امروز دوشنبه 04 بهمن 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

از خود بیگانگی مسأله ای است که بر نگرش افراد اثر گذاشته و از طریق آن بر روی رفتار آدمیان مؤثر است. این مسأله امکان کنترل روابط و پیش بینی شرایط آینده و تصمیم گیری های عقلایی برای رسیدن به رشد و تعالی را در افراد کاهش داده و از آنان افرادی منفعل می سازد.

«از خود بیگانگی»، به طور خلاصه، به معنی دور شدن از ارزش ها و فضایل اخلاقی و انسانی و فراموش کردن کمالات و غفلت از خود اصیل و واقعی و گم کردن مسیر درست هدایت است. علت اساسی این کاستی بزرگ و سرچشمه آن، غفلت از خویش و فراموش کردن خود است و این، سرآغاز سقوط از جایگاه واقعی انسان است (آقا حسینی و ربانی، 1384: 164). ملوین سیمن بیگانگی اجتماعی را نوعی احساس یا وضعیتی می‌داندکه هر فرد در رابطه با خود دیگران و جامعه از خود بروز می‌دهد،وی ضمن این تعریف از بیگانگی،صور و انواع تظاهرات رفتار بیگانه‌گونه را در پنج نوع احساس بی‌قدرتی،احساس بی‌هنجاری،احساس انزوای اجتماعی،احساس بی‌معنایی و احساس تنفر از خویشتن نشان داده است. (Seeman,1957:784)

تاریخچه از خود بیگانگی

متفکران در تارخ بیگانگی اختلاف نظر دارند. برخی نظیر آدرنو، اتزیونی، لوکاس و میلز معتقدند که که الیناسیون پدیده ای خاص جوامع صنعتی و فوق صنعتی است. گروهی دیگر از متفکران نیز چون فیوئر، فروم، مزاروس،مارکوزه،پاپنهام و گافمن آن را نه به عنوان ابداعی نو و واژه ای جدید، که به صورت پدیده ای کهن و تاریخی فرض کرده اند. به نظر این متفکران، ریشه های بیگانگی به نخستین دوره های تاریخ منظوم بر می گردد و آثار اولیه آن در بخش هایی از تاریخ فلسفی، مذهبی،اسطوره ای و ادبیات کهن مشهود است.

به اعتقاد فروم،تاریخ بیگانگی به دوره پیامبران عهد عتیق، زمانی که بت پرستی رایج بود برمی گردد. با وقوع نهضت پروتستان،بیگانگی معنای جدیدی به خود گرفت و مترادف با مرگ روحی یا معنوی، به معنای جدایی انسان از خدا به کار برده شد.

لیشتهایم معتقد است که مفهوم بیگانگی در افکار فلسفی یونان به خصوص در اندیشه های پلوتینوس مطرح بود.

پلوتیینوس، بیگانگی را نوعی فقدان یا غیب معرفت می پنداشت. به نظر او درک هستی و تصور وجودی از خود،محصول عقل و خرد است. انسان اگر تابع عقل خود باشد می تواند در جهان زندگی کند. به نظر وی جایگاه هستی فرد دقیقا در میزان تلاش وی در رسیدن به تصور وجودی از خود ارتباط مستقیم دارد. چنین تلاش فکری، فرد را از بیگانگی و جهل می رهاند و این نقطه پایان بیگانگی و سرآغاز خودآگاهی است.

اندیشه های روسو در رساله درباره نابرابری، شاید نخستین سرچشمه مفهوم دقیق از خود بیگانگی در غرب باشد. در واقع روسو جز اولین متفکرانی است که مفهوم بیگانگی و از خودبیگانگی در اندیشه هایش مستتر می باشد. از نظر وی طبیعت انسان بالفطره پاک و آزاد است. با وجود این نگرش مثبت به ناهیت انسان، روسو در باره جامعه دید بدبینانه ای دارد. به اعتقاد وی، همین انسان آِاد توسط جامعه و نهادهای اجتماعی موجود در آن به غل و زنجیر کشده می شود. بنا بر این انسان طبیعی از نظر او آزاد است ولی به محض ورود به جامعه دچار نوعی از خود بیگانگی می گردد.

نخستین اندیشمندی که مفهوم از خود بیگانگی را در فلسفه غرب پیش آورد و به توصیف و تعریف آن پرداخت، هگل است. از نظر هگل تاریخ انسان تاریخ بیگانگی اوست. وی از خود بیگانگی را عینیت یافتن اندیشه ازلی در جهان جسمانی تعبیر می کند و نماینده آن را آگاهی همه افراد انسانی در سراسر زمان می داند. به اعتقاد وی بیگانگی، واقعیتی فکری و ناشی از بیگانگی انسان از آگاهی است که راه رهایی از آن رسیدن به معرفت است.

بعد از هگل، پیروان وی همچون هس و مارکس، مسیرش را ادامه دادند. اما آن ها برخلاف هگل به جای توجه به دنیای ذهن به دنیای واقعی توجه نمودند و زمینه های اقتصادی و اجتماعی را مد نظر قرار دادند. از نظر هس، پول مهم ترین عامل بیگانگی انسان می باشد، که موجب بیگانگی در زندگی اجتماعی انسان می گردد.

مارکس مفهوم از خود بیگانگی را از هگل و فویر باخ گرفت و آن را در معنای وسیع تری به کار برد. مارکس همانند همفکران هگلی خویش تاریخ بشر را از تاریخ خود بیگانگی می دانست. مارکس در نوشته های اقتصادی و فلسفی خود، خود بیگانگی را جوهر نظم سرمایه داری دانست. از نظر او مالکیت فردی، محصول ناگزیر کار از خود بیگانه و رابطه خارجی کارگر با طبیعت و خود اوست. آدم از خود بیگانه، خویشتن را نه مانند یک عامل، بلکه به صورت یک بیمار، نه مثل یک خالق بلکخ مانند یک مخلوق، نه در اختیار خویشتن بلکه در اختیار دیگران تجربه می کند. بررسی این مفهوم بعد مارکس نیز ادامه یافت و دیدگاهها و مکاتب متفاوت و گاه متضادی در حوزه های جامعه شناسی، روانشناسی و روانشناسی اجتماعی پدید آمد.

- نظریه های کلاسیک تبیین کننده بیگانگی اجتماعی

نظریه نظم اجتماعی

این نظریه، جامعه را دستگاهی متشکل از اجزای هماهنگ با ارزش های همرنگ در نظر می گیرد که به طور مستمر محدوده خود را حفظ و نگه داری می کند و در حالت تعادل و توازن مداوم قرار دارد. از این رو ماهیت مسائل اجتماعی در این نظریه بی هنجار به نظر می رسد. بی هنجاری یعنی پریشانی و سرگشتگی انسان در برابر قواعد، قوانین و هنجارهای اجتماعی که در نتیجه آن فرد نمی تواند جهت رفتار خودش را تعیین نماید.

جورج زیمل

جورج زیمل نمود و ظهور بیگانگی را بازندگی مردم در کلانشهر ها، فردگرایی، غلبه روح عینی بر روح ذهنی، انزوای اجتماعی ونهایتاً دلزدگی اجتماعی مورد ارزیابی قرار داده و خاطر نشان می‌سازد که در جامعه مدرن، هر فردبرای خود شخصیت خاصی را پرورش می‌دهد که در برگیرنده ویژگی ها و تجربیاتی است که هر انسانی فرد متمایزی از سایر افراد جامعه خود می‌شود که به دنبال آن پیوندهای جدانشدنی با گروه اولیه (نخستین) مورد تردید قرارمی‌گیرد، فراگرد ارائه شده توسط زیمل به این صورت می‌باشد که: مردم در جوامع مدرن، الگوی یکسانی رادر وابستگی‌های گروهی خود ندارند؛ مردم می‌توانند در موقعیتهایی با رتبه‌های متفاوت و در گروههای متمایز مشغول باشند. واقعیت صرف وابستگی‌های گروهی چندگانه فرد را آنچنان توانا می‌سازد تا امکان تشخیص وضعیت فردگرایانه خود را از سایر موقعیتها داشته باشد، به عبارتی، این امکان برای هر فردبه وجود می‌آید که بتواند موقعیت شخصی‌اش را از دیگران متمایز سازد.

زیمل با تقسیم فرهنگ عینی، ذهنی در دو بعد جداگانه، در آخرین فصل از کتاب «فلسفه پول»خود متذکر می‌شود زمانی که در جامعه‌ای فرهنگ عینی وذهنی با همدیگر سازگاری داشته باشند در این صورت عصر طلایی در آن جامعه حاکم خواهد بود؛ در غیر این صورت، یعنی در صورت چیرگی فرهنگ عینی بر ذهنی نوعی حالت تراژیک در فرهنگ ایجاد شده و نمودی از بیگانگی درآن جامعه حادث خواهد شد (کرایب،‌1382: 26-265). به طور کلی زیمل براین باور است که زندگی در شهرهای بزرگ (مادر شهرها)،‌موجب فردگرایی،‌ تقسیم کار، تخصص و غلبه روح عینی بر روح ذهنی می‌شود و انسان را به ازخود بیگانگی سوق می‌دهد. از نظروی از خود بیگانگی،‌ عامل اصلی سرگردانی انسان درجامعه‌های جدید است (ستوده،1378:‌243).

دیدگاه هگل

هگل را می توان نخستین اندیشمندی به حساب آورد که به صورت جدی به بحثی فلسفی و گسترده در باره مفهوم از خود بیگانگی پرداخته است. هگل جهان هستی را با همه جدایی ها و پراکندگی هایش جلوه ای از یک حقیقت می داند و بر این باور است که انسان در جهان خارج در اصل از یک گوهرند؛ ولی انسانی که از این معنا آگاه نباشد جهان را مجموعه ای از چیزهای بیگانه از خود می پندارد.

هگل مفهوم از خود بیگانگی را در حوزه های مختلف از جمله حوزه دین به کار می برد؛ و با توجه به سخنانش به نظر می رسد که وی دین را عامل از خود بیگانگی در بعد منفی آن می داند. وی می گوید: دو نوع قانون داریم: یکی قانون طبیعی و دیگری قانون وضعی. از نظر وی , دین متشکل از مجموعه ای از قضایاست که از ناحیه مرجعی وضع شده و افراد ملزم به پیروی کردن از آن ها هستند و پایه و اساس چنین دینی , اعتبار و اقتدار آن مرجع می باشد نه تشخیص عقل.

هگل پذیرفتن دین را بریدن یا فصل شدن انسان از طبیعت خود می داند؛ زیرا در این حالت دیانت انسان که تعیین کننده رفتار اوست از طبیعت او نمی جوشد , بلکه از بیرون بر او تحمیل می شود.

هگل به از خود بیگانگی در اقتصاد هم توجه نموده است. به نظر او تسیم و تنوع کار مانع از آن می شود که انسان نیازهای خود را تامین نموده و به آنچه تولید می کند نیازمند باشد و در نهایت موجب اعتماد انسان به غیر خود و پیدایش نیرویی برتر از انسان و حاکم بر او می شود که از حیطه قدرت او خارج است و آن موجود بیگانه بر او مسلط می شود. وی عصر روشنگری را پایان از خود بیگانگی می داند که حقایق تقویت کننده است. خود بیگانگی کاهش می یابند، دولت و سازمان دینی، دیگر حقایق هراس انگیز و اضطراب آفرین نیستند، بلکه بخشی از عالم مادی هستند که مورد تحقیق علمی قرار می گیرند و به این طریق وجود مطلق خدا صرفا یک موضوع خالی خواهد بود. زیرا از طریق بررسی علمی در امور مادی هیچ وصفی نمی توان برای آن یافت و کشف کرد. بدین ترتیب خدا رخت برمیبندد و ذات انسان، مرکز امور و یگانه حقیقت مهم و حاکم می شود.

هگل معتقد است بیگانگی و ستیز میان روح انسان و جهان نمی تواند حالتی ابدی داشته باشد و دیر یا زود باید از میان برخیزد. اقتضای همه انواع هستی در نظر هگل همین است که تا زمانی که بر تضادهای درونی خود چیره نشده اند بر یک حالت باقی نمانند , بلکه چنین تغییر پذیرند تا سرانجام به آشتی و ساش کامل با حقیقت خود برسند. این دگرگونی چیزها پیرو نظمی معین است و مبداش تضاد درونی چیزها و غایتش زوال چیزها وبازگشت عقل کل به اصی خویش است. این همان معنای دیالکتیک هگلی است. روح انسان نیز به حکم ضرورت دیالکتیک باید در رفع جدایی خود از جهان خارج بکوشد. دستیار روح در این کوشش آگاهی یا دانش است.

بنا بر این در فلسفه هگل، دست یافتن به دانش حقیقی و مطلق به معنای باز یافتن خویش است. وی نیز مانند فلوطین معتقد است که دانش یه معنای یگانگی داننده و دانسته است، اما به اعتقاد او این یگانگی با پیوستن انسان به خویشتن خویش حاصل می شود، نه با بیرون آمدن از خویش.جذب دانسته در داننده بدین معناست که داننده دانسته را بشناسد و از آنچه درون آن می گذرد سر در آورد. بدین ترتیب، اسراری باقی نمی ماند؛ نتیجه روش فلسفی یا تحلیلی توضیح اسرار است و در نتیجه؛ نفی اسرار. این محور مرکزی اختلاف فلسفه هگل با تفکر شهودی است و گردش مفهوم بی خویشتنی از قدیم به جدید و از مثبت به منفی بر این محور صورت می گیرد.

کارل مارکس

از خود بیگانگی از مفاهیم کلیدی مارکس است که آن را همزمان با پیدایش جامعه طبقاتی می داند و چنین تعریف می کند: " از خود بیگانگی از هم گسیختگی بستگیهای متقابل طبیعی میان مردم و نیز بین مردم و آنچه تولید می کنند است".

کارل مارکس نیز نخستین بار در خلال مطالعاتش در مورد آرا هگل به این عقیده برخورد کرده بود. به نظر مارکس فرایند بیگانگی مشابهی در قلمرو کار انسان در نظام سرمایه داری به وقوع می پیوندد. مارکس تاریخ نوع بشر را جنبه ای دو گانه می داند. یعنی از یکسو، تاریخ، نظارت انسان بر طبیعت است و از سوی دیگر، تاریخ، از خود بیگانگی هر چه بیشتر انسان است؛ در نتیجه از خود بیگانگی به وضعی اطلاق می شود که در آن انسان ها، تحت چیرگی نیروهای خود آفریده شان قرار می گیرند و این نیروها به عنوان قدرت های بیگانه در برابرشان می ایستند. این مفهوم در کانون نوشته های نخستین مارکس، جای دارد و در نوشته های بعدیش نیز البته نه دیگر به عنوان یک قضیه فلسفی، بلکه به عنوان یک پدیده اجتماعی، همچنان جای مهمی را به خود اختصاص می دهد. به عقیده وی همه نهادهای عمده جامعه سرمایه داری , از دین و دولت گرفته تا اقتصاد سیاسی، دچار از خود بیگانگی اند و این جنبه های از خود بیگانگی به هم وابسته اند.

مارکس معتقد است ازآن زمان که تقسیم طبقاتی به وجود آمد و جامعه برده داری پدیدار گشت از خود بیگانگی نیز ریشه گرفت که در آن انسان با از دست دادن کنترلش بر تولیدات مادی و تسلیم شدن بر نظام های سیاسی با فرامین مذهبی انسانتیتش را از دست می دهد تا حدی که به نظام اقتصادی و سیاسی مشروعیت می بخشد و در این میان برای به دست آوردن نظارت از دست رفته اش به دین روی می آورد.

مکتب انتقادی

این دیدگاه فکری، جهان فعلی را توأم با نبود و فقدان عقلانیت معرفی کرده و تسلط و غلبه عقلانیت گوهرین یا ذاتی را نوعی بیگانگی می دانند.از این نظر صنعت فرهنگ، وسایل ارتباط جمعی و.....به شکل فرهنگ توده ای ظاهر شده و به شکل غیر خود جوش و چیزواره شده افکار بسته بندی شده ای را برای اجتماع ارائه می دهند، این فرهنگ در این دیدگاه عامل کاهش عقل عینی به عقل تکنیکی و یا سکوت عامل سرکوبی و نهایتاً بیگانگی افراد به حساب آمده است(ریتزر،204:1374).

این نظریه، نظام اجتماعی را عرصه ای از تضادها و کشاکش های دائمی میان گروه ها و طبقاتی می داند که دارای منافع، اهداف و آرمان های متفاوت هستند. نظم اجتماعی، حاصل تحمیل منافع و آرمان های طبقه بالادست بر طبقه زیردست است. در مدل مارکسیستی، ایدئولوژی و کارکردهای اجتماعی آن فقط از دیدگاه طبقه مسلط تعریف شده است. به این صورت که ایدوئولوژی عبارتست از به رسمیت شناختن موقعیت طبقه مسلط از سوی دیگر طبقات اجتماعی. بنا بر این ایدئولوژی، برای دیگر طبقات در حکم افیون است؛ زیرا باعث از خودبیگانگی و اضمحلال انرژی انقلابی می شود.

پس باید گفت ایئولوژی در خدمت طبقه بالادست و در جهت منافع آنان حرکت می کند. یعنی نهادهایی که اکنون تبلور یافته اند، بالاتر از افرادی تصور می شوند که اتفاقا آن ها را در همین لحظه مجسم می سازد. به عبارت دیگر نهادها به عنوان پدیده هایی که واقعیتی از خودشان ندارند به تجربه در می آیند. واقعیت هایی تصور می شوند که همچون یک پدیده خارجی و الزام آور، در برابر فرد قرار می گیرند. به بیانی دیگر، فرد ساخته های بیگانه از خویش را به درون خود می برد و از آن خویش می سازد.

نظریه انتقادی، نظام اجتماعی موجود را اساسا بیمارگونه می پندارد و بر این باور است که معیار ها و سنجه های تعریف سلامت اجتماعی امکانات نهفته عینی هستند که چنانچه شکوفا شوند و تحقق پیدا کنند، جامعه ای سالم پدید خواهد آمد.

- نظریه‌های با برد متوسط تبیین کننده بیگانگی اجتماعی

ملوین سیمن

سیمن بیگانگی را معلول علت واحدی نمی‌داند، او در اشاره به رواج و توسعه این مفهوم در جامعه معاصر، این نکته را متذکر می‌شود که ساختار دیوان سالاری جدید شرایطی را به وجود آورده است که در آن انسانها قادر به فراگیری نحوه چگونگی کنترل عواقب و نتایج اعمال و رفتارهای خود نیستند، او با توضیح و تفسیر انواع بیگانگی به دو مفهوم کلیدی و اساسی در بیگانگی اشاره دارد: انتظار فرد در مقابل پاداشهای دریافتی؛ به نظر سیمن «نحوه کنترل و مدیریت جامعه برسیستم پاداش اجتماعی به گونه‌ای است که فرد ارتباطی بین رفتار خود و پاداش مأخوذه از جامعه نمی‌تواند بر قرار کند، در چنین وضعیتی است‌که احساس بیگانگی بر فرد مستولی می‌گردد واو را به‌واکنشی منفعلانه و ناسازگارانه‌درقبال جامعه‌سوق می‌دهد.(seeman , 1957: 783 – 791) سیمن نمودهای متفاوت رفتار بیگانه‌گونه را به شرح ذیل بیان می‌کند:‌

احساس بی‌قدرتی: نوعی بیگانگی است که فرد احساس می‌کند در وضعیتهای اجتماعی وکنش متقابل خود تأثیرگذارنیست، به عبارت دیگر احساس بی‌قدرتی،عبارت از این تصور است که فرد احتمال می دهد که عمل او بی تأثیر باشد و نتایج موردانتظار اورا بر آورده نسازد.

احساس بی‌معنایی: در این حالت فرد احساس می‌کند هیچ راهنمایی برای انتخاب سلوک و عقیده خود ندارد. بنابراین دچار ابهام و شک و تردید می شود و نمی تواند در تصمیم‌گیری، عقیده خود را با استاندرادهای فرهنگی - اجتماعی موجود در جامعه وفق دهد.

احساس بی‌هنجاری: درشرایطی که بین اهداف اجتماعی ووسایل و راههای رسیدن به آن اهداف تطابقی وجود نداشته باشد، در این صورت مسیر برای بروز بی‌هنجاری مناسب به نظر می رسد.

احساس انزوای اجتماعی: این احساس مبین انفکاک فکری فرد از استاندارد های فرهنگی و بیگانگی او از نظام اجتماعی است به عبارتی فرد از متن اجتماع وارزشهای حاکم در آن جدا می شود.

خود بیزاری(تنفر از خود): این حالت عبارت است از احساس ناتوانی فرد در انجام فعالیتهایی که او را ارضا کند. فرد طی این احساس در فعالیتهایی که فی نفسه فاقد پاداش می باشد مشغول می‌شود بدون اینکه برای خود چیزی در برداشته باشد، در واقع فرد به خاطر خود، فعالیت می‌کند (‌Seeman, 1957: 783-791 ).

ادگار فردینبرگ

فردینبرگ بیگانگی را مترادف با مفهوم نارضایتی بکار گرفته و معتقد است که فرد ناراضی در خود به نوعی احساس انفصال و جدایی از موضوعات عینی پیرامون خود می‌کند و با هر آنچه که قبلاً پیوندی داشت خودرا جدا و منفک می‌بیند.

فرد همچنین در چنین حالتی به خود به عنوان موضوعی خارجی نگریسته، بین خود و موضوع عینی پیرامون خود نوعی احساس کشمکش، تضاد، ستیز و عدم ارتباط و شناخت تصور می نماید. فردی که به احساس نارضایتی دچار است خود را ناتوان‌تر از آن می‌بیند که بتواند تغیری در وضعیت خود و شرایط محیطی بوجود آورد، از این رو احساس نارضایتی به احساس بی یاوری و ناامیدی منجر می‌گردد.

فردینبرگ در بررسی علل نارضایتی توجه خود را عمدتاً‌ معطوف به علل نارضایتی نسل جوان می‌کند، به نظر وی محیط آموزشی و تجارب تحصیلی فرد،‌ زندگی خانوادگی و ارتباطات فامیلی و نیز کسانی که فرد با آنها در تعامل وکنش مستمر است نظیر گروه همسال، از علل و عوامل عمده در بروز احساس نارضایتی نسل جوان است» (Friedenberg , 1983 ).

فردینبرگ در تحقیقات تجربی خود در باب علل بیگانگی نسل جوان،براین فرض کلی تأکید داردکه فرد نارضایتی خود را به صورت رفتار ناسازگارانه در قبال ارزشها،‌هنجارها و ضوابط اجتماعی نهادی شده بروز می‌دهدو در مقابل آن،ژستی دفاعی همراه با احساس تنفر، بدبینی و انفعال نشان می‌دهد(محسنی تبریزی، 1370:69). بنابراین از نظر فردینبرگ نارضایتی هم علت بیگانگی و هم عامل مهم در بروز رفتارهای ناسازگارانه است.

رابرت مورتون

یکی از شناخته ترین و مشهورترین تئوری های جامعه شناختی که به بررسی اوضاع بیگانه کننده انسان می پردازد تئوری ساخت اجتماعی و آنومیای مورتو است. مورتون بیگانگی را با آنومی در نظر می گیرد و از دیدگاه او عامل اصلی ناهنجاری و بیگانگی انسان؛عدم ارتباط و هماهنگی معقول بین اهداف و وسایل نهادینه شده در جامعه است و عقیده دارد که آنومی اجتماعی اثرات متقابل بر افراد با توجه به موقعیت هایی که آنها در ساختار اجتماعی اشغال کرده اند می گذارد وقتی جامعه کاملا بر فرد کنترل دارد، نوعی احساس ضعف، قدرت ِمانی که هر دو هدف و هنجار از دید فرد پوچ و بی محتواست، نوعی احساس جدایی و انزوای اجتماعی و زمانی که فرد، ارزش ها و هنجارهای اجتماعی را نپذیرد دچار نوعی احساس بی هنجاری است.

ماری لوین

ماری لوین با الهام از طبقه بندی ملون سیمن کوشیده است تا ضمن مطالعه ای تحربی که در مورد یکی از انتخابات بوستون آمریکا انجام می دهد، چهارنوع از انواع بیگانگی و انفعال را تعریف عملیاتی کند. او،نخست، ضمن ارائه تعریفی مفهومی از بیگانگی سیاسی، اجتماعی؛ صور چهارگانه بیگانگی و انفعال را مشخص کرده است و موجبات آنها را بررسی می کند.

به نظر لوین، بیگانگی سیاسی – اجتماعی ممکن است به صورت احساس بی قدرتی، بی معنی بودن،بیگانه شدن از فعالیت اجتماعی و بی هنجاری بروز کند. بی قدرتی، احساس فرد است مبنی بر اینکه کنش و شرکت او هیچ تاثیری در تعیین سیر وقایع ندارد. کسانی که احساس بی قدرتی می کنند عقیده دارند که رای آنها یا هر عمل دیگری انجام می دهند، نمی تواند به نتیجه دلخواه آنان منجر شود. احساس بی قدرتی آنها ناشی از این عقیده است که اجتماع را رای دهندگان کنترل نمی کند بلکه اقلیتی قدرتمند و با نفوذ که به رغم نتایج انتخابات در موضوع کنترل باقی می ماند اداره می کند و احساس بی قدرتی نیز متقابلا این عقیده را تقویت می کند. از خود بیگانگی اجتماعی نیز حالتی است که در آن فرد احساس رضایت نمی کند به عبارتی فرد از انجام وظایف اجتماعی شهروندیش خشنود نیست.

در مطالعه لوین اقلیت ها و کم درآمدها دارای احساس بی قدرتی بیشتری هستند. بی معنایی در تحصیل کرده ها بیش تر احساس می شود. بازرگانان و ثروتمندان بیش از دیگران دچار بی هنجاری می شوند و کم درآمدها دارای مسئولیت اجتماعی، بیشتر احساس از خود بیگانگی سیاسی می کنند. هر چه سن افراد بیشتر باشد احساس بیگانگی اجتماعی بیشتر است. احساس بیگانگی اجتماعی را می توان از طریق عملگرایی عقلانی، کناره گیری، فرافکنی و یا انطباق با یک رهبر فرهمند توضیح داد. این ساز و کار ها آگاهانه هستند که ممکن است فرد از طریق آنها با احساس بیگانگی اجتماعی مواجه شود.

ساموئل هانتیگتون

هانتیگتون تلاش دار تا بین مشارکت و نوسازی رابطه برقرار کند. او معتقد است که در نوسازی جامعه لازم است نیروهای اجتماعی تکثر شود و به گروه بندی های خویشاوندی، نژادی و مذهبی،گروه بندی های شغلی طبقاتی و تخصصی نیز افزوده شوند. اساسی ترین ایده او این است که مشارکت سیاسی بدون نهادمندی ابزار سیاسی امکان پذیر نیست. از نظر هانتیگتون میزان توسعه سیاسی یک نظام زمانی افزایش می یابد که یم نظام از سادگی به پیچیدگی، از انعطاف ناپذیری به انعطاف پذیری، از وابستگی به استقلال و از پراکندگی به بیگانگی

گرایش یابد؟ فرایند توسعه که تنوع و تمایز ساختاری و تخصصی شدن کارکردی و نهایتا پیچیدگی ساختاری به وجود می آید. به مشارکت مردم برای ایفای نقش جدید نیاز هست. هانتیگتون و نلسون؛ مشارکت سیاسی را دارای اشکال متنوعی می دانند که اهم آن ها بدین قرار است:

1- فعالیت در انتخابات

2- اعمال نفوذ

3- فعالیت سازمانی

4- ایجاد روابط فردی با مقامات قدرتمند

5- خشونت (برای تاثیرگذاری بر تصمیمات دولت).

دید گاه فائور باخ

فوئرباخ، که در حقیقت واسطه فکری میان هگل و مارکس است، از خود بیگانگی هگل را در دین مطرح کرده است. فوئر باخ که یک فیلسوف ماتریالیست است، دین را عامل بزرگ از خود بیگانگی می داند. وی معتقد بود که آدمی , حق، محبت و خیر را می خواهد و چون نمی تواند آن ها را تحقق بخشد، آن ها را به موجودی برتر، یعنی نوع انسان که آن را «الله» می نامد، نسبت می دهد و در وجود، خدایی با این صفات مسجم می سازد و به این طریق از خود بیگانه می شود. به همین دلیل، وی دین را مانع پیشرفت مادی، معنوی و اجتماعی انسان تلقی می کند. وی معتقد است که انسان در سیر خود برای رهایی از دین و به تعبیری از خود بیگانگی، سه مرحله را گذرانده و باید بگذراند:

در مرحله نخست، خدا و انسان در دامن دین به هم آمیخته بودند؛ در مرحله دوم، انسان از خدا کناره می گیرد تا روی پای خود بایستد و مرحله سوم که فائور باخ همه را به سوی تحقق بخشیدن به آن فرا می خواند، مرحله علم انسانی است که انسان، ماهیت خود را می یابد، مالک جوهر خویش می شود، نوع انسانی خدای انسان، می گردد و به جای رابطه خدا و انسان، رابطه نوع انسانی و انسان مطرح می شود.

به طور کلی فائور باخ معتقد بود که دین ویژگی ها و قدرت های ویژه ای چون ترحم، قدرت ابتکار و خلاقیت , بخشندگی و از این قبیل موارد را به خدا نسبت می دهد. در واقع به نظر فائور باخ این ویژگی ها کمال خصائص و قدرت های مربوط به انسان می باشند که از او جدا و بیگانه شده و به خدایی افسانه ای نسبت داده شده اند. وی می گفت این انسان است که خدا را آفریده است.

نظریه روان پویایی

پیروان این نظریه در تبیین بیگانگی هم به انگیزه رفتار و هم به کنترل و باز بینی اجتماع عنایت دارند. فروم،لاک،فردینبرگ و دیگرانی که پیرو این نظریه هستند، بر تجربه فرد خصوصا تجارب دوران کودکی توجه خاصی مبذول داشته اند و معتقدند تبیین مساله بیگانگی به چگونگی تبیین نواقص و معایبی که در ساخت بازبینی اجتماع وجود دارد و نیز تشخیص این نواقص از طریق بررسی سرگذشت زندگی فرد مزبوط می گردد.

نظریه ساز و کار دفاعی

روانکاوانی که این نظریه را مطرح نموده اند معتقدند که انگیزه های درونی به طور عمده عامل رفتار در بروز خود بیزاری است. در این نظریه، بیگانگی و خود بیزاری معلول عدم تجانس و ناسازگاری بین تمنیات و آرزوهای درونی فرد و شخصیت هستند. این ناسازگاری موجب پیدایش احساس گناه، دلهره، اضطراب و نگرانی در فرد می شود. رفتار بیگانه گونه در واقع وسیله ای است که شخصیت آدمی برای حفظ و صیانت خود در برابر احساس گناه یا دلهره بر می گزیند. از پیشروان این نظریه می توان از فیوئر و کنیستون نام برد.

دیدگاه اریک فروم

فروم در زمینه از خود بیگانگی تا حد زیادی با نظریه مارکس مشابه است. اما در دو زمینه، دیدگاه وی از مارکس متفاوت است.

نخست اینکه مارکس، با اشاره به بیگانگی انسان از ماحصل فعالیت و تولید خویش نشان می دهد که چگونه انسان از محصول کار خود بیگانه ای می سازد و خود را با آن چون دشمنی رویاروی می بیند. در مقابل، فروم سعی دارد که این دیدگاه مارکس را به جامعه بزرگ تر و دیگر صور روابط اجتماعی در جامعه مدرن تعمیم دهد.

دوم اینکه مارکس یک جامعه شناس واقعیت گراست. او بیگانگی را امری تحمیلی می داند که ناشی از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی است و فرد در انتخاب آن نقشی ندارد. حال آنکه فرویم یک روانشناس است که با روانشناختی کردن مفهوم بیگانگی، متوجه از خود بیگانگی و چگونگی انفصال ذهنی و فکری فرد از خویشتن خود تحت تاثیر نیروهای بنیادی جامعه و تجارب زندگی اجتماعی است از دیدگاه فروم، انسان های اولیه از طریق یکی دانستن خود با قبیله های اطراف و هماهنگی با مذاهب و روش های قبیله ای خویش سعی کردند با این احساس بیگانگی از طبیعت مقابله کنند و احساس تعلق به گروه را تقویت نمایند؛ اما بشر جدید چون از آگاهی و توانایی بیشتری جهت غلبه بر طبیعت برخوردار است مانند گذشتگان با طبیعت در نیامیخته است؛ در واقع از آن فراتر رفته، در نتیجه با اینکه در معرض قوانین طبیعی قرار دارد؛ نمی تواند آن ها راتغییر دهد و در حالتی از سرشکستگی و انزوا رها می شود.

دیدگاه سلدین

سلدین از خود بیگانگی را به عنوان یک سازه موقعیتی مربوط به رابطه مستقل بین افراد و محیطشان در نظر می گیرد. از نظر وی، بیگانگی ترکیبی است از بی قدرتی، بی هنجاری و انزوای اجتماعی.

دیدگاه رایز من

رایزمن، از خود بیگانگی فرد را ناشی ازالگوهای اجتماعی کننده جامعه می داند. وی معتقد است الگوهای اجتماعی کننده جامعه مدرن به گونه ای هستند که فرد را بیش از آنکه متوجه خود کند، تحت ارشادهای دیگران در می آورد. به این صورت که همواره به فرد توصیه می شود که برای رفتار و کرداری معقول و مطلوب به دیگران بنگرند، در چنین شرایطی است که فرد ارتباط بنیادین را با خویش گم کرده و دچار نوعی بحران هویت می شود.

دیوید رایزمن، اندشمند ارتباطات اجتماعی، که خود از وضع کنندگان اصطلاح «جامعه مصرف» می باشد، معتقد است که در این نوع جوامع همه چیز از جمله علایق و نیازها توسط وسایل ارتباط جمعی تعیین می شوند و افراد استقلالی از خود نداشته و پیرو دیگران هستند؛ زیرا هرکس، همیشه تحت نفوذ افراد دیگر است و هر فرد می کوشد از رفتار دیگران اطلاع حاصل کرده، خود نیز این رفتارها را دنبال نماید. بنا براین در چنین جوامعی، وسایل ارتباط جمعی که منعکس کننده رفتار مصرفی دیگران می باشد، خود به کالای مصرفی مبدل می شود و حتی محتوای فرهنگی و سیاسی این وسایل نیز شکل مصرفی می یابد و ماهیت هدایت کننده و آموزش خویش را از دست می دهند. در این شرایط انسان به موجودی تبدیل می شود که از هر گونه فعالیت در راه تحول سیاسی جامعه روگردان شده و به امیال شخصی و مصرفی خود توجه می کند. زندگی افراد در این جامعه به جایی می رسد که همه دچار نوعی از خود بیگانگی می شوند، از هستی حقیقی و راستین تهی شده، شخصیت و ماهیت انسانی خود را از دست می دهند و افراد به جای اینکه به گذشته و آینده خود با دیده بصیرت بنگرند و با روش های صحیح عقلی راه تعالی برگزینند، فقط به پول، غذا، بازی و بیهودگی می اندیشند.

دیوید رایزمن می گوید نقش منفی وسایل ارتباط جمعی را در تبدیل میلیون ها انسان به یک توده بی شخصیت و جاهل که تحت تاثیر سود جویی ها و خود خواهی ها قرار گرفته، خلاقیت علمی و فرهنگی خود را از دست داده، مقام سازنده انسانی را در تحولات سیاسی رها کرده و به سازشکاری پرداخته است، نمی توان انکار کرد. باید دانست که وسایل ارتباطی، خود به وجود آورنده «توده خلق تنها» می باشند و موجب بیگانگی انسان ها از خود و دیگران می شوند.

دیدگاه فیوئر

فیوئر به بیگانگی جوانان اشاره می کند و آن را امری اتسالی و روانشناختی می داند. فیوئر، بیگانگی نسل جدید و بحران هویت آنها را ناشی از عوامل لاینحل ادیپی و هویت شناسی منفی با والدین می داند. همچنین وی مفهوم «ضمیر نا خود آگاه» را بیان می کند. طیبق این ضمیر، عواطف و احساسات ناخودآگاه ناشی از ستیز و گسستگی میان نسل هاست که خود را در جهات نامتعارف آشکار می نماید. در واقع وی معتقد است مهم ترین عامل بیگانگی انسان، ستیز نسلی است. به نظر وی، بیگانگی روانی، خود را در صور رفتارهای نابهنجار مثل وندالیسم، خشونت , میل به انتقام جویی و نظایر آن بروز می دهد. از این رو بیگانگی، ماهیتا امری نابهنجار و جرم زاست. این نوع برداشت در نقابل آن دسته نظریه های مارکسیستی قرار دارد که بیگانگی را امری طبیعی، مولد و آفریننده می بینند.

رویکردهای اجتماعی به مقوله بیگانگی اجتماعی

در نظریه‌های جامعه شناختی، بیگانگی در سه رویکرد اجتماعی قابل بحث است:

1- در رویکرد ستیز، بیگانگی علل ساختاری دارد. یعنی بیگانگی در ساختارهای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی منشا دارد. جورج لوکاچ نیز مانند هگل معتقد است که بیگانگی زمانی در جامعه به عنوان یک فرآیند اجتماعی ظاهر می­گردد که انسان به ابزار تبدیل شود.

فرد نیز از منظر دیگری به این مسئله می‌نگرد. او بیگانگی را حالتی می‌داند که در آن شخص خود را غریبه حس می‌کند و از خود بیگانه می‌شود در این حالت انسان خود را مرکز عالم و خالق اعمال خود نمی‌داند، بلکه او در دست اعمال و نتیجه‌ آن محکوم است او از آن‌ها اطاعت ریاضی ستایش می‌کند. به نظر وی باید علت‌های بیگانگی را در نهادهای اجتماعی از جمله بوروکراسی سازمانی، مالکیت و غیره جست و جو کرد. اما زیمل فردگرایی را لازمه‌ زندگی مدرن و از خود بیگانگی را پیامد حتمی آن می‌داند(شارون، 1382).

2- در رویکرد کارکردگرایی هم، بیگانگی از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی ناشی می‌شود و آن را پدیده­ای تحمیلی می‌داند که ثبات نظام اجتماعی را متزلزل می‌کند. دورکهایم و مرتون نیز علت‌های بیگانگی را در ساختارهای اجتماعی- فرهنگی جست و جو می‌کنند، اما هر یک از نقطه نظر خاص خود به این مسئله می‌نگرند. بدین معنا که دورکیم به رابطه فرد و جامعه توجه می‌کند و مساله‌ نابسامانی را مطرح می­کند که در زمان انتقال جوامع از انسجام اجتماعی- مکانیکی شتاب گرفته و سبب تضعیف ارزش‌ها می‌شود (پاپنهایم، 1959). پیامدهای این امر می‌تواند به گسترش اخلاق فردی به جای اخلاق جمعی و در نهایت به بیگانگی ختم شود. محور بحث در این دیدگاه، ارزیابی کارکرد نهادها در جهت حفظ و گسترش تعادل و نظم اجتماعی است. بدین معنا که هر گونه بحرانی می‌تواند باعث بروز مشکلات جدی در تعادل نظام گردد.

3- سومین رویکرد، رویکرد تفهیمی است که اندیشمند بارز آن ماکس وبر است. اصطلاح «مفهوم» نزد او بیانگر شکل عینی موقعیت‌های رفتاری و کنشی است. از دیدگاه این متفکر آلمانی‌ تنها جهان که به مفهوم تغییر یابنده در برابر ما قرار گیرد، جهانی تغییر پذیر و دگرگون شده است (آشتیانی، 1383). «بیگانگی» در رویکرد روان‌شناختی نیز مورد توجه قرار گرفته است. بیگانگی اجتماعی به عنوان یک مساله در هه‌ 1950 با عصر ماشینی شدن شروع شد. امروز نیز با ورود تکنولوژی به سازمان‌ها، تغییر در ماهیت و وظیفه‌کاری، تجربه‌کاری مرتبط با تکنولوژی، تمرکز بر انعطاف سازمان‌ها، توجه به عامل‌های فردی و شخصیتی و توجه به روابط انسانی این امر دوباره مورد توجه قرار گرفته است. از نظر رابطه‌ کارمند و مدیر، بیگانگی از اخلاق کاری ضعیف، نارضایتی شغلی و یا نا امیدی مشکلی جدی­تر است. فرد بیگانه از کار ممکن است به‌طورکلی همکاران، رئیس، شغل و سازمان خود را در محیط کار رد کند. فانس (1986) در الگوی خود نشان داده که انزوای اجتماعی و از خود بیگانگی در سطح‌های بالاتر سازمان، می‌تواند بیش‌تر از سطح‌های پایین آن باشد، چون ادراک تحول در سطح‌های بالاتر بیش‌تر است.

تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه