امروز دوشنبه 08 آذر 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

بعد از هگل، پیروان وی همچون هس و مارکس، مسیرش را ادامه دادند. اما آن ها برخلاف هگل به جای توجه به دنیای ذهن به دنیای واقعی توجه نمودند و زمینه های اقتصادی و اجتماعی را مد نظر قرار دادند. از نظر هس، پول مهم ترین عامل بیگانگی انسان می باشد، که موجب بیگانگی در زندگی اجتماعی انسان می گردد.

مارکس مفهوم از خود بیگانگی را از هگل و فویر باخ گرفت و آن را در معنای وسیع تری به کار برد. مارکس همانند همفکران هگلی خویش تاریخ بشر را از تاریخ خود بیگانگی می دانست. مارکس در نوشته های اقتصادی و فلسفی خود، خود بیگانگی را جوهر نظم سرمایه داری دانست. از نظر او مالکیت فردی، محصول ناگزیر کار از خود بیگانه و رابطه خارجی کارگر با طبیعت و خود اوست. آدم از خود بیگانه، خویشتن را نه مانند یک عامل، بلکه به صورت یک بیمار، نه مثل یک خالق بلکخ مانند یک مخلوق، نه در اختیار خویشتن بلکه در اختیار دیگران تجربه می کند. بررسی این مفهوم بعد مارکس نیز ادامه یافت و دیدگاهها و مکاتب متفاوت و گاه متضادی در حوزه های جامعه شناسی، روانشناسی و روانشناسی اجتماعی پدید آمد.

از خود بیگانگی از مفاهیم کلیدی کارل مارکس است که آن را همزمان با پیدایش جامعه طبقاتی می داند و چنین تعریف می کند: " از خود بیگانگی از هم گسیختگی بستگیهای متقابل طبیعی میان مردم و نیز بین مردم و آنچه تولید می کنند است".

کارل مارکس نیز نخستین بار در خلال مطالعاتش در مورد آرا هگل به این عقیده برخورد کرده بود. به نظر مارکس فرایند بیگانگی مشابهی در قلمرو کار انسان در نظام سرمایه داری به وقوع می پیوندد. مارکس تاریخ نوع بشر را جنبه ای دو گانه می داند. یعنی از یکسو، تاریخ، نظارت انسان بر طبیعت است و از سوی دیگر، تاریخ، از خود بیگانگی هر چه بیشتر انسان است؛ در نتیجه از خود بیگانگی به وضعی اطلاق می شود که در آن انسان ها، تحت چیرگی نیروهای خود آفریده شان قرار می گیرند و این نیروها به عنوان قدرت های بیگانه در برابرشان می ایستند. این مفهوم در کانون نوشته های نخستین مارکس، جای دارد و در نوشته های بعدیش نیز البته نه دیگر به عنوان یک قضیه فلسفی، بلکه به عنوان یک پدیده اجتماعی، همچنان جای مهمی را به خود اختصاص می دهد. به عقیده وی همه نهادهای عمده جامعه سرمایه داری , از دین و دولت گرفته تا اقتصاد سیاسی، دچار از خود بیگانگی اند و این جنبه های از خود بیگانگی به هم وابسته اند.

مارکس معتقد است ازآن زمان که تقسیم طبقاتی به وجود آمد و جامعه برده داری پدیدار گشت از خود بیگانگی نیز ریشه گرفت که در آن انسان با از دست دادن کنترلش بر تولیدات مادی و تسلیم شدن بر نظام های سیاسی با فرامین مذهبی انسانتیتش را از دست می دهد تا حدی که به نظام اقتصادی و سیاسی مشروعیت می بخشد و در این میان برای به دست آوردن نظارت از دست رفته اش به دین روی می آورد.

مارکس جوهر بیگانگی را جدایی محصول و فرآورده های انسان از خالق و نمهخایتاً سلطه آنها بر خاقشان معرفی می کند، وی در نوشته های پراکنده خود می گوید: جدا افتادگی در این حقیقت نمایان می شود که وسایل زندگی من متعلق به دیگری و آرزوهای من، ثروت و دارایی غیر قابل دسترزسی دیگری باشد و مهم تر اینکه مارکس معتقد است که قدرتی غیر انسانی بر همه چیز و همه کس حاکم است (مارکس،42:1373).

مارکس از خود بیگانگی را اینگونه توضیح می دهد: هر چه کارگر ثروت بیشتری تولید می کند و محصولاتش از لحاظ قدرت و مقدار بیشتر می شود، فقیرتر می گردد. هر چه کارگر کالای بیشتری می آفریند، خود به کالای ارزان تری تبدیل می شود. به این معنا که محصول کار در مقابل کارگر به عنوان چیز بیگانه و قدرتی مستقل از تولید کننده قد علم می کند. محصول کار، کاری است که در یک شی تجسم یافته و به ماده ای تبدیل شده است. عینیت یافتن به صورت از دست دادن شی، بندگی در برابر آن و تصاحب محصول به شکل جدایی یا بیگانگی با محصول پدیدار می گردد. تمامی این پیامدها از این واقعیت ریشه می گیرد که رابطه کارگر با محصول کار خویش؛ رابطه با شی بیگانه است. بر اساس این پیش فرض، هر چه کارگر از خود بیشتر در کار مایه بگذارد، جهان بیگانه، اشیایی که می آفریند بر خود و ضدش قدرتمند تر می گردد و زندگی درونی اش تهی تر می گردد و اشیا کمتری از آن او می گردد.

مفهوم بیگانگی اجتماعی در تفکرات مارکس به معنی احساس از دست دادن کنترل بر زندگی اجتماعی است. به اعتقاد مارکس افراد در ارتباط با نیروی کارشان کنترل خود را بر فرآیند‌های تولیدات کارشان از دست می‌دهند. فرآیند بیگانگی اجتماعی به احساس پوچی، بی‌قدرتی، اخلاق‌زدایی، بی‌زاری از خود، بی‌ریشه‌ای، بی‌اعتمادی و خشونت می‌انجامد. به علاوه، از خود بیگانگی با چنین ویژگی‌هایی که دارد به انکار ارزش­های اساسی جامعه، هنجار‌های رفتار اجتماعی و استاندارد‌های تثبیت شده رفتار منتهی می‌شود(احمدی، 1384: 61).

مراحل و انواع بیگانگی کارگران

به اعتقاد مارکس همه نهادهای عمده جامعه سرمایه داری دچار از خود بیگانگی می باشند. پس انسان در تمام نهادهایی که گرفتارشان شده است، با از خود بیگانگی رو به روست. اما از نظر مارکس , از خود بیگانگی در محیط کار از اهمیت بیشتری برخوردار است؛ چرا که در صورت بروز از خود بیگانگی در محیط های کاری، فرد به کار به عنوان فعالیتی پر زحمت و نفرت انگیز می نگرد و تا سر حد امکان سعی می کند از آن دوری جوید. در حالی که مارکس انسان را موجودی آفریننده و خلاق می داند که خود را از طریق کار کردن از سایر جانداران جدا می کند. بنا براین جامعه سرمایه داری به دلیل ماهیت ساختاری اش، چهار شکل کلی از بیگانگی را در کارکنان ایجاد می کند که همه آن ها در قلمر. کار می توانند یافت شوند:

1- بیگانگی از محصول کار

کارگران از کالاهایی که تولید می کنند بیگانه می شوند. محصول کار کارگران، نه به خودشان، که به سرمایه داران تعلق دارد و ایشان هر کاری بخواهند با آن ها می کنند. یعنی سرمایه داران برای دستیابی به سود، این محصولات رابه فروش می رسانند. کالایی که کارگران تولید می کنند از آنان بیگانه می شود. آنان محصول تولیدیشان را دریافت نمی کنند، بلکه در عوض دستمزد می گیرند.

2- بیگانگی از فرایند تولید

در نظام سرمایه داری علاوه بر بیگانگی کارگران از محصول تولید شده، آن ها همچنین از فرایند تولید نیز بیگانه می شوند. در واقع رابطه کارگر با فعالیت تولیدی خویش در حکم فعالیتی بیگانه می باشد؛ چرا که آنان فعالانه در فرایند تولید شرکت نمی کنند. به این معنا که کارگران برای رفع نیاز خود کار نمی کنند بلکه برای سرمایه داران کار می کنند. بنا براین چنین کار یکنواخت و کسل کننده ای که کارگران با انجام آن نه احساس رضایت می کنند و نه نتیجه ای جز خستگی برایشان به همراه دارد، از عوامل بیگانگی آنان به شمار می رود. کار برای کارگر امری بیرونی می شود، یعنی جزیی از طبیعت او به شمار نمی آید؛ در نتیجه او خود را با کار راضی نمی بیند؛ بلکه خود را نفی می کند. کار برای او اجباری است، فقط ابزاری برای تامین نیازهای دیگر است.

3- بیگانگی از خود

همان طور که کارگران از کار و محصول تولیدی بیگانه می شوند، از خود نیز بیگانه می گردند. تخصصی شدن کارها موجب می شود که کارگران نتوانند مهارت ها و توانایی های خود را به طور کامل شکوفا ساخته و یا افزایش دهند. در نتیجه از خود بیگانه نیز می شوند؛ چرا که امکان اظهار نظر و بیان کامل عقایدشان را ندارند. وجود نوعی آدمی، ویژگی معنوی او را به وجودی بیگانه و به ابزاری در خدمت حیات فردی اش تبدیل می سازد و بدینسان آدمی را از کالبد خود و نیز از طبیعت خارجی و ذات معنوی او یعنی وجود انسانی اش بیگانه می سازد.

4- بیگانگی اجتماعی (از دیگران)

کارگران در نهایت، از همکاران خود و اجتماع بشری، یعنی ازنوع انسان نیز بیگانه می شود. فرض مارکس این بود که انسان اساسا برای دستیابی به آنچه که در طبیعت برای بقایش لازم است، خواهان و محتاج همکاری با دیگران است , در نظام سرمایه داری، این همکاری مختل می شود و در واقع ,کارگران خود را جدا از دیگران، یا بدتر از آن، در رقابت با همدگر می بینند. انزوا ورقابت در کارگران، در نظام سرمایه داری موجب آن می شود که آنان از سایر کارگران بیگانه شوند.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه