امروز دوشنبه 08 آذر 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

دیدگاه‌ها

فرانکل اگزیستانسیالیست (پیروان اصالت وجود، هستی‌گرا) بود. او واژه "هستی نژندی" را در مورد اختلال عاطفی ابداع کرد و اختلال عاطفی را حاصل عدم توانایی فرد در یافتن معنا برای زندگی می‌دانست.

به نظر فرانکل آزادی به معنای رهایی از سه چیز است:

1 غریزه‌ها

2 خوی‌ها و عادت‌ها

3 محیط

در زمینه نظریه شخصیت فرانکل معتقد است، در آدمی انگیزه‌یی بنیادی وجود دارد و آن «اراده معطوف به معنا» است. مکتب روان‌شناسی لوگوتراپی یا معنا درمانی که ویکتور فرانکل بنا نهاد امروز یکی از مکاتب مطرح روان‌شناسی در جهان است.

تعریف لوگوتراپی یا معنادرمانی

خاستگاه لغوی معنادرمانی یا لوگوتراپی به واژه یونانی لوگوس باز می‌گردد. لوگوس به معنای واژه یا کلمه، اراده پروردگار یا معناست. اما رساترین معادل آن معنا می‌باشد (). بر این اساس و بنا به گفته ویکتور فرانکل معنادرمانی عبارت است از: «درمان از رهگذر معنا یا شفابخشی از رهگذر معنا» یا «روان درمانی متمرکز بر معنا».

لوگوتراپی در لغت به معنی «درمان از طریق معنا» است و نوعی درمان فعالانه - رهنمودی است که متوجه یاری رساندن به بیمار، خاصه در مراحل بحران زندگی است. این نوع درمان مفروض می گیرد که زندگی معنای بی قید و شرط دارد و این معنا را هرکس، در هرجا و در هر زمان می تواند بیابد و کشف کند.

لوگوتراپی یا تحلیل وجودی پس از روانکاوی فروید و روانشناسی فردی آدلر سومین مکتب روان درمانی وین شمرده می شود که توسط ویکتور امیل فرانکل (1997-1905م) متخصص اعصاب و استاد سابق روانپزشکی و فلسفه دانشگاه وین، بنیان گذاشته شد. این نظریه به لحاظ فلسفی ریشه در اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی و به لحاظ روانشناختی ریشه در روانکاوی و روانشناسی فردی و به لحاظ معنوی ریشه در تعهدی تام و تمام به وجود انسان دارد، همچون موجودی که به طرز تقلیل ناپذیری معنوی است و بر 3 پیش فرض اساسی استوار است:

الف) زندگی در هر شرایطی دارای معناست،

ب) انسان اراده معطوف به معنا دارد و این اراده به نیاز مدام انسان با جست وجو نه برای خویشتن، بلکه برای معنایی که به هستی منظور می بخشد، ارتباط می یابد،

ج) انسان تحت هر شرایطی از این آزادی بهره مند است که اراده معطوف به معنا را به ظهور رساند و معنایی بیابد. در این مختصر تلاش شده تا گزارش کوتاهی از رأی ویکتور امیل فرانکل در باب 3 مرحله تحلیل وجودی یا لوگوتراپی (معنا درمانی) ارائه شود.

فلسفه ای از زندگی را ‏که در آن فرد برای وجود و حیاتش مسؤول است بدست آورد و به یک ‏رشته از ارزش ها نائل آید و برای رنج بردنش معنایی پیدا کند. هدف ‏این است که فراسوی امکانات بی حد و حصر بیمار ارزش های پنهان, ‏بدون دست کاری اسرار ژرف, به واقعیت بپیوندد.‏

‏در اصطلاح نگرش ها انگیزش های روان آزرده با مسؤولیت ها ‏جایگزین می شود. در این میان خود شکوفایی یک محصول جانبی ‏تلقی می شود. ‏

فرانکل و درمان اختصاصی او معنا درمانی را نمی توان جدای از ‏رویکرد والد آن یعنی رویکرد وجودی انسان گرا بررسی کرد.

فرانکل ‏در کنار لودیگ بینزوانگر و مدارد باس جزو برجسته ترین روان ‏درمانگران وجودی است‏‎ ‎‏(بوجنتال, 2000), او پایه گذار "تحلیل ‏وجود"است (پترسون, 1973). حتی اگر کسی گرایش معنوی نداشته ‏باشد برایش کار دشواری است تا این پیام فرانکل را نشنیده ‏بگیرد: " ورای غرایز و ژن های خودخواهی, ماورای شرطی سازی ‏کلاسیک و عامل, ماورای حاکمیت زیست شناختی چیز خاصی هست, ‏وجود دارد, شخص یگانه و انسانی بی همتا ". ‏

لوگوس واژه ایست یونانی که معنا را می رساند. لوگوتراپی که بعضی ‏از نویسندگان کارشناس آنرا مکتب دوم روان درمانی وین نام نهاده اند. ‏بر پایه معنای هستی آدمی و تلاش فرد برای رسیدن به این معنا ‏استوار است. بنابراین اصل لوگوتراپی تلاش برای جستن معنایی در ‏زندگی, و اولین نیروی محرکه و انگیزه هر فرد است(فرانکل, 1967, به ‏نقل از معارفی, 1380). ‏

اصطلاح یونانی لوگوس برای دانشجویان الهیات آشناست. این واژه ‏به طور معمولی به صورت لغت یا کلمه یا اراده خدواند در محافل ‏مذهبی مطرح می شود. در مفهومی گسترده تر می توان آن را به ‏عنوان "چیزی که می تواند دلیلی برای بودن باشد. "تعبیر کرد. فرانکل ‏ترجمه ساده معنا را برای لوگوس ترجیح می دهد(شولای, 2002). ‏

لوگوتراپی یا معنا درمانی در ساده ترین تعریف آن گونه که ‏فرانکل (1383, ص13)می نویسد عبارت از درمان از رهگذر معنا یا " ‏شفا بخشی از رهگذر معنا". اما از آنچه که بویژه تعریف اخیر بار ‏مذهبی دارد, می توان معنا درمانی را:"درمانی متمرکز بر معنا" تعریف ‏کرد (فرانکل, 1978). ‏

فرانکل (1965)معنا درمانی را نوعی روان درمانی در قالب اصطلاح ‏های معنوی می داند. در واقع معنا درمانی چنان که پیشتر نیز ذکر ‏شد شاخه ای مجزا در مکتب روان درمانی وجودی انسان گراست از ‏آن جهت که بر روح انسان یا بعد معنوی او متمرکز کرده و معنای ‏وجود را تحت عنوان جستجوی انسان برای چیزی به نام معنا بررسی ‏می کند(وانگ, 2000). ‏

لوکاس و اروانگ هیرش (2002)معنا درمانی را یک نظام فلسفی ‏روان شناختی می دانند که به بیماران کمک می کند تا به رغم سوگ ‏و نا امیدی بر از دست رفته ها تمرکز نکنند بلکه در جستجوی معنا ‏باشند. در نتیجه زندگی از نگاه معنا درمانی تحت هر شرایطی معنا ‏دار است افراد با اراده ای معطوف به معنا انگیخته می شوند و انسان ‏دارای اراده آزاد است. ‏

بنابر تعاریف ذکر شده وظیفه معنا درمانگر اینست که به بیمار ‏کمک کند تا معنای زندگی را کشف کند و البته به این وظیفه قانع ‏نیست بلکه روش های درمان بخش خاصی را نیز برای بیماران روان ‏آزرده تدوین می کند.‏

آموزه ی معنا درمانی این است که این ما نیستیم که از زندگی می ‏پرسیم چرا؟ بلکه این زندگی است که از رهگذر گوش دادن برای درک ‏ژرف معنای لحظه پاسخ می دهید. انتخاب های ما بر اساس ارزش ‏هاست و با ندای وجدان هدایت می شود(شولای, 2002). ‏

در تکمیل آنچه گفته شد می توان به فرانکل(1997, به نقل از ‏کاردن 2003) استفاده کرد:"معنا درمانی بر توانا ساختن بیماران برای ‏غلبه بر مثلث غم انگیز زندگی یعنی درد, گناه و رنج تمرکز می کند. ‏

شولای(2002) بر این باور است که معنا درمانی با چهار پیام به ‏انسانها, در جهت معنایابی کمک می کند:‏

ما معنوی هستیم: این بعد نوش داروی معنا درمانی است. قدرت ‏مبارزه جویی روح انسان در اینجا فعال شده و بر موقعیت های جاری ‏زندگی غلبه می کند تا تغییر مطلوبی که شفا بخش و زندگی بخش ‏است را ایجاد نماید. ‏

ما منحصر به فردیم: همیشه موقعیت ها و فرصت هایی هست که ‏یکتایی خود را تجربه کنیم. در روابط بین فردی, در خلاقیت و امثال ‏آن شاید تصویری که کشیده ایم شاهکار نباشد ولی بالاخره آن را ما ‏کشیده ایم. ‏

با خود متعالی کردن را تمرین می کنیم: از رهگذر متعالی کردن ‏محدودیت های پیشین, تقلایی به سوی هدف ارزشمند و تعامل با ‏سایر موجود های انسانی را آغاز می کنیم و این طریق معنای زندگی ‏را تحقق می بخشیم. ‏

ما می توانیم نگرش خود را تغییر دهیم: هنگامی که با رنج بردن ‏گریزناپذیر مواجه می شویم و قادر به تغییر دادن موقعیت نیستیم, ‏قادریم زاویه ی دید خود را تغییر دهیم ما در اتخاذ موضع نسبت به ‏موقعیت تغییر ناپذیر آزادیم, یعنی شجاعانه طرز تلقی و برخورد خود ‏با موقعیت را بر موقعیت تحمیل می کنیم. ‏

سیر تکاملی معنی درمانی

اصطلاح روان شناسی ژرفا را نخستین بار یوجین بلوئر مطرح ‏کرد(مور و فاین, 1990). در گستری ادبیات روان شناسی, همواره ‏روان شناسی ژرفا در تبیین پدیده های روانی جایگاه اصلی را اشغال ‏کرده است. تفاوت در این گستره تنها مربوط به تبیین ریشه این پدیده ‏ها می شود که ممکن است از علی نگری, یگانگی و امثال آن متغیر ‏باشد. ‏

النبرگر(1970)می نویسد:"به نظر می رسد در 1896, که فروید به ‏هدف خود برای بنای نظریه روان آزردگی و تبیین جزئیات علائم و ‏ریشه های آن نائل شده بود, این اصطلاح مطرح شد. با این وجود, ‏برای فروید این سرآغاز ژرفا بود. روان شناسی ژرفا معتقد است که ‏کلیدی برای گشودن ذهن ناهوشیار دارد که از این رهگذر دانش احیاء ‏شده ی ذهن ناهوشیار را بدست می آورد. دانشی که کاربردی وسیع ‏در درک ادبیات، هنر، مذهب و فرهنگ دارد. "‏

کارل یونگ، اتورنک، آلفرد آدلر،ملانی کلاین، هری استک سالیوان،‏کارن هورنای، ساندوررادو، آبراهام کاردینر از جمله کسانی هستند که ‏در تعیین کرانه های این قلمرو مطرح هستند. لازم به ذکر است که ‏ژاک لاکان و هاینز کوهات نیز در گستره روان شناسی ژرفا جای می ‏گیرد. دراین میان مکاتب دگراندیش متأخر روان شناسی ژرفا یعنی ‏آدلر, یونگ, رنک و کوهات دربرابر جبر گرایی فرویدی قد علم کردند. ‏به عنوان نمونه هاینز کوهات با طرح مفهوم انسان غم انگیز در برابر ‏انسان گناهکار فرویدی بر این باور بود که فرد بالقوه با فرهنگ ‏هماهنگی دارد(کوپر, 1983). ‏

روان شناسی ناظر بر همان موضوع ها و مباحثی است که در نظریه ‏های روانکاوانه به آنها اشاره می شود(مور و فاین, 1990). گاه, هم معنا ‏با روان شناسی ناهشیار است(کوپر, 1983).‏

اسکار پفیستر(فرانکل, 2000)می نویسد:"کار مهمی که می توانیم ‏انجام دهیم این است که بلندای معنوی ماهیتمان را که به همان ‏قدرتمندی ژرفای, غیر غریزی است بشناسیم. "‏

فرانکل(2000)تحت تأثیر پفیستر، روان شناسی بلندا را در 1938 ‏به عنوان در بر گیرند امیال و آرزوهای بالاتر آدمی مطرح کرد که بطور ‏ویژه معنا جویی انسان را علاوه بر لذت طلبی فرویدی و قدرت طلبی ‏آدلری در خود جای می دهد. او می نویسد:"درست این است که ‏بگوییم روان شناسی بلندا فقط مکملی ضروری برای روان شناسی ژرفا ‏محسوب می شود تا یک جایگزین؛ تفاوت روان شناسی بلندا با روان ‏شناسی ژرفا در این است که بطور اختصاصی بر پدیده های انسانی ‏تمرکز می کند. در میان این پدیده ها میل انسان برای یافتن و تحقق ‏یک معنا در زندگی یا میل او به رفتن موقعیت هایی در زندگی فردی ‏که وی را با آن روبرو کند مد نظر ماست. من انسانی ترین نیازهای ‏تمام انسان ها را از رهگذر اصطلاح نظری انگیزش یعنی اراده معطوف ‏به معنا تعریف می کنیم. "‏

فرانکل (2000) محصول روان شناسی نقاب بردار را تفسیر افراطی ‏می داند:"روان شناسی ژرفا یا روان شناسی ناهوشیار مدت مدیدی ‏است که وقت خود را صرف نقاب برداری از پدیده های ناهوشیار کرده ‏است, حال آنکه در یک"خلاء وجودی"اسیر است. انسانی که رسالت ‏خود یعنی جستجوی معنا را گم کرده است بیش از اندازه نگران و ‏اسیر تفسیر خود می شود. "‏

معنا درمانی یکی از مکاتب حوزه ی روان درمانی است و برخی ‏مؤلفان آن را تحت عنوان روان پزشکی وجودی طبقه بندی کرده اند. ‏فرانکل با اینکه این اصطلاح را در دهه 1920ابداع کرد ولی تا مدت ها ‏از اصطلاح تحلیل وجود استفاده می کرد. او اصطلاح "تحلیل وجود" را ‏در خلال دهه 1930 به کار برد. منظور از به کار بردن اصطلاح "تحلی ‏وجود" هشیار کردن معنای نهفته یا بعد معنوی درمانجو بود. با توجه ‏به این که ترجمه "تحلیل وجودی"توسط مؤلفان آمریکایی برای "دازاین ‏تحلیل"لودویگ بینز وانگر نیزمورد استفاده قرار می گرفت, فرانکل ‏برای رفع این ابهام و پرهیز از در هم آمیختگی, اصطلاح "معنا ‏درمانی"را به کار گرفت و از استعمال اصطلاح های مشابه امتناع ‏کرد(فرانکل, 1967). ‏

معنا درمانی یک شاخه مجزا در مکتب روان درمانی وجودگرا - ‏انسان گرا است (وانگ, 2000). معنادرمانی به دلیل اینکه معنای وجود ‏انسان را تحت عنوان جستجوی انسان برای چیزی به نام معنا بررسی ‏می کند از روان درمانگران وجودی چون رولو می و ایرون ‏یالوم (2000) جدا می شود. به عبارت دیگر چون فرانکل بر اهمیت بی ‏قید و شرط معنای زندگی تأکید می کند با روان درمانی وجودی که ‏معنا را تنها یکی از نگرانی های نهایی می داند متمایز می شود(وانگ, ‏‏2000). ‏

در ظرف چند سال سه مکتب روان شناسی از وین سربرآورد. هر ‏کدام از این مکاتب نقطه نظر و تأکید متفاوتی داشتند که در یک نما ‏به صورت زیر می توان آن را خلاصه کرد:‏

روانکاوی اراده معطوف به لذت

روان شناسی فردی اراده معطوف به قدرت

در آغاز آنچه را که فرانکل مطرح می کرد به منزله درمان تکمیلی ‏روان شناسی فردی آدلر درنظر گرفته می شد. اما با اختلاف نظر ‏فرانکل و آدلر و اخراج او از جامعه آدلری ها, تفاوت دو مکتب آشکارتر ‏شد. آدلر بر این باور بود که علائم روان آزردگی بیماران می تواند ‏وسیله ای برای دستیابی به اهداف شخصی شان شود. در حالی که ‏فرانکل فکر می کرد یک اختلال خرد زاد علائم را به وجود می آورد ‏که به صورت روان آزردگی خود را بیان می کند.(لوکاس هیرش, ‏‏2002). ‏

انسان با خاستگاه زیست روان شناختی فروید در کنار انسان با ‏خاستگاه اجتماعی- روان شناختی آدلر در کنار انسان زیستی- ‏اجتماعی- روان شناختی- معنوی فرانکل بیشتر مسیر تکامل نوع بشر ‏را منعکس می کند. ‏

فرانکل(1967)می نویسد:"من فکر می کنم که اشتیاق های معنوی ‏مانند ناکامی های روانی انسان است پس باید ارزش سطح و نما را ‏بدانیم, نه اینکه این قسمت روان انسان را تسکین بدهیم و یا با تحلیل ‏آن را دور بریزیم. "‏

مکتب روانکاوی انسان را موجودی خارج از تعالی و موجودی دانسته ‏است که می کوشد بر احساس حقارت خود غلبه کند برای همین ‏تقلایی را برای برتری راه می اندازد(فرانکل, 2000). ‏

هر رویکرد درمانی, بر نظریه ای زیر بنایی مبتنی است که شیوه ‏های عمل و کار بالینی خود را از آن گرفته است. نظریه معنا درمانی ‏نیز بر سه اصل مبتنی است که نمایانگر چشم انداز این مکتب از انسان ‏به شمار می آید. ‏

معنا درمانی بر خلاف بسیاری از "روان درمانی ها"مبتنی بر فلسفه ‏ی آسان دیدی از زندگی آدمی است. این فلسفه آسان دید بر سه ‏فرض اساسی استوار است که به منزله زنجیره ای از حلقه های متصل ‏به هم می باشد(فرانکل, 1967):‏

آزادی اراده: خاستگاه این قبیل داده ها رویکرد پدیدار شناختی ‏هورسل است. در واقع دوگروه از مردم را می توان برشمرد که اراده ‏آزادی ندارند: نخست:بیماران اسکیزوفرن, دوم:فیلسوفان جبرگرا. ‏

اراده معطوف به معنا: فرانکل اراده معطوف به معنا را در مقابل دو ‏تبیین ساده انگارانه فروید و آدلر یعنی: اراده معطوف به لذت و اراده ‏معطوف به قدرت مطرح می کند. ‏

معنای زندگی: به نظر فرانکل(1965)لذت قادر نیست زندگی را ‏معنادار کند. اگر لذت منبع معنای زندگی بود زندگی چیزی برای ‏ارائه به انسان نداشت. ‏

در 15 سال گذشته معنادرمانی کلاسیک فرانکل توسط آلفریت ‏لانگل و انجمن بین المللی معنادرمانی و تحلیل وجودی توسعه و ‏گسترش یافته است. این جامعه وینی موازی با مؤسسه ویکتور فرانکل ‏یعنی جامعه علمی معنادرمانی و تحلیل وجودی که آن هم در وین ‏است تأسیس شد. ‏

لانگل معتقد است که تحلیل وجودی در حال حاضر یک روش ‏درمانبخش کاملا پخته است, بطوری که معنادرمانی فرانکل یکی از ‏شاخه های فرعی آن محسوب می شود, او تحلیل وجودی را در اختلال ‏های روانی- اجتماعی, روان تنی و روان زاد بکار برد.

لانگل چهار نوع ‏انگیزش انسانی را بیان می کند:‏

پرسش از وجود؛من هستم ولی آیا می توانم یک شخص کامل ‏بشوم؟

پرسش از زندگی؛من نفس می کشم ولی آیا از زنده بودنم کامیاب ‏هستم؟

پرسش از شخص؛ من خودم هستم ولی آیا نسبت به خودم آزادم؟

پرسش از معنای وجودی؛ من اینجا هستم ولی چه کار دارم می ‏کنم؟

لانگل روشهای بیشتری را نیز تدوین کرده است:‏

روش بیوگرافی؛در تحلیل پدیدار شناختی مورد استفاده قرار می ‏گیرد برای حل موضوع های حل نشده گذشته. ‏ تحلیل پروژه؛برای تبیین حوزه هایی که مانع بر سر راه زندگی فرد ‏است(وانگ, 2000). ‏

ژزف فاربری, پس از بازنشستگی با آثار فرانکل آشنا شد. وی ‏مؤسسه معنا درمانی ویکتور فرانکل را در برکلی پایه نهاد و خود اولین ‏رئیس آن شد. علاوه بر این "تریبون آزاد بین المللی معنادرمانی"و ‏اولین همایش جهانی نیم سالانه معنادرمانی را پایه نهاده است. ‏

او مقاله ها و کتابهای بی شماری را در زمینه معنادرمانی نگاشته ‏است. وی در شکل گیری مشاوره و درمان متمرکز بر معنای انسجامی ‏سهیم بوده است. ‏

الیزابت لوکاس در آلمان یکی از دو مؤسسه فعال معنادرمانی جهان ‏را پایه گذاشت. او یکی از شاگردان فرانکل است و در سطوح بین ‏المللی به عنوان یکی از چهره های مسلط و با نفوذ معنا درمانی است. ‏او آزمون معنا را در 1968 تدوین کرد, همچنین از او مقاله ها و ‏کتابهای بی شماری در زمینه معنا درمانی وجود دارد. ‏

جیمز, سی. کرومباخ یک روان شناس بالینی است که سالهای ‏متمادی در بیمارستان دولتی وتیرانس در گلف پورت می سی سی پی ‏مشغول کار است. او آزمون مقصود در زندگی را با همکاری ماهولیک ‏ابداع کرد, همچنین آزمون جستجوی اهداف خردزاد را در سال 1977 ‏تدوین کرد, وی مقاله ها و کتاب هایی را بر پایه تجارب خود از کاربرد ‏معنا درمانی منتشر کرده است. ‏

رابرت.ار.هاتزل سردبیر مجله بین المللی معنادرمانی در هفت سال ‏گذشته بوده است او در گسترش معنا درمانی سهم به سزایی داشته ‏است, مجله او اطلاعات زیادی را در مورد پژوهش و اندیشه های اخیر ‏در حوزه های معنا درمانی به وجود آورده است. ‏

از کارهای برجسته ویلیام بلرگولد تألیف کتاب درسی "ویکتور ‏فرانکل, زندگی با معنا" است که در کلاس های فلسفه و روان شناسی ‏تدریس می شود. ‏

کرانونه (1983) التقاط معنادرمانی و هیپنوزرا در کار بالینی سودمند ‏یافت. او در ترکیب معنادرمانی و هیپنودرمانی از فن فراخوانی استفاده ‏کرد. ‏

لنتز (1998) کاربرد بازتاب رویا را به منظور تسهیل فرایند معنا ‏درمانبخش با گزارش های موردی سودمند دانست. ‏

پل وانگ در دانشگاه تریبنی وسترن مشغول کار است و در تابستان ‏‏2000 ریاست اولین کنگره بین المللی معنا شخصی را در ونکوور کانادا ‏بر عهده داشت. ‏

پیترسون (2002),شباهت های معنادرمانی و مفاهیم مارتین لوتر را ‏از احساس وظیفه و الهیات مسیحی مورد بررسی قرار داد. او معتقد ‏است که معنایابی برای فرانکل می تواند در احساس وظیفه نسبت به ‏همسایه لوتر تجلی یابد موضوع رنج بردن و مثلث غم انگیز نیز با ‏الهایت مسیحی لوتر رابطه دارد. بر این اساس رنج بردن وسیله ای ‏برای تحقق معنا است. ‏

شولنرگ(2003)تمرین رشته کوه را به منظور تسهیل فرایند معنا ‏درمان بخش در نوجوانان مذکر مبتلا به عقب ماندگی ذهنی متوسط ‏بکار برد. ‏

تینلبون(2004)تحول های اخیر در معنا درمانی را دردو حوزه پررنگ ‏می داند:‏

1- تلاش های صورت گرفته برای تمرکز بر نظامدارتر کردن ارزش ها و ‏معانی که بیشتر توسط کرومباخ انجام شده است. ‏

2- تلاش های صورت گرفته برای قرار داده معنا درمانی در قالب علمی. ‏

بلر (2004) از معنادرمانی برای کمک به بیماران نوجوان مبتلا به ‏افسردگی استفاده کرد او گام هایی را برای کمک به نوجوانان افسرده ‏برای کشف و جستجوی معنا ذکر می کند:

1) رابطه درمان بخش ایجاد ‏شود

2) نسبت به هویت, ارزش ها و اهداف بصیرت فزاینده ای شکل ‏بگیرد

3) افسردگی قالب بندی دوباره شود

4) معنای نهفته در ‏افسردگی کشف شود

5) تحقق معنا پیگیری شود. ‏

هاچینسون و چپمن (2005) درمانی عقلانی- هیجانی- رفتاری الیس ‏را با معنا درمانی ارتقا بخشیدند. بدین ترتیب که شخص در تجارب ‏مثبت زندگی مشارکت می کند و مسؤولیت برای تغییر را بیشتر می ‏پذیرد.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه