امروز دوشنبه 08 آذر 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

فلسفه اخلاق زنانه‌نگر، کوششی است در راستای بازنگری یا بازاندیشی در نظریه‌های اخلاق سنتی که تجربه‌های اخلاقی زنان را نادیده گرفته یا بی‌ارزش به شمار آورده است. به نظر آلیسون جاگار، فلسفه اخلاق سنتی، از پنج جهت زنان را فرودست کرده است:

1) اخلاق مرسوم، به مسائل و خواسته‌های زنان کمتر از مسائل و خواسته‌های مردان توجه نشان می‌دهد،

2) مسائل اخلاقی مربوط به حوزه خصوصی ‌‌ مانند خانه‌داری، مراقبت از فرزندان، بیماران و سالخوردگان‌ را بی‌اهمیت می‌داند،

3) تلویحاً زنان را در اخلاق، ناپخته‌تر و سطحی‌تر از مردان می‌بیند،

4) به ویژگی‌ها و فرایندهای مردانه (در فرهنگ) بسیار ارج می‌نهد، مانند «استقلال، خودمختاری، عقلانیت، سلسله مراتب، تسلط، فرهنگ، استعلا، تولید کردن، زهد، جنگ و مرگ» و در مقابل، ویژگی‌ها و فرایندهای زنانه (در فرهنگ) راکم‌اهمیت می‌نمایاند، مانند «وابستگی متقابل، اجتماعی بودن، ارتباط، اشتراک، عاطفه، بدن، اعتماد کردن، حذف سلسله مراتب، طبیعت، جریان‌ها و فرایندها، لذت بردن، صلح و حیات»،

5) به نفع روش‌های استدلال اخلاقی مردانه است؛ روش‌هایی که بر قاعده‌ها، حقوق، کلیت و مطلق بودن مفاهیم اخلاقی تأکید می‌کنند و در تقابل با روش‌های استدلال اخلاقی زنانه‌اند که بر رابطه‌ها، مسئولیت‌پذیری، جزئی‌ و نسبی بودن مفاهیم تأکید دارند.

پیشینه تاریخی فلسفه اخلاق زنانه‌نگر

بحث جدی و روشن درباره نسبت میان جنسیت و اخلاق، از سده هجدهم و نوزدهم میلادی پاگرفت. در این بحث‌ها پرسش‌هایی از این دست مطرح می‌شد: ارزش‌های زنانه، ناشی از طبیعت و جسم زن‌اند یا فرآورده‌های شرایط اجتماعی‌اند؟ آیا فضیلت‌های اخلاقی نیز به‌سان جنسیت، هم با جسم در پیوندند و هم روان؟ و در صورتی که چنین باشد، آیا می‌توان به‌سرعت نتیجه گرفت که فضیلت‌های زنان و مردان، همانند جنسیت‌شان با هم متفاوت است؟ و اگر چنین نیست، آیا باید مردان و زنان را مجبور کنیم که همگی از اخلاقیات یکسانی پیروی کنند؟

مری ولستون‌کرفت با اندیشیدن به این پرسش‌ها به این نتیجه رسید که فضیلت‌های اخلاقی، یکسان و مشترکند و زنان نیز باید بر پایه همان اخلاقیاتی رفتار کنند که مردان؛ و آن اخلاق، اخلاق انسانیت است، نه اخلاق یک جنس خاص. به نظر او، زنان در طبیعت خود چیزی کم از مردان برای فهم اخلاق ندارند؛ این‌که زنان در تصمیم‌گیری‌‌ها و کنش‌هایشان بیش از آنکه عقلانی باشند، عاطفی هستند، فقط به این دلیل است که آن‌ها آموزش کافی ندیده‌اند. اگر زنان نیز از فرصت‌های آموزش و پرورش برابر با مردان بهره‌مند شوند و همان آموزش‌هایی را ببینند که به مردان داده می‌شود، آن‌ها هم در تصمیم‌گیری و کنش‌های اخلاقی، به بلوغ خواهند رسید.

به نظر ولستون‌کرفت، هم والدین و هم جامعه، به دختران مجموعه‌ای از رسوم و روش‌های زیست را می‌آموزند که از نظر روان‌شناختی، ویژگی‌های منفی و ناپخته‌اند و در مقابل به پسران اخلاقیات آموزش داده می‌شود. دختران در جریان رشد اجتماعی و فرهنگی می‌آموزند که فریبا و فریبکار باشند، وقت خود را صرف امور پوچ و بی‌فایده کنند و مانند کودکان رفتار کنند؛ همه این‌ها از نظر ولستون‌کرفت مانع رشد اخلاقی زنان می‌شود.

ولستون‌کرفت توضیح می‌دهد که جامعه طوری زنان را پیش می‌برد که قابلیت‌های روان‌شناختی مثبت زنان به خوی‌های رفتاری و روانی منفی تبدیل شود. مثلاً «مهربانی» زنانه در جریان جامعه‌پذیری به «فرمانبرداری» تبدیل می‌شود. چه، در تصویری که جامعه از زن خوب به دست می‌دهد، او را موجودی وابسته و ضعیف ترسیم می‌کند که نیاز به حمایت دارد؛ پس باید به حامی خود احترام بگذارد و در رویارویی با سختی‌ها شکیبایی و سکوت پیشه کند، بلکه اصلاً لبخند بزند.

نظریه ولستون‌کرفت، در اصل واکنشی بود به رفتارهای منفی زنان زمانه خود، به ویژه زنان طبقه متوسط بالای جامعه. به باور او زنان برای رسیدن به بلوغ اخلاقی کامل باید مانند مردان فکر و عمل کنند. او در نظریه خود به این مسأله متوجه نشد که آیا اخلاقیات مردانه، به راستی اخلاقیات انسانی‌اند یا نه. از دید او، اخلاق همان اخلاق مردانه است و زنان با آموزش درست به آن دست می‌یابند.

برخی نوشته‌های او نشان می‌دهد که حتی هدف آموزش دیدن زنان، فراهم کردن دوستان و معاشرانی عقلانی برای مردان است. هدف این است که زنان به دختران هوشمندتر، خواهران مهربان‌تر، همسران وفادارتر و مادران عاقل‌تری برای مردان تبدیل شوند. البته او در مواردی هم به مستقل شدن، مسئولیت‌پذیری و عقلانی شدن زنان تأکید کرده و به این نیز توجه کرده است که زنان برای این‌که واقعاً فضیلت‌مند و مفید باشند، باید به استقلال اقتصادی برسند.

بحث بر سر اخلاق انسانی، پس از مری ولستون‌کرفت، در قرن نوزدهم هم ادامه یافت. طنز تاریخ این است که در این قرن، نظریه‌های اصلی دایر بر این بود که زنان اخلاقی‌تر از مردانند هرچند که همچنان در عقلانیت ضعیف‌تر شمرده می‌شدند. زنان به سبب برخورداری از فضیلت «فداکاری» و مقدم داشتن دیگری بر خود، توانایی بیشتری در کفّ نفس دارند و از این جهت، از اساس اخلاقی‌تر از مردان رفتار می‌کنند.

در این بافت فکری و فرهنگی، جان استیوارت میل، متفکر فایده‌باور درباره ارزشمندی اخلاقیات زنانه تردیدهایی بیان کرد. به نظر او اخلاقیات زنان هیچ ربطی به ذات یا طبیعت زن ندارد، بلکه جامعه و شرایط اجتماعی است که زنان را در این قالب شکل می‌دهد. به باور او به جای اینکه زنان را به سبب فداکاری و دیگردوستی تحسین کنیم، باید از جامعه قدردانی کرد که بذر شکوفایی چنین ویژگی‌های شخصیتی را در زنان کاشته است. با این حساب، رفتارهای اخلاقی زنان، نتیجه انتخاب خودخواسته و آگاهانه نیست، بلکه محصول فرایندها و ساختارهای اجتماعی است. با چنین تحلیلی، میل نیز همچون ولستون‌کرفت معتقد بود که فقط یک فضیلت واحد وجود دارد و آن فضیلت، انسانیت است که میان زن و مرد یکسان است.

دیگر متفکران قرن نوزدهم، بر خلاف ولستون‌کرفت و میل، معتقد بودند که فضیلت‌های اخلاقی دو جنس زن و مرد با یکدیگر متفاوت است. مسأله اصلی پیش روی این متفکران شیوه ارزیابی و ارزش‌گزاری خلق و خوهایی بود که معمولاً با زن بودن در پیوندند، مانند پروراندن، همدلی، فداکاری و مهربانی. آیا این خوی‌های زنانه مؤنث، فضیلت‌های اخلاقی اصیل‌اند و مردان هم باید چنین خصلت‌هایی را در خود بپرورند؟ یا این‌که این خصلت‌ها، حالات روان‌شناختی مثبت و مخصوص زنان‌اند؟ یا اصلاً حالات روان‌شناختی منفی‌اند که هیچ انسانی نباید در خود بپرورد؟

یکی از نمایندگان اندیشه تفاوت میان فضایل زنانه و مردانه، کاترین بیچر بود. او نظریه خود را با مفهوم «کار زنان در خانه» توضیح داد. به نظر او، مکان زنانه، خانه است و زن با انجام دادن کارهای خانگی، در واقع دست به آفرینش و نگاهداری می‌زند: آفرینش خانواده‌ای نیرومند که فضیلت‌های اخلاقی در آن محقق می‌شود. از این رو جامعه باید به کار کردن در خانه ارج نهد. انجام دادن کارهای خانگی، درست مانند انجام دادن کارهای اداری و صنعتی، مستلزم دانش، مهارت و هوشمندی است. بیچر برای تبیین دقیق‌تر جزئیات و ارزش کار منزل، علمی نو به نام «علم خانگی» را معرفی کرد.

مهم‌ترین مسئولیت زن در خانه، بار آوردن افراد خانواده مطابق الگوی «مسیح» است: فدا کردن خویشتن برای نجات انسانیت. زنان به سبب خو داشتن با فضای خصوصی خانه، نسبت به جذابیت‌های دنیایی مانند ثروت و قدرت و شوکت بی‌تفاوتند. از همین رو، شرایط بهتری برای پروراندن فضایل مسیح‌وار در خویشتن دارند و می‌توانند از این جهت الگوی خوبی برای افراد خانواده باشند. پس هرچه زنان خانه، خالص‌تر و کامل‌تر باشند، جامعه از نظر اخلاقی رشد بیشتری خواهد داشت. البته بیچر به این نکته توجه نداشت که چرا خدا بار این مسئولیت را بر دوش زنان نهاده است و چرا بااین‌که مسیح مرد بود، خدا مردان را برای مسئولیت حفظ فضیلت‌ها در جامعه، انتخاب نکرد.

الیزابت کیدی استنتون، یک اندیشمند دیگر و معاصر بیچر هم از کسانی بود که فضایل زنانه را برتر از فضایل مردانه می‌دانست و معتقد بود این فضیلت‌ها باید وارد حوزه عمومی شوند. کیدی هم مانند بیچر تعلقات مذهبی داشت، اما به فضیلت زنانه «خود پروری» بیش از فداکاری تأکید می‌کرد. به نظر او، قربانی کردن خویشتن، معمولاً باعث می‌شود زنان در طبقه اجتماعی فروتری قرار بگیرند. در حالی‌‌که زنان می‌توانند در برخی از موقعیت‌ها، به خویشتن نیز توجه کنند و با مراقبت از خود، به همان پیشرفت‌ها و دستاوردهای مردان در حوزه سیاست و اجتماع و اقتصاد برسند.

شارلوت پرکینز گیلمن، با طرح خیالی یک جامعه کاملاً زنانه، سیر اندیشه کیدی را (هرچند ناآگاهانه) ادامه داد. در شهر زنان، تفاوتی میان عرصه خصوصی و عمومی نیست و زنان در پیشه‌هایی چون قضاوت و تجارت به همان اندازه درکارند که در پرستاری و آموزگاری. در این سرزمین، هیچ کس نیاز ندارد دیگری را تصاحب و تملک کند و بنابراین، رقابت و نگاه فردگرایانه به زندگی نیز از میان برمی‌خیزد. به همین سبب نیز هنگامی که سه مرد کاوشگر به این سرزمین می‌رسند، ابتدا از ساختار آن سر در نمی‌آورند. آنان باور نمی‌کنند که زنان بتوانند بدون کمک مردان یک جامعه بزرگ را سامان دهند و تنها یکی از این سه کاوشگر، به توانایی‌های پرورده و بالنده زنان در این سرزمین اذعان می‌کند. در این سرزمین، زنان بهترین فضایل زنانه و مردانه را در خود می‌پرورند و به معنای دقیق‌تر، به فضایل کامل انسانی، آراسته‌اند. سرزمین گیلمن، آرمان‌شهری خیالی است که با وضعیت زنان در زندگی واقعی بسیار تفاوت دارد. به باور گیلمن، تا هنگامی که زنان برای رفع نیازهای اقتصادی دستشان به سوی مردان دراز باشد، خدمتگزار مردانند. آنان پیش از هرچیز باید در اقتصاد با مردان برابر شوند و سپس خواهند توانست فضیلت اخلاقی به‌راستی انسانی را در خود بپرورند که آمیزه‌ای است از افتخار و فروتنی: یعنی احترام به خویشتن.

رهیافت‌های زنانه مراقبت‌‌‌محور به فلسفه اخلاق

بحث‌های اندیشمندان سده‌های هجدهم و نوزدهم‌ درباره تفاوت‌ها و شباهت‌های میان اخلاق «مردانه / مذکر» با اخلاق «زنانه / مؤنث» به مباحثی درباره هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی‌ کشیده شد از آن جهت که بنیاد نظری اخلاق در آن‌هاست. مهم‌ترین بحث، به چالش کشیدن یک پیش‌انگاره هستی‌شناسانه بود: این‌که هرچه فرد، تنهاتر و جداتر از دیگران باشد، والاتر و برتر است. همچنین درباره یک انگاره معرفت‌شناسانه مهم تردیدهایی رخ نمود: این‌که هرچه معرفتی، کلی‌تر، انتزاعی‌تر، مطلق و عقلانی‌تر باشد، آن معرفت واقعیت را بهتر بازمی‌تاباند.

اندیشمندان اخلاقی این دوران، به جای این پیش‌انگاره‌ها که بر بیشتر نظریه‌های متعارف فلسفه اخلاق سایه افکنده‌اند، انگاره هستی‌شناسانه دیگری را پیش‌نهادند: هرچه فرد/خود با دیگران بیشتر در ارتباط باشد، آن فرد/خود بهتر خواهد بود. انگاره معرفت‌شناسانه جایگزین این متفکران از این قرار بود: معرفت هرچه جزئی‌تر، انضمامی‌تر، نسبی‌تر و آمیخته با احساس باشد، بیشتر محتمل است که بازنماینده تجربه واقعی انسان‌ها از جهان باشد. با طرح این دو انگاره، به تدریج در رویکردهای زنانه به فلسفه اخلاق، «زن جمعی» جایگزین «مرد خودمختار» شد. متفکران اخلاقی قرن بیستم، این مفهوم را برای توسعه دیدگاه‌های مراقبت‌‌محور به کار بستند و کوشیدند نشان دهند چگونه جوامع پدرسالار، شیوه‌های اندیشیدن، نوشتن، کار کردن و عشق ورزیدن زنان را از دایره اهمیت و ارزش بیرون می‌کنند.

اخلاق مراقب زنانه‌نگر: صدای متفاوت

طرفداران اخلاق مراقبت، مانند کرل گیلیگان و نل نادینگز نظریه‌های متعارف اخلاق را ناقص می‌دانند به این سبب که این نظریه‌ها ارزش‌ها و فضیلت‌های مرتبط به زنان در فرهنگ اجتماعی را نادیده می‌گیرند یا بی‌ارزش می‌شمرند. گیلیگان دیدگاه خود را با نقد دریافت فروید از عقب‌بودن زنان در اخلاق عرضه کرد. فروید، دلیل پایین بودن سطح اخلاقی زنان را در رشد روانی‌‌جنسی دختران می‌جست. بنا به تحلیل فروید، دختران دیرتر به فهمی از «خودِ» فعال و مختار و مسئول می‌رسند.

آن‌ها دیرتر مفهوم قانون، هنجارهای اجتماعی و مجازات را درک می‌کنند و بنابراین دیرتر به رشد لازم برای احترام گذاشتن به اخلاق و قانون می‌رسند. گیلیگان معتقد بود که نظریه رشد اخلاقی فروید، یک نظریه ساده در فضای عمومی نظریه‌های سنتی اخلاق است که از اساس، زنان را در اخلاق فروتر از مردان می‌بینند.

پس از فروید، لاورنس کولبرگ نیز در زمینه رشد اخلاقی دختران و پسران نظریه‌هایی به دست داد. مطابق بررسی‌های او رشد اخلاقی در شش مرحله رخ می‌دهد که طی آن‌ها کودک بنا به انگیزه‌های مختلفی دست به رفتار اخلاقی می‌زند؛ مثلاً در مرحله نخست، ترس از مجازات و امید به جایزه گرفتن، باعث رفتارهای اخلاقی کودک است و در مرحله آخر، فرد بالغ با رسیدن به دریافتی اخلاقی از انسانیت که فراتر از همه قراردادهای اجتماعی است، دست به عمل اخلاقی می‌زند.

در برابر این نظریه موجه کولبرگ، گیلیگان تردید مهمی بیان کرد: صرف این‌که نظریه‌ای درباره رشد اخلاقی با اقبال و پذیرش گسترده رویارو شود، به معنای درستی آن نظریه نیست. آیا نظریه کولبرگ به راستی کلی و همگانی است و سطوح رشد را به درستی از پی هم آورده است؟ چرا زنان اغلب از سطح سوم بالاتر نمی‌روند اما مردان تا سطح پنجم هم می‌رسند؟ آیا تفاوت نتیجه آزمون‌های دو جنس در زمینه رشد اخلاقی، واقعاً نشان می‌دهد که زنان در اخلاق، عقب‌مانده‌اند؟ یا اینکه روش‌شناسی آزمون کولبرگ مشکل دارد؟

به نظر گیلیگان، روش‌شناسی کولبرگ، مرد‌محور است. نظریه او تنها صدای مردانه را می‌شنود و صداهای زنانه را ادراک نمی‌کند. به همین دلیل است که در روش‌ و نظریه کولبرگ، صدای متفاوت بیست و نه زن باردار در آزمون اخلاقی گیلیگان، شنیده نمی‌شود. صدای اخلاقی متفاوت، به زبان مراقبت سخن می‌گوید و بر واژگان و مفاهیمی چون رابطه و مسئولیت‌پذیری استوار شده است. گویا چنین زبانی برای محققان کولبرگی و فرویدی قابل فهم نیست؛ محققانی که به زبان اخلاق مرسوم (یعنی زبان عدالت با محوریت مفاهیم «حق» و «قاعده») سخن می‌گویند.

گیلیگان متذکر می‌شود که در کاربرد این دوزبان، تفاوت قاطع و مطلقی میان دو جنس وجود ندارد، به این معنا که زنان فقط به زبان مراقبت و مردان فقط به زبان عدالت سخن نمی‌گویند؛ هرچند که برخی نمونه‌های او، این ادعا را زیر سؤال می‌برد. در آزمون سقط جنین فقط زنانند که اخلاق ارتباطی مورد نظر گیلیگان را می‌سازند. این اخلاق در سه سطح شکل می‌گیرد: سطح توجه به علایق و خواسته‌های خود؛ سطح توجه به علایق و خواسته‌های دیگران؛ سطح در هم‌تنیده شدن خواست خود و دیگران. زنی که در سطح نخست اخلاق است، بر اساس وضعیت و خواسته‌های خودش تصمیم می‌گیرد که جنین را نگه دارد یا سقط کند. در سطح دوم، زن بر اساس بهترین وضعیت ممکن برای دیگران تصمیم می‌گیرد. در سطح سوم، زن، خود و دیگران را همچون مجموعه‌ای واحد می‌بیند و بر اساس آنچه برای این مجموعه بهتر است، تصمیم می‌گیرد. این نوع اندیشه، به معنای واقعی کلمه، زنانه‌ است.

یکی از نقدها به نظریه رشد اخلاقی گیلیگان تمرکز آن بر رفتارهای زنان بود. پس گیلیگان کوشید با انجام آزمون‌ها و مشاهداتی درباره تجربه‌های اخلاقی مردان نظریه خود را بهبود ببخشد. او نشان داد که جامعه آمریکا، زبان احساسات را در پسران و مردان چنان خفه می‌کند که آنان نمی‌توانند به زبانی غیر از عدالت و حق و تکلیف سخن بگویند و بشنوند. در حالی‌که زنان می‌توانند به خوبیِ مردان به زبان عدالت نیز از اخلاق بگویند و بشنوند. با توجه به این وضعیت، گیلیگان کوشید در مطالعات خود نشان دهد که سطح سوم رشد اخلاقی، نوعی از اندیشیدن است که می‌تواند پژوهش‌های اخلاقی را در مسیری بهتر راه ببرد.

برخی از منتقدان گیلیگان برآنند که «مراقبت» یک فضیلت اخلاقی اصیل و بنیادی نیست و به همین دلیل نمی‌تواند به اندازه عدالت یا قواعد کلی اخلاقی، کارکرد و تأثیر داشته باشد. همچنین در موارد تعارض میان عدالت و مراقبت، برگ برنده به دست ملاحظات مطلق‌انگارانه است. دسته دیگری از منتقدان، هیچ نوآوری و گامی به پیش در کتاب گیلیگان، با صدای متفاوت، نمی‌بینند.

به نظر آنان مراقبت چیزی جز مفهوم «نیکوکاری» در اخلاق سنتی نیست. نیکوکاری مستلزم افزایش خیر، آزار نرساندن به دیگران و محدود نکردن آزادی دیگران است و بنابراین چیزی از مراقبت کم ندارد. البته در دفاع از نظریه گیلیگان باید گفت نیکوکاری در اخلاق سنتی همان معنایی را نمی‌رساند که مراقبت در نظرگاه گیلیگان. لاورنس بلوم با یک نمونه این تفاوت را نشان می‌دهد: همه والدین به دنبال «مراقبت از فرزندان خود در برابر آسیب‌های مختلف» هستند. اما والدینی که از دیدگاه مراقبت‌‌محور به اخلاق می‌نگرند، به علایق و نیازهای فرزندان خود واقفند و می‌دانند چگونه این‌ها را در کنار هم نگاه دارند.

شاید مهم‌ترین نقد به نظریه مراقبتی گیلیگان، نقدی است که زنان اندیشمند در اخلاق مطرح کردند: حتی اگر بپذیریم که زنان در مراقبت کردن بهتر از مردانند، پیوند دادن زن با مراقبت، از نظر معرفت‌شناختی، اخلاقی و سیاسی، نتیجه‌گیری درستی نیست. اگر زن را با مراقبت پیوند دهیم به این معناست که زنان، مسئول مراقبت کردن‌اند و بلکه اصلاً باید به هر قیمتی به دنبال مراقبت کردن و غم‌خواری باشند، حتی اگر خودشان در این میانه از دست بروند.

در ادامه نگاه انتقادی پیشین، ساندرا لی بارتکی در کتاب زنانگی و سلطه توضیح داد که تجربه زنان در ساختن «من مردان» و مرهم گذارن بر زخم‌های آنان، دست آخر به ناتوانی زنان می‌انجامد. مشاغل عاطفی برای ارائه خدمات که زنان به آنها گمارده می‌شوند، باعث می‌شود زنان از ریشه‌های احساسات و عواطف خویش کنده شوند. هنگامی که فردی حقوق می‌گیرد تا در هر شرایطی لبخند بزند، حتی هنگامی که مراجع با او بی‌ادبانه یا گستاخانه رفتار می‌کند، در واقع فرد حقوق می‌گیرد تا همیشه خوشایند رفتار کند، در حالی‌که گاهی احساس خوشایندی نزد خود ندارد. فردی که بتواند همیشه وانمودکند حالش خوب است، توانایی خود در تشخیص حال خوب واقعی و حال خوب ساختگی را سرکوب و نابود کرده است. برخی از زنان با انجام دادن کارهای عاطفی و احساسی، روحیه بهتری پیدا می‌کنند. بسیاری از همسران و مادران مدعی‌اند که مراقبت از همسر و فرزند، گرچه گاهی دشوار است، به زندگی معنا می‌بخشد. آنان هرچه بیشتر از همسر و فرزندانشان مراقبت کنند، بیشتر خود را به شکل انسانی می‌بینند که همه چیز را برای دیگری می‌خواهد و این احساس خوبی در آنان برمی‌انگیزد. اما بارتکی معتقد است این حس توانمندی درونی، با واقعیت عینی و بیرونی توانمند بودن متفاوت است. بسیاری از زنان از این‌که نتوانند همسر خود را شاد کنند، ناراحت می‌شوند؛ حال‌آنکه مردان توجه چندانی ندارند که گفتار و رفتارشان چقدر ممکن است همسرشان را رنج دهد. به طور کلی مردان کمتر از زنان به احساسات همسرشان اهمیت می‌دهند. به همین دلیل بارتکی بر این باور است که نتیجه مراقبت زنان از مردان این است که زنان در برابر مردان زانو بزنند و آنان را مهم بنمایانند، در حالی که این رفتار، متقابل نیست. افزون بر این، به نظر بارتکی، مراقبت و غم‌خواری زنان نسبت به مردان گاهی باعث از دست رفتن اخلاق در آنان می‌شود. همراهی زن با مرد در شرایطی که مرد دست به عملی غیراخلاقی زده باشد، باعث می‌شود زن نیز در رفتار غیراخلاقی سهیم شود.

مولت کوشید با ملاحظات بارتکی، اخلاق مراقبت را بازسازی کند. او دو گونه مراقبت را از هم جدا کرد: مراقبت تحریف‌شده یا غیراصیل‌ و مراقبت تحریف نشده یا اصیل. به نظر مولت، اگر زن بر اساس نیاز اقتصادی، اجتماعی یا روانی ناگزیر باشد از کسی مراقبت کند، او در جایگاه مراقب و غمخوار حقیقی نیست. مراقبت اصیل و راستین ممکن نیست در وضعیت مسلط بودن مرد بر زن محقق شود. تنها در شرایطی که زن وضعیت برابری با مرد داشته باشد، می‌تواند به راستی از مرد مراقبت کند، بی‌آنکه بترسد از محبت او بهره‌کشی شود و بی‌آنکه نیاز به رفتار متقابل از سوی مرد داشته باشد.

نقدها و اصلاح‌های بارتکی و مولت درباره مراقبت، هرچند مهم و مؤثر بودند اما آنچنان قوتی نداشتند که به جای نظریه گیلیگن بنشینند. «مراقبت و غم‌خواری» با همه خطرها و آسیب‌های احتمالی که برای زنان در پی دارد، مفهومی کلیدی در هر نظریه اخلاقی پس از گیلیگان است. از این پس باید فلسفه‌ای برای اخلاق مراقبتی بنیان نهاده می‌شد که هم برای مردان باشد و هم برای زنان. نل نادینگز در برآوردن این نیاز، فلسفه اخلاقی را طرح و شرح کرد که ارزش‌ها و فضیلت‌های مربوط به زنان در کانون آن بود.

به نظر نادینگز، اخلاق اصلاً درباره رابطه‌ای میان دو طرف است: طرف «مراقبت‌کننده» و طرف «مراقبت شونده». با توجه به این نکته، مراقبت واقعی، ابراز عشق و علاقه به همه بشریت نیست. همچنین فرستادن کمک به قربانیان جنگ و قحطی و رخدادهای طبیعی، مراقبت به شمار نمی‌آید. اگر واقع‌بینانه بنگریم، مادری که در آمریکا زندگی می‌کند، نمی‌تواند همان‌اندازه که از فرزندان خود مراقبت می‌کند، از کودکان سودانی هم مراقبت کند. مراقبت از راه دور، مراقبت نیست. همه ما در کودکی بر اساس نوعی مراقبت و غم‌خواری طبیعی، به دیگران کمک می‌کنیم، تنها از این رو که می‌خواهیم به آنان کمک کرده باشیم. اما به تدریج که بزرگ‌تر می‌شویم، مراقبت اخلاقی جایگزین مراقبت طبیعی می‌شود. مراقبت طبیعی، شرط امکان و تحقق مراقبت اخلاقی است. مراقبت اخلاقی، هرچند ارزشمند است، اما مراقبت طبیعی، بنیادی‌تر و اصیل‌تر از آن است.

نادینگز تأکید می‌کند که مردان هم باید در جایگاه مراقبت‌کننده فعالیت کنند. البته در بیشتر مثال‌های نادینگز، زنان فاعل مراقبت‌اند. به همین سبب، برخی منتقدان نادینگز گفته‌اند او تنها زنان فداکار و از خودگذشته را در نظر دارد و مهم می‌شمرد. اما خود نادینگز این را بدفهمی از آثارش می‌داند. به نظر او فرد مراقبت‌کننده باید ابتدا از خود مراقبت کند تا بتواند بهتر مراقب دیگری باشد.

از دید نادینگز، در این فرایند، نگه داشتن پیوندها بسیار مهم است. فردی که پیوندی را می‌گسلد، به ویژه پیوندی نزدیک را، خود را در خطر نابودی اخلاقی می‌افکند. نادینگز در کتابی به نام «شروع کردن از خانه: مراقبت و سیاست اجتماعی» اصول اخلاق مراقبت زنانه‌نگر خویش را به ساحت عمومی می‌کشاند. او توضیح می‌دهد که مقدمه پربارتر کردن مفهوم عدالت اجتماعی، درس‌هایی است که در فضای خصوصی آموزش می‌دهیم. اگر می‌خواهیم سیاستگذاری‌های اجتماعی‌مان درباره حاشیه‌نشینی، فقر، بیمای‌های ذهنی و تعلیم و تریبیت به‌راستی مؤثر و مفید باشد، باید آموزش را از خانه آغاز کنیم: جایی که مراقبت در آن ریشه دارد.

فیونا رابینسون نکته اصلی نادینگز درباره نسبت میان اخلاق خصوصی و عمومی را بیشتر پروراند. مطابق توضیح او، در روابط بین المللی هیچ پیشرفتی در زمینه‌های مهمی چون فقر به دست نخواهد آمد مگر آنکه اخلاق مراقبتی زنانه‌نگر و انتقادی وارد میدان شود. با وجود نظریه‌پردازی‌های فراوان متفکران اخلاق‌های حق‌‌محور یا وظیفه‌‌محور، فقر همچنان بزرگترین مشکل جهانی است.

ره‌یافت‌های اخلاق سنتی به مسائلی مانند فقر، بسیار انتزاعی و کلی است و به همین دلیل نمی‌تواند به مخاطبانش انگیزه کافی برای خشکاندن ریشه‌های فقر بدهد. اخلاق راستین باید بتواند آگاهی نسبت به فقر را به بخشی از زندگی هرروزه مردمی تبدیل کند که هرگز فقیر نبوده‌اند. اخلاق مراقبت زنانه‌نگر و انتقادی، به صاحبان قدرت و مکنت کمک می‌کند بفهمند که چگونه ثروت آنها با فقر تهی‌دستان در پیوند است. تا هنگامی که صاحبان قدرت و مکنت با ایجاد تغییرات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، از برخی امتیازها و منافع خود دست نکشند، بساط خیریه‌های فراوانی که این‌جا و آنجا پهن می‌کنند، بیشتر برای خوب کردن حال خودشان است تا بهبود وضع مستمندان.

مراقبت‌ ‌ محوری: الگوی روابط اخلاقی

سارا رودیک، ویرجینیا هلد و اوا کیتی فیلسوفانی نزدیک به گیلیگان و نادینگزند. تأکید آن‌ها بر این نکته است که در روابط انسانی، افرادی با آگاهی و قدرت یکسان در کار نیستند، بلکه رابطه‌، همواره میان افرادِ ناهمسان و به هم‌وابسته محقق می‌شود. هنگامی که والدی با کودک خویش در ارتباط است یا هنگامی که یک فرد سالم و با‌اعتماد به نفس با دوست افسرده و رنجورش سخن می‌گوید، ارتباطی از نوع رابطه تاجران در بستن قراردادی تجاری شکل نمی‌گیرد. بلکه در این مواد، دو انسان با قدرت‌های متفاوت، می‌کوشند دغدغه مشترک میان خویش را حل و فصل کنند. اخلاق باید بر اساس الگوی تجربه انسان‌ها در زندگی روزمره ساخته شود. مفاهیم، استعاره‌ها و تصاویر حاکی از قرارداد اجتماعی، بیان‌گر واقعیت اخلاق نیستند؛ بلکه مفاهیم و تصاویر مربوط به فعالیت‌های واقعی ما در زندگی، مانند مادری و فرزندی، پویایی زندگی اخلاقی ما را نشان می‌دهند.

به نظر رودیک، جامعه باید ارزش حقیقی «فعالیت مادری» را دریابد. فعالیت مادری، همچون هر فعالیت انسانی دیگر، نیازمند صورتی خاص از اندیشیدن و زبان و منطق متناظر با آن اندیشه است. در اندیشه مادرانه، هدف‌ها و آرمان‌ها عبارتند از نگاه‌داری، پروراندن و شایسته بار آوردن فرزندان. «نگاه‌داشتن زندگی» فرزند، نخستین وجه فعالیت مادرانه از نظر رودیک است. هیچ موجودی بر کره خاکی، آسیب‌پذیرتر از نوزاد نیست. او برای زنده ماندن نیازمند است که کسی غذایش دهد، لباس بر تنش بپوشد و سایه‌بانی بر سرش استوار کند. با توجه به نیازمندی مطلق نوزاد، مادر بودن کار آسانی نیست. شاید هر مادری لحظه یا لحظه‌هایی در خلوت خویش آرزو کرده باشد که کاش مادر نبود. مادران برای این‌که این روزها فرزندان خود را خوب تربیت کنند باید فضیلت‌هایی مانند دقت (توانایی دیدن هر چیز از منظرهای متفاوت)، فروتنی و خوشرویی را در خود بپرورند. مادارنی که به این فضیلت‌ها آراسته باشند، می‌توانند با دشواری‌های راه زندگی در مسیر خود و فرزندانشان به خوبی کنار بیایند.

وجه دیگر فعالیت مادرانه از دید رودیک، «خوب بارآوردن» کودک است. خوب بار آوردن به این معنا نیست که مادر زندگی آرمانی را برای فرزند تعریف کند و بگوید باید آنچنان زندگی کند. بلکه مادر باید به فرزندش کمک کند تا بفهمد مهم در زندگی این است که با وجود کمبودها و عیب‌های فردی، بکوشد فرد بهتری باشد. وجه سوم فعالیت مادرانه، «آموزش و پرورش» فرزند است. معمولاً همه مادران می‌کوشند فرزندانشان اجتماعی باشند و به قوانین شهروندی احترام بگذارند. اما مادران ژرف‌اندیش در مواردی زیر بار الزام‌ها و انتظارهای اجتماعی نمی‌روند. مادری که اجازه نمی‌دهد پسرش را برای شرکت در جنگی ناحق ببرند یا مادری که نمی‌گذارد دخترش مطابق سلیقه طراحان لباس لاغر شود، چنین تیزبینی‌ای دارد. این مادر از یک سو ارزش‌های جامعه رقابتی، شدیداً قدرت‌‌محور و فردگرا را مشاهده می‌کند و از سوی دیگر، پیش خود معتقد است این ارزش‌ها از اساس مخدوشند. اگر مادری پسرش را مطابق ارزش‌های جامعه بار آورد، احتمالاً فرزندش در جامعه فردی موفق خواهد بود و پیشرفت خواهد کرد، اما احتمال هم دارد که آن پسر بعداً کارفرمایی خودخواه و منفعت‌طلب شود که کارگران را به صلابه می‌کشد. اما اگر مادری پسرش را مهربان و حساس بار آورد، شاید از دید جامعه، آن پسر بازنده باشد. رودیک می‌گوید مادران تیزبین مانند همه مادران دیگر، باید انتخاب کنند که با کدام ارزش‌ها فرزندش را بپرورد: ارزش‌های اصیل و درست خودش یا ارزش‌های جامعه. پایبندی فرزند به هنجارهای اجتماعی مهم‌تر است یا به چالش کشیدن این هنجارها؟

آرمان رودیک این است که اندیشه مادرانه را وارد جهان عمومی کند تا مردان و زنان بیشتر بتوانند به مسائل مختلف از دید «مادران» بنگرند. به نظر او کسانی که از دید مادرانه به مسأله‌ای مانند جنگ می‌نگرند، آن را ملموس و واقعی‌ می‌بینند، در مقابل دیگرانی که با مفاهیم انتزاعی از جنگ سخن می‌گویند. از دید مادرانه، مسأله اصلی در جنگ این نیست که کشور من به هر بهایی پیروز شود. بلکه مسأله و معنای جنگ، به خطر افکندن زندگی کودکی است که مادرش، سال‌ها برای بزرگ کردن، سیر کردن، نگاه‌داری و تربیت او مرارت کشیده است. از دید مادرانه، جنگ درباره مرگ است، درباره نابود کردن دستاوردهای فعالیت‌های یک عمر مادران.

ویرجینیا هلد نیز مانند رودیک، الگویی عالی برای همه روابط انسانی را در رابطه میان مادر (هر فردی که مادرانه نگاه و رفتار کند) و فرزند کشف می‌کند. مسأله هلد این است که اخلاق سنتی، نه تنها اخلاقیات زنانه را نامعتبر می‌شمرد، بلکه اخلاقیات مردانه‌ای که معرفی می‌کند، به ادعای خودش اخلاق فارغ از جنسیت است. اما اگر این اخلاق به راستی فارغ از جنسیت بود، نباید الگوهایی که به دست می‌داد، بیشتر به تجربه‌های مردانه نزدیک بودند تا تجربه‌های زنانه. برای نمونه، نظریه‌های مطابق با الگوی قرارداد، بیشتر به تجربه‌های زندگی مردان نزدیک است.

بیشتر فیلسوفان سنتی اخلاق، روابط انسانی عالی را در قالب رسیدنِ طرفین عاقلِ عامل قرارداد به منافع شخصی خود ترسیم می‌کنند. حال آنکه زندگی فقط تعارض و کشمکش و رقابت نیست. زندگی چیزی بیش از به دست آوردن خواسته‌هاست.

به نظر هلد، هرکه مادرانه به زندگی نگاه کند می‌فهمد که زندگی، همکاری، همراهی و همدلی است. زندگی فراهم کردن نیازهای دیگران است. اگر در روابط انسانی، به جای الگوی تجاری قرارداد، الگوی مادربودن و فرزندی برقرار شود، جامعه‌ای دیگرگونه خواهیم داشت. البته هلد می‌داند که الگوی مادری و فرزندی خالی از عیب نیست. گاهی روابط بسیار نزدیک و صمیمی، سرکوبگرانه می‌شوند و فرار کردن از چنان روابطی بسیار دشوارتر از فرار کردن از روابط قراردادی است. بنابراین، هلد معتقد است تأکید بر الگوی مراقبتی و مادرانه به معنای نفی الگوی سنتی و عدالت نیست.

انسان مادرانه، در کنار مراقبت کردن باید رعایت را نیز مراعات کند. مادرانه اخلاقی، هم متفکر و منتقد است، هم عاطفی و حساس به روابط انسانی است؛ هم می‌تواند روابط انسانی را تعمیم دهد و کلی به مسائل بنگرد، هم می‌تواند ظریف‌ترین ویژگی‌های شخصیتی منحصر به هر فرد را در او کشف کند. همان‌گونه که قواعد و هنجارها، خوب و بد دارند، رابطه‌ها هم رتبه‌بندی می‌شوند. هر رابطه و تعاملی خوب نیست. همانگونه که از هنجارهای بد نباید پیروی کرد، روابط بد را هم نباید نگاه داشت. اکنون هلد باید به این پرسش پاسخ دهد که میان عدالت و مراقبت کدامیک بنیادی‌تر است. پاسخ او بی‌تردید، مراقبت است. مراقبت بدون عدالت معنادارد، اما عدالت بدون مراقبت بی‌معناست.

استدلال هلد در این زمینه، گرچه چندان روشن نیست، اما از این قرار است: پیش از آنکه شهرها پدید آیند، خانواده‌ وجود داشته است. با این‌که در برخی از این خانواده‌ها، عدالت برقرار نبوده و زنان یا جوانان زیر سلطه مردان یا بزرگ‌ترها بودند، اما بازهم این خانواده‌ها به حیات خود ادامه دادند. ادامه حیات آنها تنها به دلیل جاری بودن فضیلت مراقبت بوده است. اعضای خانواده با وجود نبودن عدالت، دلسوزانه در پی رفع نیازهای انسانی و خواست‌های اصلی همدیگر بوده‌اند. اگر چنین مراقبتی درون خانواده‌ها در کار نبود، شهرها پدید نمی‌آمدند. بدون مراقبت، هیچ کودکی زنده نمی‌ماند و هیچ کس اهمیتی به این مسأله نمی‌داد. حال آنکه بدون عدالت، باز هم کودکان زنده مانده‌اند.

نکته جالب و مهم در نظریه‌های رودیک و هلد، کاربرد اصطلاح‌های مربوط به مادری به شکلی است که هیچ نوعی از ذات‌گرایی را القا نکند. رودیک از اصطلاح «تفکر مادرانه» و هلد از اصطلاح «افراد مادرگونه/مادرانه» بهره می‌گیرند تا تأکید کنند مادرانگی مختص طبیعت زنان نیست. اوا فدر کیتی نیز به این نکته اهتمام داشته است. او به جای مادرانگی از مفهوم «وابستگی» برای شرح و بسط اخلاق خود بهره گرفته است. کسی که بر اساس مفهوم وابستگی فعالیت می‌کند، در پی نجات و نگاهداری فردی است که برای رفع نیاز خود به او وابسته است. کارفرمایی که با دغدغه وابستگی کار می‌کند، هویتش با مراقبت و توجه و ارتباط با کارگر وابسته، گره خورده است. او به کارگر وابسته خود، تعهد دارد از این جهت که او بهترین شرایط را برای رفع نیازهای کارگر دارد. نمونه خوب این گونه رابطه، نسبت میان مادر و فرزند است. مادر به سبب «حقوق» فرزند نیست که نیازهای او را برمی‌آورد؛ بلکه رابطه آنها از نوع رابطه دو فردی است که یکی نیازمند است و دیگری در بهرتین موقعیت برای رفع آن نیاز ایستاده است. این گونه رابطه، رابطه‌ای فراگیر در جامعه است و ویژگی اصلی آن این است که معمولاً انتخابی نیست، بلکه در پیوندهای خانوادگی، دوستی و شغلی، همواره از پیش وجود دارد.

کیتی معتقد است که رابطه وابستگی، شایسته و بایسته است که راهنمای سیاست‌گذاری عمومی و بحث برابری انسان‌ها باشد. به نظر او همه افراد انسان از این جهت با یکدیگر برابرند که هرکدام ثمره مرارت‌های مادر یا مادرانی هستند که در نسبت وابستگی برای رفع نیازهای فرد وابسته کوشیده‌اند. از آنجا که هر انسان، فرزند مادری بوده است، پس هر انسانی تجربه‌ای از وابستگی دارد آن هم بنیادی‌ترین شکل وابستگی که وابستگی در وجود است. جامعه باید به کسانی که در رابطه وابستگی قرار دارند، اهمیت دهد، از جمله به مادران. اگر آرمان جامعه نگاه‌داشت افراد گرد همدیگر است، نخستین هدف سیاست‌گذاری عمومی باید تقویت کارمندان رابطه وابستگی باشد.

مراقبت قلب تپنده اخلاق از منظر ویرجینیا هلد

فعلِ مراقبتْ ذاتی زندگی انسانی است؛ هیچ انسانی نمی‌تواند، بدون سال‌ها مراقبت، از نوزادی به بزرگسالی برسد. مراقبت آمیخته با فضایل بسیاری است؛ فضایلی مانند پاسخ‌گو بودن به نیاز، حساسیت نسبت به دیگران، ایجاد اعتماد و پرهیز از خشونت. می‌توان درک کرد که این ویژگی‌ها فضایلی اخلاقی هستند نه خصلت‌هایی رفتاری. از آنجا که زندگی اغلب انسان‌ها بدون عدالت سپری می‌شود، ولی محال است بدون مراقبت به سرانجام برسد، در‌می‌یابیم که مراقبت و ارزش‌های آن بسیار بنیادی‌تر از عدالت‌اند. تمرکز اخلاق مراقبت، به جای اینکه مانند بسیاری از نظریات اخلاقیِ پیش از خودش بر پایه عدالت در اعمال افراد تمرکز یافته باشد، بر ارزش‌های روابط مراقبتی میان انسان‌ها متمرکز است. اخلاق مراقبت نظریه‌ای است که دریافته روابط میان انسان‌ها قلب تپنده اخلاق است نه اعمال فردی انسان‌هایی که آزاد، برابر و خود‌بسنده فرض شده‌اند.

اخلاقِ مراقبت نظریه‌ای است که ارزش‌های اخلاقی را که مدت مدیدی از آنها غفلت شده بود و در اعمال مراقبتی متجلی می‌شوند، ارج می‌‌گذارد. بنا بر این نظریه اخلاقی، با بسط و عمومیت ارزش‌های مراقبتی است که می‌توانیم جوامعی مراقبتی و جهانی مراقبتی داشته باشیم. در جامعه‌ای مراقبتی، برطرف کردن نیازهای مشروع همگان بر انباشت ثروت معدودی از افراد تقدم مؤکد دارد. در چنین جامعه‌ای، مراقبت با حساسیت و احترام جریان خواهد داشت و به این ترتیب جامعه با روابط مراقبتی میان افرادِ آن هویت خواهد یافت. در جهانی مراقبتی، اعتماد میان گروه‌ها رشد خواهد کرد و پرهیز از خشونت و مدارا غالب خواهد شد.

فلسفه اخلاقِ مراقبتْ باوری را که مدعی است اخلاقیات باید فقط بر مطالبات عقل استوار باشد، رد می‌کند. این نظریه اخلاقی به اهمیت احساسات برای مراقبت واقف است. اینجا اهمیت به احساس فقط در راستای آنچه عقل فرمان می‌دهد نیست که، در عین حال، نقش تعیین‌کننده‌ای در تشخیص آنچه باید انجام شود، دارد. مثلاً، اخلاق مراقبت طالب همدلی و بهروزی برای دیگران است، همان‌گونه که خواهان بهروزی برای خودمان است. مراقبت در تلاش برای پاسخ به نیازهای افرادِ مشخص و واقعی است نه در پی ساختن نظریه آرمانی برای جامعه‌ای بی‌نقص.

اخلاق مراقبت نظریه‌ای مبتنی بر تجربه است، تجربه‌ای که هر انسانی از آن بهره­مند است، زیرا همه ما در مسیر تبدیل شدن به انسان بالغ، مراقبت و ارزش‌های آن را تجربه کرده‌ایم. از آنجا که فقط چند دهه از عمر رهیافت مراقبتی به اخلاق می‌گذرد، ما تازه در ابتدای راه کشف دلالت‌های فراوان آن برای جامعه و جهان هستیم. پیشاپیش می‌دانیم که این نظریه می‌تواند همچون راهنمایی برای زندگی سیاسی، اجتماعی و حل معضلات جهانی عمل کند. قابلیت کاربست اخلاق مراقبت بسیار فرا‌تر از بافتار خانواده و دوستان است جایی­ که ارزش‌های آن، مانند واکنش نشان دادن با حساسیت به نیازهای دیگران و رشد و افزایش اعتماد، بسیار روشن است. کتاب‌هایی مانند مجموعه جدید اخلاق مراقبت و نظریه سیاسی (Care Ethics and Political Theory) اثر دانیل اِنگستر و موریس همینگتون، با همین هدف توسعه اخلاق مراقبت در بسترهای سیاسی تألیف شده‌اند.

برای پاسخ به اینکه چگونه ساختارهای حقوقی و سیاسی درون جوامع را ساماندهی کنیم، نظریات لیبرال قدیمی‌تر درباره عدالت می‌تواند نسبتاً راهگشا باشد و نیاز ما را برآورده کند، گرچه باید به اخلاق مراقبت همچون یک نظریه اخلاقی گسترده‌تر، اساسی‌تر و جامع‌تر نگریست که می‌تواند در این ساختارهای محدود توصیه شود. برای اینکه نظام‌های سیاسی و حقوقی کارآمد باشند، روابط جامعه مدنی باید به اندازه کافی رشد کند تا جامعه منسجم شود. به این روابط باید به دیده روابط مراقبتی گرچه ضعیف اما ضرورتاً مهربانانه نگریست. آدمیان باید به اندازه کافی درباره همنوعان خود دغدغه داشته باشند تا خواهان رعایت حقوقشان باشند و نهادهای حقوقی را که اسباب این احقاق حق را فراهم می‌کنند، تقویت کنند.

اما اخلاق مراقبت بیش از سایر نظریات متداول نوید‌بخش توجه و رسیدگی به مسائل بخش‌های غیر‌حقوقی و غیر‌سیاسی جامعه است، بخش‌هایی مانند نظام‌های مربوط به مراقبت‌های بهداشتی و آموزش و پرورش. در عین حال اخلاق مراقبت چنته پرتری دارد برای ارائه راهکار در مواجهه با معضلات جهانی مانند کشاکش‌های اخلاقی، فقر جهانی و خشونت میان گروه‌ها و دولت‌ها. در کتا‌ب‌هایی مانند کتاب راهنمای راتلج درباب اخلاق جهانی (The Routledge Handbook of Global Ethics) و مبانی فلسفی حقوق بشر (Philosophical Foundations of Human Rights)، فصل‌هایی به قلم من هست که در آنها برخی از گره‌گشایی‌های اخلاقیِ اخلاق مراقبت در مسائل جهانی را شرح داده‌ام.

این نگاه که اخلاق مراقبت تقویت‌کننده انقیاد زنان است مبتنی بر یک سوءتفاهم جدی است. اخلاق مراقبت اخلاق زنانه‌نگری است که تلاش می‌کند سلسله‌مراتبِ سنتیِ جنسیت را برهم بزند و این کار را نه‌تنها با برملا کردن سلسله‌مراتب جنسیتی در نظریات اخلاقی، سیاسی و سایر نظریه‌پردازی‌ها انجام می‌دهد، که در عین حال در ساختن نظریات خود نیز به آن توجه دارد. بله، نظریات سنتی مانند آنهایی‌که مثلاً بر حق مالکیت تأکید می‌کنند باید در مورد زنان نیز به کار رود و نباید به مردان محدود شود، اما درعین حال ما باید به تعصب‌ها و سوگیری‌های محتمل و مستتر در خودِ نظریات نیز توجه کنیم. نظریات اخلاقیِ متداول و حاکم، ارزش‌های مرتبط با عدالت را که برای مردان در سپهر عمومی زندگی آشکار می‌شود، واجد برتری اخلاقی دانسته و از ارزش‌هایی که ظهور آنها در فعالیت‌های مراقبتی است، کارهایی که به طور سنتی در پیوند با زن و خانواده است، غفلت کرده‌اند.

نظریات سنتی سیاسی و اخلاقی و همچنین نظریه‌پردازی در سایر حوزه‌ها منعکس‌کننده سیطره نظرگاه و تجربه مردانه‌اند و ارزش‌های مرتبط با مراقبت را، که زنان در آن بسیار کارآزموده و ورزیده‌ترند، بی‌اعتبار می‌دانند. مردان می‌توانند ارزش‌های مراقبتی را یا در مراقبت‌هایی که در ایام کودکی یا بیماری دریافت کرده‌اند بفهمند، یا در مشارکت برای مراقبت از دیگری که اخیراً بیشتر درگیر آن می‌شوند و تا پیش از روزگارِ اخیر عده معدودی از آنان به این امر تمایل نشان می‌دادند. مردان امروز می‌توانند در فعالیت‌های مراقبتی مانند مراقبت از کودکان، پرستاری و معلمی در مقاطع ابتدایی مشارکت کنند در حالی که مردانِ روزگاران گذشته معمولاً توجه چندانی به ارزش‌هایی که در این قبیل فعالیت‌های عمدتاً زنانه وجود داشت نشان نمی‌دادند. درواقع فلسفه اخلاقِ مراقبت می‌کوشد تا این تعصب و غرض‌ورزی را جبران کند و این ارزش‌های مغفول‌مانده را ببیند و درک کند و متوجه اهمیت آنها نه‌تنها در کار‌ها و اعمالی که تا پیش از این زنانه تلقی می‌شد، که در هرکجا و همه‌جا، باشد. میزان اهمیتی که این روز‌ها مردان در کنار زنان به اخلاق مراقبت می‌دهند واقعاً دلگرم کننده است.

درست مانند خودِ فمینیسم، اخلاق مراقبت هم اهداف و غایاتِ انقلابی در خود دارد. این نظریه اخلاقی در تلاش برای بازسازی اندیشه و جوامع ماست و به این اعتبار سلسله‌مراتب سنتی جنسیت در آن محلی از اعراب نخواهد داشت.

یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوت فلسفه اخلاق مراقبت این است که بر اساس تجربه شکل گرفته، تجربه‌ای که حقیقتاً عام و جهان‌شمول است. همه ابنای بشر، دست‌کم در زمان خردسالی و کودکی، طعم مراقبت را چشیده‌اند و می‌توانند ارزش‌های آمیخته با آن را درک کنند. حتی اگر در کودکی مراقبت اندکی از آنها صورت گرفته باشد، می‌توانند بفهمند چگونه یک رفتار مراقبتی در عالم واقع باید بهتر شود. اغلب مردم تا حدی درگیر فراهم کردن شرایط مراقبتی برای اطرافیانشان هستند و می‌توانند متوجه ارزش‌هایی که در فعالیت‌های مراقبتی وجود دارد، بشوند.

اخلاق مراقبت نیازی به مبانی تفرقه‌افکن، که در بسیاری از نظریات اخلاقی مستتر شده، ندارد. تفاوت‌های فرهنگی در عملِ مراقبت از کودکان و سایر فعالیت‌های مراقبتی، در مقایسه با ارزش‌های هسته‌ای مراقبت، بسیار اندک‌اند. برای اینکه چنین مراقبتی با موفقیت انجام شود، ما نیازمند گسترش حساسیت نسبت به دیگران و روابط مبتنی بر اعتماد هستیم. آنجا که افرادی با قدرت‌های کاملاً نابرابر در روابطی قرار گرفته‌اند که اغلب انتخاب خودشان نیست، مدارا و تسامح به طور عمومی باید بسترهای مراقبتی را زیر چتر خود بگیرد. ارزش‌های اخلاق مراقبت ارتباط ملموس‌تری با دنیای واقعی ملت‌ها، گروه‌ها و اشخاص دارد، دنیایی که در آن برخی حاکم و مسلط‌اند و برخی تحت سلطه و استثمار‌شده، و این نظریه در مقابل نظریه‌های عدالت قرار گرفته که ابتنای آنها بر اصول انتزاعی، برای افراد عاقلی است که پیشاپیش برابر و خودآیین (autonomous) فرض شده‌اند.

رهیافت‌های زنانه نگر مراقبت محور و جایگاه محور به اخلاق

رهیافت‌های زنانه نگر مراقبت محور و جایگاه محور به اخلاق، معیار هنجاری واحدی را بر زنان تحمیل نمی‌کنند، بلکه به آنان شیوه‌های متعددی برای فهم نحوه‌های تأثیر جنسیت، نژاد، طبقه و غیره بر تصمیم‌های اخلاقی‌شان پیشنهاد می‌دهند. از آن جا که رهیافت‌های زنانه نگر به اخلاق معمولاً علاوه بر این‌که حساس به جنسیت هستند، زن محورانه اند، منتقدان غیرزنانه نگر آن‌ها گلایه کرده‌اند که این رهیافت‌ها «تعصب زنانه» دارند. این منتقدان تأکید می‌کنند که اخلاق نمی‌تواند از منظر خاصی در اینجا، از منظر زنان پیش برود و همچنان اخلاق محسوب شود. درواقع اخلاق سنتی بر اساس این فرض پیش رفته است که ارزش‌ها و قواعد آن به‌طور برابر به همه اشخاص عقلانی مربوط می‌شوند. با وجود این، به نظر می‌رسد که بیشتر نظریه‌های اخلاقی سنتی بر تجربه اخلاقی مردان معمولاً مردان قدرتمند -مبتنی‌اند نه زنان.

زنانه نگرهایی که رهیافت‌های مراقبت محور و جایگاه محور به اخلاق را مطرح کرده‌اند می‌توانند با اطمینان استدلال کنند که درصدد انجام دادن کاری هستند که اخلاق دانان سنتی باید در درجه اول انجام می‌دادند، یعنی توجه به تجربه اخلاقی زنان به‌اندازه توجه به تجربه اخلاقی مردان. همان‌طور که مورخان اضطراب‌ها، نگرانی‌ها و تقلاهای جهان خصوصی کودکان، کلیسا و آشپزخانه را نادیده گرفته‌اند و بر انقلاب‌های اقتصادی، آشوب‌های سیاسی و فتوحات نظامی جهان عمومی تمرکز کرده‌اند، اخلاق دانان سنتی نیز بیش از اندازه بر منافع، علایق، مسائل و ارزش‌های اخلاقی مردان متمرکز شده‌اند و این امور را در زنان نادیده گرفته‌اند. بنابراین، هنگامی‌که طرفدار اخلاق زنانه نگر بر برجسته‌سازی اخلاق یا اخلاقیات زنان تأکید می‌کند، چه بسا صرفاً در حال انجام دادن کاری جبرانی باشد: افزودن تجربه‌های اخلاقی زنان به سنت اخلاقی‌ای دارای سوگیری مردانه که به‌شدت نیازمند آن‌هاست.

اما چه بسا او کاری بیش از این انجام می‌دهد. شاید می‌خواهد بگوید که برای اخلاقی سنتی کافی نیست که منافع، علایق و مسائل زنان را لحاظ کند و زنان را به‌عنوان عامل‌های اخلاقی‌ای بپذیرد که باید جدی گرفته شوند. در مقابل، ممکن است او در حال ترغیب اخلاق سنتی به بازاندیشی درباره مفروضات وجود شناختی و معرفت‌شناختی‌ای باشد که تفکرش بر آن‌ها مبتنی است و نیز ترغیب این اخلاق به در نظر گرفتن این امکان که اصول، قواعد، قوانین هنجارها و معیارهای آن نه‌تنها منابع رهایی انسانی نیستند، بلکه به‌واقع در خدمت الگوهایی از سیطره و انقیادند که همگان را بی‌اخلاق می‌کنند.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه