امروز چهارشنبه 17 آذر 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

نظریه فرهنگی اجتماعی تامپسون

در این دیدگاه رسانه های غربی به عنوان منبع اولیه ی نارضایتی از بدن محسوب می شوند، که در میان زنان جوان به طور گسترده ای رواج یافته است. براساس این دیدگاه رواج نارضایتی از بدن در میان زنان جوان و حتی مسن از پیامدهای غیرقابل اجتناب پرتره ها (یا نمونه های ایده آل بدنی) به تصویر کشیده شده در رسانه ها است که منجر به رفتارهای ریاضت گونه در میان زنان می شود. تامپسون اشاره می کند که در جوامع غربی تأکید زیادی بر ظاهر فیزیکی است و هنجارهای ثابت و مشخصی برای جذابیت ظاهری وجود دارد و اعتقاد عامه ی مردم این گونه است که شخصیت هایی با جذابیت ظاهری به جایگاه اجتماعی مطلوب تر، موفقیت بیشتر، زندگی کاملتر و مزایای بیشتری در روابط بین فردی و جایگاه های اجتماعی می رسند. برای مثال عقیده بر این است که افراد با جذابیت ظاهری احتمال بیشتری برای دریافت کمک و شانس بیشتری برای پیشرفت و کسب شهرت دارند (تامپسون، 2011).

او معتقد است که این هنجارهای اجتماعی و فرهنگی از دوران کودکی برای افراد درون سازی می شود. برای مثال تحقیقات داین و برشید (1974)، نشان داد که کودکان پیش دبستانی همسالان زیباتر خود را اجتماعی تر، خودکفاتر و مستقل تر می دانند حال آنکه همسالان غیرجذاب خود را وابسته غیراجتماعی و دارای رفتارهای منفی اجتماعی تعریف می کنند.

تصویر بدنی به عنوان تجسم های درونی از جنبه های ظاهری بدن تعریف شده است (تامپسون و همکاران، 1999؛ به نقل از راتل، 2004؛ به نقل سیرز، 2007).

مفهوم تصویر بدنی ثابت نیست و جوهره ای پویا دارد تصویر بدنی آرمانی فرد در اثر متغیرهایی مانند بازنمایی رسانه ها، رسوم فرهنگی و نگرش های دوستان تغییر می کند. این تغییر دیدگاه ها به طور معمول با تغییر احساس و افکار همراه است و حتی در موقعیت های مشخص به تغییر رفتار می انجامد (گارزورم، گارماگالیک، 2010).
تصویر بدنی ظاهر واقعی ما یا این که چطور برای دیگران به نظر میرسیم نیست، بلکه دیدگاه درونی خودمان از این که چگونه به نظر می رسیم، این که ما فکر می کنیم چطور به نظر دیگران می رسیم و این که چه احساسی درباره دید خودمان داریم، است (تامپسون و همکاران 2002).

تصویر تن و نگرش نسبت به ظاهر تحت تأثیر ظاهر جسمانی و عوامل روان شناختی (ادراکی، رشدی) و فرهنگی- اجتماعی قرار می گیرد (سارور و همکاران، 1998) و آن را با توجه به تجربیات بیرونی و درونی از جمله واکنش والدین، بزرگتر ها، همسالان و به خصوص جنس مخالف کسب و تعدیل می کند. تصویر ذهنی در برگیرنده عقاید، احساسات آگاهانه و غیرآگاهانه در مورد بدن است (عمیدی و همکاران، 2006).
طبق نظر تامپسون و همکاران (2002) یک مدل پیوستاری بهترین شیوه برای مفهوم سازی تصویر بدنی است. یک اختلال اختصاصی ممکن است شکل های بسیاری به خود بگیرد به صورت ادراکی، ذهنی (شناختی یا عاطفی) و رفتاری (تامپسون 1996؛ به نقل از سیرز، 2007).
عنصر ادراکی تصویر بدنی مختل شده یک برآورد افراطی اندازه بدن است، عنصر شناختی ممکن است شامل انتظار غیرواقعی برای یک ویژگی ظاهری مشخص باشد، عنصر عاطفی اشاره به احساسات درماندگی و اضطراب درباره ظاهر شخص دارد و جنبه رفتاری نشان دهنده اجتناب از موقعیت هایی است که ارزیابی تصویر بدنی را راه اندازی می کنند (تامپسون و همکاران، 2002).
دیدگاه اجتماعی – فرهنگی به دنبال این است که بفهمد چطور ارزش های فرهنگی گسترده می توانند بر نگرش ها و رفتارهای افراد تاثیر بگذارند (جکسون، 2002؛ به نقل از نیبورز و سویال، 2007).

تامپسون (2004) معتقد است تصویر بدنی بدان چه فرد واقعا شبیه آن است، یعنی به شکل ظاهری فرد مربوط نمی شود، بلکه به ارتباط ویژه فرد با بدنش مربوط است، بخصوص به باور ها، ادراکات، افکار، احساسات، و فعالیتهای فرد که با ظاهر فیزیکی او ارتباط دارد.

تصویر بدنی تصویر ذهنی فرد از اندازه شکل و فرم بدن است شامل احساسی است که فرد درباره ویژگی ها و ساختارها اجزای بدنش دارد.

به دیگر سخن، تصویر بدنی بیانگر نگرش شخص درباره بدنش است. تصویر بدنی، این نیست که چطور به‌نظر میرسیم،‌ بلکه دیدگاه درونی خودمان، از این که چطور به نظر میرسیم، اینکه ما فکر می‌کنیم چطور به نظر دیگران میرسیم و اینکه چه احساسی درباره دید خودمان داریم، است. مفهوم تصویر بدنی ثابت نیست و تعریف فرد از تصویر بدنی آرمانی‌اش در سراسر عمر تغییر می‌کند.

این نگرش‌ها تحت تاثیر دامنه‌ای از متغیرها مانند بازنمایی رسانه‌ها، رسوم فرهنگی و نگرش‌های دوستان تغییر شکل می‌یابد. این تغییر دیدگاه‌ها معمولا با تغییر احساسات و افکار همراه است و حتی ممکن است در موقعیت‌های مشخص، رفتار شخص را تغییر دهد(تامپسون و همکاران، 2004؛ به نقل از مبعث زمانی، 1390).

طبق نظر تامپسون و همکاران (2004) یک مدل پیوستاری بهترین شیوه برای مفهوم سازی تصویر بدنی است.

تامپسون اشاره می کند سازه ظاهر فیزیکی دربرگیرنده سه مولفه است:

1- مولف ادراکی که به ادراک دقیق اندازه بر می گردد، عنصر ادراکی تصویر بدنی مختل شده، یک برآورد افراطی از اندازه بدن است.

2- مولفه ذهنی (شامل شناختی و عاطفی) که به جنبه های نظیر رضایتمندی، توجه و نگرانی، ارزیابی شناختی و اضطراب مربوط می شود. عنصر شناختی ممکن است شامل انتظار غیر واقعی برای یک ویژگی ظاهری مشخص باشد. عنصر عاطفی اشاره به احساسات درماندگی و اضطراب درباره ظاهر شخص دارد

3- مولفه رفتاری که به اجتناب از موقعیت ها بر می گردد، موقعیت های که سبب می شود فرد ظاهر فیزکی خود را به عنوان عاملی که مایه شرمندگی است، تجربه کند (ربیعی و همکاران، 1388).

جنبه رفتاری نشان دهنده اجتناب از موقعیت‌هایی است که ارزیابی تصویر بدنی را راه اندازه می‌کند (تامپسون و همکاران، 2004؛ به نقل از مبعث زمانی، 1390).
نظریه اجتماعی – فرهنگی معتقد است که نارضایتی زنان از ظاهر فیزیکی شان به عوامل زیر مربوط می شود:
1) آرمان های لاغری که در جوامع غربی ترویج می شوند و در نظریه فرهنگ لاغری به آن پرداخته می شود
2) تمایل زنان برای پذیرفتن بدن به عنوان شی به جای بدن به عنوان فرایند که تحت عنوان نظریه شی انگاری شرح داده خواهد شد
3) پیش فرض لاغری خوب است که بر پاداش های جذاب بودن (لاغری) و هزینه های غیر جذاب بودن (چاقی) تاکید دارد.
باید ذکر شود که آرمان های لاغری و فرضیه لاغری خوب است دو چیز متمایز را نشان می دهند، اولی بر ظاهر جسمی آرمانی به ویژه یک بدن لاغر برای زنان دلالت دارد. دومی بر فواید حاصل از ظاهر آرمانی به ویژه مزیت هایی که زنها معتقدند به عنوان کارکرد لاغری به دست می آورند دلالت دارند.
هنجارهای زیبایی زنانه در فرهنگ غربی در دوره های مختلف متفاوت بوده اند. آرمان های زنانگی فعلی بر یک بدن باریک تاکید می کنند، برای نمونه مدل های مجله های 20 سال قبل 8% کمتر از متوسط وزن داشتند، امروزه مدل های مجله ها 23% کمتر از متوسط وزن دارند. تصویرها قالبی از بدن های زنان و مردان آرمانی مدام در تلویزیون ارائه می شوند. و افراد جامعه با بهره گرفتن از این معیارها درباره خودشان قضاوت می کنند (آسپورت، 2001؛ به نقل از قاسمی، 1388).
شباهت های میان بدن های آرمانی و بدن خود شخص ستایش می شود و تفاوت ها غیر جذاب محسوب می شوند. یک تصویر بدنی منفی می تواند هنگامی که ادراک خود تا حدی زیاد از آرمان ها فاصله دارد رخ بدهد. زنان جوان در جوامع غربی اغلب با تصویر های غیرواقعی زن بر حسب شکل و اندازه بدن روبرو می شوند. مقداری که یک شخص از نظر شناختی با این آرمان های اجتماعی جذابیت درگیر می شود و به رفتارهایی که موجب نزدیک شدن به آنها می شود می پردازد درونی سازی آرمان لاغری نامیده می شود. درونی سازی آرمان های لاغری به طور مجازی برای اغلب زنان غیر قابل دسترس هستند (تامپسون و همکاران، 2002).
این تصاویر معیارهایی را برای بدن وضع می کنند که زنان آرزو می کنند آن گونه باشند، در نتیجه هشداری می شود برای زنان جوان که رژیم بگیرند. بسیاری از زنان هم اکنون یک برنامه رژیمی دارند حتی زنانی که وزن بهنجار دارند خودشان را خیلی سنگین می دانند و به دنبال دستیابی به این آرمان هستند.

نتایج تحقیق طولی سه ساله متوسط کاتارین و تامپسون (2000)، نشان داد که خاطرات تمسخرآمیز از تصویر بدنی در گذشته خودپنداره منفی و نارضایتی از تصویر بدنی را تقویت می کند ونظریات فرهنگی اجتماعی نیزحاکی از تأثیرات گسترده حمایت های اجتماعی و فرهنگی بر شکل گیری تصویر بدنی است و به نظر می رسد این تأثیر در جوامع غربی بیشتر است در پی احساس نارضایتی از تصویر بدنی و ایجاد خودپنداره منفی فرد خواستار تغییر در تصویر بدنی حقیقی خود را به تصویر بدنی ایده آلش نزدیک کند.
نظریه خود ناهمخوانی هیگینز
دیدگاه اجتماعی – فرهنگی به دنبال این است که بفهمد چطور ارزش های فرهنگی گسترده می توانند بر نگرش ها و رفتارهای افراد تاثیر بگذارند (جکسون، 2002؛ به نقل از نیبورز و سویال، 2007).
تفکر اجتماعی – فرهنگی نشان می دهد که معیارهای فعلی جذابیت تاکید زیادی بر اهمیت اندازه و چاقی بدن می کند. نظریه خود ناهمخوانی که انشعابی از دیدگاه اجتماعی – فرهنگی است توسط هیگینز (Higgins) مطرح شد، وی معتقد است که افراد خود واقعی شان را با استانداردهای ارزشی خود یعنی خودبایدی (تجسم نگرش هایی که دوست دارند به آن برسند) مقایسه می کنند (هیگینز، 1987؛ به نقل از نیبورز و سویال، 2007).
هیگنز بیان کرد که اگر بین ادراک از آن چیزی که ما هستیم (برای مثال تصویر بدنی واقعی) و دیدگاه آرمانی ما یا بین خود واقعی و خود بایدیمان ناهمخوانی وجود داشته باشد احساس نارضایتی و ناکامی در ما به وجود می آید (سندز، 1999)، بنابراین افراد برانگیخته می شوند تا ناهماهنگی بین خود پنداره واقعی و معیارهای درونی شده در موردارزش خود را کم کنند، انحراف از استانداردها می تواند به حالت های هیجانی منفی منتهی شوند و درماندگی هیجانی را افزایش دهد، این درماندگی خود واقعی را برای نزدیک شدن به استانداردها تحت تاثیر قرار می دهد. نظریه خود ناهمخوانی با اسنادهای جسمی شامل شکل و وزن بدن بکار می رود و نشان می دهد که افراد برای بدست آوردن ویژگی های آرمانی جذابیت جسمی تلاش زیادی می کنند.
نظریه تعاملی نگری نمادین
مولفه های اصلی تعاملی نگری نمادین (Symbolic interactionism) عبارتند از:
1) موجودات انسانی چه فردی و چه جمعی از تجربه ها معانی را می سازند که به آنها کمک می کند احساسی از دنیای خود پیدا می کنند.
2) معانی که موجودات انسانی خلق می کنند به بافتار و موقعیتی وابسته است که در آن تجربه داشته اند
3) این معنادارسازی، رفتارها را شکل می دهد، افرادی که در بافتار اجتماعی متولد شده اند به صورت رفتاری، بین شخصی و ذهنی (نمادین) با هم تعامل خواهند داشت (استریکر و وریان، 2003؛ وایت و کیلن، 2002؛ به نقل از لایچتی، 2007).
این مولفه ها اهمیت بافتار خانواده، روابط، ادراک و تفسیرهای ذهنی را در پیدایش اختلال تصویر بدنی در بین نوجوانان برجسته می کند. تحقیقات تصویر بدنی که از نظریه تعاملی نگری نمادین استفاده کرده اند نشان داده اند که ساختار روابط و حمایت اجتماعی بر چگونگی معنادارسازی اسنادها تاثیر می گذارند، این معنادارسازی هم به نوبه خود تصویر بدنی، مهار شخصی و کارکرد روانی – اجتماعی را پیش بینی می کند (فایف، 1995؛ به نقل از لایچتی، 2007).
مفاهیم عملی سازی نقش، تعریف موقعیت و شایستگی بین شخصی از مفاهیم اصلی نظریه تعامل نگری هستند (بار، لای، کونستانتین 1979؛ به نقل از لایچتی، 2007).
عملی سازی نقش اشاره به رفتارهایی دارد که تقاضاها یا درخواست های نقش را اجرا می کنند و تبیین های نظری برای تظاهرات جنسیتی یا رفتارهایی همراه با انتظارات قالبی زنانه که در بین دختران و زنان جوان رواج دارد فراهم می سازد.
تعریف موقعیت وقتی است که یک شخص موقعیتی را به صورت واقعی تعریف می کند که نتایج اش نیز واقعی است، براساس این مفهوم، باید انتظار داشت باشیم بفهمیم چطور دختران معتقدند که چاق اند، و بدون توجه به وزن واقعی شان در رفتارهای کنترل و کاهش وزن درگیر می شوند.
مفهوم شایستگی بین شخصی در چارچوب تعامل نمادین این است که با گنجینه بزرگتر مهارت های نقش و پیچیدگی بیشتر مفهوم خود شایستگی بین شخصی بیشتر می شود. بر مبنای این پیشنهاد ما انتظار داریم که چطور دخترانی که حس بهتری از نیروی زیستی یا فیزیکی و حرمت خود بالا دارند، شایستگی بین شخصی بیشتری دارند و بنابراین کمتر مستعد اختلال تصویر بدنی و رفتارهای کاهش وزن هستند.
نظریه مقایسه اجتماعی فستینگر
نظریه مقایسه اجتماعی فستینگر (1954) بیان می کند:
1) افراد تمایل فطری برای ارزیابی عقاید و توانایی های خود دارند.
2) در غیاب معیارهای ذهنی و غیراجتماعی، افراد درگیر مقایسه اجتماعی می شوند (برای مثال عقاید و توانایی های شان را با عقاید و توانایی های افراد دیگر مقایسه می کنند).
3) هرگاه ممکن باشد مقایسه اجتماعی با افراد مشابه صورت می گیرد.
بعد از معرفی نظریه مقایسه اجتماعی، این نظریه به دفعات مورد تجدید نظر قرار گرفته است. نخست این که هم اکنون شناخته شده است که مقایسه بدون جستجو رخ نمی دهند و ممکن است مقایسه با شخصی صورت می گیرد که شبیه خود فرد نیست (مارتین و کندی، 1993؛ به نقل از موریسون و همکاران، 2004)، ثانیاً این که مقایسه ممکن است درباره ابعادی مانند ظاهر فیزیکی و عادات خوردن رخ بدهد (ویلر و ماراک 1992 به نقل از موریسون و همکاران 2004).
آشکار است که نتایج عاطفی فرایند مقایسه اجتماعی تحت تاثیر جهت مقایسه (برای مثال این که مقایسه رو به بالا باشد یا مقایسه رو به پایین) و ویژگی های هدف (اینکه اجتماعی باشد یا اختصاصی) قرار می گیرد.
این عقیده وجود دارد که مقایسه های رو به پایین (مقایسه خود با شخصی که در بعضی ابعاد مورد علاقه بدتر است) بهزیستی روانی فرد را افزایش می دهد، در صورتی که مقایسه های رو به بالا(برای مثال مقایسه خود با شخصی که در بعضی ایعاد مورد علاقه بهتر است) بهزیستی روانی فرد را کاهش می دهد (ویلر و ماراک 1992؛ به نقل از موریسون و همکاران،2004).
به علاوه اهداف مقایسه اجتماعی (برای مثال منابع متفاوت تاثیرگذار مانند رسانه ها) نسبت به اهداف اختصاصی (برای مثال اهداف اختصاصی تر مانند دوستان و خانواده) فشار بیشتری برای رسیدن به معیارهای آرمانی جذابیت فراهم می کنند. تحقیقات نشان داده اند مقایسه اجتماعی درباره ابعاد ظاهر فیزیکی غالبا مقایسه رو به بالا است(ویلر ومایاک 1992 به نقل از موریسون و همکاران 2004) و این چنین مقایسه هایی معمولا منجر به کاهش خود پنداره جذابیت در فرد می شود.
مارتین و کندی (1993) و ریچنز (1991) دریافتند که تمایل برای مقایسه ظاهر فیزیکی خود با مدل های تبلیغاتی مجله ها به طور منفی یا جذابیت شخصی ادرک شده پایین تر همراه است.

نظریه تامپسون

تامپسون بیان می کند که سازه ظاهر فیزیکی دربرگیرنده سه مولفه زیر است:

1- مولفه ادراکی، که به ادراک دقیق اندازه (برآورد اندازه بدن) بر می گردد.

2- مولفه ذهنی، که به جنبه هایی نظیر رضایتمندی، توجه و نگرانی، ارزیابی شناختی و اضطراب مربوط می شود.

3- مولفه رفتاری، که به اجتناب از موقعیت ها باز می گردد. موقعیت هایی که سبب می شوند فرد ظاهر فیزیکی خود را به عنوان عاملی که مایه شرمندگی است، تجربه کند.

نظریه کراپلین

کراپلین اصطلاح بدشکلی هراسی را برای تعیین دلمشغولی های نابهنجاری که با زیبایی بدنی مرتبط اند ابداع کرد و آن را یک پدیده وسواسی غیر هذیانی دانست.

نظریه ژانه

ژانه اختلال بدشکلی هراسی را به منزله شرم داشتن از بدن خود توصیف کرد.

نظریه سیفسیلی

سیفسیلی و همکارانش (2009) به این نتیجه رسیدند که تصویر ذهنی یک سوم زنانی که بیش از دو سال یائسگی شان می گذرد تاحدودی مخدوش بطوریکه اذعان می دارند، دیگر جذابیتی ندارند. بسیاری از زنان یائسگی را با تصور عقیم شدن و پایان زنانگی برداشت کرده که این امر می تواند نقش مهمی در تجارب و احساسات آنان ایفا کند.

تغییر تصویر ذهنی از ظاهر خود منجر به بروز علایم روانی می شود به طوری که انتظارات زنان یائسه از خود تغییر کرده و در صورت برآورده نشدن این انتظارات، منجر به بروز علایم روانی با شدت و ضعف متفاوت می شود. مضمون های استخراج شده عبارت بودند از:

– بیزاری از خود: یک شرکت کننده 49 ساله در این رابطه گفت: ((در روابط زناشویی مشکل زیاددارم، هیکل ام بی ریخت شده … اکثراوقات از خود بیزار می شوم که چرا این طور شده ام)).

– احساس زشتی: در این رابطه شرکت کننده 56 ساله ای بازگو کرد ((از وقتی یائسه شده ام احساس می کنم خیلی بی ریخت شده ام. قبلاً خیلی خوش هیکل و خوش پوش بودم ولی حالا فکر می کنم خیلی زشت وبی ریخت شده ام و به همین دلیل اطرافیانم به من محل نمی دهند)).

نظریه تصور از بدن توماس کش

توماس کش در کتاب خود با عنوان تصویر از بدن (2002)، به عنوان رویکردها در ارتباط با تصویر از بدن می پردازد که عبارتند از:
1.رویکرد تاریخی در ارتباط با تصویر از بدن.
2.رویکرد ذهنی و روانی در ارتباط با تصویر از بدن.
3.رویکرد رفتاری شناختی در ارتباط با تصویر از بدن.
4.رویکرد پردازش اطلاعاتی در ارتباط با تصویر از بدن.
5. رویکرد اجتماعی- فرهنگی در ارتباط با تصویر از بدن.
6.رویکرد فمنیستی و شی انگاری در ارتباط با تصویر از بدن.
رویکرد تلفیقی کش از تصویر از بدن از انواع رویکردهای پردازش اطلاعاتی، ذهنی - روانی، عصبی - شناختی، رفتاری - شناختی، اجتماعی - فرهنگی و در نهایت رویکردهای فمنیستی تأثیر می پذیرد (کش،2002).

توماس کش بیان می‌کند که تصویر بدنی افراد به اینکه واقعاً چه کسی هستند وابسته نیست بلکه به رابطه شخصی افراد با بدنشان بخصوص به باورها، ادراک‌ها، افکار واعمالی که به ظاهرجسمی‌شان مربوط است، وابسته است (کش1388). روان شناسان به این نکته دست یافته‌اند که تصویربدنی منفی ریشه در گذشته تحولی افرادونیز فشارهایی دارد که در زندگی متحمل می‌شوند.

دیدگاه کش بیانگر این است که چگونه ارزش های فرهنگی از بدن منجر به تغییر ارزش های فردی و در نتیجه رفتار فرد در ارتباط با بدن خود می شود. بنابراین ارزش های فرهنگی در ارتباط با بدن برای ادراک افراد از بدن خود و دیگران حائز اهمیت است. برای مثال فرهنگی که زیبایی ظاهری را مهم می داند، اعضای آن نیز زیبایی ظاهری را برای خود و دیگران مهم می دانند (کش، 2002).

طبق نظر کش (Cash) و پروزینسکی (Pruzinsky) (1990) تصویر بدنی یک ساختار چند بعدی است که به طور گسترده ای توصیف کننده تجسم های درونی و ذهنی از ظاهر فیزیکی و تجربه بدنی است.

بنابراین تصویر بدن سازه ای چند بعدی است که نمایانگر فکر، احساس و رفتار فرد با توجه به ویژگیهای جسمی می باشد (موت، کش، 1997).

این مفهوم یک سازه بسیار پیچیده است که دارای دو بُعد سرمایه گذاری تصور بدنی (Body Image Investment) و ارزیابی تصور بدنی (Body Image Evaluation) است. سرمایه گذاری تصور بدنی، درجه اهمیت رفتاری و شناختی مردم به بدن و ظاهرشان را منعکس می کند. از طرف دیگر ارزیابی تصور بدنی به درجه رضایت و عدم رضایت بدن و ظاهرشان مربوط می شود (کش و پروژنسکی، 2002).

کش و استراچن (2002) تصور ازبدن‌ را‌ به احساسات شخصی در رابطه با بدن و ظاهر فیزیکی مربوط می‌داند.

ابعاد اصلی این نگرش ها شامل مولفه های ارزیابی (نارضایتی از بدن)، سرمایه گذاری (خود طرحواره های ظاهری و اهمیت ظاهر ایده آل درون سازی شده) و عواطف است (کش و همکاران، 2004).

طبق تعریف کش و پروزینسکی، نگرش فرد به تصویر بدنی شامل بخش های ارزیابی، شناختی و رفتاری است و آگاهی فرد از سلامتی و یا احساس بیماری را نیز در بر می گیرد.

پروژنسکی و کش و ادگرتون بر این باورند که در واقع جراحی زیبایی، جراحی زیبایی تصویر بدنی است وبا بهبود بخشیدن به بدن توسط جراحی بهبود روانشناختی صورت می پذیرد (ساورر، وادن، پرتشوک، ویتاکر؛ 1998).

زیمانسکی و کاش (1995)، در تحقیقات خود بیان م دارند، زنان تمایل دارند از چهره و صورت ارزشیابی بیشتری نسبت به همسالان خود کسب کنند و بیشتر از مردان به جراحی های زیبایی صورت و گردن متمایل می شوند.

تصویر تن منفی سازه ای است که در مشکلاتی نظیر افسردگی، چاقی و طیف خوردن بیمارگونه دیده می شود (کش و بروزینسکی، 2002، شوارتز و برونل، 2004، هر دو به نقل از رایگان و همکاران، 1385).

یک ارزیابی منفی از بدن، طیفی از نارضایتی خفیف تا بیزاری افراطی دارد. تصویر تن منفی می تواند در رشد عزت نفس سالم، ایجاد و حفظ روابط جنسی مثبت و رفتارهای سالم خوردن، تداخل ایجاد می کند (کش، 2002).

مشکل نارضایتی از تصویر بدنی در جهان امروز شایع است. دوست نداشتن بدن خود به مفهوم دوست نداشتن خود است. تصویر بدنی منفی، کیفیت زندگی، عزت‌نفس و خلق شما را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

تصویر بدنی مفهوم پیچیده و چندبعدی است که دست‌کم شامل جنبه‌های ادراکی، عاطفی، شناختی و نیز جنبه رفتاری تجربه بدنی است.

تصویر بدنی نه تنها به نارضایتی از بدن مربوط است بلکه به سرمایه‌گذاری افراطی رفتاری و شناختی فرد بر ظاهر جسمی خود نیز ارتباط دارد.

الگوی 8 مرحله ای تصور از بدن کش

یک تصویر بدنی منفی ناخوشایند را می‌توان تغییر داد.

الگوی 8 مرحله کش یک روش کاربردی برای کمک به بهوبد تصویر بدنی منفی درمان مراجعان است.

توماس کش، پیامد‌‌های تصویر بدنی منفی رابیان می‌کند.که برخی ازمهم‌ترین آنها به قرارزیراست:

– تصویر بدنی منفی از لحاظ عاطفی رنج آور وناراحت کننده است.

– احساس افسردگی، شرمساری یا خجالت در باره ظاهربه توانایی افراد برای تجربه شادی در زندگی آسیب می‌زند.

– تصویربدنی منفی باعث می‌شودتاافراد با توسل به آن خودراازخودآگاهی وسایراحساس‌‌های ناراحت کننده حفظ کنند، چنین رفتارهایی از دامنه وسیعی برخورداراست از جمله اجتناب ازموقعیت‌‌های خاص تا روی آوردن به آداب آرایشی بیهوده، بسیاری ازاین ترفند‌های حفاظتی می‌تواند افرادرادر چرخه‌‌های خودشکنانه‌ای ازدرماندگی به دام اندازد، این ترفندها تصویربدنی فردرابدترخواهد کرد.

– عواطف برخواسته از تصویربدنی منفی، چون اضطراب، تنفر، یاس، خشم، حسادت، شرم یا خجالت در موقعیت‌های مختلفی درافراد ظاهر می‌گردد.

– تصویربدنی ضعیف اغلب سبب عزت نفس پایین می‌شود، عزت نفس ضعیف به معنی احساس عدم کارآمدی بعنوان یک انسان است، چنین افرادی از احساس ارزشمندی پایینی برخوردارند. مطالعات نشان می‌دهد عزت نفس افراد به مثبت یا منفی بودن تصویر بدنی‌شان مربوط است، اگر شما بدنتان رادوست نداشته باشید مشکل می‌توانید، فردی را که درآن زندگی می‌کند دوست داشته باشید.

– تصویربدنی از هویت جنسی شما یعنی احساس شمادرمورد مردانگی یازنانگی‌تان جدایی‌ناپذیر است، بعضی براین باورند که فاقد ویژگی‌های ظاهری برای تجربه خود بعنوان زن یامرد هستند چنین باوری احساس آنهارا از خوشایند بودن بعنوان یک فرد، کاهش می‌دهد.

– تصویر بدنی منفی می‌تواند سبب اضطراب بین فردی شود اگرنتوانید ظاهرتان را بپزیرید بیشتر احتمال دارد فرض کنید دیگران هم ظاهر شما را دوست ندارندواین باعث می‌شود در تعاملات اجتماعی دچار مشکل شوید.

– اگراحساس خجالت وسرافکندگی ازوضعیت جسمانی به حریم روابط جنسی وخصوصی راه یابد رضایت جنسی فرد به مخاطره خواهد افتاد. وروابط صمیمانه متقابل را از بین می‌برد.

– افسردگی وتصویر بدنی منفی اغلب با هم همراه است، افسردگی می‌توان فرد را به سمت بیزاری از ظاهرش سوق دهد، همین‌طور خودپست انگاری وافکار‌های حاوی یأس ودرماندگی از ظاهر، افسرده کننده است.

– تصویربدنی منفی می‌تواند اختلالات خوردن مانند بی اشتهایی ویا پراشتهایی روانی بوجود آورد. این مشکلات بتدریج ودر طول زمان بوجود می‌آیند.

پرسشنامه روابط چند بعدی خود - بدن (MBSRQ) که توسط کش و همکاران در سال 1986 و 1987 برای ارزیابی تصویر بدنی ساخته شده است. دارای 6 زیر مقیاس است که عبارتند از:

1- ارزیابی وضع ظاهری (AE)

2- گرایش به ظاهر (AO)

3- ارزیابی تناسب (FE)

4- گرایش به تناسب (FO)

5- دلمشغولی با اضافه وزن یا وزن ذهنی (SW)

6- رضایت از نواحی بدنی (BAS)

او بدن را به مثابه ی یک متن فرهنگی، اشتغالات و اضطرابات یک فرهنگ خاص، تجلی عینی نیز به آن می بخشد. داگلاس (1970) در اثر کلاسیک خود موسوم به “خطر و خلوص” به تشریح شیوه هایی می پردازد که بدن همچون نمادی از جامعه عمل می کند و چنین استدلال می کند که بدن همچون مُدلی است که می تواند بیانگر هر گونه نظام اجتماعی باشد. داگلاس نوعی مبادله ی مستمر در معانی بین بدن جسمانی و بدن اجتماعی تشخیص می دهد و معتقد است که هر یک دیگری را تقویت می کند. گاهی این دو بدن آنچنان به هم نزدیک می شوند که تقریباً یکی می شوند و گاهی نیز بسیار فاصله دارند. تنش بین این دو مکان امکان تشریح معانی را فراهم می سازد. بنابراین تأکید داگلاس بر این است که بدن در یک فرهنگ خاص چگونه بازنمایی می گردد و چگونه به مکانی برای شیوه های رفتاری و اعمال دلالت کننده ی جامعه تبدیل می شود (ذکایی، 1387).

نظریه بوردیو
بوردیو، هدف مدیریت بدن را اکتساب منزلت، تمایز و پایگاه می‌داند. وی در تحلیل خود از بدن به کالایی شدن بدن در جوامع مدرن اشاره می‌کند که به صورت سرمایه فیزیکی ظاهر می‌گردد. بوردیو تولید این سرمایه فیزیکی را در گرو رشد و گسترش بدن می داند؛ به گونه ‏ای که بدن حامل ارزش در زمینه‌های اجتماعی گردد. از نظر بوردیو، بدن به عنوان شکل جامعی از سرمایه فیزیکی، در بردارنده منزلت اجتماعی و اشکال نمادین متمایز است (Shilling,1993: p127). تبدیل سرمایه فیزیکی در واقع به معنای ترجمه و تفسیر حضور بدنی بر حسب اشکال گوناگون سرمایه (اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی) در میدان کار، فراغت و... می‌باشد (Ibid: p 127).
بوردیو با در نظر گرفتن بدن به عنوان یک سرمایه فیزیکی، هویت‌های افراد را با ارزش‌های اجتماعی منطبق با اندازه، شکل و ظاهر بدنی مرتبط می‌سازد (Ibid: p14).

وی سرمایه ی بدنی را به عنوان یکی از انواع سرمایه ی فرهنگی می داند که در بدن سرمایه گذاری شده است (بوردیو، 1986، به نقل از ذکایی 1387). تولید سرمایه ی جسمانی به شکل دهی اجتماعی بدن ها توسط افراد از طریق ورزش، فراغت و دیگر فعالیت ها اشاره دارد که خود ریشه در عادت واره های افراد دارد. این شکل دهی به گونه ای است که منطق یا جایگاه طبقاتی افراد است و ارزش منزلتی ویژه ای به آن می بخشد (بوردیو، 1986، به نقل از ذکایی 1387).

به اعتقاد او مصرف انسان هویت طبقاتی انسان را تعیین می کند. نوع مصرف نه تنها اندازه، شکل و وزن بدن بلکه حالات، اشارات، نحوه ی راه رفتن، خوردن، آشامیدن و حتی میزان فضای اجتماعی را که به بدن خود اختصاص می دهد تعیین می کند (جواهری، 1387، به نقل از محمودآبادی). بعبارت دیگر بوردیو هدف مدیریت بدن را اکتساب منزلت، پایگاه و تمایز می داند. وی در تحلیل خود از بدن به کالایی شدن آن در جوامع مُدرن اشاره دارد که به صورت سرمایه ی فیزیکی ظاهر می گردد (محمودآبادی، 1390).

بر اساس نظرات بوردیو می‌توان گفت نوعی تناسب و تعادل میان خورد و خوراک، پوشاک، خانه مسکونی، تحصیلات و اتومبیل در زندگی اجتماعی ما برقرارشده است. بنابراین، نشانه‌های گوناگون زندگی، معرف تصاویر ذهنی خاص گروه اجتماعی و موضع نسبی این گروه در جامعه می‌باشد. طبقه اجتماعی، قریحه فرهنگی افراد را تحت تأثیر قرار می‌دهد به نحوی که افراد طبقه بالا از فرهنگ و هنر متعالی استفاده می‌کنند و در خلال این فرایند، مدعی تمایز، برتری و مشروعیت برای خود می‌شوند (فاضلی, 1382: ص 47).
با الهام از دیدگاه‌های بوردیو، می‌توان گفت دنیای مدرن، دارای متنی فرهنگی است که درآن عناصر فرهنگی به نمایش در می‌آیند. نوع موسیقی مصرفی، نوع فیلم مصرفی، لباس و پوشاک مصرفی، آرایش، ظاهر بدن و تمامی ابزارآلاتی که همچون رسانه‌ای فرهنگی و همه‌گیر اجرای نقش را ممکن می‌سازند، عناصر هویتی هستند که افراد با نمایش دادن آن‌ها هویت خود را تعریف می‌کنند. فرهنگ مصرفی انسان‌ها را تشویق می‌کند تا پوست، مخصوصاً پوست زنانه را به گونه‌ای تلقی کنند که لازم است همواره به منظور حفاظت در برابر گذر زمان روی آن کار مداوم صورت پذیرد تا بدین ترتیب پوست بتواند ویژگی تفاوت جنسیتی خود را حفظ نماید (Ahmed, 2001: p1).
بوردیو (1391) در کتاب تمایز انتخاب‌های سبک زندگی را تحلیل کرده است و آن را از این جهت بااهمیت دانسته است که تمایزات اجتماعی و ساختاری در دهه اخیر مدرنیته به‌طور روزافزونی از رهگذر صور فرهنگی بیان می‌شوند؛ درواقع، سبک زندگی نشان می‌دهد برخی پیشینه‌ها، فعالیت‌ها، درآمدها، نگرش‌ها، انتظارات و رفتارهای اجتماعی با یکدیگر سازگارند و پژوهشگر اجتماعی قادر است طرحی از آنها ترسیم کند. این کتاب تحلیلی از عادات ورزشی مردم برمبنای ساختارهای ذهنی ارائه می‌کند که درباره یک طبقه یا گروه اجتماعی وجود دارد و بازگوکننده جنبه‌های ویژه‌ای از سبک‌های زندگی مرتبط با ورزش است؛ بنابراین، انتظار می‌رود انتخاب نوع خاصی از سبک زندگی تأثیر بسزایی در ذائقه و الگوی مصرف جامعه به‌همراه داشته باشد. در این زمینه مشارکت زنان در ورزش از این الگوی مصرف تبعیت می‌کند.
پرسش مطرح‌شده در برنامه پژوهشی پی‌یر بوردیو به انسجام انتخاب‌هایی مربوط است که کنشگر در حوزه‌های مختلف فرهنگی به عمل می‌آورد. آیا می‌توان اثبات کرد که انتخاب یک کنشگر در موضوع عادت ورزشی با سایر انتخاب‌های فرهنگی‌اش منسجم است؟ او بررسی می‌کند که چگونه صورت مبارزه ورزشی هر ورزشکار در فضای سبک‌های زندگی ادغام و با آن یکپارچه می‌شود. مطالعات جامعه‌شناختی در این فضا تضادهایی بین سبک زندگی فقیرانه و سبک زندگی اشرافی را نشان داده‌اند. در سبک زندگی فقیرانه، کارکرد ورزش به ‌صورت آن ترجیح داده می‌شود و رابطه سودجویانه با اشیا و رابطه ابزاری با بدن برقرار می‌شود. در حالی که در سبک زندگی اشرافی صورت ورزش به محتوای آن ترجیح داده می‌شود و با اشیا رابطه‌ای نسبتاً بافاصله و گاهی نیز رابطه‌ای سبک‌دار (استریلیزه) و زیبایی‌شناختی برقرار می‌شود (دوفرانس، 1385: 48-49).

بوردیو، هدف مدیریت بدن را کسب منزلت، تمایز و پایگاه می داند. وی در تحلیل خود از بدن به کالایی شدن آن در جوامع مدرن اشاره می کند که به صورت سرمایه فیزیکی ظاهر می شود. بوردیو، تولید این سرمایه فیزیکی را در گرو رشد و گسترش بدن می داند به گونه ای که بدن، حامل ارزش در زمینه های اجتماعی شود. از نظر بوردیو بدن به عنوان شکل جامعی از سرمایه فیزیکی دربردارنده منزلت اجتماعی و اشکال نمادین متمایز است (شیلینگ،111:1993).

سارا گروگن

سارا گروگن Grogan (2000:356) تصویر از بدن body image را به ادراک، احساسات و افکار زنان نسبت به بدن خود مربوط می‌داند و آنرا شامل برآورد اندازه بدن، ارزیابی‌ از میزان جذابیت بدن و عواطف ‌مرتبط با شکل و حجم آن می‌داند. تصویر از بدن یک سازه‌ی اجتماعی socially constructed است که با رضایت‌خاطر فرد نسبت به بدنش رابطه دارد.

گروگن (2000: 356) با ارجاع به تحقیقی از بوردو (1993) می‌نویسد: در جوامع غربی باریک‌اندامی صفت با ارزشی برای زنان تلقی می‌گردد که با جذابیت، کنترل بر نفس، مهارت اجتماعی، موفقیت شغلی، و جوانی تداعی می‌شود.

گروگن (2000: 356) یادآور گردیده، تغییر سلیقه عمومی مبنی بر ترجیح لاغری بر چاقی در واقع پدیده‌ی نسبتاً جدیدی است که ظهور آن به آغاز قرن بیستم باز می‌گردد.

مطالعاتی که در بریتانیا، ایالات متحده و استرالیا به انجام رسیده نشان داده که زنان در هر سنی که باشند معمولاً از شرایط بدنی خود ناراضی‌اند و آرزو می‌کنند که لاغرتر از آنچه هستند بشوند (گروگن، 2000: 356). چندین مورد از تحقیقات بعمل آمده در سالهای دهه‌ی هشتاد و نود میلادی حکایت از این داشته که هنجارهای زیبایی غربی، ایده‌آلهایی را برای زنان تعیین می‌کند که دستیابی به آنها عملاً غیرممکن است و این ایده‌آلها و اهداف غیرواقعی زنان را در موقعیت فرودستیposition subordinate قرار می‌دهد که وادارشان می‌سازد دائماً با تمام قوا در حال آماده باش و نظارت بر تغییرات بدن خود قرار داشته باشند (همان منبع: 357).

یکی از این آرمانها اندام متناسب و زیباست که به گونه ای روزافزون به شکل اندام لاغر باز تعریف می شود (کروگن، 2000)

دبورا لوپتن

دبورا لوپتن (1998 مورد ارجاع از سوی کاکرهام، 2001) توضیح می‌دهد تصویری که هر فرد از بدن خود در سر دارد بر نحوه‌ی درک و تجربه‌ی احساسات جسمانی‌اش تاثیر می‌گذارد. تصویر از بدن همچنین در مورد اینکه فرد چگونه خود را در فضای اجتماعی قرار دهد، چگونه خود را به عنوان موجودی مجزا از سایر پدیده‌های فیزیکی مفهومسازی ‌کند، خود را حفظ کند، درون را از بیرون خود تمیز دهد، یا خود را در حکم فاعل یا مفعول بکارگیرد، تاثیر می‌گذارد.

سوزان براون میلر

سوزان براون میلر (1984، مورد ارجاع توسط گروگن، 2000: 357) نشان می‌دهد که چگونه بدن زنان در طول تاریخ محدود و کنترل شده تا با معیارهای زیباشناختی aesthetics (از طریق پوشیدن کرستهای مخصوص و اخیراً از طریق رژیمهای لاغری) هماهنگ شود و چگونه این مراقبت فوق‌العاده موجب ضعف و ناتوانی جسمانی ایشان می‌شود.

چوی

تحقیقی که چوی (2000: 373) به انجام رسانده نشان می‌دهد که در میان زنان و مردانی که ورزش می‌کرده‌اند، زنان بطور معنی‌داری بیشتر از مردان علت پرداختن به فعالیت جسمانی خود را کنترل وزن و ظاهر فیزیکی خود گزارش نموده‌اند. در نظر زنان فعالیت ورزشی یک فعالیت به قصد دستیابی به زیبایی تلقی می‌گردید نه یک فعالیت بهداشتی بمنظور ارتقای سلامت.

کوزر

از نظر وی مفهوم «خود آیینه سان» از سه عنصر اصلی ساخته می شود:

نخست، ظاهر ما نزد دیگران چگونه است؟

دوم، دیگران چه قضاوتی در مورد ظاهر ما انجام می دهند؟

سوم چه احساسی از خود برای ما پدید می آید (کوزر، 2008).

روزنبرگ

روزنبرگ مفهوم «خود» را به «برداشت از خود» ارتقا داد و بر این باور است که افراد سه نوع برداشت دارند:

1 خودِ موجود یا تصویری که فرد در حال حاضر و در اینجا و اکنون از»خود«در ذهن دارد.

2 خودِ دلخواه یا تصویری که ما دوست داریم، باشیم و فرد با اندیشیدن درباره آن بسیار شاد و مسرور می شود.

3 خودِ وانمودی یا روشی که ما در هر موقعیت، خودمان را نشان می دهیم (ریتزر، 2005؛ روزنبرگ، 1915).

با تأکید روزنبرگ بر برداشت از خود، تصور از بدن و در پی آن تصمیم برای اعمال مدیریت بدن معنا پیدا می کند.

نظریه اروینگ گافمن
از مکاتب جامعه‌شناسی که بدن را به عنوان موضوع مباحث خود قرار داده‌اند می‌توان از مکتب کنش متقابل نمادین و آثار جامعه‌شناس کانادایی‌تبار، اروینگ گافمن یاد کرد.

گافمن بر این نکته تأکید می‌کند که بین «خود اجتماعی» و یا هویت اجتماعی با «خودِ واقعی» فاصله وجود دارد. وی برداشت از «خود» را با رهیافت نمایشی‌تشریح می‌کند. گافمن با رویکرد نمایشی خود، نقش‌های اجتماعی و موقعیت‌های اجتماعی را تنها نمایش‌هایی می‌بیند که در زندگی روزمره اجرا می‌شوند.
به عقیده او، «خودِ» افراد به وسیله نقش‌هایی که در این موقعیت‌ها اجرا می‌کنند، شکل می‌گیرد و معنا می‌یابد. گافمن ضمن استفاده از مفهوم «خود» تا اندازه زیادی به بدن فرد اشاره دارد.
از دید او، عاملان بدنی یا جسمی نیز رأی جمع‌کن‌هایی هستند که با توسل به همه روش‌های علامت‌دهی اجتماعی، سعی دارند نظر دیگران را به خود جلب کنند. این عاملان بدنی، «معرف‌های تجسدیافته منش و منزلت‌‌اند» که می‌توانند توسط دیگر کنشگران مورد تفسیر قرار گیرند (لوپز و اسکات، 1385: ص155).
گافمن، «خودی» را که باید در کنش‏های متقابل زندگی روزمره در نقش‏های گوناگون خلق شود، بسیار آسیب‌پذیر می‏ داند؛ بنابراین برای محافظت از «خود» و اجراهای آن در زندگی روزمره مفهوم «مدیریت تأثیرگذاری» را مطرح می‏کند. وی در پرداخت این مفهوم چنین ادعا می‏کند که افراد در هنگام کنش متقابل می‏کوشند جنبه ‏ای از «خود» را نمایش دهند که مورد پذیرش دیگران باشد؛ اما کنش‏گران حتی در حین انجام این عمل می‏دانند که تماشاچیان شان ممکن است در اجرای نقش آن‏ها اختلال ایجاد کنند. به همین دلیل، کنش‏گران نیاز به نظارت بر تماشاچیان را احساس می‏کنند، به ویژه مراقبت از عناصری که ممکن است اخلال‏گر باشند. کنش‏گران امیدوارند «خودی» را که به ایشان نشان می‏دهند به اندازه‏ای قدرتمند باشد که خودشان می‌خواهند نشان دهند. کنش‏گران همچنین امیدوارند که نمایش آن‏ها تماشاچیان شان را وادار سازد تا داوطلبانه به دلخواه آن‏ها عمل کنند. گافمن این علاقه اصلی را به عنوان «مدیریت تأثیرگذاری» مطرح نمود (ریتزر، 1374: ص296).
نادیده گرفتن صورت از نظر اجتماعی امری بسیار مشکل به نظر می‌رسد. صورت نشان‏دهنده سن، جنسیت، موقعیت اقتصادی- اجتماعی، سلامتی و حتی شخصیت افراد است. صورت منبع ارتباطات شفاهی و نیز روابط غیرکلامی است (Synnot,1988: p 606).
از نظر گافمن، صورت در تعامل چهره به چهره و نیز در عملکردهای اجتماعی از اهمیت زیادی برخوردار است. صورت اجتماعی یک صورت عمومی است و نیازمند تغییر دائمی نقاب موجود بر آن است. آرایش، وسیله ای برای بدست آوردن این نقاب است. تنها در شرایط احساسی شدید، تنهایی یا در حضور دوستان است که نقاب (آرایش) صورت کنار می‌رود و صورت خصوصی یا همان شخص واقعی ظاهر می‌گردد (Synnot,1990: p 61).

گافمن در اثر خود «نمودِ خود در زندگی روزانه» اشاره می کند که چگونه مردم می توانند در بدن خود دخالت کنند و آن را در جریان زندگی روزمره متفاوت سازند. گافمن فرهنگ لغات مشترک زبان را برای اهمیت دادن به مدیریت و ظاهر بدن برای ایجاد خودِ اجتماعی و برای نگهداری کنش متقابل اجتماعی اساسی می داند (شیلینگ، 2005:8)

گافمن معتقد است، انسانها میل به نمایش بدن خود برای تأثیرگذاری بر دیگران دارند. دلیل آن، این است که توجه به بدن در سطح جهانی و در جوامع گوناگون به شکل ارزش و هنجاری مرتبط با آن در حال گسترش است. از یک سو، انسان همواره خود را آن گونه که جمع میپذیرد به نمایش می گذارد و از سوی دیگر با توجه به همان ارزشهای اجتماعی و ابزارهای موجود، سعی می کند تا با توجه و مراقبت بر بدن خود ]مدیریت بدن[ بر دیگران تأثیر بگذارد. همان چیزی که وی آن را مدیریت تأثیرگذاری مینامد (ریتزر، 2005).

نظریه هربرت مید

هربرت مید، به (دیگری تعمیم یافته) اشاره می‌کند که درآن فرد مطابق انتظاراتی که گمان می‌کند دیگران از او دارند رفتار می‌کند.

نظریه آنتونی گیدنز

به اعتقاد گیدنز جهانی شدن روی زندگی روزمره ی افراد تأثیر می گذارد. نه تنها این فرآیند سیمای ظاهری جهان دگرگون می کند، بلکه نحوی نگریستن ما به جهان را نیز دگرگون می کند (گیدنز،1385). علاوه بر این از به ارتباط گریزناپزیری بین جهانی شدن و مخاطره قائل است (ریتزر، 1390). او ویژگی های دنیای مُدرن را مخاطره می داند و معتقد است که انسان مُدرن دیگر آن امنیت سابق را ندارد. رشد سریع و مداوم تکنولوژی و آثار و حاصل از آن، رویارویی با خطرهای واقعی را به بخشی از واقعیت زندگی روزمره تبدیل کرده است. رابطه ی این ویژگی با بدن جسمانی را می توان اینگونه تبیین کرد که از یکسو بدن برای انسان مُدرن به مهمترین مقر و جایگاه کسب هویت تبدیل شده است که با مدیریت آن، به گونه ای دلخواه می توان به هویت خود استمرار بخشید و بدین وسبیله احساس امنیت و قطعیت را تأمین کند و از سوی دیگر کسب هویت مستقل بدنی با روش های مختلف از رویه های لاغری گرفته تا انواع و اقسام جراحی های زیبایی و مصنوعات آرایشی با مخاطرات و ریسک هایی همراه است که انسان مُدرن با آگاهی از اینها با عاملیت بیش از چیش دست به انتخاب می زند و با انتخاب خود به باز تولید مجدد الگوهای جامعه ی مصرفی و بدنی می پردازد.

کانون توجه جامعه‌شناسی بدن این است که بدن‌های ما و از جمله سلامت و رفتار جنسی‌مان، چگونه تحت تاثیر عوامل اجتماعی قرار دارد (گیدنز، 2003).

از نظر گیدنز: «خودآرایی و تزئین خویشتن با پویایی شخصیت مرتبط است. در این معنا پوشاک علاوه بر آن که وسیله مهمی برای پنهان‏سازی یا آشکارسازی وجوه مختلف زندگی شخصی است، نوعی وسیله خودنمایی نیز محسوب می شود؛ چرا که لباس آداب و اصول رایج را به هویت شخصی پیوند می‌زند» (گیدنز، 1385: ص 95).
به اعتقاد گیدنز، حالات چهره و دیگر حرکات بدن فراهم‏آورنده قرائن و نشانه‌هایی است که ارتباطات روزمره ما مشروط به آن‏هاست. به عبارت دیگر، برای اینکه بتوانیم به طور مساوی با دیگران در تولید و بازتولید روابط اجتماعی شریک شویم، باید قادر باشیم نظارتی مداوم و موفقیت‏آمیز بر چهره و بدن خویش اعمال کنیم (همان: صص86-87).
هم‏چنین از نگاه وی: «واقعیت این است که ما بیش از پیش مسئول طراحی بدن خویش می‌شویم و هرچه محیط فعالیت‌های اجتماعی ما از جامعه سنتی بیشتر فاصله گرفته باشد، فشار این مسئولیت را بیشتر احساس می‌کنیم» (همان: ص149).
کاهش وابستگی جامعه به مذهب و افزایش وابستگی آن به علم، سبب دستکاری فیزیولوژی بدن شده است. هم‌چنین وی تصریح می‌کند که هم‌زمان با سست‌شدن مبانی دینی و هویت اجتماعی، بدن، جایگاه واهمیت بیشتری در هویت‌سازی افراد پیدا می‌کند (گیدنز، 1385).
گیدنز معتقد است امروزه افراد طبقات مختلف به بدن و ظاهر بیرونی آن توجه فزاینده‌ای نشان می‌دهند. به‌طوری که همگان (به‌ویژه زنان) بدن، چهره و ظاهر خود را مطابق با الگوهای زیبایی قرار می‌دهند که در جامعه تبلیغ و پذیرفته می‌شوند (به نقل از ذکایی، 1386).
از نگاه گیدنز واقعیت این است که ما بیش از پیش مسئول طراحی بدن خویش می‌شویم و هرچه محیط فعالیت‌های اجتماعی ما از جامعه سنتی فاصله بگیرد، فشار این مسئولیت را بیشتر احساس می‌کنیم؛ بنابراین، امروزه بدن افراد نمایانگر هویت متمایز بین آنان شده است که اشخاص از خود به نمایش می‌گذارند؛ یعنی افراد با نوع مدیریتی که بر بدن خود دارند هویت شخصی متمایزی را نیز در معرض دید دیگران قرار می‌دهند؛ درواقع، بدن افراد در مدرنیته متأخر مولد هویت متمایز بین آنان شده است. تا جایی که فوکو معتقد است انسان مدرن کسی است که می‌کوشد هویت خود را بازآفریند؛ ازاین‌رو، کنترل منظم بدن ازجمله ابزارهای اساسی است که شخص به‌وسیله آن روایت معینی از هویت شخصی خود بروز می‌دهد و در عین حال خود نیز به‌طرز کم‌و‌بیش ثابتی از ورای همین روایت در معرض تماشا و ارزیابی دیگران قرار می‌گیرد (ایناتلو، 1395: 58-59).
ازنظر گیدنز کانون توجه جامعه‌شناسی بدن این است که بدن‌های ما و سلامت و رفتار جنسی‌مان، چگونه از عوامل اجتماعی تأثیر می‌گیرد؛ درواقع، جامعه‌‎شناسی بدن به جریان‌داشتن نوعی بازخورد قائل است که طی آن محیط‌های اجتماعی بدن‌ها را می‌سازند و این ساخته‌شدن بدن‌ها به‌نوبه خود بر رفتار اجتماعی تأثیر می‌گذارد و رفتار اجتماعی باز بر تحولات و تغییرات بدنی مؤثر واقع می‌شود (به نقل از احمدنیا، 1384: 133).
ازنظر گیدنز (1382) حالات چهره و دیگر حرکات بدن قراین و نشانه‌هایی را فراهم می‌کند که ارتباطات روزمره ما مشروط به آنهاست؛ به عبارت دیگر، برای اینکه بتوانیم به‌طور مساوی با دیگران در تولید و بازتولید روابط اجتماعی شریک شویم، باید قادر باشیم نظارتی مداوم و موفقیت‌آمیز بر چهره و بدن خود داشته باشیم. ازنظر او خودآرایی و تزیین خویشتن با پویایی شخصیت مرتبط است. در این معنا پوشاک علاوه بر آنکه وسیله مهمی ‌برای پنهان‌کردن یا آشکارکردن وجوه مختلف زندگی شخصی است، نوعی وسیله خودنمایی محسوب می‌شود؛ زیرا لباس آداب و اصول رایج را به هویت شخصی پیوند می‌زند.

گیدنز، بدن را در ارتباط با دو مفهوم هویت وخود قرار می‌دهد، به باورگیدنز، خود دردرون بدن جای دارد و آگاهی نسبت به خویش بیشتر ناشی از تغییراتی است که در بدن احساس می‌شود، بدن تنها جسم مادی نیست بلکه وسیله‌ای برای کنار آمدن با اوضاع واحوال ورویداد‌های بیرونی است، که در نتیجه آن بدن به ابزاری هویت سازدرتعاملات اجتماعی تبدیل می‌شود. تصور از بدن حاصل بکارگیری آن در کنش‌‌های اجتماعی است، امروزه جنبه اجتماعی بدن برای ابراز هویت فردی، بیش از وجهه اجتماعی آن تقویت شده است (خواجه نوری، روحانی وهاشمی1391).

گیدنز بدن را در ارتباط با هویت و خود قرار می دهد و بر این باور است که افراد از بدن های شان برای شکل دادن به هویت شخصی خود استفاده می کنند. بدن در نظر وی ابزاری است که به وسیله آن افراد با اوضاع، احوال و کنشهای دیگر افراد برخورد می کنند و عرصهای برای تولید روابط اجتماعی است (گیدنز، 2006).

گیدنز (2003) جامعه‌شناس معاصر انگلیسی معتقد است زنان به‌ویژه بر اساس ویژگیهای جسمانی‌شان مورد قضاوت قرار می‌گیرند، و احساس شرم‌ساری نسبت به بدن‌شان رابطه‌ی مستقیمی با انتظارات اجتماعی دارد. زنان در مقایسه با مردان بیشتر در معرض اختلالات تغذیه‌ای قرار می‌گیرند که وی آن‌را ناشی از چند دلیل عمده می‌داند:

اول اینکه هنجارهای اجتماعی ما در مورد زنان به نسبت بیشتری بر جذابیت جسمانی تاکید دارد.

دوم اینکه، آنچه به لحاظ اجتماعی تصویری مطلوب از بدن تعریف می‌شود، در مورد زنان تصویری لاغراندام و نه عضلانی است.

سوم اینکه، هرچند امروزه زنان در عرصه‌ی عمومی و زندگی اجتماعی نسبت به قبل، فعال‌تر شده‌اند، اما همچنان همانقدر بر اساس پیشرفتها و موفقیت‌هایشان مورد ارزیابی قرار می‌گیرند که بر یایه‌ی وضعیت ظاهری‌شان.

میشل فوکو

میشل فوکو Michel Foucault (1984- 1926) نظریه‌پرداز اجتماعی فرانسوی به تاریخ حرفه‌ی پزشکی و پرداختن وی به بدن انسان به عنوان موضوعی که دستمایه اعمال کنترل و مداخله پزشکی قرار می‌گیرد و نیز تحلیلهای وی در مورد نظارتی که توسط دولت، کلیسا و پزشکی به خصوصی‌ترین فعالیتهای بدنی یعنی امورجنسی انسان اعمال می‌شد به ایجاد تخصصی جدیدی در عرصه‌ جامعه‌شناسی به نام جامعه‌شناسی بدن sociology of body منجر گردید.

بوردیار

بوردیار معتقد است که متن رسانه های جمعی در قرن بیست و یکم از الگوی تکراری نمایش شکل بدن حمایت می کند. تقویت پیام های بدنی متقابلا با انتشار داستان ها درباره ستارگان فیلم، تلویزیون، اخبار در روزنامه های صبح و شبکه جهانی وب، رادیو و مطالب چاپ شده درباره مشاهیر انجام می شود (ادیبی سده و همکاران، 1390:62)

فدرستون

فدرستون معتقد است که در درون فرهنگ مصرفی، تبلیغات، فشارهای عمومی و تلویزیون تعداد زیادی از تصاویر بدنی سبک وار را فراهم می کند. به علاوه، رسانه های عمومی، پیوسته به مزایای آرایش بدن تأکید می کنند. در رسانه ها برای ارائه تصاویر از بدن های زیبا از ستارگان و افراد مشهور استفاده می شود (فدرستون،2010)

از نظر فدرستون عامل اصلی تنظیم و مدیریت بدن در فرهنگ مصرفی، رسانه ها و فناوری است (فدرستون، 2010:110).

کاکرهام

کاکرهام که خود از جامعه‌شناسان بنام امریکایی است پیشرفتهای نظری در سالهای اخیر در ارتباط با درک جامعه‌شناختی از کنترل، استفاده، و تجربه‌ی پدیدارشناختی phenomenological بدن مشتمل بر عواطف و احساسات را در بریتانیا که این موضوع به یکی از عناوین عمده در جامعه‌شناسی پزشکی مبدل‌شده، چشمگیرتر از هر جای دیگر می‌داند (کاکرهام، 2001).

یکی از حوزه‌های مورد بررسی آن، رابطه‌ی دیالکتیکی میان بدن فیزیکی (جسم) و ذهنیت انسانی human subjectivity یا همان تجربه‌ی پدیدارشناختی یا زیست‌شده‌ی (lived) دارابودن یک بدن یا بودن در یک بدن است (کاکرهام، 2001: 14).

یکی از مثالهای ملموس مرتبط با این حوزه تاثیر طبقه اجتماعی است. کاکرهام به مفهوم تجسم طبقه embodiment of class که کریس شیلینگ Shilling (1993) بکار برده ارجاع نموده و می‌نویسد طبقه‌ی اجتماعی تاثیر عمیقی می‌گذارد بر این که چگونه افراد بدن‌هایشان را به شکل خاصی رشد بدهند و ارزشهای سمبولیک خاصی را به اشکال بدنی خاص نسبت بدهند. شیلینگ دریافت که بدن ها در حکم نوعی “سرمایه‌ی اجتماعی‌”اند که ارزش‌شان از طریق توانایی گروههای مسلط در معرفی بدن و سبک زندگی خودشان به عنوان بدنها و سبک زندگیهای والاتر یا ارزشمندتر – که خود به طور استعاری و به معنای دقیق کلمه همان تجسم طبقه است-، تعریف و تعیین می‌شود (کاکرهام، 2001: 15).

کاکرهام جامعه‌شناس امریکایی به ریشه‌های مابعدساختارگرایی poststructural نظریه فمینیستی در عرصه‌ی جامعه‌شناسی پزشکی بویژه در ارتباط با روایت‌های ساختگرایانه‌ی اجتماعی social constructionist آن از بدن زنانه/ مونث female body و تنظیم یا به قاعده‌درآوردن regulation بدن توسط جامعه‌ی تحت سلطه‌ی مردان اشاره دارد (همان: 15).

در اینجا هم مفروضات اجتماعی و فرهنگی درکارند تا درک ما را نسبت به بدن تحت تاثیر قرار دهد، از جمله در مورد استفاده از بدن مردانه /مذکر male body به عنوان استاندارد یا معیار در آموزش‌های پزشکی، یا نسبت دادن ویژگیهای عاطفی و جسمانی‌ای که از نظر اجتماعی مطلوبیت کمتری دارد به زنان، و نیز از راه ساختن (و تعریف) اجتماعی بیماریهای زنان (همان: 15).

نظریه هافمن

ازنظر هافمن، مدیریت بدن در حفظ ونگهداری آشنایی بین افراد، نقش‌هاوروابط اجتماعی محوریت اساسی دارد و بعنوان یک حلقه در روابط بین هویت فردی وهویت اجتماعی ایفای نقش می‌کندوساختارگرایانی مانند ترنر، بدن رامحصول پیامد‌های اساسی وتغییرات جوامع صنعتی غرب قلمداد می‌کند (کیوان آرا وهمکاران1392).

نتلتون و واتسون

بنا به تعبیر نتلتون و واتسون (1998) افزایش تأکید بر بدن با عواملی چون، سیاسی شدن بدن، عوامل جمعیتی، تغییر ماهیت تحمل بیماری، افزایش فرهنگ مصرفی، فناوریهای جدید و مرتبط با بدن، چرخش به مدرنیته متأخر و در نظر گرفتن بدن به عنوان پدیده ای اجتماعی و بیولوژیکیِ ناتمامِ در حال تغییر، در ارتباط است.

لی

لی و همکاران (2009) به این نتیجه رسیدند که توجه بیشتر به بدن دیگران با نفوذ (والدین و دوستان) و رضایت بدنی تعیینکننده رفتارهای بدنی است «ضمن اینکه» تصور از بدن، مقایسه اجتماعی بدن با همسن و سالان.

الن آنندال

الن آنندال (1998: 57) جامعه‌شناس پزشکی انگلیسی نیز با مروری بر سابقه تفکر نظری غرب که به تضاد ذهن و جسم متاثر از اندیشه‌ی افلاطون فیلسوف یونانی قائل بوده است، هدف جامعه‌شناسان بدن را مشخص‌کردن و تاکید بر وجود رابطه‌ی دیالکتیکی (یا دو طرفه‌ی) میان بدن فیزیکی و ذهنیت انسانی human subjectivity می‌داند که غالباً به آن از طریق مفهوم بدن زیست‌شده lived body ارجاع می‌شود. وی به اثر مرلو پونتیMerleau-Ponty (1962) که بر نوعی هم‌آمیزی غیرقابل تقلیل irreducible fusion ذهن و بدن اصرار می‌ورزد، ارجاع می‌دهد که درهم‌آمیختگی روح و بدن را امری دائمی می‌داند که در هر مرحله از حرکت وجود movement of existence متحقق می‌شود. بنابر این تجربه‌ی ما، و بودن ما در این جهان، بواسطه‌ی رابطه‌ی مالوف بدن‌مان با جهان محقق می‌شود. جامعه‌شناسی بدن به جریان داشتن نوعی بازخورد یا فید بکfeed back قائل است که طی آن محیطهای اجتماعی بدنها را می‌سازند، و این ساخته‌شدن بدنها به نوبه خود بر رفتار اجتماعی تاثیر می‌گذارد، و رفتار اجتماعی باز بر تحولات و تغییرات بدنی موثر واقع می‌شود (همان: 57).

آنندال با اشاره به مثالی از تحقیق کانل (1987) به روشن‌تر شدن فرایند دیالکتیکی میان بدن فیزیکی و محیط اجتماعی کمک می‌کند. کانل در بحث خود در مورد اینکه چگونه هویت‌های جنسیتی در تضاد با فیزیولوژی قرار می‌گیرند توضیح می‌دهد که معمولاً وقتی دختربچه‌های ده ساله را توصیف می‌کنند ایشان را ضعیف و شکننده معرفی می‌کنند درحالیکه در واقع، بدن‌های‌شان معمولاً در مقایسه با پسرهای همسن و سالشان درشت‌تر است. این “هویت جنسیتی” بنوبه خود به درون بدنهایشان از طریق روابط اجتماعی تزریق می‌شود؛ و در نتیجه این احتمال شکل‌می‌گیرد که بدنهایشان عملاً در نتیجه‌ی اعمال اجتماعی که در مورد آنها صادق است، ضعیف‌تر بشود! برای مثال، معمولاً آن دسته از اعمالشان که بیشتر جنبه‌ی منفعلانه‌ داشته باشد تا فعالانه، مورد تائید قرار می‌گیرد و در نتیجه زمینه‌ی رشد بدن‌شان کاهش می‌یابد!

آنندال (1998: 58) به عنوان انتقاد نسبت به حیطه عمل محققان جامعه‌شناسی بدن به این اشاره می‌کند که توجه ایشان تاکنون غالباً به مشکلات یا نابسامانیهای دوران زندگی‌ افراد معطوف شده است، به عنوان مثال، اختلالات تغذیه و بیماریهایی چون آنورکسیای عصبی مورد تحقیق قرار گرفته است. درحالیکه ما همچنان درباره‌ی تجربه‌ی زیست‌شده‌ی “بدن سالمند” یا بدنهایی که دچار مشکل خاصی نبوده‌اند، مثلاً بدن مردان میانسال سالم خیلی کم می‌دانیم. خلاصه اینکه، نیازی احساس می‌شود که تجربه‌های “معمولی” بدن در شرایط سلامت و بیماری نیز مورد بررسی قرار گیرد.

آنندال (1998: 14-15) در مورد رواج جراحی سینه آماری را ارائه داده است. وی می‌نویسد، در محدوده‌ی سالهای دهه‌ی هشتاد و ابتدای دهه‌ی 90 میلادی تقریباً یک میلیون نفر از زنان اقدام به جراحی و کاشت implants بافت مصنوعی پستانها به دلایل مختلف از زیبایی اندام گرفته تا جبران برش سینه ناشی از عمل سرطان پستان نموده‌ بودند.

گلیزر

گلیزر در مطالعه خود معتقد است که زنان نیاز روانشناختی قوی برای حفظ و پیگیری زیبایی و ارتقای جذابیت دارند. آنها نسبت به مردان به تصویر بدنی خود حساسترند که البته، این وضعیت در وضعیت فرهنگها و نژادهای گوناگون یکسان است و هر فرهنگی آرمانهای ویژه خود را دربارۀ زیبایی دارد که این آرمانها در طول زمان تغییر می کند (گلیزر، 1992).

نظریه برایان ترنر

همیت بدن نه تنها در تحقیقات تجربی بلکه در نظریه پردازیهای جامعهشناختی نیز نمود آشکاری دارد. جایگاه والای بدن در گفتمان پیشرفته در حدی است که ترنر (1992) از آن به چرخش به سمت جامعه جسمانی یاد می کند (قادرزاده و همکاران، 1391:111).

«برایان ترنر» بر این باور است که بدن در نظام‌های اجتماعی مدرن زمینه اصلی فعالیت فرهنگی و سیاسی گردیده است. صنعت زیبایی، ضمن ارائه دانش و مهارت‌های ویژه به کارفرمایان و اشخاص به اهمیت رو به رشد آن دسته از اشکال اجتماعی هویت بدنی که از نظر اجتماعی پذیرفته شده هستند، دامن می‌زند (Wellington,2001: p 933).
دیدگاه های فمنیستی درباره ی بدن
نظریه های فمینیستی بر نقشی که هنجارهای فرهنگی و انتظارات جنسیتی در شکل گیری تصویر بدنی بازی می کنند، تاکید می ورزند (پولیوی و هرمن، 2004؛ گیلبرت و تامپسون، 1996؛ به نقل از سیرز، 2007). تاثیر این متغیرها به ویژه بر زندگی دختران و زنان جوان که در حال ساختن و بازسازی و رشد هویت هستند و از طرفی رشد فیزیکی / جنسی را تجربه می کنند بیشتر است (بومبری، 1997؛ تورن و لوریا، 1999؛ به نقل از سیرز، 2007). یکی از نظریه های خاص فمینیستی که نارضایتی بدنی را در بافت فرهنگی می بیند نظریه شی انگاری است.
نظریه ی خود شی انگاری
فردریکسون (Fredrickson) و روبرت (Robert) (1997) نظریه شی انگاری را به عنوان تبیینی برای نارضایتی تصویر بدنی و اهمیت ظاهر برای زنان مطرح کردند. آنها مدعی شدند که زنان و دختران براساس معیارهای اجتماعی می آموزند که خودشان را بر مبنای ظاهر فیزیکی شان ارزیابی کنند. معیارهایی که دیگران برای قضاوت برای آنها به کار می بندند. بر مبنای این نظریه بعضی از تاثیرات اجتماعی – فرهنگی زنان را به سمت شی انگاری سوق می دهند. آرمان های اجتماعی که به اهمیت ظاهر زنانه توجه می کنند و این تمایل در فرهنگ غربی که زن باید به عنوان یک شی در نظر گرفته شود نه به عنوان یک وسیله کارکردی (استرلان، مهافی و تیگمن، 2003؛ به نقل از هافشیر، 2003).
فردریکسون و روبرتس معتقدند که برنامه های رسانه ها از قدرتمندترین انتقال دهنده های پیام های شی انگاری هستند. نوع بدن باریک که توسط رسانه ها تبلیغ می شود ممکن است برای زنان معیاری آرمانی فراهم کند هم به این خاطر که خیلی بر آن تاکید می شود و هم به این خاطر که به صورت مثبت تقویت می شود (فوتس و بورگراف، 2000؛ به نقل از هافشیر، 2003).
فردریکسون و روبرت مطرح کردند که سیستم های گسترده ای از پاداش و تنبیه در فرهنگ وجود دارند که بر زیبا بودن فیزیکی و لاغری به عنوان معیاری برای جذابیت تاکید می کنند. به خاطر شیوع شیء انگاری جنسی در فرهنگ آمریکا زنان به این سمت می روند که به بدن خود به عنوان یک شی بنگرند که بیش از هر چیز بر مبنای ظاهر فیزیکی ارزش گذاری می شود، این دیدگاه نسبت به خود باعث می شود افراد خودشان را به جای صفات درونی مانند هوش و ویژگی های شخصیتی طبق ویژگی های بیرونی توصیف کنند. تحقیقات تجربی با این اظهارات مطابقت دارند، برای مثال نشان داده شده که رضایت تصویر بدنی به طور مثبت با حس زنان از خود رابطه دارد (پولیوی، هرمن و پلیتر، 1990 به نقل از هافشیر، 2003).
مطالعاتی که درباره عوامل موثر بر خود ارزشمندی دختران انجام شده نیز نشان داده اند که ظاهر فیزیکی مهمتر از عواملی مثل موفقیت تحصیلی یا ورزشی است (هاتر، 1987؛ به نقل از هافشیر 2003).
خود شیءانگاری ممکن است حاد یا گذرا باشد. شکل گذراتر، “خود شی انگاری حالتی (State self- Objectificrtion)” نامیده می شود که بافتار محور است و مبنای این تصور که در موقعیت های خاص ظاهر فیزیکی برجسته و مهم می شود (برای مثال بودن درگروهی که متشکل از هر دو جنس است). در چنین موقعیت هایی خود شی انگاری فعال می شود زیرا افراد هوشیاری بالاتری در مورد تمرکز دیگران بر ظاهرشان دارند. تجمع چنین تجربه هایی ممکن است به “خود شی انگاری صفتی” منجر شود، که عبارت است از تمایل مزمن برای کنترل کردن ظاهر خود به خاطر نگرانی از این که دیگران از آن به عنوان اساسی برای ارزیابی استفاده می کنند. خود شی انگاری گستره ای از نتایج منفی را به همراه دارد، یک پیامد فوری آن دلمشغولی عادتی به ظاهر خود است (فردریکسون و روبرتس، 1998؛ به نقل از هافشیر، 2003).
این تمرکز بر ظاهر می تواند مشکل آفرین باشد، برای نمونه فردریکسون و روبرتس (1998) دریافتند که خود شی انگاری با مشکلات سلامت روانی و فیزیکی مانند شرمساری بدنی، افسردگی و اضطراب ظاهر و اختلال های خوردن همراه است.
به اعتقاد نول و فردریکسون (1998) شرم از بدن ناشی از نارضایتی از اندازه بدن با تأثیرگرفتن از پیش‌فرض‌های فرهنگی جامعه درباره وزن، زنان را به‌سمت تناسب اندام، کنترل وزن و رژیم‌های غذایی سوق می‌دهد؛ البته نباید از این مسئله غافل بود که توجه زنان به تناسب اندام و کاهش وزن و رژیم غذایی، آنها را بیشتر متوجه وزن و شکل بدنشان می‌کند و ممکن است موجب آگاهی آنها از تطابق‌نداشتن با استانداردهای فرهنگی بدن شود؛ درنتیجه احساس شرم را از بین نمی‌برد و موجب تقویت آن می‌شود. علاوه بر این شکست در کاهش وزن نیز ممکن است احساس شرم از بدن را تقویت کند.
نظریه عینیت
اصل اساسی نظریه عینیت این است که به‌طور مکرر این تجربه را داشته باشید که به‌‌منزله یک شیء به شما نگریسته شود و ارزیابی شوید و بدین شکل به‌تدریج جامعه‌پذیر شوید. فردریکسون و رابرت این فرایند درباره نهادینه‌کردن دیدگاه ناظر بیرونی درباره بدن فرد را خودشیء‌انگاری نامیدند (Slater & Tiggemann, 2011: 456).
برطبق نظریه عینیت، دختران و زنانی که بر ظاهر فیزیکی به‌منزله نتیجه عینیت جنسی مکرر، بیش از حد تأکید دارند، درنهایت خودشان را با دیدگاه ناظر بیرونی تطبیق خواهند داد (Calogero & Pina, 2011: 428)؛ به عبارتی، آنها با تأثیرگرفتن از ارزش‌های فرهنگی - اجتماعی محیط خود درباره ظاهر فیزیکی بدن رفتار می‌کنند.
نظریه عینیت ادعا می‌کند که خود‌شیء‌‎بودن زنان، نتیجه نهادی‌شدن دیدگاه ناظر بیرونی از خود فیزیکی آنهاست؛ زیرا آنها خود را شیء تلقی می‌کنند و براساس ظاهرشان ارزیابی می‌کنند. این دیدگاه خودشیء‌انگاری نامیده می‌شود و مشخصه اصلی آن نظارت مداوم بر ظاهر بیرونی فرد است. این نظارت مداوم بر ظاهر، پیامدهای تجربی منفی برای زنان به بار می‌آورد که مهم‌ترین آنها عبارت‌اند از: شرم از بدن، اضطراب و اختلال تغذیه. استدلال اساسی این نظریه این است که نظارت مداوم و هوشیارانه بر ظاهر بیرونی فرد، موجب مصرف منابع ذهنی فراوانی می‌شود و درنتیجه منابع دردسترس برای سایر فعالیت‌ها محدود می‌شود؛ بنابراین، نظریه عینیت فرض می‌کند که خوداثربخشی موجب کاهش عملکرد شناختی در سطوح بالا و نیز کاهش کارهای چالش‌برانگیز می‌شود (Tiggemann & Boundy, 2008: 399).
نظریه مک کینلی و هاید
مک‌کینلی و‌ هاید (1996) تجربه نگریسته به بدن به‌منزله یک شیء و باورهای حمایت‌کننده از این تجربه را آگاهی از بدن شیء‌ انگاشته نامیدند. از دیدگاه آنها منظور اصلی از آگاهی از بدن شیءانگاشته این است که هدف از بدن زنانه خواسته مرد است و اگر وجود نداشته باشد، زن نگاهی ازسوی هیچ مردی دریافت نمی‌کند. دو عنصر اصلی این مفهوم نظارت بدن و شرم از بدن است. فرهنگ غرب دختران و زنان را چنان اجتماعی می‌کند که خودشان را اشیایی ببینند که باید به‌طور ویژه براساس ظاهر و قیافه و نه براساس شخصیتشان ارزیابی شوند. به‌دلیل اینکه بدن‌هایشان در معرض نگاه‌های خیره و ارزیابی دیگران (به‌ویژه مردان) قرار دارد. این امر سبب اشتغال ذهنی بیش از حد زنان به قیافه ظاهری و بدنشان می‌شود که خودشیءانگاری نامیده می‌شود. زنانی که دچار خودشیءانگاری می‌شوند، نوعی از خودآگاهی را نمایش می‌دهند که ویژگی اصلی آن اشتغال دایم به قیافه و بدن است. این فرایند با نام نظارت بدن تعریف می‌شود و عنصر اصلی تعریف‌کننده خودشیءانگاری است. همچنین نظارت بدن ممکن است سبب شرم از بدن شود (ریاحی، 1390: 13).
نظارت بدن یکی از مؤلفه‌ها و شاخص‌های آگاهی از بدن شیء‌انگاشته است که به‌منزله تمایل به این دیدگاه تعریف می‌شود که فرد خود را یک شیء در نظر بگیرد و توسط دیگران ارزیابی شود؛ اما شرم از بدن به‌منزله دیگر مؤلفه آگاهی از بدن شیء‌انگاشته به این نکته اشاره می‌کند که مردم زمانی احساس شرم می‌کنند که بدنشان نمی‌تواند استانداردهای فرهنگ زیبایی را برآورده کند (McKenney & Bigler, 2016: 182).
ازنظر مک‌کینلی و‌ هاید (1996) نظارت مداوم بر خود، یعنی دیدن خود از دید کسانی که او را می‌بینند. لازم است زنان مطابق با معیارهای فرهنگی بدن به اطمینان برسند و از قضاوت‌های منفی دوری کنند. زنان بدن‌های خود را به‌منزله اشیا در نظر می‌گیرند؛ زیرا رابطه‌شان با بدن خود از دیدگاه افرادی است که از بیرون تماشاگر آن‌اند. زنان به‌واسطه نظارت بدن، عشق به خود، سلامتی و موفقیت را یاد می‌گیرند؛ اما نظارت مداوم برای زنان پیامدهای منفی دارد. داده‌های آزمایشی نشان داده‌اند تمرکز فرد بر خود سبب می‌شود افراد دیگر نفوذ بیشتری بر او داشته باشند؛ بدین ترتیب توانایی تمرکز او بر محیط بیرونی کاهش می‌یابد.
برطبق نظر مک‌کینلی و ‌هاید (1996) نظارت مداوم بر بدن برای اطمینان از تطابق با استاندارهای فرهنگی بدن و اجتناب از قضاوت‌های منفی ضروری است؛ درواقع، نظارت بدن مظهر رفتاری خودشیء‌انگاری است و با نگرانی‌ها درباره شکل و وزن بدن مرتبط است (Fitzsimmons & Bardone-Cone, 2011: 216-217)؛ درنتیجه می‌توان انتظار داشت ابعاد مختلف مدیریت بدن شامل گرایش به تناسب اندام، استفاده از لوازم آرایشی و بهداشتی و نیز نگرش نسبت به جراحی زیبایی با نظارت بدن ارتباط داشته باشند.
ازنظر مک‎کینلی و هاید (1996) معیارهای فرهنگی بدن ایده‌آل یک زن زمانی است که بدن خود را با معیار خودش تماشا می‌کند. نهادینه‌کردن معیارهای فرهنگی بدن به‌منزله معیارهای پذیرفته‌شده سبب می‌شود زن به جای فشار اجتماعی این معیارها را انتخاب کند. زنانی که می‌خواهند زیبا باشند وقتی این میل را ‌به‌منزله خواسته شخصی انتخاب می‌کنند، نسبت به زمانی که ازنظر معیارهای تحمیلی بیرونی در فشار قرار دارند، تمایل بیشتری به زیبایی دارند. با وجود این، فشارهای اقتصادی و شخصی چشمگیری بین زنان برای رسیدن به ظاهر ایده‌آل وجود دارد.
نظریه تیگمان
اسلیتر و تیگمان (2011) تفاوت‌های جنسیتی در مشارکت نوجوانان در ورزش و فعالیت‌های بدنی را بررسی کردند. آنها همچنین رابطه بین تصور از بدن و فعالیت ورزشی و نیز آزار و اذیت‌ها در حوزه ورزش را بررسی کردند. نتایج نشان دادند دختران به نسبت پسران در ورزش‌های سازمان‌یافته کمتر مشارکت دارند؛ اما تجارب آنها از آزار و اذیت‌شدن در سطح بالاتری قرار دارد. با این اوصاف مشارکت دختران در ورزش ارتباط مستقیمی ‌با تصور از بدن و نیز تجارب آزار و اذیت در حوزه فعالیت‎‌های ورزشی دارد.
نارضایتی بدنی مشکلی فراگیر است که توسط تعداد زیادی از افراد جامعه تجربه می شود (پولیوی و هرمان، 2002؛ به نقل از دونت و تیگمن، 2005)، تمایل برای لاغر شدن در بین زنان به اندازه ای شایع است که به عنوان یک نارضایتی هنجاریافته شناخته می شود (رودین، سیلبرستین و استریگل – مور، 1985؛ به نقل از دونت و تیگمن، 2005).
آنچه به‌منزله بدن ایده‌آل برای زنان در جوامع غربی تبلیغ می‌شود، باریک‌اندامی ‌است. در حالی که داشتن بدن عضلانی برای مردان تبلیغ می‌شود. این تصاویر تبلیغ‌شده از بدن‌های ایده‌آل مردانه و زنانه، در طی فرایند جامعه‌پذیری توسط افراد جامعه درونی می‌شود و آنان را به تلاش وامی‌دارد تا به آن دست یابند؛ البته ناتوانی در دست‌یابی به ایده‌آل‌های فرهنگی غرب درباره بدن سبب نارضایتی شدید از بدن می‌شود (ریاحی، 1390: 7). پارسونز و بتز معتقدند شرم از بدن با ورزش‌های لاغری همچون ژیمناستیک و شنا ارتباط دارد که به عینیت بدن زنانه متمایل است (Tiggemann & Boundy, 2008).

منوچهر محسنی

منوچهر محسنی (1376: 22) می‌نویسد بدن انسان واسطی میان فرد و دنیای خارج است. وجود انسانی در بدو امر دارای یک مظهر بدنی است. اعضای مختلف بدن دارای ارزشهای مساوی فرهنگی نیستند. صورت بیش از هر منطقه عضوی دیگر، محل تمرکز ارزشهاست، احساس هویت شخص بیش از هر عضو دیگر در صورت متجلی است. صورت شناسایی فرد در رابطه با دیگری را ایجاد می‌کند. کیفیتهای مربوط به جذابیت در صورت متجلی می‌شود، و عامل نخست شناسایی جنسیت است.

شیرین احمدنیا

شیرین احمدنیا (1380: 84 با ارجاع به برک، 1999: 538) ذکر نموده که در نتیجه‌ی تاثیر عمیق ارزشهای فرهنگی حاکم بر جامعه، وضعیت ظاهر جسمانی در دوره نوجوانی از اهمیت خاصی برخوردار می‌شود، یعنی نوجوانان به شدت نسبت به تصویری که از بدن خود ادراک می‌نمایند، حساس می‌گردند. وی همچنین با ارجاع به نتایج تحقیقات (Williams and Currie, 2000) می‌نویسد تحقیقات متعددی در زمینه‌ی رابطه‌ی میان بلوغ، تصویر از بدن، و عزت نفس نوجوانان در غرب به عمل آمده است که نشان می‌دهد دخترانی که نسبت به شکل ظاهری بدن خود یا وزن خود ابراز نارضایتی کرده‌اند، نسبت به آنان که تصویر مثبتی از بدن خود در سر داشتند، از عزت‌نفس پایین‌تری برخوردار بودند. افراد جوان که مرحله بلوغ خود را پشت سر می‌گذارند، معمولاً تلاش می‌کنند تا خود را هر چه بیشتر به شرایط ایده‌آلی الگوهای فرهنگی که توسط رسانه‌های جمعی، بویژه در غرب تبلیغ می‌شوند نزدیک کنند (همان: 84).

احمدنیا (1380: 85) متذکر گردیده که هنگامیکه لاغری به عنوان شرایط مطلوب بدنی در رسانه‌ها تبلیغ می‌شود، دختران و پسران جوان در طلب رسیدن به وزن ایده‌آل، خود را در معرض رژیمهای سخت غذایی قرار می‌دهند و در واقع خود را در حساس‌ترین دوران رشد بدنی، از شرایط تغذیه سالم و متعادل محروم می‌سازند.

ح. لطف‌ آبادی

لطف‌آبادی (1378: 171) نیز می‌نویسد، مساله تناسب اندام برای دختران به قدری مهم است که آنان ممکن است نسبت به چاق‌شدن خود حالتی وسواسی پیدا کنند. ادامه‌ی این وسواس به احتمال بروز نوعی بیماری به نام بی‌اشتهایی عصبی (Anorexia nervosa) منجر می‌شود که همراه با تحمیل محدودیتهای شدید در رژیم غذایی، کاهش شدید وزن و ترس از افزایش وزن و فربهی است (همان: 171). بیماری دیگری که لطف‌آبادی نام می‌برد “ پر اشتهایی عصبی” (bulimia nervosa) است یعنی اختلال غذایی دیگری همراه با ابتلای مکرر به پرخوری و مصرف فوق‌العاده زیاد مواد غذایی که باز در مورد افرادی عمدتاً دختران اتفاق می‌افتد که نسبت به وزن خود وسواس و حساسیت دارند.
تقسیم بندی نظریه های تصور از بدن
اگرچه شواهد فراوانی در تایید نظریه های کوچک مانند نظریه مقایسه اجتماعی در مورد تصویر بدنی وجود دارد (لین و کویلیک 2002؛ موریسون، کالین و موریسون، 2004) مبانی نظری این مفهوم همچنان ضعیف توصیف شده اند (پولیوی و هرمان، 2002).
تصویر بدنی به عنوان یک ساختار چند بعدی می تواند نظریه های زیادی را برای تبیین نارضایتی بدنی به خدمت بگیرد.
نظریه ها در حوزه تصویر بدنی به طور کلی در امتداد نظریه های ادراکی و نظریه های ذهنی مطرح می شوند. نظریه های ادراکی اختلال های تصویر بدنی صحت و درستی ارزیابی شخص از خود را بررسی می کنند، این جنبه تصویر بدنی اغلب بر حسب اختلال های خوردن مورد بحث قرار می گیرد زیرا بدن ادراک شده شخص به صورت کوچکتر یا بزرگتر از اندازه واقعی اش به عنوان یک معیار تشخیصی در این اختلال به کار می رود (هاینبرگ، 1996؛ به نقل از سیرز، 2007).
نظریه های ذهنی رضایت از بدن یا بخش های خاصی از بدن را توصیف می کنند یا به بررسی اختلال های ذهنی می پردازند. دسته اول بیشتر در جمعیت های غیربالینی و دسته دوم در جمعیت های بالینی مورد استفاده قرار می گیرند. نظریه هایی که اختلال های ذهنی را تبیین می کنند به نظریه های تحولی و اجتماعی – فرهنگی تقسیم می شوند (هاینبرگ، 1996).
نظریه های تحولی بر نقش مهم دوران کودکی و نوجوانی در اختلال تصویر بدنی مربوط به سنین بزرگسالی تاکید می کنند، نظریه های اجتماعی – فرهنگی تاثیر آرمان های اجتماعی – فرهنگی معمول، انتظارات و تجربه ها را در علت شناسی و تداوم اختلال تصویر بدنی بررسی می کنند. این نظریه ها شامل: 1) آرمان های اجتماعی – فرهنگی یا فرهنگ لاغری 2) نظریه های فمنیستی و جامعه پذیری نقش جنسیتی 3) اختلاف از خودآرمانی و مقایسه اجتماعی می باشد (تامپسون 1996؛ به نقل از سیرز، 2007). هر دو دسته نظریه های تحولی و اجتماعی– فرهنگی ممکن است در تبیین نارضایتی تصویر بدنی مورد استفاده قرار گیرند.
تَن‌شَرمی
تَن‌شَرمی (Bodyshaming) کنشِ به مسخره گرفتن و مسخره کردن ظاهر و پیدایش فیزیکی یک کسی است. نمای تن‌شرمی بزرگ و گشاده است، هرچند محدود نمی‌شود به چربی‌شرمی، شرم برای لاغری، بلندا-شرمی، شرمندگی برای پرمویی (یا نبود آن)، رنگ مو، شکل بدن، ماهیچه‌ایگی یکی (یا نبود آن)، و در پهن‌ترین حس آن ممکن است حتی شرمِ خالکوبی‌ها و سوراخکاری‌ها یا بیماری‌هایی را دربرگیرد که مارک فیزیکی برجامی‌گذارند همچون پسوریازیس.
گاهی تن‌شرمی می تواند اُستنیده و گُسترده شود به دریافت و گرفتی که یکی به طور بسنده، نری یا مادگی را نمی‌نمایاند. برای نمونه، مردانی با هیپ و پستان بزرگ و بیرون زده یا نبود و نستن موی چهره و ظاهر از نظر برخی زنانه مسخره و تن‌شرمنده می‌شوند.
به همانندی، زنان نیز تن‌شرمی و مسخره می‌شوند برای نستن و نداشتن ظاهر زنانه داشتن برآمدگی‌های مردانه (ماهیچه و...) یا برای داشتن دوش‌های پهن، و صفاتی که معمولاً برای مردان می‌دانند.
گاهی نیز برای ویژگی ای که دست خود شخص نبوده برای نمونه تاسی یا مشکلات و ویژگی‌های ارثی از این قبیل، یا ضعیف بودن چشم یا معلولیت و ناتوانی و... افراد را مسخره می‌کنند. پیشرفت دانش با پی بردن به این که همه چیز باینری و قابل دسته‌بندی در دو گروه مردانه و زنانه نیست همراه شد و در برخی جامعه‌ها این مسخره‌کردن‌ها کاهش یافته ولی گاهی همچنان از سوی برخی دیده می‌شود.
تحقیقات داخلی تصور از بدن
وضع بدن در جامعه مصرفی متضمن نوعی علاقه تجاری، نمایشی و آرایشی به آن است. در این جامعه، وضع بدن باید متناسب، لاغر وجوان نگاه داشته شود. در جامعه ما، فراگیرشدن پدیده آرایش دختران و زنان در عرصه زیست اجتماعی و استفاده از لباس‌هایی که در آن‌ها سه خصوصیت چسبان، کوتاه و بدن نما بودن به وضوح قابل مشاهده است با آموزه‌های دینی و بافت اجتماعی، هنجاری، عرفی و قانونی جامعه که هر نوع کامجویی زن و مرد از یکدیگر را در چارچوب تشکیل خانواده تعریف می کند در تعارض آشکار است.
میزان پایبندی مردم به ارزش¬های مذهبی و از جمله حجاب در سال 1371 نسبت به سال 1365 کاهش داشته است. همچنین مردم درسال 1365 به خانم‌های چادری بیشتر از سال 1371 احترام می‌گذاشتند (رفیع پور، 1376: ص166).
حدود 54 درصد از زنان تهرانی دارای پوشش کم یا غیراسلامی و غیرقانونی در معابر عمومی هستند (رضایی،1384: ص47).
عناصر اولویت‌دار و تعیین‌کننده در نوع حجاب دانشجویان دختر به ترتیب شامل خانواده، مد، اعتقادات مذهبی، آیین‌نامه، دوستان، الگوهای رسانه‌ای و اساتید می‌باشد (علی محمدزاده، 1384: ص89).
بین زنان و مردان در مقوله مدیریت بدن تفاوت معناداری وجود دارد. زنان بیشتر از مردان به آرایش صورت یا اصلاح سر و صورت اهمیت می‌دهند. افراد سنتی و دیندار نسبت به افراد غیرسنتی و دیگران، نظارت و مدیریت کمتری را در تظاهرات بدنی خود اعمال می‌کنند (چاوشیان،1381: ص74).
گرایش زنان به جراحی‌های زیبایی در تهران متأثر از عقیده شوهران آنان است. تمایل صاحبان کار در بکارگیری افراد زیبا و خوش‌اندام برای تصدی برخی مشاغل در اعمال مدیریت بدن زنان مؤثر است (آقایاری،1382: ص193).
5/15درصد از زنان تهرانی بر ملاک تمایزبخش بودن لباس اصرار دارند و آن را مهم‌ترین ملاک در انتخاب لباس می‌دانند (فرجی و حمیدی، 1384: ص16).
جوانان مصرف‌گرا، محروم بودن از استفاده از لباس‌های مورد علاقه با سایز کوچک را نوعی محرومیّت جدی تلقی می‌کنند (ذکایی، 1386: ص19).
براساس یافته‌های توصیفی پژوهش فاتحی و اخلاصی (1387)، میانگین متغیر مدیریت بدن 8/62 درصد می‌باشد که نشان‌دهنده میزان بالای توجه زنان به بدن در همه وجوه گوناگون آن از حیث آرایشی، مراقبت و نگهداری و... می‌باشد
معین‌الدینی و صنعت‌خواه (1391) به این نتیجه رسیدند که متغیرهای تصور شخص از بدن، مصرف رسانه‌ای و سرمایه فرهنگی ورزش‌محور تأثیر مستقیم و به‌‎ترتیب حدود 13/0، 20/0 و 16/0 بر گرایش شهروندان به ورزش همگانی دارند. همچنین متغیرهای سرمایه اقتصادی ورزش‌محور و سرمایه اجتماعی ورزش‌محور، تنها و از راه سرمایه فرهنگی ورزش‌محور تأثیری غیرمستقیم بر گرایش شهروندان به ورزش دارند.
تابعیان و همکاران (1392) به نتایج زیر دست یافتند: 6/51 درصد از دختران ورزشکار در مؤلفه گرایش به پوشش خاص، 5/7 درصد در مدیریت بدن، 3/54 درصد در مصرف رسانه‌ای، 6/42 درصد در چگونگی گذراندن اوقات فراغت و 6/46 درصد در مؤلفه مصرف موسیقی، وضعیت نابهنجاری دارند. در مجموع 8/40 درصد از دختران ورزشکار سبک زندگی نابهنجاری دارند. همچنین نتایج پژوهش آنها نشان می‌دهند بین رشته ورزشی و نوع مشارکت ورزشی با سبک زندگی رابطه معناداری وجود ندارد؛ اما رابطه معناداری بین میزان سابقه ورزشی و سبک زندگی مشاهده می‌شود؛ بدین معنا که هرچه سابقه ورزشی دختران بیشتر می‌شود، بر میزان سبک زندگی نابهنجار آنها افزوده می‌شود.

در تحقیق دیگر صفوی و همکاران (1388) به بررسی تصویر دهنی از جسم و ارتباط آن را با اختلالات خوردن در دانشجویان دختر دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز پرداختند. محققان در این مطالعه چهارصد دانشجوی دختری که به روش تصادفی – طبقه ای انتخاب شده بودند مورد بررسی قرار دادند. نتایج تحلیل آماری نشان داد که اکثریت دانشجویان (87 %) تصویر ذهنی از جسم منفی خود داشتند، همچنین، 4/78 % از دانشجویان فاقد اختلال خوردن و 5/21 % دارای اختلال خوردن و براساس پرسشنامه تشخیصی اختلال خوردن، 8/1 % بی اشتهایی عصبی و 8/7 % پراشتهایی عصبی داشتند و اختلال خوردن ارتباط آماری معنی داری با وضعیت اشتغال پدر و شاخص توده بدنی داشت. بنابراین نتایج نشان می دهد فراوانی اختلال خوردن تقریبا مشابه جوامع دیگر بوده و اکثریت افراد با تصویر ذهنی از جسم منفی دارای اختلال خوردن بوده، هرچند از لحاظ آماری بین تصویر ذهنی از جسم و اختلال خوردن ارتباط معنی داری وجود نداشت.

پهلوان زاده و همکاران (1384)،در تحقیقی به بررسی "ارتباط رضایت از بدن و شاخص توده بدن" در 400 نفر از دانش آموزان دختر و پسر اصفهانی پرداختند. یافته های این تحقیق بیانگر رابطه ی معنادار بین رضایت از بدن و شاخص توده ی بدنی بود و همچنین میانگین تصویر ذهنی در دختران پائین تر از پسران بود.
عمیدی و همکارانش (1385)، در تحقیقی به بررسی "نارضایتی از تصویر ذهنی بدنی با شاخص توده ی بدنی" در میان 384 نفر از دختران دبیرستانی در اصفهان پرداختند. یافته های تحقیق بیانگر این بود که با اینکه در مقایسه با سایر کشورها اضافه وزن و چاقی دختران مورد مطالعه کمتر بود ولی میزان رضایت از تصویر ذهنی بدن بسیار پائین بود.
قاسمی (1386)، در تحقیقی به بررسی "عوامل موثر بر گرایش افراد به جراحی زیبایی با تأکید بر جنسیت" در نمونه 44 نفری و به روش کیفی پرداخت. نتایج تحقیق وی نشانگر این بود که احساس رضایت شخص از بدن و عاملیت رنان، نقش موثری در جراحی زیبایی شان داشت. علاوه بر این در زنان تعریف کلیشه ای از مفهوم زن و در مردان اهمیت تناسب اندام تبیین کننده ی انگیزه شان در جراحی زیبایی بود.
فاتحی و اخلاصی (1387)، در تحقیقی با عنوان " مدیریت بدن و رابطه ی آن با پذیرش اجتماعی" به روش پیمایشی در بین 400 نفر از زنان 40-18 ساله شیراز پرداخت. نتایج نشان دهنده ی میزان توجه بالای زنان به مدیریت بدن در همه ی وجوه اعم از آرایشی، مراقبتی و... است. همچنین نشان داد که بین متغیرهای مصرف رسانه ای، پذیرش اجتماعی، پایگاه اقتصادی و اجتماعی با بدن رابطه مستقیم و معناداری وجود دارد.
طلایی و همکاران (1387)، در تحقیقی به "بررسی میزان شیوع اختلال بدشکلی در میان 500 نفر ازدانشجویان دانشگاه علوم پزشکی مشهد" پرداختند. و در تعریف اختلال بد شکلی به اشتغال ذهنی به یک نقص خیالی یا تحریف مبالغه آمیز نقص جزئی در ظاهر جسمانی اشاره کردند. یافته های تحقیق بیانگر شیوع اختلال بد شکلی در میان دانشجویان بود چرا که میزان آن از آمارهای جمعیت عمومی بالاتر بود. البته الگوی نارضایتی از بدن در دانشجویان ایرانی با الگوهای کشورهای غربی متفاوت است و بیشتر به ناحیه ی صورت مربوط است.
ذکایی (1387)، در تحقیقی "میزان رضایت جوانان از بدنشان" پرداخت. یافته های تحقیق نشان داد هر چند آزمودنی ها در همه ی مؤلفه های شاخص رضایت از بدن نمره ی بهتر از متوسط را کسب کردند ولی به طور کلی تصویر از بدن در حد متوسط است و از رضایت کامل بدنی فاصله دارد که این بیانگر دغدغه و توجه جوانان به تناسب اندامشان است.
عسکری و همکاران (1388)، در تحقیقی به بررسی "رابطه تصویر از بدن با اختلالات تغذیه ای و توانایی کنترل هیجانی" در نمونه 145 نفری از زنان اهوازی به روش پیمایشی پرداختند. یافته های تحقیق نشان دهنده ی رابطه ی معنادار بین تنظیم هیجانی و اختلالات تغذیه ای در زنان است. بنابراین توانایی فهم و مدیریت و تنظیم هیجانها، یکی از اصول موفقیت در زندگی محسوب می شود و عدم موفقیت در تنظیم هیجانی می تواند از پیامده ای منفی از جمله اختلالات خوردن را بهمراه داشته باشد علاوه بر این یافته ها بیانگر رابطه معنادار بین اختلالات خوردن و تصویر از بدن بود.
تحقیقات خارجی تصور از بدن
مطالعاتی که درباره عوامل موثر بر خود ارزشمندی دختران انجام شده نیز نشان داده اند که ظاهر فیزیکی مهمتر از عواملی مثل موفقیت تحصیلی یا ورزشی است (هاتر، 1987؛ به نقل از هافشیر 2003).
گروه تحقیقاتی داو در سال 2004 در پژوهشی با عنوان «زیبایی نقادانه» طی بررسی 3200 زن از 10 کشور جهان در گروه سنی 18 تا 64 سال که به صورت پیمایش تلفنی انتخاب شده بودند، دریافتند که 44 درصد از زنان بر این باور هستند که زیبایی مقوله‌ای فراتر از ویژگی‌های جسمانی است (Toni,2004:p19).
یافته‌های همین تحقیق نشان می‌دهد زنان، مفهوم زیبایی را به عنوان ویژگی‌های جسمانی ذاتی، امری کهنه و منسوخ دانسته و در عوض، موقعیت‌ها و تجربیات را به عنوان عامل توانمندساز در احساس زیبایی در نظر گرفته‌اند. از دیگر نتایج تحقیق یاد شده این است که 21 درصد از زنان با خرید محصولات زیبایی و 17 درصد از زنان با نگاه کردن به مجلات مد، زیبایی را تجربه می‌کنند (Ibid: p 9).
همچنین تحقیق یاد شده بیان می‌دارد «از آنجا که از یک سو دائماً در رسانه‌های جمعی مفهوم تقلیل یافته زیبایی مورد استعمال واقع می‌شود و به دیگر مؤلفه‌های آن نظیر خوشحالی، مهربانی، تعقل، عشق و درک خود، توجهی نمی¬گردد و از سوی دیگر آن کیفیت خاصی از زیبایی که در رسانه‌ها مورد تأکید قرار می‌گیرد، پدیده‌ای غیرقابل دسترسی است، بیشتر زنان، خصوصاً زنان و دختران جوان‌تر که الگوهای خود را از فرهنگ عمومی اخذ می‌کنند، دچار نوعی افسردگی و خودکم‌بینی و اعتماد به نفس پایین می‌گردند» (Etcoff, 2004: p 47).
از یافته‌های دیگر این پژوهش، شناسایی میزان به کارگیری محصولات مختلف آرایشی از سوی زنان به منظور احساس جذابیت بیشتر جسمانی می‌باشد. بر این اساس، دئودورانت با بیش از 82 درصد بیشترین و محصولات روشن‌کننده پوست با 9 درصد کمترین میزان استفاده را به خود اختصاص داده‌اند. محصولات مربوط به نگهداری مو، عطر و ادکلن، مرطوب کننده‌ها، محصولات مرتبط با نگهداشت صورت، محصولات رنگی و آرایشی، محصولات مرتبط با نگهداری ناخن، محصولات ضد آفتاب به ترتیب 75%، 74%، 70%، 68%، 57%، و 21% میزان استفاده را به خود اختصاص داده‌اند (Ibid: p 31).
در پژوهش دیگری با عنوان «زیبایی، نماد منزلت»، نتایج به دست آمده نشان دهنده این نکته است که جذابیت صورت، تفاوت‌های قابل پیش‌بینی را در ارتباطات عام و خاص ایجاد می‌کند و نیز تأثیرات و جذابیت چهره می‌تواند در ترکیب با ویژگی‌های منزلتی دیگر دچار تغییر و تعدیل گردد (Webster,1983)
در مطالعه‌ای دیگر با عنوان «مردان واقعی هستند، درحالی که زنان آرایش می‌شوند» زیبایی درمانی و ساخت زنانگی مورد تحلیل و بررسی قرار می‌گیرد. به لحاظ روش‌شناسی، تحقیق یاد شده بر پایه مصاحبه و مشاهده در یک دانشکده است که در آن زیبایی درمانی تدریس می‌شد (Black & Sharma,2001: p101).
مصاحبه شوندگان، هشت نفر زن بودند که زیبایی درمانی به آنان آموزش داده می‌شد. برپایه مشاهدات انجام شده، محققان دریافتند که زیبایی درمانگرها نقش مشاور غیررسمی داشته و در حقیقت هم فعالیت عاطفی و هم فعالیت‌های مرتبط با کار روی بدن انجام می‌دهند (Ibid: p110).
نکته کلی به دست آمده در مورد مراجعه کنندگان به سالن‌های زیبایی درمانی این بود که: «زنی که وارد این سالن‌ها می‌شود، در پی فعالیت‌های کاملاً اجتماعی است. نه تنها درمانگران، بلکه مشتریان، خودشان کاملاً به این امر مهم واقفند که رویه‌های عمل آنان باید منطبق با مقولات زنانی باشد که دائماً با آن‌ها سروکار دارند» (Ibid).
در بررسی انجام شده دیگری با عنوان «پروژه بدن غایب»، جراحی پلاستیک، پاسخی به چهره‌های بدمنظر تلقی گردیده است. محقق در این بررسی، طی مدت 4 ماه با 20 نفر از زنانی که عمل جراحی آرایشی انجام داده‌اند مصاحبه نموده است. همه مصاحبه شوندگان سفیدپوست و ساکن جنوب غرب انگلستان بودند. گروه سنی آنان بین 23 تا 50 سال بوده و همگی به صورت پاره وقت یا تمام وقت شاغل بوده‌اند (Gimlin,2006: p 704).
نتایج به دست آمده از بررسی مذکور حاکی از آن است که توسل جستن به جراحی زیبایی پس از چندین مرتبه تلاش در به کارگیری رویکردهای عملی گوناگون به منظور از بین بردن تجربیات بدنی مشکل‌ساز اتفاق افتاده است؛ بدین معنا که زنان پس از این که از اصلاحات مورد نظر در صورت و اندام‌های خود ناامید گردیده‌اند، تصمیم به انجام اعمال جراحی زیبایی گرفته‌اند.(Ibid:p705)
بسیاری از توصیفات صورت گرفته از سوی مصاحبه‌شوندگان منعکس کننده مفهوم «قیافه ناجور اجتماعی» می‌باشد که در نتیجه آن بین «خود» و «بدن» فاصله ایجاد می‌گردد (Ibid: p708).
مصاحبه‌شوندگان در بررسی یاد شده بر این باورند که در نتیجه نوع نگاه‌های صورت گرفته به آن‌ها و قضاوت‌های اعمال شده نسبت به آنان، احساس تألم و ناراحتی نموده‌اند. افراد یاد شده، احساس ناراحتی موجود در خود را نوعی «آگاهی از خود» تلقی نموده‌اند. پژوهشگران در نهایت با جمع‌بندی نظرات مصاحبه شوندگان بیان می‌دارند: «بدنی که دارای ظاهری ناجور است به صورت «دیگری» تجربه می‌شود و هر تلاشی برای از بین بردن ناسازگاری در قیافه را می‌توان به عنوان کوششی در راستای اتحاد «بدن» و «خود» تفسیر نمود» (Ibid: p705).
بر مبنای تحقیقی از «جونز والاس»، افرادی که به خاطر موانعی چون طبقه اجتماعی، فقر اقتصادی و... قادر به تأمین چنین استانداردهایی نیستند، دچار بحران هویتی، عدم کفایت و ضعف اعتماد به نفس می‏شوند. فرهنگِ مصرفی، انسان‌ها را تشویق می‌کند تا پوست، مخصوصاً پوست زنانه را به گونه‌ای تلقی کنند که لازم است همواره به منظور حفاظت در برابر گذر زمان روی آن کار مداوم صورت پذیرد تا بدین ترتیب، پوست بتواند ویژگی تفاوت جنسیتی خود را حفظ نماید (Ahmed,2001: p11).
بدن نقش واسطی را بین مصرف و هویت فرد ایفاء می‌کند و به مکان اصلی نمایش تفاوت‌ها تبدیل گردیده است. فرهنگ مصرفی، منابع فرهنگی و نمادین بسیاری را برای مدسازی شخصی در اختیار افراد قرار می‌دهد که بدن برای آن‌ها اهمیت دارد (ذکایی، 1386: ص 123 به نقل از1996, Turner).
فیتزسیمونز و باردون کان (2011) در پژوهش خود به این نتیجه رسیدند که بین نظارت بدن و نگرانی‌ها درباره شکل و وزن بدن روابط متقابلی وجود دارد و این دو بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند؛ به این معنی که افراد با نگرانی بیشتر نسبت به ظاهر و وزن خود، به‌طور مداوم بر بدن خود نظارت می‌کنند و متقابلاً افرادی که درنتیجه گرایش به استانداردهای فرهنگی بدن، نظارت بدنی مداومی ‌را اعمال می‌کنند، نگرانی بیشتری درباره وزن و ظاهر بدن خود دارند.

در تحقیقی که توسط نیبورز و سوبال (2007) انجام شد شیوع و میزان نارضایتی از بدن را در دانشجویان دانشگاه بررسی کردند. آنها از تفاوت بین وزن واقعی و وزن آرمانی برای اندازه گیری نارضایتی از وزن بدن و از تفاوت بین شکل واقعی و آرمانی برای اندازه گیری نارضایتی از شکل بدن استفاده کردند. در کل زنان نارضایتی بدنی بیشتری نسبت به مردان اظهار کردند. افرادی که اضافه وزن داشتند نارضایتی از وزن و شکل بدن بیشتری گزارش کردند. زنان با وزن به هنجار تمایل داشتند کمی لاغرتر شوند. زنانی که کاهش وزن داشتند و مردان با وزن بهنجار نارضایتی کمتری از بدن نشان دادند.

محققان دریافته اند که بین تصویر بدنی منفی با نارضایتی عمومی از بدن و احساس جذاب نبودن، ترس از ارزیابی منفی، مشکلات بین فردی، عملکرد ضعیف جنسی، مشغولیت ذهنی نسبت به ظاهر، و اعتماد به نفس پایین همبستگی وجود دارد (بنت کورتن، 1982؛ هار تر و همکاران، 1992؛ ریکاردسون و همکاران، 2000؛ بوید، 2002؛ لوین و پیران، 2004؛ اسملک، 2004؛ یداللهی باستانی، 1391).

جونگ (2006)، در پژوهشی به بررسی “نمایش رسانه ای در میان دو گروه از افراد با تصور بدنی مثبت و تصور بدنی منفی نسبت به خود” در میان 106 نفر از دانشجویان دختر پرداخت. نمونه ی مورد نظر به دو گروه از افراد با تصویر بدنی بالا و پائین تقسیم شدند و در معرض نمایش مُدلهای زیبایی به مدت دو هفته قرار گرفتند. یافته بیانگر تأثیر منفی در دانشجویان بوده ودر گروهی که تصویر بدنی بالاتری داشتند به نسبت گروه مقابل تأثیر کمتر بود.

پرسشنامه چندبعدی نگرش فرد در مورد تصویر بدنی خود MBSRQ

پرسشنامه چندبعدی نگرش فرد در مورد تصویر بدنی خود MBSRQ از 69 گویه و 10 خرده مقیاس ارزیابی ظاهر (7 سوال)، گرایش ظاهر (12 سوال)، ارزیابی تناسب (3 سوال)، گرایش تناسب (13 سوال)، ارزیابی سلامت (6 سوال)، گرایش سلامت (8 سوال)، گرایش بیماری (5 سوال)، رضایت بدنی (2 سوال)، وزن ذهنی (2 سوال) و دلمشغولی با (اضافه) وزن (4 سوال) تشکیل شده است که به منظور ارزیابی نگرش افراد درباره ابعاد تصویر بدنی خود بکار می رود.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه