاط در این مورد خاص، توجیه ندارد.

5- دین مدنى روسو

روسو در آخرین عبارات قرارداد اجتماعى پس از بیان نا کارآمدیهاى گزینه‏هاى پیشین (بدون ذکر گزینه دین مدنى پروتستان) در صدد ارائه اصول دین مدنى مطلوب خود بر مى‏آید:

«بنابراین نوعى دین صرفا رسمى وجود دارد که هیأت حاکمه باید اصول و حدود آن را نه به عنوان احکام دینى، بلکه به عنوان مقررات قابل تطبیق با شرایط اجتماعى مشخص کند که بى وجود آن غیر ممکن است کسى بتواند شهروند یا تبعه خوبى باشد.»(513)

هیأت حاکمه، نمى‏تواند کسى را به قبول احکام این دین مدنى ناگزیر سازد، اما «مى‏تواند کسى را که به آن اعتقاد ندارد از کشور تبعید کند.» دلیل تبعید وى نه به دلایل دینى، بلکه به علت عدم قابلیت تطبیق او با شرایط اجتماعى و عدم توانایى او در علاقه‏مندى به قوانین و عدالت به نحو صمیمانه است و این امر که او حاضر نیست زندگى خود را فداى وظیفه‏اش کند. بى اعتنایى به قوانین دین مدنى پس از پذیرش آن جرمى سنگین است و «باید به مرگ محکوم شود، زیرا بزرگترین جنایت را که سرپیچى از فرمان قوانین باشد مرتکب شده است.»(همان) در نهایت روسو به تبیین اصول و ویژگیهاى دین مدنى خود مى‏پردازد.

هر چند بحث روسو نسبت به ادیان نامناسب، تا حدودى مفصل‏تر بود، اما در باب اصول دین مدنى مطلوب خود بیش از دو پاراگراف سخن نگفته است. او نخست به بیان اصول مثبت و ایجابى و سپس به تنها اصل سلبى دین مدنى مطلوب خود مى‏پردازد. اصول ایجابى مذهب مدنى مطلوب، چنین بیان مى‏شوند و «باید ساده، محدود و مشخص و به نحوى صریح بیان شده و بى نیاز از تعبیر و تفسیر باشند. این اصول عبارتند از: وجود پروردگار توانا، دانا، بخشنده و مهربان، ایمان به زندگى آن جهانى، اعتقاد به رستگارى نیکوکاران و به کیفر رسیدن بدکاران، اعتقاد به تقدس قرارداد اجتماعى و قوانین. من به اینها اصول مثبت مى‏گویم.»(همان)

در مورد اصول منفى نیز او تنها یک اصل را مطرح مى‏سازد.

... و آن تعصب است: نابردبارى نسبت به عقاید دیگران؛ این صفت، مختص کشیش دین است که ما آنها را مردود اعلام کرده‏ایم.

روسو تعصب مذهبى را جداى از تعصب اجتماعى نمى‏داند و آنها را از هم جدایى ناپذیر مى‏داند. «هر جا تعصب مذهبى حاکم باشد، غیر ممکن است که آثار مدنى اجتماعى همراه آن نباشد.» از این رو روسو آن تعصب مذهبى را که ناقض شهروندى است نفى مى‏ کند. از نظر وى:

باید در تمام مذهبهایى که نسبت به یکدیگر تعصب ندارند، این اصل را مورد توجه قرار دهیم: تا آنجایى که احکام آنها مخالف وظایف شهروندى نباشد، تعصب نداشته باشیم و سختگیرى به خرج ندهیم. به همین جهت آن کسى که جرئت کند بگوید غیر از مذهب من هیچ مذهبى نمى‏تواند راه رستگارى را نشان دهد، باید از کشور رانده شود، مگر آنکه دولت و مذهب یکى شده، رهبرى سیاسى و پیشوایى مذهبى را شخص واحدى به دست گرفته باشد.

تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه