امروز دوشنبه 04 بهمن 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

آبراهام مزلو (1970- 1908م) را مبدع و رهبر معنوی مکتب روان شناسی انسان گرایانه به شمار آورده اند. در نگاه مزلو معنویت همانند دیگر نیازهای طبیعی انسان (مانند نور خورشید، کلسیم و محبت) است که عدم ارضای آن به روان پریشی ها، افسردگی ها و بحران روانی می انجامد. براساس این نیاز، دین به معنای عام (معنویت گرایی) در طول تاریخ همواره محور اصلی فرهنگ های بشری بوده است. افزون بر آن، مزلو معتقد است در همه انسان ها استعداد رسیدن به تجارب اوج وجود دارد و بنیان گذاران ادیان در مرتبه والایی از این تجربه بهره مند بوده و آن را شکوفا کرده اند. ریشه و کارکرد اولیه ادیان نهادینه، انتقال احوال عرفانی این بزرگان به دیگران است.

معنویت از منظر مازلو

جنبش انسان گرا، به ویژه نظرات مزلو، با دیدگاه‌های پذیرفته شده رایج در ماهیت روان شناختی انسان مقابله کرده و تعریفی ارائه داده است که بتواند بسیاری از ویژگی‌های تجربه معنوی یا دینی را در خود جای دهد (ویلیامز، 1382، ص62).

به طورکلی افرادی که از دیدگاه انسان گرایانه درباره معنویت اظهارنظر کرده‌اند، معمولاً موضعی مثبت یا حداقل خنثی اتخاذ نموده‌اند (وست، 1383، ص55). در روان شناسى انسان گرا معنویت همواره موضوع مهمى به شمار می رفته است.

آبراهام مزلو، معنویت را از مهم‌ترین عناصر نگرش انسان‌گرایی می‌دانست. به باور وی، آدمی به چارچوب یا حیطه‌ای از ارزش‌ها، فلسفه‌ای ناظر به زندگی، دین یا بدیل آن حاجت دارد تا بدان معتقد شود و پیشه‌اش کند، تقریبا به همان معنایی که به نور خورشید، کلسیم یا صحبت نیازمند است.

او که معنویت را پدیده‌ای انسانی و جهان شمول می دانست، در کتاب “ادیان، ارزش‌ها و تجارب اوج” می‌افزاید: «روان‌شناسان انسان‌گرا احتمالاً کسی را که به این مسائل دینی اهمیت نمی‌دهند باید بیمار یا به لحاظ وجودی ناهنجار تلقی کنند.»

نزد وی، معنویت با تجارب اوج یا مواجهات عرفانی که احساس خشیت، حرمت، ابتهاج و وجد و جذبه عمیق خصلت بارزشان است، پیوندی عمیق داشت: «هسته ذاتی و جوهره جهان‌شمول ادیان برجسته و شناخته شده، همان جذبه، مکاشفه یا اشراق شخصی، خصوصی و منحصر به فرد پیامبر یا هر صاحب بصیرتی است که طبعی بسیار حساس دارد.»
مزلو تجارب اوج را رکن مهمی از سلامت روان قلمداد می‌کرد. درواقع، وی یکی از مهمترین ویژگی‌های خواستاران تحقق خود یا خودشکوفاگران را داشتن تجارب اوج می‌دانست. خواستاران تحقق خود گاه وجد و سرور و حیرتی عمیق و چیره‌گر نظیر تجربه‌های ژرف دینی را تجربه می‌کنند. خود (Self) از این تجارب اوج استعلا می‌یابد و آدمی احساس قدرت و اعتماد به نفس و قاطعیتی می‌کند که گویی چیزی نیست که نتواند انجام دهد. افزوده بر این، ابعاد شور و هیجان هر فعالیتی به اوج عظمت خود می‌رسد.
درواقع، به عقیده مزلو، اوج خودشکوفایی، تجربه اوج است. تجربه اوج، تجربه‌ای است که وقتی انسان در مقام یک انسان به تعالی ناب می‌رسد، آن را احساس می‌کند و شاید بدان معرفت می‌یابد.

مزلو متذکر می‌شود که ما آگاهی و معرفتی به چگونگی دست یافتن به تجربه اوج نداریم. این تجربه به دنبال رابطه ساده فرد با فرد یا روش ویژه‌ای پدید نمی‌آید، تنها چیزی که می‌دانیم این است که این تجربه به نحوی به دست می‌آید؛ درست مثل رنگین کمانی که لحظه‌ای پدیدار می‌شود و لحظه‌ای دیگر ناپدید می‌شود،‌ بدون آنکه فراموش گردد. انسان به نوعی بیشتر از آنکه تلاش کند، می‌کوشد وضعیت یا حالتی از آگاهی را حفظ کند که دوامی نمی‌تواند داشت مگر اینکه به یاد داشته باشد که این آگاهی پذیرش کامل این وضع و حال را به همراه دارد.

به اعتقاد مزلو، بیشتر آدمیان از تجربه اوج بهره دارند؛ اما برخی از آنها تجاربی از این دست را در درون خود سرکوب یا نفی و انکار می‌کنند. در واقع، «هر شخصی که ساختار شخصیتش او را وا می‌دارد که شدیدا یا کاملا عقل‌گرا یا ماده‌گرا باشد، تجارب اوج را در درون خود نخواهد یافت. چنین فردی تجارب اوج خود را به عنوان نوعی دیوانگی، عدم ضبط و مهار کامل و حسی از مستغرق گشتن در احساساتی غیرعقلانی می داند. شخصی که از دیوانه شدن می‌ترسد و از این رو، ناامیدانه به ثبات و واقعیت درمی‌آویزد، ظاهراً از تجارب اوج هراس دارد و آن‌ها را سرکوب می‌کند. برای شخص وسواسی نیز که زندگی خود را بر انکار و ضبط و مهار احساسات بنا نهاده است، ترس از غرقه شدن در احساسی که به از بین رفتن کنترل تفسیر می‌شود کافی است تا همه‌گونه سرکوب و فعالیت‌ دفع‌کننده را برابر تجارب اوج برانگیزد».

مزلو معنویت را از مهم‌ترین عناصر نگرش انسان گرایانه می دانست. وی به جای اینکه به آسیب شناسی نیازهای دینی بپردازد، بر این باور بود که «انسان به چارچوبی از ارزش‌ها، فلسفه ای برای زندگی، مذهب یا جایگزین مذهب نیاز دارد که با آن زندگی کند و با آن درک کند؛ تقریباً به همان مفهوم که به نور خورشید، کلسیم یا محبت نیاز دارد. این را می‌توان "نیاز شناختی به درک" نامید» (مزلو، 1371، ص226).

او معنویت را پدیده ای انسانی و جهان شمول می‌دانست که در انحصار هیچ دین یا گروه دینی ای نیست. وی با تأکید بر خصیصه انسانی معنویت، آن را در قلمرو علوم انسانی قرار داد تا بتوان با روش طبیعی درباره آن تحقیق کرد (Fuller, 1994, p.174).

دین از منظر مازلو

مزلو معتقد است ادیان یکی از عاملان فراآسیب هستند.

اول بخاطر تصور بدبینانه ای که از سرشت انسان دارند و ازین رو با ارضای نیازها مخالفت می ورزند. (مزلو در مورد اخلاق نیز چنین نظری دارد. او معتقد است میزان خوب و بد بودن باید بر اساس نیازهای سرشتی باشد.)

دوم بخاطر سازمانی کردن تجربه های اوج نبی توسط اوج گریزها و ممانعت از تجربه های اوج شخصی و در نتیجه شخصی بودن دین و باطنی بودن دین که منجر به ظهور تعبد و تقلید و ظاهر گرایی می شود.

سوم بخاطر غیرعقلانی بودن باورها و فرامین شان.

مزلو معتقد است دینداری حقیقی آنست که فرد به شخصی تجربه های اوج عمیق تر و شدیدتر داشته باشد و بر اثر این تجارب ارزش هایی مثل راستی، دانایی، زیبایی، عدالت و... برای او درونی شده باشند و مسیر زندگی اش در جهت تحقق این ارزش ها باشد.

در نظرگاه آبراهام مزلو، معنویت ودین - البته با قرائتی خاص - رابطه بسیار نزدیکی با نیازهای درونی انسان دارد و ذاتی بشر است و زندگی معنوی و دینی، جنبه ای از زیست انسانی است.

در دوران جدید که آبراهام مزلو آن را دوران خلأ ارزشی می‌نامد (مزلو، 1371، ص225)، هنوز دین که حامل معنویت است، می‌تواند معنابخش زندگى باشد (الکینس، 1385، ص87).

مزلو مدعی است تجربه اعلا و ارزش‌های والای مربوط به آن که به واسطه روان شناسی انسان گرایانه جدید از این سرنوشت مکرر رهایی یافته‌اند، اهداف نهایی همه نظام‌های آموزش و پرورش هستند. پاسخ به پرسش‌های کهن هرچه بیشتر بر «عوامل طبیعی و تجربی و کمتر بر آداب دینی و متون مقدس» متکی خواهد بود. در عصری که به زوال ارزش‌های سنتی دچار گشته است، روان شناسی انسان گرایانه امکان ایمانی مثبت و طبیعت‌گرایانه را فراهم می‌آورد که احتمالاً به شکل سنتی بیان می‌شود (همان).

هر جنبه و جزء کوچکی از تجربه امر قدسی ممکن است از جانب خداشناس و ملحد به یکسان امری واقعی تلقی گردد. همچنین است روحیه تجربی و تصدیق این نکته که دانش ما «باز هم می تواند به "حقیقتی" که به انسان وابسته نیست، نزدیک تر و نزدیک تر شود» (Maslow, 1970a, p.55).

او همچنین بر آن است که «روان شناسان انسان گرا احتمالاً کسی را که به این مسائل دینی اهمیت نمی دهد، باید بیمار یا نابهنجار وجودی تلقی کنند» (Maslow, 1970a, p.18).

تمایز دین و معنویت از منظر مازلو

مسئله که غالباً درباره معنویت مطرح می‌شود این است که معنویت با مذهب هم معنا نیست (وست، 1383، ص25-24). این جدایی معنویت از سنت دینی، تحول نوینی به شمار می رود (وولف، 1386، ص38).

آنچه در جامعه رو به افزایش است، پدیده‌ «معنویت عصر جدید» یا «معنویت خودآموز» است که طی آن، مردم علائق معنوی خود را خارج از چارچوب‌های مذهبی رایج پیگیری می‌کنند (وست، 1383، ص40). به بیانی دیگر، «معنویت عصر جدید برای بازسازی معنویت در قلب زندگی مدرن تلاش می کند. معنویت عصر جدید اعتراضی است به استیلای مذهب علم، جهان شناسی، اقتصاد و سلامتی در قرن نوزدهم، و نمادی است از پس زدن عقل گرایی غیر مذهبی و برداشت مادی گرا از علم، صنعت، مصرف گرایی و مذهب رسمی غربی» (همان، ص100).

بسیاری از افرادی که از معنویت عصر جدید پیروی می‌کنند، آشکارا هر نوع مذهب سازمان یافته را که سدی در برابر رشد معنوی و شخصی خود می‌پندارند، کنار می‌گذارند (همان، ص194). به نظر می‌رسد مزلو نیز در زمره این افراد است و بین دین نهادینه و معنویت شخصى تمایز قائل می‌شود. وی معتقد بود که «مذهب مورد قبول عام می تواند بیشتر زندگی را نامقدس کند؛ می تواند به دوپارگی زندگی، به شقه کردن آن به دو بخش متعالی و دنیوی رهنمون شود که در نتیجه به مجزا ساختن آن به لحاظ زمانی، مکانی، مفهومی و تجربی بینجامد. این در ضدیت آشکار با عملکردهای تجربه والاست» (مزلو، 1387، ص47).

به عبارت دیگر ممکن است درجه تشکل مذهبی رابطه ای معکوس با بسامد تجربه‌های دینی داشته باشد؛ حتی ممکن است مذاهب رسمی به عنوان تدافعات و مقاومت‌هایی در برابر تجارب تکان دهنده متعالی به کار روند (همان، ص48).

بنابر آنچه گفته آمد، می‌توان دریافت که از نظرگاه مزلو قرائت متشرع و تشکیلاتی دین، گرایش به سرکوب تجربه‌های والا و متعالی دارد و سبب می‌شود که تجربه های والا و متعالی کمتر روی دهد. از همین روی می‌توان گفت میان تشکیلاتی بودن مذهب و تجربه اوج رابطه معکوس وجود دارد. در اینجا برای درک بهتر موضوع به تعریف تجربه مذهبی متعالی یا همان تجربه اوج می‌پردازیم. به نوشته صریح مزلو «تجربه اوج، تشدید عظیم هر تجربه ای است که در آن، خود انسان گم شود یا تعالی پیدا کند. این به معنای تمرکز شدید، توجه به غیر از خود، رفتار بی خودانه، تجربه احساسی شدید و از خود بی خبر شدن است» (همو، 1367، ص39).

می‌توان نتیجه گرفت که به عقیده مزلو «دم و دستگاه دین سازمان یافته نه تنها مشخصاً دارای اهمیتی ثانوی است، بلکه در عمل ممکن است خطرناک هم باشد و تجربه اصیل را یا سرکوب کند یا به صورت مانعی در مقابل آن درآید. این تنگ نظری‌ها تفرقه انداز هم هست. تجربه اوج، برعکس "زمینه آشتی" میان اهل هر سنخ و طایفه ای است» (وولف، 1386، ص815).

در این زمینه می‌توان چنین اندیشید که از نظرگاه مزلو، تفکیک بین دین نهادینه و دین فردى (معنویت) با هدف بیان این نکته است که دین گرچه حاوى و مشوق تجربه‌های معنوى و عرفانى است، در شکل نهادینه‌اش ممکن است از محتوا تهى شود؛ ولی همچنان حامل معنویت است و می‌تواند معنابخش زندگى باشد. پس می‌توان گفت مزلو اولاً مدعى اینکه ادیان نهادینه باید کنار نهاده شود، نیست؛ ثانیاً نیاز آدمى به معنویت را به معناى نیاز او به دین نهادینه نمی‌داند.

تجربه جوهر مذهب

مازلو مدعى بود به میزانی که همه تجربه‌های اوج و تجربه‌های عارفانه در جوهرشان یکسان‌اند و همواره با هم بوده‌اند، همه ادیان هم در جوهرشان یکسان‌اند و همواره چنین بوده‌اند. مزلو این امر مشترک را «تجربه جوهر مذهب» یا «تجربه متعالی» می‌نامد (همو، 1387، ص36). البته مزلو بر آن است که این تجربه اساسی جوهر مذهب ممکن است در چارچوب خداپرستانه و فوق طبیعی یا در زمینه ای غیر خداپرستانه رخ دهد (همان، ص43).

منشاء نظریه دینی مازلو

ای.اف.ویلیامز (E.F.Williams) در مقدمه‌ای که بر کتاب‌”ادیان، ارزش‌ها و تجارب اوج” مزلو نگاشته، معتقد است که مزلو در بحث تجارب اوج از کتاب اصناف‌ احوال دینی اثر ویلیام جیمز (William James) و کتاب یک مذهب مشاع اثر جان دیویی (Jhon Dewey) تأثیر فراوانی گرفته است.

به گفته او، مزلو تجارب اوج را ویژگی مقدر شده نوع بشر می داند، با این تفاوت که از منظر تجارب اوج، هر کس دین شخصی و انکشاف شخصی خود را به صورتی که به او نمودار گشته، بسط و گسترش می‌دهد؛ سمبل‌ها و اسطوره‌های شخصی و آیین‌های دینی خودش را دارد و ممکن است این‌ها عمیق‌ترین معنا را برای وی داشته باشند و برای کس دیگری فاقد معنا باشند.

به بیان ساده‌تر، هر صاحب تجربه‌ای معنویت شخصی خود را کشف می‌کند و بسط می‌دهد. این تجربه ممکن است در چارچوب خداباوری یا غیرخداباوری رخ دهد. در واقع، سازمان یافتن دین نهادینه تلاشی است برای انتقال تجربه‌های اوج به کسانی که بی‌بهره‌ از این تجارب‌ هستند. مزلو متذکر می‌شود که بیشتر مواقع، این تجارب در اختیار کسانی قرار می‌گیرد که فاقد تجربه‌های اوج هستند و همین مساله باعث بروز مشکلات متعددی می شود.

انواع دین از منظر مازلو

مزلو معتقد است دو نوع دین بیشتر وجود ندارد. دین اوج گراها و دین اوج گریزها.

به گفته مزلو، آنچه سرانجام افراد بشر را به لحاظ دینی از هم جدا می‌کند، وجود یا فقدان تجربه درونی محض است (وولف، 1386، ص815). بر همین اساس «انسان ها به لحاظ مذهبی ظاهراً دو گروه اند: اوج گرایان و نااوج گرایان یا به عبارت دیگر کسانی که دارای تجربه های دینی اصیل، خصوصی، شخصی و متعالی اند و اغلب به آسانی آنها را به دست می آورند و می پذیرند و از آنها بهره می گیرند و از سوی دیگر، کسانی که هرگز چنین تجربه هایی نداشته اند یا کسانی که آنها را واپس می زنند یا سرکوب می کنند و بنابراین نمی توانند از آنها برای درمان شخصی، رشد و تکامل شخصی یا ارضای شخصی بهره گیرند» (مزلو، 1387، ص44).

«با نگاهی به تاریخ ادیان می‌بینیم که هر دینی به سرعت به دوشاخه چپ و راست تقسیم می‌شود: در یک سو، «اوج مندان» یا «استعلائیان» عرفا و خواص دینداران هستند، و در سوی دیگر، کسانی هستند که به سمبل‌های دینی و استعاره‌ها عینیت می‌بخشند؛ کسانی که قطعه‌های کوچک چوب را به جای آن چیزی که اشیاء نشانه و نماد آن هستند می‌پرستند،‌ یا کسانی که رعایت قواعد لفظی ادبی متن مقدس را مورد عنایت و توجه قرار می‌دهند و در عوض، معنای حقیقی متن را فراموش می‌کنند و از همه مهم‌تر، کسانی که کلیسا را بر پیامبر و انکشاف اصلی‌اش مقدم‌ می‌دارند. در بعضی‌ کلیساها این اتفاق رخ داده است که آیا کلیسا تجارب عارفانه را در زمره ارتداد به شمار ‌آورد و عرفا را مورد اذیت و آزار قرار داده‌اند.»

مزلو امیدوار بود که با بیرون کشیدن هسته درونی دین از چنگ متشرعان و سپس با آوردن این هسته به قلمرو علم انسان گرایانه، هم فهم عمیق تری از آن به دست آید و هم پرورش آن میسر گردد (وولف، 1386، ص815).

1- اوج گرایان

اوج گرا کسی است که دینش از درونش جوشیده است. دینداری او با جدیت، عمیق و باطنی است.

کسانی که دارای تجربه های دینی اصیل، خصوصی، شخصی و متعالی اند و اغلب به آسانی آنها را به دست می آورند و می پذیرند و از آنها بهره می گیرند.

بنابه نظریات مزلو، سازمان یافتن دین نهادینه، کوششی است برای انتقال تجربه. به اعتقاد وی «بخش اعظم الهیات، بخش اعظم مذهب کلامی در سرتاسر جهان می تواند کمابیش تلاشی ناچیز برای انتقال تجربه ناب عارفانه، پیام آور اصلی از طریق کلمات و قواعد و مراسم و آداب نمادین تلقی شود. در یک کلام، مذهب تشکیلاتی را می توان به عنوان تلاشی برای شناساندن تجربه های والا و آموزش و کاربردشان به والایی ناگراها تصور کرد» (همان، ص40-39).

به عقیده مزلو، حاصل استخراج تجربه دینی کاملاً شخصی از سنت‌های دینی و در دسترس نهادن وسیع تر آن، تشخیص این نکته است که «در نزد اوج گرایان همه متعلقات مذهب تشکیلاتی - ساختمان ها و کارکنان متخصص، آداب، مراسم - در مقایسه با تجربه تعالی و مذهبی، درجه دو و حاشیه ای به حساب می آیند و ارزش شان مورد شک است. از دید اوج گرایان هر فردی مذهب خصوصی خود را دارد و به بیانی حتی ساده تر، هر والایی گرایی مذهب خویش را کشف و دنبال می کند» (مزلو، 1387، ص43).

بدین‌سان می‌توان نتیجه گرفت که به عقیده مزلو «دم و دستگاه دین سازمان یافته نه تنها مشخصاً دارای اهمیتی ثانوی است، بلکه در عمل ممکن است خطرناک هم باشد و تجربه اصیل را یا سرکوب کند یا به صورت مانعی در مقابل آن درآید. این تنگ نظری‌ها تفرقه انداز هم هست. تجربه اوج، برعکس "زمینه آشتی" میان اهل هر سنخ و طایفه ای است» (وولف، 1386، ص815).

2- نا اوج گرایان (اوج گریزان)

از دید مزلو در تاریخ دین الگوی یکسان و تأسف باری پیوسته خود را تکرار می‌کند؛ یعنی پیامبر تنها صاحب تجربه ای عرفانی است؛ یکباره تشکیلاتی پدید می‌آید تا آن تجربه را جلوه گر سازد، تبلیغ کند و به کار گیرد؛ سپس نااوج گرایان که این جلوه‌های نمادین را می‌پذیرند، آنها را با خود وحی اشتباه می‌گیرند و بنابراین فرمول‌های لفظی، اشیای آیینی و حتی خود تشکیلات را مقدس و محترم می شمرند. معنای اصیل دین در بت پرستی گم می‌شود و برداشت‌های تازه از آن، بدعت و ارتداد تلقی می‌گردد (وولف، 1386، ص816). در واقع وقتی تعالیم پیامبر توسط پیروان او مدون و یکدست می‌شود، بینش عرفانى وی به نهادینه شدن می‌گراید.

در حالیکه اوج گریز شخصی است که دینش ظاهرگرایانه و حاصل تقلید و تعبد است.

کسانی که هرگز چنین تجربه های اوج نداشته اند یا کسانی که آنها را واپس می زنند یا سرکوب می کنند

جنبه‌های دینی تجارب اوج

مزلو چه ارتباطی میان دین، از یک سو، و تجارب اوج، از سوی دیگر برقرار می‌کند؟ این سؤالی است که خود مزلو در ضمیمه شماره «1» کتاب “ادیان، ارزش‌ها و تجارب اوج” با برشمردن 25 جنبه دینی برای تجارب اوج به آن پاسخ گفته است. در اینجا ترجمه مقاله مذکور عرضه می‌شود:
هر آنچه را در تجارب اوج رخ می‌دهد، عملا می‌توان ذیل عنوان رویدادهای دینی، یا در واقع، ذیل عنوان آنچه در گذشته فقط «تجارب دینی» نامیده می‌شد، فهرست کرد.

جنبه‌های دینی تجارب اوج عبارت‌اند از:

1- خصیصه‌ عام تجارب اوج این است که تمام هستی به مثابه یک کل واحد و یکپارچه تجربه شود. داشتن درکی واضح‌ و روشن (به جای نوعی پذیرش لفظی فلسفی و انتزاعی) از این نکته که جهان یکپارچه است و‌ آدمی جایگاه خود را در آن دارد آدمی بخشی از جهان است و بدان تعلق دارد می‌تواند چنان تجربه عمیق و تکان‌دهنده‌ای باشد که منش و خصلت شخص و جهان‌بینی او را برای همیشه تغییر دهد. من خود به طور تجربی دو مورد آزمایش داشتم که به دلیل تجربه‌ای از این دست [یعنی ادراک تمام هستی به مثابه یک کل یکپارچه] به طور کامل، بی‌درنگ و برای همیشه از بیماری روان‌ نژندی ناشی از اضطراب مزمن (مورد اول آزمایش) و از تفکرات وسواس گونه خودکشی (مورد دوم آزمایش) خلاصی یافتند. البته، این معنای اصلی ایمان دینی برای بسیاری از آدمیان است. از آنجا که ایمان به هستی معنا و وحدت می‌بخشد، آدمیانی که ممکن است به صورتی را از کف بدهند به سختی به آن در می‌آویزند. بسیاری از دینداران سنتی با دست کشیدن از این اندیشه که هستی دارای نظم یکپارچگی و وحدت است و از همین روی، معنادار است (معنایی که آنها به هستی می‌دهند با توجه به این امر است که تمام هستی را خدا آفریده است، یا خدا بر آن فرمان می‌راند و یا هستی، خود، خدا است) چنان به هراس می‌افتند که تنها شق دیگر برای آنها این خواهد بود که هستی را یک هاویه کاملا آشفته در نظر آورند.
2- در شناختی که دستاورد تجارب اوج است، مشخصا، منحصرا و تماما به ادراک توجه می‌شود؛ بدین معنی که نوعی تمرکز فوق‌العاده در کار است که در حالت عادی روی نمی‌دهد. [به دیگر سخن]، واقعی‌ترین و کامل ترین نوع دریافت دیداری، شنیداری و بساوایی در کار است. بخشی از آنچه این دریافت متضمن آن است، تغییری غیرعادی است که بهترین توصیف آن عبارت است از نوعی شناخت غیرقابل ارزیابی، غیرقابل قیاس یا غیرقابل داوری. به عبارت دیگر، تصویر و زمینه با وضوح کمتری از هم تمیز داده می‌شوند. همچنین امر مهم و غیرمهم نیز با وضوحی کمتر از هم بازشناخته می‌شوند؛ یعنی، تمایلی هست به اینکه امور به طور مساوی با اهمیت تلقی شوند نه اینکه در طبقه‌ای از بسیار مهم تا نسبتا مهم منظم شوند. بنابراین، در شناخت حاصل از تجارب اوج این امر رخ می‌دهد که شخص به تنهایی، فی‌نفسه بی‌همتا و فردی در ذهن آورده شود. البته، این نه تنها جنبه بسیار علم تجربه دینی است، ‌بلکه جنبه بسیار عام بیشتر نظام‌های الهیاتی نیز هست. به دیگر سخن شخص، یگانه و فرید است و به اندازه هر شخص دیگری ارزش دارد و همه فرزندان خدا هستند.
3- شناخت هستی [شناخت از مقوله ب = B-Cognition] که در تجارب اوج دست می‌دهد، متوجه تلقی امور بیرونی، یعنی جهان و یکایک آدمیان است فارغ از علائق و دلمشغولی‌های آدمی. ما در حالت عادی هر امری را مربوط به علائق انسان و خاصه علائق خودبینانه شخصی خودمان تلقی می‌کنیم؛ اما در تجارب اوج تا حدی فارغ‌ دل و بی‌طرف می‌شویم و می‌توانیم جهان را چنان ادراک کنیم که گویی هم از مدرک مستقل است و هم به طور کلی از انسان‌ها. مدرک می‌تواند با اشتیاق افزون‌تری طبیعت را فی‌نفسه (in itself) و لنفسه (for itself) تلقی کند نه اینکه آن را صرفا مجالی بداند برای جولان اهداف و مقاصد انسان. او می‌تواند به آسانی از فرافکنی اهداف و مقاصد انسانی بر طبیعت بپرهیزد. در یک کلام، او می‌تواند طبیعت را در «بود خویش» (یعنی به مثابه یک غایت فی‌نفسه) بنگرد تا اینکه آن را همچون چیزی بداند برای استفاده، یا چیزی هراسناک یا دلخواه و یا چیزی که می‌توان از برخی راه‌های خودمدارانه، انسانی و شخصی آن را به دست آورد. به دیگر سخن، شناخت هستی ما را قادر می‌کند که به طور واقعی‌تری سرشت موضوع فی‌نفسه را ببینیم. این مطلب تا اندازه‌ای به صحبت کردن درباره ادراک خداگونه یا فوق بشری مانندگی دارد. گویا تجارب اوج ما را به فلاتی بلند می‌رساند در عوض فلانی کم ارتفاع که از آنجا می‌توانیم راه بهتر را در عوض راهی معمولی و متعارف ببینیم و تشخیص دهیم.

4- این مطلب را می‌توان به طریقی دیگر نیز گفت که در تجارب اوج ادراک ممکن است تا حدودی عبارت باشد از فراتر رفتن از من، فراموشی خود، نفی انانیت و ترک خودپرستی. ادراک ممکن است ناانگیخته‌تر، غیر‌مشخص‌تر و فارغ دلانه‌تر شود. می‌توان گفت که ادراک، بیشتر «موضوع محور» می‌شود تا «من محور» تجربه ادراکی، ممکن است.بیشتر پیرامون خود موضوع، به مثابه نقطه مرکزی، پدید آید تا اینکه مبتنی بر «من خودپرست» باشد.

5- تجارب اوج همچون لحظه تایید و توجیه خویشتن احساس می‌شوند و همین امر با ارزش واقعی آنها در ربط و نسبت است. تجربه اوج همچون تجربه‌ای فوق‌العاده ارزشمند حتی یگانه تجربه ارزشمند چنان تجربه کلانی است که، گهگاه، حتی تلاش برای موجه ساختن آن، به ارزش و اعتبارش لطمه می‌زند. در واقع امر، برخی آدمیان این تجربه را چنان تجربه متعالی و سترگی می‌یابند که نه تنها خود تجربه را، بلکه خود زندگی را نیز موجه می‌کند. تجربه اوج ممکن است با وقوع گاه و بی‌گاهش زندگی را ارزشمند کند. تجاربی از این دست، به خود زندگی معنا می‌بخشند و [برای شخص صاحب تجربه] اثبات می‌کنند که زندگی ارزش [زیستن] دارد. به بیان سلبی، من گمان می‌کنم که چنین تجاربی به پیشگیری از خودکشی یاری می‌رسانند.
6- درک و شناخت این تجارب، به مثابه تجاربی غایی و نه ابزاری، مجال طرح نکته دیگری را نیز می دهد. تجربه اوج، برای شخص صاحب تجربه اثبات می کند که غایاتی در جهان هست و چیزها یا امور یا تجاربی هست که فی‌نفسه ارزشمند هستند. این امر، فی‌نفسه، ابطال این گزاره است که زندگی و حیات فاقد معنا است. به دیگر سخن، تجارب اوج، بخشی از تعریف کارکردی این عبارت است که: «زندگی ارزشمند است» یا «زندگی با معنا است».
7- در تجارب اوج نوعی سردرگمی بسیار شاخص در زمان و مکان و یا حتی فقدان آگاهی از زمان و مکان در کار است. به بیان ایجابی، این امر به تجربه جهان شمولی و سرمدیت مانند است. این نوع از بودن در لازمان و لامکان با وضوح تمام در تقابل با تجربه‌ عادی و متعارف قرار می‌گیرد. بسا که شخصی که در حال تجربه اوج است، یک روز را به گونه‌ای احساس کند که گویی چند لحظه بوده و یا اینکه در یک لحظه چنان عمیق و ژرف بزید که گویی یک روز یا یک سال و یا حتی یک زمان ابدی بوده است. همچنین، احتمال دارد که وی آگاهی‌اش را به بودن در مکانی خاص از دست بدهد.
8- در تجارب اوج جهان فقط زیبا، خیر، دلخواه و ارزشمند [محض] و… دیده می‌شود و هرگز به مثابه امری شر یا ناخوشایند تجربه نمی‌ شود. [نزد صاحب تجربه] جهان خوشایند و مورد پذیرش است. در قیاس با تفکر دینی، مهم‌تر از همه این است که صاحبان تجربه اوج به نحوی خود را با شر سازگار می‌کنند. صاحب تجربه اوج، شر را به تمامی در جای مناسب خود و به عنوان امری اجتناب ناپذیر و ضروری، و از این رو معقول ادراک می‌کند، می پذیرد و تلقی می‌کند. در تجارب اوج جهان نه تنها خوشایند و زیبا دیده می‌شود، بلکه این همان چیزی است که من بر آن انگشت تاکید می‌نهم. امور نامطلوب زندگی، در عوض اینکه در برخی مواقع پذیرفته ‌شوند، جمعا و به تمامی پذیرفته و تحمل می‌شوند. گویی تجارب اوج آدمی را با وجود شر در این جهان دمساز می‌کند.
9- البته، این طریقی دیگر برای «خداگونه» شدن است؛ خدایانی که می‌توانند در اندیشه تمام هستی باشند و آن را احاطه کنند و از این رو کسی که این را می‌فهمد باید تمامیت هستی را خیر و عادلانه ببیند و نیز باید شر را دستاورد دریافت یا بینش محدود یا خودخواهانه [آدمی] بداند. اگر می‌توانیم به این معنا خداگونه شویم، پس به خاطر فهم عرف هرگز مصون یا دلسرد نخواهیم شد.تنها هیجانات محتمل، شفقت، احسان و مهربانی و شاید حزن و شعف خواهد بود.
10- شاید مهم‌ترین یافته من کشف چیزی باشد که آن را ارزش‌های هستی (ارزش‌ها از مقوله ب – (B- values یا ارزش‌های حقیقی هستی می‌نامم. وقتی این سؤال را می‌پرسم: «چگونه در تجارب اوج هستی را به گونه‌های مختلف می‌نگرند؟» صدها پاسخی که می‌شنوم به فهرست نمونه‌ای خلاصه می‌شود از خصائص که اگرچه تا حد زیادی با یکدیگر همپوشی دارند، و لیکن هنوز می‌توان آنها را به‌طور مستقل موضوع تحقیق دانست. آنچه در این زمینه برای ما مهم است این است که این فرصت خصائص توصیف شده جهان، همان چیزی است که آدمیان در خلال اعصار ارزش‌های ازلی یا ارزش‌های معنوی یا ارزش‌های متعالی و یا ارزش‌های دینی‌اش نام نهاده‌اند. معنای این مطلب این است که واقعیت‌ها و ارزش‌ها به هیچ‌روی از یکدیگر جدا نیستند و در برخی شرایط در هم می‌آمیزند. بیشترین ادیان، صریحا یا تلویحا، برخی روابط و یا حتی همپوشی یا ترکیب واقعیت‌ها و ارزش‌ها را مورد تاثیر قرار داده‌اند. برای مثال، آدمی نه تنها واقعیت دارد، بلکه مقدس نیز هست و جهان نیز نه تنها واقعیت است بلکه مقدس هم هست.
11- در تجارب اوج شناخت هستی، شناختی انفعالی و پذیرنده است و ادراکی متواضعانه. [صاحب] این شناخت بیشتر آماده شنیدن و قادر به گوش دادن است.
12- در تجارب اوج هیجاناتی از قبیل خوف و حیرت، حرمت و خشوع، تسلیم و حتی پرستش اغلب پیش از شکوه و سترگی این تجربه گزارش می‌شوند.
تجربه اوج می‌تواند چنان حیرت‌آور باشد که با تجربه مرگ، یعنی تجربه مشتاقانه و شادمانه مرگ، برابری کند. این امر، نوعی از آشتی با مرگ و پذیرش آن است. عالمان علوم تجربی هرگز «مرگ مطلوب» را یک مساله علمی تلقی نکرده‌اند؛ اما ما در این تجارب نوعی همانندی کشف کرده‌ایم با آنچه نگرش دینی به مرگ می‌دانیم، یعنی تواضع یا متانت پیش از مرگ، شوق پذیرش آن و حتی، احیاناً نوعی شادمانی همراه با آن.
13- در تجارب، دوگانگی‌ها، تضادها و تعارضات زندگی میل دارند که استعلا بیابند یا مرتفع شوند؛ بدین معنا که تمایلی هست به سوی درک وحدت و یکپارچگی عالم. شخص، خود، به یکپارچگی، انسجام و وحدت، برکنار از دوگانگی و تعارض و تضاد گرایش دارد.
14- در تجارب اوج، تمایلی هست هرچند گذرا و ناپایدار به وا نهادن ترس، اضطراب، کمرویی، مقاومت و کنترل، تحیّر، تشویش، تعلل و تعادل. باید گفت که ترس عمیق از تلاشی، دیوانگی و مرگ برای لحظه‌ای ناپدید می‌شود و در این لحظات ترس از میان می‌رود.
15- گاهی اوقات، تجارب اوج برآدمی تاثیرات مستقیم یا جنبی می‌گذارند. گاهی این تاثیرات چنان عمیق و شدید است که یادآور تغییر کیش بنیادین است که پس از تغییر شخص برای همیشه می پاید. کمترین تاثیرات را می توان از خیلی زیاد تا خیلی کم و یا حتی کاملا خنثی مرتب کرد.
16- من تجارب اوج را به استعاره‌ای شبیه می‌کنم که به موجب آن آدمی به گلگشت فردوس می رود و سپس به زمین باز می گردد. این مطلب همانند این است که معنایی طبیعت‌گرایانه به تصور بهشت بدهیم. البته، این تصور کاملا با تصور بهشت، همچون جایی که آدمی پس از زندگی بر روی زمین در آن پا می گذارد، تفاوت دارد. تصور بهشت، که از دل تجارب اوج برمی‌آید، چیزی است که همه وقت حاضر است و در نزدیکی ما است و همیشه می‌توانیم، هر چند برای اندک لحظاتی، بر آن وارد شویم.
17- در تجارب اوج آدمی به حرکت در جهت یک هویت کامل یا بی‌نظیر بودن، یا رفتار خاص یا خویشتن حقیقی و تبدیل شدن به یک شخص حقیقی‌تر گرایش دارد.
18- آدمی به هنگام تجربه اوج، نسبت به دیگر مواقع، مسئولیت، فعالیت، خودمختاری، آزادی و اختیار بیشتر احساس می‌کند.
19- همچنین، بر من معلوم گشته است که آن اشخاصی که هویتی آزاد و استوار دارند، دقیقاً، کسانی هستند که بیشترین قابلیت را در استعلا جستن از «من» یا «خود» و تبدیل شدن به انسان‌هایی فداکار و از خود گذشته دارند.
20- صاحب تجربه اوج، عاشق‌تر و پذیرنده‌تر و بردبارتر بوده و از همین روی، خود انگیخته‌تر، شریف‌تر و پاک‌تر است.
21- صاحب تجربه اوج به میزان کمتری به شیء یا موضوع یا چیزی در جهان، که زیر [سیطره] قوانین فیزیکی عالم می‌زید، تبدیل می‌شود و می‌توان گفت که بیشتر «روان» یا شخصی می‌شود که تابع قوانین روان‌شناختی است؛ خاصه آن قوانین که «متعالی‌»اش می‌خوانند.
22- از آنجا که صاحب تجربه اوج انگیزه‌ کمتری دارد به این معنی که به بی‌عملی، بی‌نیازی و بی‌آرزویی نزدیک‌تر است در چنین لحظاتی [یعنی به هنگام بروز تجربه اوج] خویشتن را کمتر می‌جوید (به خاطر داشته باشیم که به موجب تلقی صاحب تجربه اوج خداوند، به طور کلی، هیچگونه نیاز یا خواسته و نقصان یا کمبودی ندارد و خود همه چیز را بر می‌آورد. بدین معنا، انسانی که انگیزه‌ای کمتر دارد به خدا بیشتر شبیه است و به دیگر سخن، «خداگونه»‌تر است.)
23- افراد به هنگام تجربه اوج و پس از آن، مشخصا احساس می‌کنند که خوش‌اقبال، کامیاب و مورد لطف و عنایت‌ هستند. واکنش متداول به این امر این است: «من مستحق این نیستم». نتیجه و پیامد متداول در دینداران سپاسگزاری از خداوند است و در دیگران، سپاسگزاری از تقدیر یا طبیعت یا طالع نیک و اقبال مساعد. طرفه آنکه دریافت و زمینه مذکور، این امر می‌تواند به عبادت، شکرگزاری ستایش عاشقانه، نذر و قربانی و واکنش‌هایی دیگر راه برد که به سهولت بسیار با ساختار ادیان رسمی تطبیق می‌کند. در بافت و زمینه مذکور، خو گرفته‌ایم به احساس سپاسگزاری یا عشق عام به همه کس و همه چیز، که موجب پدید آمدن سائقی می‌شود که ما را به انجام عملی به نفع جهان وامی‌دارد و نیز موجب بروز اشتیاق به جبران نیکی‌ها و حتی احساس تکلیف و از خودگذشتگی می‌شود.
24- صاحبان تجربه اوج، و نیز خواستاران تحقق خود، گرایش دارند به اینکه دوگانگی یا تضاد میان فروتنی و کبر را از میان بردارند. چنین کسانی دوگانگی مذکور را از رهگذر ادغام آنها در یک واحد در هم بافته فوق عادی مرتفع می‌کنند؛ یعنی با عزت نفس (به یک معنای خاص) و فروتنی (به یک معنای خاص).
25- آنچه به «آگاهی وحدت‌بخش» مشهور است، اغلب در تجارب اوج رخ می‌دهد؛ یعنی معنایی از مقدس بودن که در نمونه‌ای خاص از «لحظه‌ای بودن»، «دنیوی بودن» و «جهانی بودن» و از طریق آنها به طور اجمالی به چشم می‌خورد.

تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه