امروز دوشنبه 08 آذر 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

مطابق با نظریه فروید سه سازمان روان به نام های نهاد، من و فرامن بخش های اصلی و تأثیرگذار بر کیفیت شخصیت انسان هستند. دراین بخش به بررسی تفضیلی این سه سازمان می پردازیم:
نهاد:
نهاد ابتدایی ترین بخش ساختار وجودی انسان محسوب می شود. نوزادی که به دنیا می آید شامل نظامی انباشته از تمایلات و کشش های ذاتی در قالب غرایز است، که مجموعه آنها را در قالب نهاد بیان می کنند. نوزاد با این مجموعه تمایلات فطری غیر اکتسابی پا به عرصه حضور در دنیا می گذارد. موجودیت نهاد، صرفاً انبانی از غرایز گوناگون، متعدد و متفاوت است.

درساختار نهاد گرایشی برای تمایز درست از نادرست وجود ندارد. نهاد آدمی درکی از امکانات و محدودیت های واقعی دنیای بیرون ندارد و هرگونه منع و بازداری برایش نامفهوم است. جهت گیری نهاد صرفاً لذت جوست. او تنها درصدد ارضاء غرایز خویش بوده و بنابراصل لذت فعالیت می کند.

نهاد جایگاه فعالیت غرایز است و این غرایز با جهت گیری های متضاد زندگی و مرگ هم زمان عمل می کنند. تنها این عنصر غریزه در انسان است که صاحب انرژی ست و همین انرژی روانی است که به سایر فعالیت های انسان نیرو می بخشد.
همانطور که دسته ای از غرایز و تمایلات در نهاد گرایش به زندگی و ادامه بقاء دارند، گروهی دیگر تمایل به سوی لذت منتهی به مرگ و نابودی را تداعی می کنند.
کشش هایی نظیر گرسنگی و میل جنسی گرایش به حیات داشته و تمایلاتی مثل میل به خطر، ماجراجویی و آسیب رسانی به خویش گرایش به مرگ دارند. در واقع نهاد یا انبار غرایز، منبع اصلی انرژی روانی انسان محسوب می شود. این نیرو درادامه تکامل زندگی موجب شکل گیری و رشد ابعاد مختلف شخصیت انسان شده و پویایی مداوم شخصیت انسان را که ملزوم زنده بودن نوع اوست، تأمین می نماید. شروع فرآیند رشد شخصیت را بی تردید، در فعالیت های نهاد باید جست.

ازآنجا که نهاد انسان را به مثابه یک سیستم تقریباً بسته به انرژی می توان درنظرگرفت، مکانیزم توزیع این انرژی ثابت و گردشهای گوناگون آن در اجزاء و بخش های مختلف، شخصیت انسان را تشکیل می دهد. به بیان دیگر سازه شخصیت انسان، سیستم توزیع انرژی غرایز میان نهاد، من و فرامن می باشد.
تفاوت در رژیم توزیع انرژی میان این بخش ها، باعث می شود افراد شخصیت های متفاوتی داشته باشند. چون این توزیع کاملاً پویا و متغییراست، بنابراین پیشبینی رفتار انسان نیز دشوار می باشد.

گاه تحت تأثیر تمرکز انرژی در بخش نهاد، و به لذت طبیعی و تمتع جویا درانسان غالب است وگاه با توزیع بیشترانرژی در سازمان "من" انسان موجودی متعادل، مدبر و واقعگرا به نظر می رسد وگاه با اختصاص بیشتر این انرژی در"فرامن" شخصیت انسان کاملاً اخلاقگرا و متأثر از محدودیت ها و تأثیرات وجدان است.
اگر سایق های موجود مرگ و زندگی در نهاد را معادل انرژی های منفی و مثبت جاری درآن بدانیم، بنابراین جمع جبری این انرژی ها، جهت گیری انسان بسوی بقاء یا نابودی را نشان می دهد. گرچه بطور مطلق نمی توان سایق های مرگ و زندگی را از هم تفکیک کرد، چراکه ماهیت شگرف این نیروها چنان است که انسان درعین کشش بسوی زندگی، مرگ را هم تعقیب می نماید و در تمایلات مخرب خویش نیز ادامه و بقاء را می جوید.

انرژیهای موجود درنهاد قابل نابودی نیستند. شاید بتوان آنها را نادیده انگاشت و با راندن از رویت آگاهی از عوارض فعالیت عریان آنها اجتناب کرد. ولی به هرحال نابود نمی شوند و هر لحظه می توان در انتظار ظهور یک انرژی قبلاً رانده شده باقی ماند.
انرژی های موجود در غرایز نهاد در شرایط مختلف قابل تبدیل و والایش می باشند.
امّا یک انرژی مخرب درصورت سرکوب هم بالقوه مخرب باقی خواهد ماند. مگر آنکه آن ماهیت مخرب درفرآیند تبدیل و والایش در مجرایی فعال شود که به رغم اصالتی مخرب تأثیری سازنده داشته باشد. این امکان پذیری برگ برنده شخصیت انسان محسوب می شود.
انرژی های موجود در غرایز نهاد در سراسر عمر تأمین کننده نیروی لازم برای ادامه زندگی انسان هستند. مرگ زمانی اتفاق می افتد که انرژی مثبت یا سایق زندگی کاملاً تحلیل رفته و انرژی منفی یا سایق مرگ کاملاً غالب شود. وجود سایق مرگ یا انرژی منفی درنهاد انسان، ریشه اصلی رفتارهای ویرانگر آدمی نظیر استثمارها، تحقیرها، شکنجه ها، جنایات و قتل است. آنچه مسلم است، آنکه انرژی غرایز ناگزیر به جاری سازی و فعال شدن هستند.
نمی توان جلوی فعالیت انرژی های نهاد را گرفت و در بلندمدت از بروز آنها جلوگیری کرد. درصورت تلاش"من" برای ممانعت از جریان انرژی نهاد، ناگزیر مکانیزم های دفاعی فعال می گردند. تشدید فعالیت مکانیزم های دفاعی"من" نیازمند مصرف انرژی ست و چون منبع انرژی در انسان همان نهاد است، بنابراین انرژی های انباشت شده خرج می شوند. فلسفه فعالیت مکانیزم های دفاعی "من" نیز جز این نیست.
مکانیزم های دفاعی برای مقابله مؤثرتر و قدرتمندتر با تجاوز انرژیهای نهاد فعال می شوند و در این فعالیت انرژی نهاد را مصرف می کنند و از انباشت انرژی ممانعت بعمل می آورند. امّا عملکرد مکانیزم های دفاعی لزوماً مستلزم عوارض گوناگونی است که به شکل ناهنجاری های روانی نظیر اضطراب و آسیب های شخصیتی ظاهر می شوند.
وجود نهاد یا انبار غرایز درساختار آدمی، گرچه تأمین کننده انرژی های حیاتی اوست امّا ناگزیر، باعث شکل گیری یک نبرد همیشگی و اجتناب ناپذیر می گردد. نبردی برای کنترل و مهار انرژی های ویرانگر. این نبرد دائمی میان نهاد و سایر اجزاء وجودی انسان، جنگی مخفی و ناخودآگاه است ولی تأثیرات آن درتظاهرات شخصیت فرد و عوارض آگاهانه او قابل مشاهده است. همین نبرد همیشگی و غیرقابل اجتناب، موجبات تکامل و رشد شخصیت انسان از یک سو و شکل گیری آسیب های روانی از سوی دیگر را باعث می شود.
من:
اصالت اولیه وجود انسان، صرفاً شامل نهاد است. ساختاراولیه نوزاد چیزی بجز انبانی از غرایز بالقوه نیست. درابتدای زندگی تنها لذت طلبانی کوچکیم که واقعیت های محیط را نمی فهمیم. امّا به تدریج واقعیت ها خود را به ما تحمیل می کنند. واقعیت هایی که در بدو حضورمان دردنیا ناگزیر از مواجهه با آنها می باشیم.

درنوزادی صرفاً لذت سیری و خوردن شیرمادر را درک می کنیم. امّا زمانی که گرسنه ایم و کسی گرسنگی ما را نمی فهمد با اولین تحمیل واقعیت رودررو می شویم و گریه را سَر می دهیم.
ابتدایی ترین واکنش های نهاد را ناچار برخلاف ذات لذت جویش در برابر واقعیت ها صورت می دهد، فرآیندهای نخستین می گویند.

فرآیندهای نخستین، واکنش های ابتدایی نهاد به تنش هایی است که واقعیات دردناک محیط به او تحمیل می کند و این اولین جرقه انشعاب سازمانی جدید از نهاد است. سازمانی تازه تأسیس که بعداً آن را بعنوان "من" خواهیم شناخت.
کودک ابتدا تنها با حس تغذیه دربرابر گرسنگی آشناست. امّا کمکم در می یابد برای درک لذت رفع گرسنگی به غذا نیازدارد. او غذا را می جوید و با کشف ماهیت غذا به تدریج می فهمد با تصورش غذا نیز تا حدودی ارضا شده و از تنش او کاسته می شود.

این ابتدایی ترین ترفند و تدبیر برای پاسخگویی به تمایلات نهاد یا همان فرآیندهای نخستین است. فرآیندهای نخستین به تدریج گسترش یافته و به خیال پردازی ها و تصویرسازی های گوناگون ذهنی نظیر هوس و توهم می انجامد.

با تجربه فرآیندهای نخستین بعنوان اولین تدابیر اتخاذی در برابر سرکشی غرایز نهاد، سنگ بنای اولیه تشکیل "من" بنیانگذاری می شود. امّا با رشد تدریجی"من" کودک در می یابد، فرآیندهای نخستین ممکن است تنش های ناشی از کشش غریزه را کاهش دهد، امّا آنها را بر طرف نخواهدکرد. زیرا تصور را نمی توان خورد و توهم را نمی توان جایگزین نیاز واقعی ساخت. بنابراین کودک ناگزیر به تماس با دنیای واقعی است.
تلاش برای درک مستقیم واقعیت های محیط را فرآیندهای دومین می گویند. به این ترتیب تعامل کودک با محیط آغاز می شود و این به منزله رشد شخصیت و سازماندهی "من" درجریان تعامل با فرآیندهای نخستین و دوّمین است. طی این مراحل کودک به آزمون واقعیت ها و تصاویر ذهنی خویش پرداخته و در جریان این سنجش ها به تدریج ساختار "من" در واقعی سازی تصاویر ذهنی سازماندهی می شود.
من، برخلاف نهاد که کاملاً ذهنی و واقعیت گریز است، به شدت واقع گرا حقیقت یاب می باشد. تلاش سازمان من برای این است که با برخوردی موفقیت آمیز با محیط بتواند از تنش های نهاد بکاهد. او قصد دارد برای خرج کردن انرژی های نهاد قرینه هایی بی دردسر و مناسب در محیط واقعی پیدا کند.

درجریان فعالیت های "من" بخشی از انرژی نهاد مصرف می شود و خود این موجب کاهش سطح انرژی نهاد می گردد. نهاد بی پروا در جستجوی ارضاء غرایز است و"من" بی وقفه می کوشد راهکارهایی ارائه دهد تا این غرایز در دنیای واقعی ارضاء شوند. زیرا تصاویر خیالی نمی توانند مرجع مناسبی برای کاهش انرژی نهاد باشند.
"من" که در ابتدا، خود را موظف به پاسخگوئی و خدمت به غرایز نهاد می دید، حال در مواجهه با حقایق حاکم بر محیط در می یابد ناچار به کنترل و مهار نهاد است.
زیرا غرایز نامحدود هرگز به طورکامل و وسیع امکان ارضاء درمحیط را ندارند. با برعهده گرفتن این وظیفه ثانوی"من" تبدیل به محور شخصیت انسان می شود. دراین مرکز کنترل و فرماندهی تلاش دوجانبه برای ادامه حیات متعادل و گریز از ناهنجاریها در جریان است. از یک سو باید بستری مناسب برای بروز ارضاء غرایز و انرژی های نهاد را فراهم کند و از سوی دیگر باید الزامات و قوانین محیط را نیز رعایت نماید. برای انجام بخش دوّم این وظیفه، به هرحال "من" ناگزیر می گردد در بسیاری موارد جریان انرژی غرایز نهاد را کُند یا متوقف سازد. گرچه در این مقابله همچنان خود را متعهد به ارضاء نهاد نیز می داند. هرچه باشد "من" برخاسته از دل نهاد است.
"من" برای این تدبیر مهم و حیاتی، وظایف متضاد نیرو گذاری و ضد نیرو گذاری را برای تسهیل حرکت و یا محدودیت انرژی های نهاد برعهده می گیرد. اینجا تفاوت اساسی و متمایزکننده میان نهاد و سازمان"من" روشن می شود. زیرا نهاد صرفاً نیرو گذار است و انرژی های انباشته شده در آن تنها به سمت جلو حرکت می کنند.

امّا من بسیاری از اوقات مجبوراست با ترمز و ضدنیرو گذاری جریان این انرژی ها را محدود سازد.
ساختار"من"، سازمان یافته از روش ها، مکانیزم ها و استراتژی های مدبرانه ایست که فرد از آنها برای کنترل نهاد بهره می گیرد. این روش ها را "من"، از محیط پیرامون خویش فرا می گیرد. نکته حائزاهمیت آنست که سازماندهی همین روش ها و مکانیزم ها در هر فرد، ساختار"من" را مشخص می نمایند. ساختاری که به بیان روشن تر همان کیفیت شخصیت فرد می باشد.
امّا "من" روش های دفاعی و کنترلی خود را چگونه فرا می گیرد؟ پاسخ کلی تا حدود زیادی محیط است. از آنجا که دراین فرآیند مؤثرترین المان های محیط، والدین هستند عموماً ساختار "من" براساس تأثیرات و تربیت والدین شکل می گیرد.

دراین میان نباید از سایر بخش های تأثیرگذار محیط که در شکل گیری شخصیت فرد مؤثرند، به سادگی عبور کرد. به بیانی روشنتر، شخصیت فرد یا همان کیفیت سازماندهی "من" را والدین هر شخص به همراهی سایر شاخص های تأثیرگذار محیط می سازند برای ارزیابی تفاوت ها درشخصیت افراد نیز باید به نقش همین عوامل مراجعه کرد.
ساختار "من" هر قدر نیرومند و مقتدر شکل بگیرد، ارکان یک شخصیت سالم و متعادل به نحوی مطلوبتر تشکیل خواهد شد. منی نیرومند و مقتدر است که بتواند میان انرژی نامحدود غرایز و واقعیت های محدودکننده محیط به بهترین شکل مصالحه برقرار کند. درصورت ضعف من و انجام ناقص این وظیفه، نهاد طغیانگری می کند. یا محیط با چهارچوب هایش فرد را بیش از حد محدود می سازد و یا فرامن بیرحمانه انرژی غرایز را سرکوب می کند. تمام اینها موجب عدم تعادل و اختلال روحی روانی در فرد می شوند که همه معلول نبود یک"من" مقتدر درفرد است.
زمانی که من در حل و فصل تناقض ها و تعارض ها دچار مشکل جدی می شود، مکانیزم های دفاعی به کمک آن می آید. گرچه"من" را دررسیدن به تعادل یاری می کند، امّا همواره موجب عوارضی هستند که بستر اصلی بسیاری ناهنجاری های روحی و عقده های روانی است.
فرامن:

سازه آدمی درآغاز تنها شامل نهاد بود. سیستمی قدرتمند و کنترل گریز که انباشته از انرژی غرایز تنها لذت ارضاء را می جست. این سیستم در مواجهه با محدودیت های محیط ناگزیر شد خود را چنان برنامه ریزی کند تا از گزند تعارض ها درامان باشد.
سازمان"من" از دل نهاد بوجود آمد تا شرایط بقاء با کیفیتی لذت جو و مصلحت طلب برقرار شود. سازمانی که متولی خدمت رسانی و کنترل همزمان نهاد شد.

امّا "من"، در راستای اجرای وظایف کنترلی خویش در می یابد مقابله با کشش ها، تمایلات غریزی نهاد ساده نیست و مهار این انرژی های نیرومند مستلزم بهره مندی از پشتوانه ای حامی و مقتدر است. با توجه به این نیازکلیدی سازمان جدیدی از دل"من" خلق می شود که به آن "فرامن" می گوییم.

فرامن یا با نگاهی ساده تر وجدان، درمراحل تکامل "من" شکل می گیرد. فرامن، مکان سازماندهی، استقرار یکپارچه سازی آن دسته از ابزار کنترلی نیرومندی است که من برای کنترل بستر نهاد به آنها احتیاج پیدا می کند.

با سازماندهی این ابزار نظامی منسجم از باورها و ارزش ها شکل می گیرند، که در عالیترین سطح فرماندهی پردازش های ذهنی مستقر می شوند. این نظام مقتدر از ضمانت اجرایی توانایی برخوردار است زیرا احساس گناه ابزار تنبیهی است که من، درصورت تخطی از این نظام گرفتارش خواهد شد.
اما سئوال کلیدی و تعیین کننده اینجاست که، مبنای تحریف سازمان فرامن کجاست؟ به بیان ساده تر نظام ارزش ها و باورهایی که ساختار فرامن را تشکیل می دهند، چگونه تعریف می شوند؟ اهمیت این سئوال زمانی تعیین کننده تر به نظر می رسد که بدانیم نظام ارزش ها و باورها عالی ترین مرکز کنترل و فرماندهی ذهن انسان را اشغال کرده و بی تردید نقشی محور در تحریف شکل و کیفیت زندگی انسان خواهد داشت؟
پاسخ به این سوال ساده و روشن است. با یادآوری مبنای تولد و شکل گیری سازمان "من"، به نحوه تشکیل فرامن می رسیم. سازمان "من"، زاییده تقابل ها و تعارض ها میان کشش های نهاد با مختصات محیط بود. به بیانی تحمیل واقعیت های محیط بر تمایلات کور و بی پروای غرایز موجب پیدایش سازمان "من" گردید.

ادامه همین فرآیند در مراحل پیشرفته تر نیز علت اصلی پیدایش فرامن می باشد. بنابراین بازهم تحمیل های محیط را باید به عنوان اصلی ترین بستر انشعاب فرامن از من دانست. حال اگر مختصات محیط را مورد ارزیابی دقیق تری قرار دهیم به روشنی در می یابیم عوامل معین و تأثیرگذار به شکلی غالب و سلطه جو ساختار خود را برنامه ریزی می کنند که بطور مشخص می توان به والدین اشاره کرد.
فرامن محل استقرار نظام ارزش ها و باورهای حاکم بر سازمان وجودی انسان است. ارزش هایی که ناگزیر باید نقش اصلی را در تعریف آنها به محیط پیرامون هرفرد اختصاص دهیم. دراین محیط، بطور مشخص پدر و مادر، سپس سایر اطرافیان، فرهنگ جامعه، رسانه ها و افراد خاص تأثیرگذار نقش محوری را بازی می کنند.

بنابراین با تقریب بالا، پذیرفتنی است که بگوییم نظام ارزش ها و باورهای هرشخص همان هایی هستند که ابتدا از پدر و مادر و سپس از شاخص های تأثیرگذار محیط دریافت می شود.
با چنین تحلیلی نتیجه ای تکان دهنده، کم کم عیان می شود. اینکه فرد را بسته به نوع محیطی که درآن واقع است نظام اولیه ارزش ها و باورهای خود را دریافت می کند.
نظامی که سازمان دهنده فرامن مقتدر اوست. فرامن تعیین کنندهای که به ظاهر آگاهی و انتخاب فرد نقشی در تعریف و تغییرآن ندارد. گرچه این نظام اولیه درمراحل بعدی تکامل شخصیت فرد می تواند آگاهانه مورد تغییر و بازسازی قرار گیرد، امّا به دلیل آنکه هرگونه تغییری در ارزش ها و باورهای پذیرفته شده فرد، مستلزم صرف انرژی بسیار زیاد و هزینه ای گزاف است، عملاً دگرگونی در نظام باورها و ارزش ها بسیار دشوار صورت پذیرفته و اکثریت شاهد تغییرات آگاهانه چندانی در این نظام نخواهند بود. زیرا انسان به شدت دلبسته و وابسته به ارزش ها و باورهای خویش می گردد.
"فرامن" بازرس ویژه "من" می شود. بازرسی که همزمان قاضی نیز بوده و احکامش را مقتدرانه صادر و ابلاغ می کند. نیرویی که فرامن برای کنترل نهاد مورد استفاده قرار می دهد. متفاوت با جنس نیروهایی است که پیش از این"من" برای مهار نهاد ازآنها استفاده می کرد.
سازمان "من" به منظور اجتناب از طغیان غرایز نهاد و هدایت آنها به مجاری مجاز، از بارگذاری و ضدبارگذاری استفاده می نماید. به این معناکه بارگذاری تأیید و حمایت انرژی غرایز در مسیری مجاز بوده و ضدبارگذاری ترمزکننده و متوقف کننده جریان انرژی در مسیرهای انحرافی است. در صورتی که "من" بارگذاری ها و ضد بارگذاری ها درمهار کنترل نهاد موفق نشود، به ناچار از مکانیزم های دفاعی نظیر سرکوب، برون فکنی، درون فکنی، عقلایی سازی، انکار، والایش و تصعید استفاده می کند، تا انرژی ها با فریب و تبدیل به مجاری امن منتقل شوند.

همانطور که گفته شد فعال شدن مکانیزم های دفاعی، به ناچار عوارض و ناهنجاری های روانی را به انسان تحمیل خواهد کرد. امّا نیروهای مورد استفاده فرامن برای مقابله با نهاد از جنس دیگری هستند. به بیانی ساده این نیرو، نیروی وجدان است که بدلیل آنکه حامل مقدارعظیم انرژی منفی تنبیه و گناه می باشد، از اثربخشی مقتدر و نیرومندی برخوردار است.
فرامن در عالی ترین سطح، نقش داوری را برای خویش قایل است و مسئولیت قضاوت درباره خوب و بد را بطور انحصاری به خود اختصاص می دهد. فرامن دراین داوری کاملاً سخت گیر و در اغلب اوقات مصالحه ناپذیر است و با شلاق احساس گناه، قوای نظارتی خویش را اعمال می کند.

فرامن پاداش دهنده نیز می باشد که این پاداش در احساس غرور و رضایت فرد تجلی پیدا می کند. امّا ابزار اصلی او برای اعمال قدرت همان تنبیه گناه است.
سازمان "من" واقع گراست، زیرا صرفاً با رعایت حقایق موجود در محیط شکل می گیرد. امّا فرامن در شباهتی شگرف با نهاد غیر واقع گرا و معطوف به تصاویر خیالی است. همان طورکه نهاد مطلقاً لذت جوست، فرامن نیز مطلقاً کمال طلب است و به چیزی جزکمال مطلق رضایت نمی دهد.
تشکیل سازمان "فرامن" یکی از الزامات اساسی تعادل و ادامه بقاء انسان است و تضعیف وجدان و یا کمرنگ شدن آن تهدیدی جدی برای حیات متعادل انسان محسوب شده، او را به سمت نابودی سوق خواهد داد. زیرا سازمان "من" هرگز به تنهایی و بدون حمایت"فرامن" قادر به کنترل و هدایت نهاد نخواهد شد.

امّا نکته بسیار مهم و تعیین کننده آنکه فرامن نیز مانند نهاد سلطه جو و توسعه طلب و نامحدود است و اگر به شایستگی توسط"من" کنترل نشود، تمایلی جدی برای تسخیر و حذف "من" دارد.

درصورتی که فرامن بیش از حد توانا شود، یعنی درتوازن تقسیم انرژیهای غریزی میان سه بخش نهاد، من و فرامن سهم ناموزونی به وی اختصاص یابد، سلطه خود را با حذف و انهدام "من" واقعگرا دنبال خواهدکرد. این موضوع یکی از ناهنجاریها و بی تعادل های خطرناک و ویرانگر در انسان است.

ازآنجاکه فرامن دشمن ذاتی و قسمخورده نهاد می باشد و برای کنترل کامل نهاد برچیزی کمتر از خاموشی انرژی غرایز رضایت نمی دهد، بنابراین غایت کمال طلبی فرامن، خاموشی نهاد است که این موضوع مساوی مرگ است. زیرا نهاد منبع تأمین انرژیهای روانی درساختار انسان محسوب می شود.
در این خصومت ذاتی میان فرامن و نهاد، اگر فرامن بیش از حد تقویت شود، به راحتی سازمان "من" را تحت سلطه خویش خواهدگرفت و نبرد دوقطبی می شود.
نبردی خالص میان نهاد و فرامن. نبردی که با هر نتیجهای تولید شخصیتی خوب خواهدکرد. انسان متعادل و هنجار، فردیست که از"من" مقتدر و نیرومندی بهره مند باشد. مدیریت تعارض ها و نبردها برعهده"من" است و وظیفه اوست که نهاد و فرامن را واقعگرا، نه تحت کنترل خویش داشته باشد. فرامن بعنوان ابزار کنترلی "من" جایگاهی سازنده ومؤثر دارد، امّا اگر موقعیتش جابجا شده و"من" بعنوان ابزار فرامن بکارگرفته شود آنگاه غرایز با کیفیتی لجوج و متعصب سرکوب شده، من واقعگرا شرایط مناسب برای سازماندهی کیفیت زندگی را نخواهد داشت و کمال طلبی کور و آشتی ناپذیر فرمان کنترل زندگی را دردست می گیرد.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه