امروز دوشنبه 08 آذر 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

چهار مفهوم بنیادین در تئوری انتخاب ویلیام گلاسر (William Glasser) عبارتند از:

  • نیازها
  • خواسته‌ها
  • دنیای ادراکی
  • رفتار

در یک نگاه کلی تئوری انتخاب بر این دیدگاه استوار است که رفتارهای هر انسان، انتخاب‌های او برای ارضای نیازهایش است. این رفتارهای هدفمند بیش‌تر از انگیزه‌های درونی ریشه می‌گیرند تا عوامل و محرک‌های بیرونی. این دیدگاه در بردارنده این مضمون است که رفتار ما در هر زمان بهترین تلاش ما برای کنترل دنیای پیرامونمان و نیز خودمان به عنوان بخشی از این دنیا است، بنابراین ما باید همواره به گونه‌ای رفتار و انتخاب کنیم که به بهترین نحو نیازهایمان را برآورده کنیم. طبق این دیدگاه رفتار هر شخص در هر مقطع زمانی بهترین تلاش وی برای ارضای نیازهایش است. اگرچه شاید این تلاش در واقع مؤثر و مفید نباشد، ولی در عین حال بهترین تلاش او است و به همین دلیل روش‌های واقعیت‌درمانی سعی دارد مراجعان را یاری نماید تا از این جنبه که آیا رفتاری که اکنون انتخاب کرده‌اند نیازهایشان را برآورده می‌کند یا خیر و نیز این‌که آیا به خواسته‌هایشان رسیده‌اند یا نه رفتارهای خود را ارزیابی کنند.

نیاز از منظر گلاسر

طبق نظر گلاسر همه انسان‌ها دارای پنج نیاز اساسی که در ژن‌های ما ریشه دارند هستند و همه انسان‌ها برای ارضای این پنج نیاز تلاش می‌کنند. شناخت انواع نیازهای انسان از این جهت اهمیت دارد که اگر افراد بدانند تحت تأثیر پنج نیاز اساسی خود هستند و تئوری انتخاب را در ازدواج و زندگی مشترک خود به کار برند مسلماً از همان ابتدا با هم برای ارضای این نیازها تلاش مشترک می‌کنند و این مساله باعث بهبودی و پیشرفت چشمگیر در روابط زناشویی آینده آنان خواهد شد. در ازدواج آگاهی از این نیازها نقش بسیار مهم و ضروری ایفاء می‌کنند و شناخت آن ها قبل از ازدواج موجب انتخاب بهتر می شود.

ویژگی نیازهای اساسی گلاسر

- همه انسانها، 5 نیازِ اساسی زیر را در وجود خود دارند

- اما دست کم در مقاطعی از زندگی، یکی از این نیازها نسبت به 4 نیاز دیگر، پررنگتراست (یا اصطلاحا غالب است).

- باید آن نیاز پررنگ‌تر را در وجود خود و طرفِ رابطه‌مان که می‌تواند فرزند، همسر، شریک عاطفی یا همکار ما باشد پیدا کنیم.

- دکتر ویلیام گلاسر، بنیانگذار تئوری انتخاب، بعد از دهه ها تحقیق و تجربه، به این نتیجه رسیده است که انسان ها 5 نیاز اصلی دارند که عدم ارضای هر یک از آنها می تواند ما را دچار ناخرسندی کند. نکته اینجاست که ما، ارضای این نیازها را در تعامل و رابطه با دیگران جست و جو می کنیم.

- اگر نیازهای اساسی پنج گانه فوق در کسی ارضا شود، او خوشبخت ترین انسان است.
اگر در فردی هیچ کدام از این نیازها ولو به طور نسبی برآورده نشود، او را باید در زمره انسان های کاملاً ناخرسند جای داد.
- بقیه انسان ها - که اکثریت جامعه انسانی را تشکیل می دهند - در حد فاصل این دو قرار می گیرند.

- این نیازها از انسانی به انسانی متفاوت است. مثلاً ممکن است کسی تمایلی به ریاست یک اداره کوچک هم نداشته باشد ولی دیگری تمام هم و غمش رسیدن به مقام وزارت باشد. نیاز به قدرت در این دو فرد، یکسان نیست.

دسته بندی انواع نیازهای بشر

این پنج نیاز اساسی را به طور مختصر مطرح می کنیم و در مطالب آینده، به طور کامل به بررسی آن ها پرداخته می شود.

1. نیاز به بقا: نیاز به بقا شامل مواردی است که به محتاطانه و اقتصادی عمل کردن، اهمیت دادن به سلامتی، تغذیه، ورزش و رابطه زناشویی منجر می‌شود.

تمام نیازهای جسمانی ضروری مانند نیاز به غذا، آب، هوا و سرپناه و پوشاک را شامل می‌شود. نیاز به تأمین امنیت برای ادامه زندگی نیز از زیر مجموعه‌های این نیاز محسوب می‌شود.

همه انسان ها دوست دارند زنده باشند و در امنیت زندگی کنند. بنابراین هر آنچه زندگی و امنیت و منافع شان را تهدید کند برایشان نامطلوب است. نیاز به بقا فقط در اصل حیات نیست. ثروتمندی که از ترس آینده، خساست به خرج می دهد در واقع نیاز به بقای بیشتری دارد از همتای خود که سخت نمی گیرد و در حد متعارف یک فرد دارا، خرج می کند.

به نظر گلاسر: «من حس می‌کنم افرادی‌که وسواس بیش از حد، درمورد سلامتی دارند جزو گروهی هستند که این نیاز در آنها غالب است».

نیاز به بقا یکی از نیازهای اساسی انسان است که به محتاطانه و اقتصادی عمل کردن، اهمیت دادن به سلامتی، تغذیه، ورزش، و رابطه زناشویی منجر می‌شود.
این موارد ممکن است به صورت یک توزیع طبیعی در افراد وجود داشته باشد اما مشکل زمانی خود را نشان می‌دهد که یکی از طرفین بیش از دیگری این نیاز در او نمایان باشد. مثلاً فردی که ویژگی غالب او «حساس بودن به پول» است.
«در بیشتر زندگی‌های مشترک رایج‌ترین تفاوت در نیاز به بقا اختلاف بر سر مسائل اقتصادی است» اختلاف فاحش بر سر مسائل اقتصادی می‌تواند برای رضایتمندی زناشویی یک خطر جدی تلقی شود.

٢. نیاز به عشق و احساس تعلق: هسته‌ی یک ازدواج خوب، نیاز به عشق و احساس تعلق است که شامل؛ محبت دیدن، محبت کردن، گفتن کلام محبت‌آمیز، صمیمت جسمی و رفتاری می‌شود. این نیاز می‌تواند در یک ازدواج خوب به خوبی تأمین شود.

گلاسر معتقد است که هر انسانی می خواهد عشق بورزد و عشق دریافت کند.

نیاز به احساس تعلق و پیوند عاطفی داشتن با دیگر افراد، نیازی است که در همه انسان‌ها وجود دارد، گلاسر در مفهوم سلامت روانی فرد به اهمیت روابط متقابل بین افراد تأکید دارد. به اعتقاد گلاسر، نیاز به تعامل با دیگران و داشتن رابطه صمیمانه یکی از نیازهایی است که باعث صدور رفتار در ما می‌شود. در مشاوره برای آموزش مفهوم نیاز به احساس تعلق سه حالت اصلی می‌توانیم در نظر بگیریم: احساس تعلق اجتماعی، احساس تعلق شغلی و احساس تعلق خانوادگی.

این تقسیم‌بندی این سؤال را در ذهن تداعی میکند که: «چگونه یک مراجعه کننده نیازش به احساس تعلق و پیوند با دوستانش را در مدرسه یا محیط کار یا با خانواده و اجتماع برآورده می‌کند؟» ضروری است که مربیان و مشاوران مد‌نظر داشته باشند که چگونه می‌توانند زمینه‌های احساس تعلق را برای مراجع تسهیل کنند و او را یاری کنند تا با افراد مهم زندگی‌اش رابطه معنادار و رضایت‌بخش برقرار نماید. به اعتقاد گلاسر، نداشتن رابطه و پیوند عاطفی، یا وجود روابط ناخشنود یا رابطه‌ای که در آن رضایتی وجود ندارد، ریشه اصلی تمام مشکلات پایدار روان‌شناختی در افراد است.

به نظر گلاسر، اگر جزو گروهی از افراد هستید که این نیاز در شما قوی‌تر است باید بدانید که: «هورمون‌ها می‌توانند ما را به هم جذب کنند ولی نمی‌توانند ما را با هم نگه دارند. برای تداوم یک رابطه عاشقانه، شما به‌جز رابطه عاشقانه‌تان، به یک رابطه اجتماعی و تفریحیِ مجزا و مستقل هم نیاز دارید. همسران، نیاز دارند علایق، سرگرمیها و دوستان خاص خود را داشته باشند. آیا همسر شما می‌تواند بدون ترس از انتقاد یا شکایت به این امور بپردازد؟ تکیه و وابستگی به همسر در تمام زمینه‌ها، معمولا خارج از توان اکثر رابطه‌هاست. واقعیت دیگر این است که وقتی به عشق فکر می‌کنیم بیشتر گرایش داریم «دریافت کننده» باشیم تا «ارائه‌کننده». بیشتر «گیرنده» باشیم تا «دهنده». اغلب یکی از طرفین، بیشتر آنچه طرف مقابل حاضر به ارائه است می‌طلبد. در اینصورت، یکی از طرفین به «کنترل بیرونی» متوسل می‌شود. تو باعث ناخشنودی من هستی و من می‌خواهم که تو تغییر کنی».

هسته‌ی یک ازدواج خوب، نیاز به عشق و احساس تعلق است که شامل؛ محبت دیدن، محبت کردن، گفتن کلام محبت‌آمیز، صمیمت جسمی و رفتاری می‌شود. این نیاز از نیاز های اساسی انسان می‌تواند در یک ازدواج خوب به خوبی تأمین شود.

یک ازدواج خوب به این معنی است که هر دو طرف در نیازهای اساسی انسان و دنیای مطلوب تقریباً شبیه هم باشند. مثلاً ما نمی‌توانیم کسی را به زور عاشق خود کنیم و یا اگر عاشقانه شخصی را دوست داریم دلیل آن نمی‌شود که او هم ما را دوست داشته باشد.
در صورت برطرف شدن نیاز عشق زوجین می توانند احساسات خود را بهتر مدیریت کنند.
در اوایل ازدواج زنان فکر می‌کنند که مردان عشق و علاقه بیشتری به آنها نشان می‌دهند. در حقیقت به دلیل اینکه مردان شوق بیشتری به تماس جسمی دارند در ابتدا ابراز عشق و علاقه در آنان بسیار شدید است و این باعث فریب زنان می‌شود که گمان کنند مرد از لحاظ ابراز محبت او عشق یک نمونه تمام‌عیار است. اما بعد از مدتی زن متوجه می‌شود که علاقه مرد به رابطه جنسی برابر و یا حتی بیشتر از علاقه‌اش به خود او است. در نتیجه کم‌کم نسبت به این رفتار عاری از عشق و علاقه و ناشی از هورمون‌ها سرد می‌شود.
با بی‌علاقه شدن زن به رابطه جنسی، مرد ناکام‌تر شده درخواست رابطه جنسی بیشتری می‌کند و این مساله باعث می‌شود زن بیشتر دوری کند و همین موارد سبب می‌شود کم‌کم پایه‌های زندگی سست‌تر می‌شود.

زنان نیازمند عشق و محبت بیشتری هستند

زنان به خاطر ساختار فیزیولوژیک‌شان در بین پنج نیاز اساسی انسان خواستار عشق و محبت بیشتری هستند و در مردان این نیاز از پنج نیاز اساسی انسان نسبت به زنان کمتر است به همین جهت مرد نمی‌تواند شدت نیاز زن را به عشق و محبت درک کند. زن نیز با تصور اینکه می‌تواند در مرد تغییراتی ایجاد کند گاهی به ابراز عشق و علاقه فراوان اقدام می‌کند.

در صورتی که در بیشتر موارد ناکامی ایجاد می‌شود. البته گاهی ممکن است ابراز عشق و علاقه شدید سبب شود مرد غیرمستقیم آموزش ببیند و طعم شیرین ابراز محبت را بیشتر حس کند و زن موفق شود، اما این کار احتیاج به ظرافت‌های خاص و دقیقی دارد و با عجله نمی‌توان در این مورد عمل کرد.
در بیشتر موارد چنانچه زن پافشاری نشان دهد، با شکست مواجه می‌شود. پس زن در این حالت یا باید با ناکامی تا آخر عمر بسازد و سکوت کند و یا در مورد میزان خواسته‌اش با همسرش گفتگو نماید.
البته یادآوری این مطلب نیز مهم است که نیاز کمتر مرد به محبت بین پنج نیاز اساسی انسان نمی‌تواند مانع از یادگیری او در ابراز عشق و علاقه شود. مردان با شناخت بهتر روحیه زن به راحتی می‌توانند این مورد از پنج نیاز اساسی انسان را درک کنند و در ابراز علاقه و عشق خود به او کوتاهی نکنند.
ذکر این نکته نیز ضروری است که تحمیل عشق به دیگری با هر روش و تلاشی که صورت گیرد «به‌ندرت» مؤثر واقع می‌شود. پس چنانچه کسی را عاشقانه دوست داشته باشید دلیل نمی‌شود که او هم شما را به همان نسبت دوست داشته باشد.

٣. نیاز به قدرت و پیشرفت: نیاز به قدرت شامل توانمند بودن، در دست داشتن قدرت، مطرح بودن و ریاست کردن می‌باشد. این نیاز یکی انواع نیازهای اساسی انسان می باشد.

تمایل انسان ها به برتری جویی، سبقت از دیگران و پیشرفت را به طور خلاصه نیاز انسان به قدرت می نامیم.

یعنی نیاز به کسب قدرت، ثروت، تأثیرگذاری و موفقیت و نیز نیاز به توانایی انجام کارهاست. این نیاز همچنین حس موفقیت، پیشرفت، افتخار، اهمیت و خودارزشمندی و خودشکوفایی را نیز شامل می‌شود.

نیاز به قدرت اغلب به صورت رقابت با افرادی که دور و بر ما هستند خود را نشان می‌دهد. همچنین توانایی انجام موفقیت‌آمیز برخی فعالیت‌ها، مثل شنا کردن یا پیاده‌روی نیز از زیر مجموعه‌های این نیاز محسوب می‌شود. به رغم این‌که در آن‌ها رقابتی وجود ندارد، می‌تواند تابلویی از موفقیت و اعتماد به نفس در ذهن فرد تصویر کند. به عنوان یک فرد نیاز ما به قدرت گاهی می‌تواند در تعارض مستقیم با نیاز ما به تعلق و صمیمیت قرار بگیرد. انسان‌ها به خاطر عشق و صمیمیت ازدواج می‌کنند اما همان‌طور که رابطه پیش می‌رود، منازعه بر سر قدرت برای به دست گرفتن کنترل رابطه نیز ممکن است بیشتر شود.

گلاسر بیان می‌کند که عشق ناکافی لزوماً آن چیزی نیست که یک رابطه را خراب می‌کند بلکه آنچه باعث از بین رفتن یک رابطه می‌شود منازعه و رقابت بر قدرت است، که خود را به شکل کنترلگری در رابطه زناشویی نشان می‌دهد. کشمکش برای به دست آوردن قدرت از سوی طرفین، عشق را از کار می‌اندازد و رابطه مشترک با شکست مواجه می‌شود. ناکامی در به دست آوردن احساس خودارزشمندی ریشه بسیاری از مشکلات بوده و این مسئله در رابطه با سال‌های اولیه زندگی که پایه و اساس خودارزشمندی شکل می‌گیرد، جایگاه ویژه‌ای دارد و اهمیت آن هم برای معلمان و هم برای والدین روشن است.

به نظر گلاسر در بین نیازهای انسان، این‌یکی نیازی متمایز و شاخص است. در هر نوع رابطه‌ای وقتی یک‌طرف بخواهد قدرت بیشتری داشته باشد و برای رسیدن به قدرت بیشتر تلاش کند، به رابطه دو نفر آسیب می‌زند.
در جامعه مبتنی بر «کنترل‌بیرونی» که ما در آن زندگی می‌کنیم واقعیت را قدرتمندان تعریف می‌کنند، حتی اگر این تعریف برای دیگران زیانبار باشد.

انسان‌ها برای اینکه نیاز به قدرت در آنها ارضا شود گاهی دست به آزار و صدمه رساندن به افرادی می‌زنند که هیچ صدمه‌ای به آنها نرسانده‌اند. اغلب انسان‌ها برای حفظ مسیر زندگیشان می‌جنگند و هر کس که با آنها مخالف باشد را تنبیه می‌کنند. در ازدواج نیز گاهی بر سر کسب قدرت، جنگ و منازعه رخ می‌دهد.
از پنج نیاز اساسی انسان، چنانچه نیاز به قدرت در ازدواج ارضا نشود بین همسران نزاع و کشمکش پیش می‌آید. اگر این احترام برآورده نشود، تلاش می‌کنیم تا آن را بدست آوریم و در این راه مشاجراتی ممکن است بین همسران پیش بیاید. چنانچه این تلاش‌ها به ناامیدی منجر شود دیگر فرد حتی با همسرش در آن مورد گفت‌وگو نخواهد کرد و در اینجاست که رابطه به شدت آسیب می‌بیند.
نیاز به قدرت ممکن است با گوش دادن مؤثر توجه به صحبت‌های همسر ارضا شود. در هر صورت با ارضاء این نیاز خشنودی و رضایت بین زوجین ایجاد می‌شود و به آنها احساس قدرت می‌دهد.

کنترل نیاز به قدرت

همسران زیادی وجود دارند که سالیان سال سعی کرده‌اند با کنترل بیرونی دیگری را تغییر داده و نیاز به قدرت از پنج نیاز اساسی انسان را در خود ارضاء کنند در صورتی که نه تنها موفق به تغییر دیگری نشده‌اند بلکه نارضایتی و عادات مخرب از جمله انتقاد و شکایت را به زندگی خود وارد کرده‌اند.
نیاز به قدرت امری طبیعی است اما کنترل آن آموختنی است و با تئوری انتخاب به خوبی می‌توان به این نکته رسید که نمی‌توان با کنترل‌گری به تغییر دیگری پرداخت بلکه فقط می‌توان با تعدیل و اصلاح این رفتار به رضایت زناشویی کمک کرد.

4. نیاز به آزادی و خودمختاری: آزادی به معنای، برده و اسیر نبودن، انتخاب‌های آزادانه و گرایش به انجام کارهای مورد علاقه

آزادی نیازی است که انتخاب را برای انسان میسر می‌کند. مثل انتقال یا مهاجرت از جایی به جای دیگر برای ابراز آزادانه خویشتن، یا احساس خودمختاری درونی و باطنی. حتی در شرایطی که عوامل بازدارنده و سخت محیطی اعمال می‌شود، انسان‌ها می‌توانند همچنان آزادی درونی خود را حفظ کنند، به این معنا که آن‌ها می‌توانند انتخاب کنند که چگونه به شرایطی که در حال تجربه آن هستند پاسخ بدهند. عدم توانایی کنترل تکانه‌ها و نیز برخی از محرک‌های بیرونی (مثل داروها) می‌توانند نیاز به آزادی را محدود کنند. آنچه ما به عنوان آزادی می‌خواهیم این است که از روی اختیار زندگیمان را بکنیم و خودمان را به‌طور آزادانه ابراز کنیم، و از کنترل و فشارهای غیرضروری و بیرونی رها باشیم.

هر انسانی نیاز به آزادی دارد تا بتواند بدون مداخله گری دیگران آن طور که خود دوست دارد زندگی کند. خلوت انسان ها نیز بخشی از قلمرو آزادی است.

«کنترل بیرونی» که فرزندِ «قدرت» است، دشمن آزادیست. وقتی آزادی را از دست دهیم، یکی از خصوصیات انسانی خود را از دست داده‌ایم.

در نیازهای اساسی انسان، آزادی به معنای برده و اسیر نبودن، انتخاب‌های آزادانه و گرایش به انجام کارهای مورد علاقه می باشد.در صورتی که طرفین نتوانند بپذیرند که هر کدام به چه میزان مشخص نیاز به آزادی دارند در زندگی دچار مشکل می‌شوند و احساس رضایتمندی نخواهند داشت.
واقعیت این است که ماهیت ازدواج در حقیقت به معنای از دست دادن آزادی‌های شخصی است. برخی زوجین که در این مورد دچار مشکلات فراوان هستند و در نهایت زندگیشان به طلاق می‌رسد، بعد از طلاق حس می‌کنند که از بند و زنجیر ازدواج رها شده‌اند. نیاز به آزادی در ازدواج به این معنا نیست که شخص در هر موردی (بدون آنکه با شریک زندگیش مشورت و گفتگویی داشته باشد) هر کاری که می‌خواهد انجام دهد، هر جا که می‌خواهد برود و هر زمان که دلش خواست به منزل برگردد و در روابط خویش کاملاً آزادانه رفتار کند.

نیاز به آزادی بین پنج نیاز اساسی انسان در ازدواج، به این معناست که افراد مورد کنترل‌گری‌های بی‌مورد و آزاردهنده همسر قرار نگیرند و احساس اسارت و در بند بودن به آنها روی نیاورد لحظه به لحظه مورد سؤال و کنترل واقع نشود. بلکه به راحتی بتواند در مورد خواسته‌هایش با همسرش گفتگو کرده و با حس آزادی‌های غیرافراطی بتواند به خواسته‌های خود و برنامه‌های موردنظرش برسد البته تا جایی که افراط در این مساله صورت نگیرد. هر یک از زوجین با بلوغ فکری و اجتماعی می‌تواند در این مورد تصمیم بگیرند.

معمولاً افرادی با نیاز به آزادی بیشتر بهتر می‌توانند افرادی که نیاز به آزادی کمتری دارند زندگی زناشویی مطلوبی برقرار کنند. بهترین راه‌حل مشکلات مربوط به نیاز به آزادی از پنج نیاز اساسی انسان گفتگو کردن است. اگر طرفین نتوانند قبول کنند که هر کدام از آنها به مقدار معینی آزادی نیاز دارند، زندگی‌شان دچار تشنج و نارضایتی خواهد شد. از آنجا که این گفتگو بین همسران از مشکل‌ترین گفتگوها خواهد بود بهتر است قبل از ازدواج در مورد نیاز به آزادی هر یک از طرفین صحبت شود.

چنانچه بعد از ازدواج از فردی که نیاز به آزادی در او زیاد است بخواهیم مقداری از آزادی‌اش را محدود کند مانند این است که از او بخواهیم دردی را تحمل کند که زجر این گونه ازدواج بیشتر از آن در نظر اوست.

رفتار زوج علاقه مند در رابطه با نیاز به آزادی
افرادی که واقعاً عاشق یکدیگر باشند با آسودگی خاطر به یکدیگر آزادی می‌دهند و کاملاً احساس امنیت می‌کنند و سعی می‌کنند در نیاز به آزادی از پنج نیاز اساسی انسان به یکدیگر خللی ایجاد نکنند. باید یاد بگیریم فضای نبود همسرمان را چگونه پر کنیم که به فضای مطلوب بین ما لطمه نزد و همچنین نیاز به آزادی در هر دو شخص تأمین گردد.
باز هم ذکر این نکته ضروری است که آزادی به معنای آزاد بودن بی‌قید و شرط و افراطی نیست. در ازدواج یکسری خطوط قرمز وجود دارند و بهتر است اشخاص نیاز به آزادی را به شکلی معقول در ازدواج درک کنند، به‌طوری که به آن خطوط قرمز را رد کنند و نه با کنترل‌های بسیار، نیاز به آزادی را در همسر خود نادیده انگارند.

5. نیاز به تفریح: نیاز به تفریح شامل لذت بردن از زندگی و شوخی، فعالیت‌های نشاط بازی و خنده می‌شود. نیاز به تفریح نسبت به سایر نیازها راحتت تأمین می‌شود. نیاز به تفریح را می‌توان به تنهایی یا در کنار دیگران به روش‌های مختلف در هر ساعتی از شبانه‌روز و در مکان‌های مختلف ارضاء نمود.

به نظر گلاسر، تفریح پاداش ژنتیکی یادگیریست. ما تنها مخلوقاتی هستیم که در تمام طول زندگی خود، بازی می‌کنیم و به همین دلیل همواره در تمام طول زندگی خود یاد می‌گیریم.

تفریح را پاداش یادگیری هم گفته اند. بنابراین مجموعه ای از تمایلات انسان برای یادگیری و خنده و کامجویی از دنیا را تفریح و لذت می نامیم.

ما تنها موجوداتی هستیم که می‌خندند و احتمالاً تنها موجوداتی که آگاهانه به دنبال لذت و تفریح هستند. در مسافرت و سرگرمی‌های مختلف احتمالاً هزینه‌ای که صرف لذت و تفریح می‌شود بیش از هزینه‌ای است که صرف سایر نیازهای ما می‌شود. اما نیاز به لذت و تفریح چیزی بیش از استراحت یا خوش گذرانی است. لذت و تفریح یک نیاز اساسی است. تفریح نوعی پاداش ژنتیکی است که در ازای یادگرفتن و آموختن دریافت می‌کنیم. ما به سفر می‌رویم تا بیش از هر چیز به یادگیری بپردازیم. زمانی که به دنیا می‌آییم کمتر از حیوانات سطح بالا چیز می‌دانیم و بیش از همه آن‌ها مجبوریم یاد بگیریم که چگونه نیازهای خود را برآورده کنیم. علم تکامل که جای زیادی را برای شانس و تصادف باقی نمی‌گذارد، لذت و تفریح را به عنوان انگیزه‌ای برای یادگیری در نظر می‌گیرد.

آنچه بیش ازهمه لذت بخش است این است که ما چیزی را یاد بگیریم که بتواند به خوبی نیازهای ما را برآورده کند. تفریح یک نیاز اساسی در زندگی ماست که خود را در بسیاری از اقدامات ما نشان می‌دهد. افراد بسیار زیادی سالانه برای سفرهای تفریحی و سرگرمی‌های فردی و جمعی پول‌های هنگفتی می‌پردازند.

دلیل عمده این که بسیاری از روابط طولانی‌ مدت، خیلی خشک و بی‌روح می‌شود، این است که تفریح، به عنوان نیاز برای یکی از طرفین به اندازه طرف مقابل درک نشده یا نادیده گرفته می‌شود. اهمیت این موضوع که در یک رابطه ممکن است بین نیازها تعارض و کشمکش وجود داشته باشد، همواره مورد توجه است. ممکن است در یک رابطه کشمکش بین نیاز به بقا و نیاز به پیوند و تعلق باشد یا بین نیاز به تعلق و نیاز به قدرت، بین نیاز به تعلق و نیاز به آزادی، یا بین نیاز به تعلق و نیاز به تفریح باشد. وقتی چنین کشمکش‌هایی روی می‌دهد، بر نیاز به مذاکره و سازش برای ارضا نیازها تأکید می‌شود و نکته در این‌جاست که بدون گفتگو و سازش هیچ نتیجه و راه حل مؤثری وجود نخواهد داشت.

نیاز به تفریح از نیازهای اساسی انسان شامل لذت بردن از زندگی و شوخی، فعالیت‌های نشاط بازی و خنده می‌شود. نیاز به تفریح نسبت به سایر پنج نیاز اساسی انسان راحتتر تأمین می‌شود. نیاز به تفریح را می‌توان به تنهایی یا در کنار دیگران به روش‌های مختلف در هر ساعتی از شبانه‌روز و در مکان‌های مختلف ارضاء نمود.
تفریح نیروی قدرتمندی است که همیشه تازه می‌ماند. گرایش به رابطه جنسی و حتی عشق در طول زندگی به مرور کمرنگ می‌شوند اما تفریح و شادی همیشه تازه می‌ماند زیرا تقریباً محدودیتی برای شاد زیستن وجود ندارد و تفریح همیشه می‌تواند جهت تازه‌ای به خود گیرد.

چرا تفریح در زندگی عادی با زندگی زناشویی تفاوت دارد؟
اما سؤالی که در اینجا مطرح آن است که چرا افراد زیادی که در زندگی به روش‌های مختلف لذت می‌بردند، در زندگی مشترک، شادکامی بسیار کمی را تجربه می‌کنند؟
خوش گذراندن و تامین این پنج نیاز اساسی انسان حتماً مستلزم داشتن پول، رابطه جنسی، سلامتی کامل با یک اتفاق خاص نیست بلکه فقط کافی است زن و شوهر رفتارهای مخرب را کنار بگذارند. رفتارهای مخربی که بزرگترین مانع برای رضایتمندی زناشویی و مانع شادکامی است.

انتقاد، غر زدن، شکایت کردن و سرزنش کردن از رفتارهایی است که به عادت‌های مخرب مشهور است. چرا زنان و مردان در اوایل آشنایی این عادت‌ها و رفتارهای مخرب را در مقابل یکدیگر انجام نمی‌دهند اما بعد از گذشت مدت کوتاهی از ازدواج معمولاً این رفتارها شروع می‌شوند؟

این عادت‌های مخرب به راحتی می‌توانند زیبایی و رضایت از زندگی زناشویی را به نارضایتی تبدیل کنند. در زوج‌های ناراضی تفریح با یکدیگر احتمالاً حتی به ذهن هیچ کدام از زوجین نمی‌رسد. اگر زوجین درگیر رفتارهای کنترل‌گرانه باشند و مدام سعی در کنترل بیرونی یکدیگر داشته باشند حتی نمی‌توانند مفهوم شادی را درک کنند.

از آن‌جا که این نیازها در تمام انسان‌ها دیده می‌شوند، گلاسر آن‌ها را «برنامه‌ریزی ژنتیکی» می‌نامد. گلاسر معتقد است ما با این دستورالعمل‌های ژنتیکی به دنیا می‌آییم و تمام انسان‌ها از صبح تا شام برای ارضا آن‌ها تلاش می‌کنند. در عین حال این نیازها در هر انسانی به شیوه‌ای خاص برآورده می‌شوند که ما به آن‌ها «خواسته» می‌گوییم. خواسته‌ها مجرایی هستند که ما نیازهایمان را به واسطه آن‌ها می‌شناسیم. هر انسانی به‌دنبال یکسری خواسته‌های مختص خود است. هر فرد همین‌طور که رشد می‌کند و بزرگ می‌شود در تعاملش با خانواده و فرهنگ، برای برآورده کردن نیازهایش، خواسته‌های منحصر به خود را پرورش می‌دهد.

در کل، هرگاه در زندگی مشترک تنشی پیش می‌آید احتمالا رابطه بین این نیازها دچار اختلال شده. در چنین مرحله‌ای زوج باید وارد مذاکره شوند.

رابطه‌های نزدیک و شادمانی

گلاسر در تئوری انتخاب، توجه ویژه‌ای به بحث رابطه های نزدیک و نیز شادمانی انسان‌ها دارد.

افزایش رضایت، بهبود کیفیت روابط و نیز افزایش شادمانی و مسئولیت پذیری انسان‌ها از جمله کلیدواژه‌هایی هستند که به‌صورت گسترده در نوشته‌ها و تحلیل‌های او به چشم می‌خورند.

او انسان را بیش از هر چیز، موجودی اجتماعی می‌داند که به عشق و وابستگی نیاز دارد و پس از نیاز به زنده‌ماندن و بقا به عنوان پایه‌ای‌ترین نیاز انسان، تعلقات و روابط شخصی، مهم‌ترین عامل شادی و ناشادی ما محسوب می‌شوند.

گلاسر معتقد است که در بلندمدت، تنها مشکل جدی که می‌تواند در زندگی انسان وجود داشته باشد و باقی‌ بماند، مشکل «رابطه» است: رابطه با دوستان، نزدیکان، شغل و محیط اطراف.

به همین علت، اگر انسانها میخواهند زندگی سالم‌تری داشته باشند، باید برای مدیریت و بهبود روابط خود وقت بگذارند.

تضاد در حوزه نیازهای پنج گانه گلاسر

همانطور که حتما متوجه شدید برخی از نیازهای فوق، در رابطه، متضاد برخی دیگر است، مثلا، مادری که نیاز به عشق و احساس تعلق دارد و فرزندی‌که نیاز به آزادی دارد (مادران در چنین مواردی معمولا به ایجاد احساس گناه در فرزند خود متوسل می‌شوند و عملا از روانشناسی کنترل بیرونی استفاده می‌کنند). دو شریک یا برادر یا همکار که نیاز غالبِ هر دو، قدرت است.

انسان ها در تعامل با یکدیگر، در صدد ارضای نیازهای اساسی خود هستند اما مشکل آنجا ایجاد می شود که بین ارضای نیازهایشان تضاد پیش می آید که این تضاد 5 حالت کلی دارد:

تضاد در حوزه "میزان نیاز به بقا"

قبل از شروع بحث ذکر این نکته مهم است نیاز به بقا صرفاً در مرگ و زندگی خلاصه نمی شود بلکه بعد از آن، احتیاط و محافظه کاری، مهم ترین جلوه نیاز به بقاست.
اگر دو نفر که با یکدیگر رابطه دارند (مانند دو دوست، دو شریک و از همه مهم تر دو همسر) در میزان نیاز به بقا همخوانی نداشته باشند ممکن است بین شان اختلاف ایجاد شود.
فرض کنید نیاز به بقا در مرد به شدت بالاست و از این رو بسیار محافظه کار است. مرد و همسرش که نیاز به بقا در او کمتر است در روستایی با هم زندگی می کنند.
زن به مرد می گوید که بهتر است 10 روز به مسافرت برویم ولی مرد مخالفت می کند و می گوید در این مدت ممکن است بلایی بر سر دام هایمان بیاید و هر چه زن استدلال می کند که می توانند از فرزندان یا همسایه ها کمک بگیرند، شوهر قبول نمی کند.
شاید زن این بی میلی شوهرش را نشانه ای از این بداند که شوهرش او را دوست ندارد ولی واقعیت این است که پای تفاوت در میزان نیاز به بقا در میان است و ربطی به عشق و دوست داشتن ندارد.
همان طور که می بینید، منشأ خیلی از سوء تفاهم ها این است که ما نمی دانیم در کدام یک از نیازهای اساسی دچار مشکل هستیم. در حالی که اگر محل دقیق مشکل را بدانیم، یکراست سراغ همان نیاز اساسی می رویم و بقیه را وارد ماجرا نمی کنیم و قضیه را پیچیده تر نمی سازیم.

تضاد در حوزه "میزان نیاز به قدرت"

شک نکنید که این یکی، منشأ بیشتری ناخشنودی های بشر است، از روابط کلان بین المللی بگیرید تا روابط زناشویی.
انسان هایی که نیاز به قدرت در ایشان قوی است، به شدت تمایل دارند بقیه را کنترل کنند و حرف،حرف آنها باشد. تحمیل اراده بر دیگران، از خصوصیات اصلی این افراد است.
با این اوصاف، فرض کنید زن و مردی که هر دو نیاز شدیدی به قدرت دارند با هم ازدواج می کنند. کاملاً قابل پیش بینی است که چه زندگی پر تنشی خواهند داشت زیرا هر کدام از آنها، طبق نیاز ژنتیکی اش به قدرت می خواهد بر دیگری اِعمال قدرت کند و حرف خود را بر کرسی بنشاند. (میزان نیاز انسان به هر کدام از "بقا،قدرت،عشق و تعلق خاطر،آزادی و تفریح و لذت" را ژن ها تعیین می کنند.)
در اینجا نیز شایع ترین سوء تفاهم این است که همسرم مرا دوست ندارد و الّا این همه زور نمی گفت. حال آن که ماجرا، اینجا هم ربطی به عشق ندارد و داستان، داستان تکراری قدرت است.
در روابط بین دوستان و شرکا و... هم این گونه است و بسیاری از ما، اگر ببینیم دوست مان در صدد سلطه جویی است و مدام می خواهد حرف خودش را بر کرسی بنشاند و به نظر ما اهمیتی نمی دهد، از او آزرده خاطر می شویم و حتی ممکن است به دوستی مان ادامه ندهیم.
اما اگر نیاز به قدرت در یکی از دو طرف کم باشد، مشکل حدی به وجود نمی آید زیرا کسی که نیاز کمی به اعمال قدرت دارد، نه تنها در صدد تحمیل اراده خود بر نمی آید بلکه از این که حرف آخر، حرف او نباشد هم نمی رنجد.
اگر هم هر دو، نیاز اندکی به قدرت داشته باشند، بسیار راحت تر با هم کنار می آیند و با مشورت همدیگر کارها را پیش می برند.

تضاد در حوزه " عشق و احساس تعلق"

قبلاً گفتیم که ملاک در سنجش این نیاز، میزان محبتی است که فرد به دیگری ارائه می دهد نه میزان محبتی که دوست دارد تحویل بگیرد.
اگر زن و شوهر، هر دو نیاز بالایی به عشق و احساس تعلق داشته باشند، مدام نسبت به یکدیگر محبت می کنند و از این نظر، زندگی گرمی خواهند داشت.
اما ممکن است این نیاز در یکی بالا و در دیگری پایین باشد. در چنین وضعی، آن که نیاز بالاتری دارد، چون به همان میزان که محبت می دهد، محبت نمی گیرد، دچار این باور می شود که همسرش او را دوست ندارد. در حالی که اغلب همسرش هم او را دوست دارد ولی به صورت ژنتیکی طوری برنامه ریزی شده است که نمی تواند (نه این که نمی خواهد) به اندازه طرف مقابل، ابراز عشق کند.
اگر دو طرف، در این حوزه نیاز اندکی داشته باشند هم زندگی شان مختل نمی شود زیرا تعادل مهرورزی برقرار است.

تضاد در حوزه "میزان نیاز به آزادی"

کسی که نمی تواند اراده دیگران را تاب بیاورد و دوست دارد مطابق میل خود زندگی کند، هر جا خواست برود و هر کاری خواست انجام دهد و کسی که مقررات گریز است، نیازش به آزادی در حد بالایی است.
اگر دو نفر که نیاز به آزادی در آنها زیاد است با یکدیگر ازدواج کنند، امکان این که درگیر تنش ارتباطی شوند وجود دارد زیرا هر کدام از آنها طبق قاعده گریز از مرکز رفتار می کنند و دوست دارند جدا از هم و بدون قید و بندهای یکدیگر زندگی کنند. البته منظور الزاماً اقداماتی که جامعه آنها را غیراخلاقی می داند نیست بلکه در حالت احساس نیاز شدید به آزادی، افراد تعهد به طرف مقابل را نادیده می گیرند. مثلاً دوست دارند تنهایی به سینما بروند تا این که با شریک زندگی خود مشورت کنند که کدام فیلم را ببینند، کدام سینما بروند، چه ساعتی بروند، چه تنقلاتی بخرند و....
زندگی های مشترک افرادی که هر دو طرف شدیداً نیازمند آزادی و فردیت هستند، در خطر تنش و طلاق است زیرا این قبیل آدم ها، بعد از مدتی که از همدیگر فاصله می گیرند و نهایتاً از هم جدا می شوند. احتمالاً بسیاری از زوج هایی که طلاق نگرفته اند ولی در خانه های جدا از هم زندگی می کنند، افرادی هستند که به شدت نیازمند آزادی اند و فردگرایی شان بالاست.
تفاوت "نیاز به قدرت" و "نیاز به آزادی" در این است که در اولی، شخص می خواهد خود را بر دیگری تحمیل کند و در دومی، شخص در صدد تحمیل اراده خود بر دیگری نیست ولی در عین حال، حال و حوصله خرده فرمایشات دیگران را هم ندارد.

تضاد در حوزه "تفریح و لذت"

اگر این نیاز در یکی بالا و در دیگری پایین باشد، مشکل ارتباطی ایجاد می شود. مثلاً فرض کنید کودک درون مرد هنوز زنده است و شادی می کند و علاقمند به یادگیری و خنده است و با بچه های فامیل بازی می کند و در یکی مهمانی خانوادگی برایشان تقلید صدا می کند اما زن، این چنین نیست و حتی به سختی می خندد.
در این فرض، زن، شوهر خود را موجودی لوده و مسخره تصور می کند و مرد هم زنش را فردی متکبر و بی روح.
اگر این نیاز در هر دو بالا باشد، زندگی شان از این منظر، می تواند پر شور و هیجان باشد. اگر هم هر دو نیاز اندکی به تفریح و لذت داشته باشند، لااقل در خصوص این نیاز اساسی، با هم دعوا نخواهند کرد و مثلاً هیچ گاه بین شان این بحث در نخواهد گرفت که با هم سوار چرخ و فلک بزرگ شهر بشوند یا نه؟!
با این اوصاف بهترین روابط در حالتی شکل می گیرد میزان نیازها طبق فرمول زیر باشد:
نیاز دو طرف به "قدرت و آزادی"--------» کم
نیاز دو طرف به "عشق و تعلق خاطر" و "لذت و تفریح" -------»زیاد
نیاز دو طرف به "بقا"--------» متوسط
مثال: علی و مینا با یکدیگر ازدواج کرده اند. هیچ کدام شان در زندگی مشترک قدرت طلبی نمی کنند و به کرسی نشاندن حرف شان برایشان خط قرمز نیست. (نیاز به قدرت شان کم است)، همچنین خیلی نیازمند نیستند که زمان زیادی را در خلوت یا با دوستان شان بگذرانند (نیازشان به آزادی از یکدیگر هم کم است).
آنها در عین حال، بسیار به یکدیگر عشق می وزرند و محبت می کنند(معلوم است که نیاز هر دو به تعلق خاطر بالاست) و دوست دارند تفریح کنند و یاد بگیرند(نیاز به لذت و تفریح شان هم بالاست و چون در عین حال نیازشان به آزادی نیز کم است، این تفریح و لذت را در کنار هم هستند.)
آنها در عین حال، زندگی را خیلی سخت نمی گیرند و مثلاً خساست به خرج نمی دهند و نه خیلی به زندگی بی اعتنا هستند که زندگی و امنیت شان به خطر بیفتد(نیاز به بقا در آنها متوسط است.)
با سنجش میزان هر کدام از نیازهای 5 گانه می توان گفت که آنها زوج خوشبختی هستند. حالا کافی است فقط جای "کم" و "زیاد" را عوض کنید تا آینده نه چندان خوبی در انتظار این خانواده گوچک دو نفره باشد.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه