امروز دوشنبه 04 بهمن 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

نظریه سیگموند فروید در مورد غریزه ها در طول زندگی و کار خود تکامل یافته است. او در ابتدا یک کلاس از غرایز شناخته شده به عنوان غرایز زندگی را توصیف کرد و معتقد بود که این غرایز مسئولیت بسیاری از رفتار ما را بر عهده داشتند.

در نهایت، او به این باور رسید که غریزه زندگی به تنهایی نمی تواند تمام رفتار انسانی را توضیح دهد. در سال 1920، با انتشار کتاب خود فراتر از سرپرستی لذت، فروید اعلام کرد که تمام غرایز به یکی از دو طبقه اصلی می رسند: غرایز زندگی یا غرایز مرگ.

غرایز زندگی (اروس)

اولین طبقه غرایز یعنی اروس که غرایز زندگی هستند ساده تر از غرایز دیگر توصیف شده اند. اروس زندگی را حفظ می کند و بقای فردی و اجتماعی را تضمین می کند. بنابراین غرایزی که مربوط به غذا، آب، هوا، خواب، تنظیم درجه حرارت، تسکین درد و نظیر آن هستند همگی به زندگی و بقای فرد کمک می کنند. غرایز مربوط به میل جنسی، مهرورزی و پیوند جویی به زندگی و بقای گونه کمک کرده بر تولید مثل تاکید دارند که فروید آن را از چارلز داروین اقتباس کرد.

گاهی اوقات به غرایز جنسی اشاره می شود، غریزه های زندگی کسانی هستند که با بقا، لذت و بازتولید پایه برخورد می کنند. این غرایز برای حفظ حیات فرد و همچنان ادامه گونه ها ضروری است.

در حالی که ما تمایل به فکر کردن به غرایز زندگی در دوره رشد جنس، این درایو ها نیز شامل مواردی مانند تشنگی، گرسنگی و اجتناب از درد است. انرژی ایجاد شده توسط غرایز زندگی به عنوان میل جنسی شناخته شده است.

فروید در نظریه روانکاوی اولیه خود پیشنهاد کرد که اروس با نیروهای نفس مخالف باشد (بخش سازمان یافته و واقع گرایانه یک روانه شخصی که بین خواسته های میانجی است). در این دیدگاه های بعدی، او معتقد بود که غرایز زندگی با غرایز مرگ و میر خود، که به نام Thanatos شناخته می شود، مخالف بودند.

رفتارهایی که اغلب با غرایز زندگی مرتبط است، شامل عشق، همکاری و دیگر اعمال جنسی است.

غرایز زندگی بر حفظ حیات، چه از نظر فردی و چه از نوع آن متمرکز شده اند. این انگیزه افراد را وادار می کند تا به کارهایی ادامه دهند که زندگی آنها را حفظ می کند، مانند مراقبت از سلامتی و ایمنی آنها. این خود همچنین از طریق انگیزه های جنسی اعمال می شود، و باعث ایجاد انگیزه در افراد برای ایجاد و پرورش زندگی جدید می شود.

احساسات مثبت مانند عشق، علاقه، اقدامات اجتماعی و همکاری اجتماعی نیز با غرایز زندگی در ارتباط است. این رفتارها هم از رفاه فردی و هم از هماهنگی وجود یک جامعه تعاونی و سالم حمایت می کنند.

فروید، لذت را با میل به بقا و گرایش عمومی جانداران برای تداوم زندگی مربوط دانسته بود و از این رو غریزه جنسی (اروس) را با زندگی مترادف می‌‌دانست.

فروید، به ویژه در جریان جنگ جهانی نخست، به بازبینی در آرای خود پرداخت و دریافت که محور گرفتن نتیجه مستقیم میل به لذت (یعنی غریزه جنسی)، به تنهایی برای توضیح دادن رفتارهایی ویرانگرانه همچون کشتار همنوعان و شهوت خونریزی و آزار دیگران کافی نیست. از این رو، غریزه تازه‌ای را به میل جنسی افزود.

فروید پیش از آن لذت را با میل به بقا و گرایش عمومی جانداران برای تداوم زندگی مربوط دانسته بود و از این رو غریزه جنسی (اروس) را با زندگی مترادف می دانست. از این رو وقتی قصد کرد تا قطبی در برابر میل به زندگی تعریف کند، آن را غریزه مرگ نامید و آن را تاناتوس نامید که در اساطیر یونانی برادر خدای خواب (هوپنوس) پنداشته می شد و اسمش به معنای مرگ بود.

تاناتوس یا غریزه مرگ در نظام انگیزی فروید

فروید با ارائه دو مقاله درباره مرگ، یکی با عنوان «فراسوی اصل لذت» و دیگری «اندیشه‌هایی درخور ایام جنگ و مرگ»؛ از تاثیرگذار‌ترین و بحث انگیزترین مؤلفان قرن بیستم در این حیطه بوده است.

فروید وقتی قصد کرد تا قطبی در برابر میل به زندگی تعریف کند، آن را «غریزه مرگ» یا «تاناتوس» نامید، که در اساطیر یونانی برادر خدای خواب (هوپنوس) پنداشته می‌شد و اسمش به معنای مرگ بود.

فروید در این نوشتار ادعا کرده بود که لذت، نه تنها با بقا و زندگی که با مرگ هم در ارتباط است. سازواره های زنده، به همان شکلی که بقای خویش و زنده ماندن خود را محور انتخاب رفتارهایشان قرار می دهند، به طور فعال در پی نابود کردن رقیبان و دشمنان نیز هستند و از دستیابی به این اهداف نیز لذت می برند. به این ترتیب، اصل لذت که در منظومه فرویدی جایگاهی مرکزی داشت، به طور همزمان با دو نیروی متعارض زندگی و مرگ پیوند خورد. زندگی خویش و مرگ دیگران. فروید دراین رساله و در نوشتارهای دیگرش، زندگی و مرگ را با دو اصل بنیادین زن و مرد نیز مربوط دانست و با شیوه ای که امروزه نقد شدید متفکران زن گرا (Feminist) را بر انگیخته است، عنصر نرینه را با نظم و قدرت و عنصر مادینه را با آشوب و ابهام مترادف دانست. فروید معتقد بود که به دلیل همین همخوانی معنایی جفت متضاد زندگی‎/ مرگ با مرد‎/ زن (و البته نظم/آشوب) است که زنان در اساطیر ملل گوناگون به صورت موجوداتی آشوبگر و گاه مرگبار تصویر شده اند. در حالی که قدرت ویرانگر مردانه در قالبی اجتماعی سازمان یافته و شکل حامی نظم مستقر را به خود گرفته است. البته روند استدلال فروید برای دستیابی به این تفسیر قابل نقد و خدشه پذیر است. چنان که شواهد پشتیبان این ادعاها، طیفی بسیار وسیع و ناهمگن از داده های بحث پذیر را در بر می گیرند؛مانند این مشاهده که تمام سلاح های جنگی به فالوس (آلت نرینه) شباهت دارند.

با وجود تفسیر خاص فروید از ارتباط دوقطبی های زندگی‎/ مرگ و مرد‎/ زن و پیوندی که میان این عناصر با لذت برقرار می کند، مقاله فروید از این نظر اهمیت دارد که یکی از نخستین نقدهای اثرگذار جدید بر ارتباط سنتی مرگ با درد و رنج محسوب می شود.

غریزه مرگ احتمالاً انقلابی ترین مفهومی است که فروید ابداع کرده است، زیرا نیرویی مرگ زا را در بطن تمنای آدمی قرار داده است. مع الوصف برخلاف آن چه شوپنهاور می پنداشت، این بدان معنی نیست که مرگ غایت زندگی باشد، بلکه حاکی از ترکیبی میان اِروس و تاناتوس (رانش مرگ و زندگی) در قلب آرزومندی انسان است.

مفهوم غرایز مرگ در ابتدا در شرح داده شد فراتر از اصل لذت، در آن فروید اظهار داشت که "هدف همه زندگی مرگ است." فروید معتقد بود که مردم به طور معمول غرایز مرگ خود را به سمت بیرون هدایت می کنند، به عنوان مثال پرخاشگری از غرایز مرگ ناشی می شود.

با این حال، گاهی اوقات می توان این غرایز را به سمت نابودی هدایت کرد، که می تواند منجر به خودزنی یا خودکشی شود.

فروید در حمایت از نظریه خود خاطرنشان کرد که افرادی که یک واقعه آسیب زا را تجربه می کنند غالباً دوباره آن تجربه را نشان می دهند. از این نتیجه، او نتیجه گرفت که مردم تمایل ناخودآگاه به مرگ دارند اما غرایز زندگی عمدتا این آرزو را تعدیل می کنند.

فروید این اصطلاح را که ترکیبی از مرگ و غریزه است، در سال 1920 ابداع کرد. غریزه مرگ مفهومی فی نفسه متناقض دارد، زیرا غریزه اصولاً حرکتی حیاتی به سوی ارضا است، حال آن که رانشِ مرگ اصلی در جهت تجزیه و تخریب فعال حیات نفسانی است و به ورای اصل لذت اشاره دارد.
غریزه های مرگ با غریزه های زندگی در تضادند و مرکز ثقل تعارضات را تشکیل می دهند.

غرایز مرگ فرد را به سوی استراحت و صرفه جویی انرژی و به سمت آرامش جسمانی ثابت می‌کشانند. آرامش کامل و نه عدم تعادل یا اختلال جسمانی فقط می‌تواند از طریق استراحت کامل بدست آید که همان مرگ است. فروید هنگام بحث درباره غرایز مرگ بیشتر بر پرخاشگری تاکید داشت. پرخاشگری بخصوص فرد را وادار به نابود ساختن و کشتن می‌کند و در هشیاری به صورت تمایل به انجام چنین کاری نمایان می‌شود.

این سائق‌های غریزی با منشا جسمانی انرژی برانگیزنده رفتار را فراهم می‌کنند ولی تجربه و نه خود سائق‌ها ساختاری را فراهم می‌آورد که انرژیهایی چون پرخاشگری را به شیوه‌های مناسب اجتماعی و سازگارانه هدایت می‌کند. بنابراین سائق‌های غریزی برای رفتار انرژی فر اهم می‌کنند در حالی که شخصیت به آن جهت می‌دهد.

مفهوم غرایز مرگ در ابتدا در فراتر از اصل لذت توصیف شد ، که در آن فروید پیشنهاد کرد که "هدف تمام زندگی مرگ است."

فروید در حمایت از نظریه خود خاطرنشان کرد که افرادی که تجربه یک رویداد آسیب دیده را تجربه می کنند اغلب این تجربیات را بازنگری می کنند. از این روی، او نتیجه گرفت که مردم تمایل ناخودآگاه به مرگ دارند اما غرایز زندگی عمدتا این آرزو را تحمل می کنند. فروید تئوری خود را بر تعدادی از تجربیات کلیدی برشمرده است:

  • فروید در کار با سربازان پس از جنگ جهانی اول متوجه شد که او اغلب تجربیات نبرد خود را مجددا اعمال می کند و خاطر نشان می کند که «رویاهای رخ می دهد که در معرض آسیب دیدگی هستند و ویژگی بارور شدن بیمار را در وضعیت حادثه خود دارند».
  • فروید رفتار مشابهی در نوه 18 ماهه اش، ارنست، بازی کرد که هر وقت که مادرش دور بود، بازی کرد فورت / دا. برای مقابله با اضطراب او، کودک نو پا یک کمان را به یک رشته در کابینه خود متصل می کند و هر زمان که بخیه را نابود می کند و "دا" (یا اینجا) می گوید "قلعه" (به معنی دور) چگونه "تکرار این تجربه ناراحت کننده به عنوان یک بازی در متن با اصل لذت مطابقت دارد ؟"
  • در نهایت، فروید در بیماران خود خاطرنشان کرد که بسیاری از افرادی که تجربیات تهاجمی را سرکوب کرده بودند تمایل داشتند "به عنوان تجربیات معاصر،" مواد سرکوبگر را دوباره تکرار کنند، نه به عنوان چیزی که متعلق به گذشته است.

در دیدگاه فروید، اجبار به تکرار، چیزی بود که ظاهرا ابتدایی تر، ابتدایی تر و غریزی تر از اصل لذت است که آن را رد می کند. " او بیشتر پیشنهاد کرد که غرایز مرگ، گسترش این اجبار است که در آن تمام موجودات زنده دارای یک "غلط فشار به مرگ" هستند که در مقابل غریزه ایستادگی می کنند تا زنده بمانند، تولید کنند و خواسته ها را برآورده کنند.

علاوه بر این، هنگامی که این انرژی به سمت دیگران به سمت دیگران هدایت می شود، فروید معتقد است که به عنوان تجاوز و خشونت بیان شده است.

فروید نقش های غرایز زندگی و مرگ را به صورت ترکیب شده در رشد لیبیدویی فرد توصیف کرد، هم در شکل سادیستی و هم در شکل مازوخیستی.

علت وجودی غریزه مرگ

فروید در کتاب فراسوی اصل لذت جویی می گوید: «در حیات ارگانیک، غریزه به معنی تمایلی ذاتی برای اعاده حالت اولیه چیزها و بازگشت به آن حالت است. به نظر فروید آنچه حیات می خواهد و باید به ان نائل شود، بازگشت به نقطه ای که هستی زنده از آنجا عزیمت کرده است یعنی بازگشت به طبیعت غیر ارگانیک و فاقد حیاتی که قبل از ارگانیسم زنده وجود داشت».

فروید به خاطر همین بازگشت به حیات غیر ارگانیک معتقد بود که هدف زندگی، مرگ است. به عقیده او اگر بپذیریم که در گذشته دور، حیات از ماده بی جان به وجود آمده است، باید در همان زمان، یعنی لحظه ای که قوای عالم طبیعت برای آفرینش حیات مشغول تاثیر در ماده غیر زنده بودند، غریزه ای با هدف باز آفرینی حیات غیر آلی اولیه و نابودی حیات پا به ظهور گذاشته باشد. پس این غریزه مظهر نیرویی است که در تمام فرآیندهای حیاتی حضور دارد و در جهت نیل به سکون و مرگ عمل می کند.

به نظر فروید هدف غریزه زندگی، پیوند، تکامل و وحدت بخشیدن به ارگانیسم، و هدف غریزه مرگ تجزیه، قطع و جدا کردن هرگونه رابطه و ویران کردن همه چیز است. لذا می توان گفت دوام و بقا توسط غریزه زندگی تامین می شود که در تولد و پیدایش متجلی می شود. اما در ژرفای حیات گرایش و میل بازگشت به ماده بی جان قرار گرفته که ناشی از شرایط به وجود آمدن حیات است، پس به عقیده فروید در درون انسان و در میان نیروهای متضاد مرگ و زندگی کشمکش ابدی وجود دارد.

فروید معتقد است غرایز زندگی به صورت رفتارهای جنسی بیان می شوند، حال آنکه غرایز مرگ زیر بنای تهاجمی را تشکیل می دهند. نیروی غرایز مرگ در داخل ارگانیسم به وجود می آیند و باید تخلیه شوند، خواه این تخلیه به صورت تهاجم آشکار به طرف دنیای بیرون انجام گیرد یا به سوی جهان درون و به شکل اعمال خود ویرانگرانه صورت پذیرد.

تئوری تمنای مرگ

فرهنگ غربی در قرن 19 میلادی توانست برای اولین بار امیال و آرزوهای «ناگفته» شخصیت انسان را شناسایی و ارجحیت بخشد. کشف «ضمیر ناخودآگاه» توسط زیگموند فروید، حتی توانست تعریف جدیدی از بشر نیز ارائه دهد.
با وجود آنکه بسیاری از قضاوت‌های محکم و به ظاهر علمی فروید از اواسط قرن بیستم به زیر سئوال رفت و مجموعه بزرگی از نتیجه‌گیری‌های نابغه بزرگ غربی، تازگی خود را از دست داده است ولی تلاش های که او برای رهایی «جن» پنهان شده در وجود انسان به خرج داد در تار و پود فرهنگ بشر معاصر برای همیشه ریشه دوانده است.
توضیح نظرات فروید کامل نخواهد بود اگر در باره یکی از آخرین تئوری‌های وی به نام غریزه‌ی «تمنای مرگ» صحبت نشود. فروید باور دارد که بشر تمدن را ایجاد کرده است تا بتواند مهاری به غریزه جنسی خود زده باشد. از نظر او غریزه جنسی یک انرژی خشن است.
منظور اصلی فروید از تئوری «تمنای مرگ» این است که از بشر توقع دارد در برابر غریزه قدرتمند جنسی بایستد. از نظر او بشر به دنبال آرامشی است که خودِ «حیات» از او سلب کرده است.
با این تعبیر، بشر همواره به دنبال تعادل از طریق رسیدن به مرگ است. فروید می گوید ما می دانیم که می میریم و دوست داریم که راحت شویم فقط ولی می خواهیم به راه و روش خودمان بمیریم.
فروید معتقد است انگیزه‌ی پایان دادن به حسِ «حیات»، به این دلیل در ما وجود دارد چون می خواهیم به زهدانِ مادر که محیطی امن و سرشار از عشقِ بدون چون و چرای مادر به ما بوده است باز گردیم. ما خواهان امنیت و سکون هستیم.

نظریه تکرار گذشته فروید

فروید فقط به گذشته آدمی، یعنی به عوامل ناشی از غرایز و به آنچه در نخستین سالهای زندگی کسب گردیده است توجه دارد و معتقد است که این گذشته تا دم مرگ تکرار می‌شود.

اندیشه‌هایی درخور ایام جنگ و مرگ

فروید در یادداشتی در باب سرخوردگی ناشی از جنگ می‌نویسد: «در هرج و مرج ناشی از جنگ که این روزها در آن گرفتار آمده‌ایم؛ در وضعیتی که ناگزیر از تکیه کردن به اطلاعات یک جانبه‌ایم، در آستانه تحولات عظیمی که دیگر به وقوع پیوسته‌اند و یا در شرف وقوع‌اند و نیز بی هیچ چشم‌اندازی از آینده‌ای که اکنون در حال شکل گرفتن است، ما خود از درک دلالت تأثراتی که قویاً بر ما حادث می‌‌شوند و نیز از درک معنای داوری‌هایمان عاجزیم. [در این اوضاع] خواه‌ناخواه احساس می‌‌کنیم که هیچ رویدادی در تاریخ هرگز این مقدار از متعلقات ارزشمند و عمومی بشر را نابود نکرده، اذهان این تعداد از روشن‌ضمیرترین انسانها را مغشوش نساخته یا ارزش‌های متعالی را تا به این اندازه بی‌ارزش نکرده است.»

نظریه غریزه مرگ بعد از فروید

برخلاف اکثر منتقدان فروید، مکتبی مانند مکتب ملانی کلاین با تمام قوا مجددا بر دوگانگی غرایز مرگ و زندگی صحه می گذارد. ملانی کلاین و پیروانش تا آنجا پیش می روند که از ابتدای وجود بشر نقش عمده ای را برای غرایز مرگ قائل می شوند، و نه تنها به این دلیل که این غرایز به سوی ابژه های بیرونی هدایت می شوند، بلکه به این دلیل که درون ارگانیسم عمل کرده و اضطراب از هم پاشیدگی و نابودی را ایجاد می کنند.

تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه