امروز چهارشنبه 17 آذر 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

شرح حال مقدماتی
بالبی در سال 1936 به اختلالات کودکانی که در مؤسسات عمومی بزرگ شده بودند، علاقه مند شد. او دریافت کودکانی که در مراکز نگهداری از کودک و یتیم خانه ها بزرگ شده اند، غالباً دارای انواعی از مشکلات عاطفی از جمله ناتوانی در ایجاد ارتباط صمیمانه و طولانی مدت با دیگران هستند. بالبی تصور کرد کودکان به این علت نمی توانند عشق بورزند که در اوایل زندگی، فرصت ایجاد یک دلبستگی محکم به مادر نماد را از دست داده اند.
نظریه دلبستگی: نگاه کلی
بالبی معتقد بود که رفتار انسان را تنها از طریق بررسی محیط انطباقی آن، یعنی محیطی بنیادی که این رفتار در آن محیط تکامل یافته است، می توانیم درک کنیم.
بنابراین، کودکان احتمالاً رفتارهای دلبستگی، یعنی حرکات و علایمی که نزدیکی و مجاورت آن ها را با مراقبان حفظ می کند و افزایش می دهد، در خود به وجود آورده اند.

گریه کودک، یک علامت مشخص است. گریه فرد پریشانی است. هنگامی که نوزاد درد می کشد یا می ترسد، گریه می کند و والدین مجبور می شوند به سرعت سراغ او بروند و ببینند چه مشکلی پیش آمده است. نوع دیگر رفتار دلبستگی، لبخند کودک است. غان و غون کردن، چنگ زدن، مکیدن و تعقیب کردن، از جمله دیگر رفتارهای دلبستگی هستند.
بالبی معتقد بود دلبستگی کودک بدین ترتیب به وجود می آید. در آغاز، پاسخدهی اجتماعی کودکان تصادفی است. مثلاً آن ها به هر چهره ای لبخند می زنند و با رفتن هر کس، گریه می کنند. بین 3 و 6 ماهگی، کودکان پاسخدهی خود را به چند آشنا محدود می کنند و به ویژه فرد خاصی را آشکارا ترجیح می دهند و حضور غریبه ها آن ها را نگران می کند. اندک زمانی بعد، تحرک بیشتری پیدا می کنند و با سینه خیز رفتن، در حفظ نزدیکی خود با نماد اصلی دلبستگی خویش، نقش فعال تری ایفا می کنند. مراقب هستند که این والد کجاست و هر علامتی دال بر جدا شدن ناگهانی والد، پاسخ دنباله روی را در آن ها راه اندازی می کند. کل این فرایند، یعنی تمرکز بر نماد اصلی دلبستگی که پاسخ دنباله روی را راه اندازی می کند، مشابه نقش پذیری در سایر گونه هاست. کودکان آدمی نیز همانند بچه های بسیاری از گونه های دیگر، از نماد دلبستگی خاصی نقش پذیرفته اند و وقتی این والد به راه افتد، بلافاصله او را دنبال می کنند.
حال مراحلی را بررسی می کنیم که معمولاً کودکان با طی این مراحل، به مراقبان خود دلبسته می شوند.

مراحل دلبستگی
مرحله اول (تولد تا 3 ماهگی):

پاسخدهی نامتمایز به انسان ها. نوزادان در خلال 2 یا 3 ماهه ابتدای تولد، انواع پاسخ ها را به افراد از خود نشان می دهند، ولی معمولاً پاسخ آن ها، به صورت روش های مشابهی است.
نوزادان درست پس از تولد، دوست دارند که به صداهای انسانی گوش دهند و به صورت انسان ها نگاه کنند. آن ها سرشان را برای تعقیب الگوی دقیق یک چهره، بیشتر بلند می کنند تا برای تعقیب چهره های نامشخص یا یک کاغذ سفید. به نظر کردارشناسانی چون بالبی این رجحان نشان دهنده گرایش ژنتیکی به یک الگوی بصری است که به زودی یکی از قدرتمندترین رفتارهای دلبستگی یعنی لبخند اجتماعی را راه اندازی خواهند کرد.
در پنج یا شش هفتگی، پر شورترین لبخندهای اجتماعی آغاز می شود. نوزادان در مواجهه با چهره انسانی، با خوشحالی و به طور کامل لبخند می زنند و این لبخندها، با تماس چشمی نیز همراهند. از تقریباً یک هفته قبل، نوزاد به صورت ارادی به چهره ها خیره می شود، انگار که بخواهد آن ها را وارسی کند. سپس کاملاً لبخند می زند. این لحظه، معمولاً لحظه هیجان انگیزی در زندگی والدین است، زیرا آن ها اکنون تأییدی از عشق کودکشان را در اختیار دارند.
در واقع نوزادان تا تقریباً 3 ماهگی به هر چهره ای حتی به الگوی مقوایی یک چهره، لبخند می زنند.
به نظر بالبی، لبخند به علت اینکه نزدیکی کودک را به مراقب حفظ می کند، باعث ایجاد دلبستگی می شود. هنگامی که نوزاد لبخند می زند، مراقب از بودن با او لذت می برد «مراقب متقابلاً لبخند می زند، با او صحبت می کند، کودک را نوازش می کند و احتمالاً کودک را در آغوش می گیرد». خود لبخند زدن یک راهانداز است که واکنش دوست داشتن و مراقبت کردن را باعث می شود، یعنی، رفتاری است که شانس نوزاد را برای سلامتی و بقا افزایش می دهد.

گریه کردن نیز به نزدیکی مراقب و کودک منجر می شود. گریه کردن، فریاد پریشانی و علامتی است که نشان می دهد کودک به کمک نیاز دارد.

نزدیکی، همچنین از طریق پاسخِ گرفتن حفظ می شود. نوزادان به دو نوع پاسخ گرفتن مجهز هستند.

مرحله دوم (3 تا 6 ماهگی):

تمرکز بر آشنایان.در تقریباً سه ماهگی، رفتار نوزاد تغییر می کند. نخست اینکه، بسیاری از بازتاب ها از جمله بازتاب های مورو، چنگ زدن و گونه متوقف می شوند. اما به نظر بالبی، مسئله مهم تر این است که پاسخ های اجتماعی نوزاد به تدریج انتخابی تر می شوند. بین 3 تا 6 ماهگی نوزادان به تدریج تنها به آشنایان لبخند می زنند. وقتی غریبه ای را می بینند، فقط به او خیره می شوند. نوزادان همچنین در غان و غون کردن نیز انتخابی تر عمل می کنند.
این نماد اصلی دلبستگی، معمولاً اما نه الزاماً، مادر است. این فرد ممکن است پدر یا هر مراقب دیگری باشد. به نظر می رسد که کودکان شدیدترین دلبستگی را به فردی که با دقت تمام به علامت های آن ها پاسخ می دهد و فردی که لذت بخش ترین تعامل را با آنان دارد، پیدا می کنند.

مرحله سوم (6 ماهگی تا 3 سالگی):

دلبستگی شدید و نزدیکی جویی فعال.آنچه در این مرحله بیش از هر چیز بارز است، این است که نوزادان با خارج شدن مادر نماد از اتاق گریه می کنند که این گریه نشان دهنده اضطراب جدایی است. قبلاً ممکن بود به خارج شدن هر فردی که به او می نگریستند، باشد. ولی اکنون عمدتاً غیبت این شخص است که آن ها را پریشان می کند.
منحصر شدن دلبستگی کودک به یک والد، در تقریباً 7 یا 8 ماهگی نمایان می شود که کودک ترس ازغریبه ها را نشان می دهد.
هنگامی که مادر ناگهان و نه به آرامی، کودک را ترک کند، یا وقتی کودک در محیط ناآشنا قرار بگیرد، ماموس ترین تلاش ها را برای برقرار کردن مجدد تماس، از خود نشان می دهد.
زمانی که کودک بتوانند فعالانه والد را دنبال کنند، رفتار آن ها کم کم در یک نظام مبتنی بر تصحیح هدف، تثبیت می شود. یعنی کودکان محل و مکان والد را زیر نظر می گیرند و اگر مادر آن ها را ترک کند، بلافاصله او را تعقیب و حرکت خود را تصحیح یا تنظیم می کنند تا زمانی که بتوانند بار دیگر به مادر نزدیک شوند.

البته کودکان، اغلب هم از نمادهای دلبستگی فاصله می گیرند و هم به سمت آن ها می روند. اگر مادری با کودک یک یا دو ساله خود به پارک یا زمین بازی وارد شود، کودک معمولاً یکی دو دقیقه نزدیک مادر می ماند، اما سپس برای کاوش دوروبر خود از مادر فاصله می گیرد.
درکل، کودک می تواند به راحتی، با قدری فاصله از مادر بازی کند و به کاوش اطراف خود بپردازد. با این همه، این موقعیت ممکن است به سرعت تغییر کند.
رفتار دلبستگی، به متغیرهای دیگری همچون وضعیت جسمی کودک نیز بستگی دارد. اگر کودکی خسته یا بیمار باشد، نیاز او به ماندن در کنار مادر، بیش از نیاز او به کاوش محیط خواهد بود.
یک متغیر مهم در پایان نخستین سال زندگی، الگوی کارکرد کلی کودک از نماد دلبستگی است.

مرحله چهارم (سه سالگی تا پایان دوران کودکی):

رفتار مشارکتی. کودکان قبل از 2 یا 3 سالگی تنها به نیاز خودشان برای حفظ نزدیکی با مراقب توجه دارند و هنوز به هدف ها یا طرح های مراقب توجه نمی کنند. اما برعکس، کودک 3 ساله چنین طرح هایی را تا حدی درک می کند و می تواند وقتی پدر یا مادر در کنار او نیستند، رفتارشان را مجسم کند.
بالبی، اذعان داشت که درباره مرحله چهارم رفتار دلبستگی، اطلاعات اندکی وجود دارد و خود او، در مورد چنین رفتاری در سال های بعدی زندگی نیز حرف چندانی برای گفتن ندارد.

ولی در هنگام بحران، در جستجوی نزدیکی به اشخاص محبوب خود بر می آیند، و افراد مسن در می یابند که باید به نحو فزاینده ای به نسل جوان تر متکی شوند.
درکل، بالبی معتقد بود که تنها بودن یکی از ترس های بزرگ در زندگی انسان است.
بنابراین، نیاز به دلبستگی نزدیک با دیگران، در طبیعت ما نهفته است.

دلبستگی به مثابه نقش پذیری

بالبی معتقد بود که دلبستگی کودک مسیری شبیه به نقش پذیری در حیوانات را دنبال می کند.
نقش پذیری فرایندی است که از طریق آن، حیوانات محرکهای راه انداز برای غرایز اجتماعی خود را فرا می گیرند. حیوانات کم سن و سال یاد می گیرند که به تعقیب کدام شئ متحرک بپردازند. آنها ابتدا اشیاء گوناگونی را دنبال می کنند ولی دامنه این اشیا مختلف خیلی زود محدود می شود. و در پایان دوره نقش پذیری آنها معمولاً فقط مادر را دنبال می کنند. در این مرحله پاسخ ترس توانایی ایجاد دلبستگی های جدید را محدود می کند.
فرایند مشابهی را در انسان ها نیز مشاهده می کنیم. اگر چه این فرایند بسیار آهسته تر صورت می گیرد. نوزادان در هفته اول زندگی نمی توانند فعالانه اشیاء را از طریق حرکتشان تعقیب کنند، ولی نسبت به افراد پاسخ های اجتماعی مستقیمی ابراز می کنند. نوزادان لبخند میزنند، غان و غون می کنند، چنگ میزنند، گریه می کنند و... که همه اینها موجب نزدیک شدن افراد به آنها می شود. در ابتدا نوزادان این پاسخ ها را به هر کسی ابراز می کنند اما در شش ماهگی آنها دلبستگی خود را به افرادی معدود و به ویژه به یک فرد خاص محدود می کنند. آنها عمدتاً می خواهند این فرد، نزدیک آنها باشد. آنها ازغریبه ها می ترسند و یاد می گیرند که سینه خیز بروند و نماد اصلی دلبستگی شان را هر زمانی که از آنها دور می شود دنبال می کنند. لذا آنها نسبت به فرد معینی نقش پذیر می شوند.

تاثیرات نگهدای شدن در مؤسسه ها

بالبی به عنوان روشی برای تبیین تأثیرات زیان بخش و ظاهراً غیر قابل جبران محرومیت ناشی از نگهداری شدن در مؤسسه های عمومی، به کردارشناسی روی آورد. او به ویژه و به شدت، تحت تأثیر ناتوانی کودکان پرورشگاهی در ایجاد دلبستگی های عمیق در بزرگسالی قرار گرفت. او این افراد را شخصیت های بی عاطفه نامید. این افراد، دیگران را تنها برای اهداف خودشان مورد استفاده قرار می دهند و به نظر می رسد در برقرار کردن پیوندهای عاشقانه و پایدار با دیگران، ناتوان باشند. شاید این افراد، در زمان کودکی، فرصت نقش پذیری از هیچ نماد انسانی را نداشته اند؛ یعنی نتوانسته اند رابطه عاشقانه ای با دیگری برقرار کنند و از آنجا که آن ها توانایی برقراری روابط صمیمانه را در خلال سال های اول زندگی خود نداشته اند، روابط آن ها در بزرگسالی، سطحی باقی می ماند.

در بسیاری از مؤسسات و پرورشگاه ها، شرایط برای شکل گیری دلبستگی های انسانی صمیمانه، نامناسب به نظر می رسد. در بسیاری از این مؤسسات، چندین پرستار از کودکان مراقبت می کنند که گرچه نیازهای جسمانی آن ها را برآورده می سازند، اما فرصت کمی برای تعامل با کودکان دارند. بارها اتفاق می افتد که هیچ کس به نوزادی که گریه می کند، توجه نمی کنند و به لبخند او پاسخ نمی دهند.

در صورتی که ناکامی در نقش پذیری بتواند تأثیرات محرومیت ناشی از نگهداری شدن در مؤسسات را تبیین کند، آنگاه باید یک دوره بحرانی وجود داشته باشد که پس از آن، این تأثیرات دیگر برگشت پذیر نباشند. یعنی، کودکانی که تا سن معینی از تعامل انسانی کافی برخوردار نباشند، ممکن است هرگز به رفتار اجتماعی مناسبی دست نیابند. باوجود این، پژوهشگران در تعیین دقیق سن چنین مراحل بحرانی، دچار مشکل بوده اند. بحث های بالبی در مورد نقش پذیری حاکی از آن است که نظیر سایر گونه ها، در نوزاد انسان نیز دوره بحرانی با آغاز پاسخ ترس به پایان می رسد. در نتیجه دوره بحرانی در 8 یا 9 ماهگی، یعنی سنی پایان می یابد که همه کودکان در این سن، ترس از جداشدن از مراقب و همچنین ترس از غریبه ها را از خود نشان می دهند.

جدایی ها. به نظر بالبی و رابرتسون، تأثیرات جدایی معمولاً به شکل زیر ظاهر می شود.ابتدا کودکان به عنوان اعتراض گریه و زاری می کنند و هیچ نوع مراقبت جانشین را نمی پذیرند. دوم، دوره ناامیدی را پشت سر می گذارند؛ ساکت، غیر فعال و گوشه گیر می شوند و به نظر می رسد در ماتمی عمیق فرو می روند. و بالاخره مرحله گسلش شروع می شود. در خلال این دوره، کودک بشاش تر می شود و ممکن است مراقبت پرستاران و سایر افراد را بپذیرد. کارکنان بیمارستان ممکن است تصور کنند که کودک بهبود یافته، اما همه چیز روبه راه نیست. هنگامی که مادر برمی گردد، به نظر می رسد کودک او را نمی شناسد، رویش را از او برمی گرداند و چنین می نماید که به کل، علاقه اش را به او از دست داده است.
اگر جدایی طولانی باشد و اگر کودک سایر مراقبان (مثلاً پرستاران) را از دست بدهد، ممکن است از همه افراد کناره گیری کند.

نتیجه چنین فرایندی شکل گیری شخصیت بی عاطفه یعنی فردی است که دیگر نسبت به هیچ کس، عمیقاً علاقه مند نمی شود.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه