امروز سه شنبه 04 آبان 1400
ravanshenasi.cloob24.com
0

فردریش نیچه (18441900 میلادی) از مهم‌ترین متفکران جهان در 150 سال اخیر است که بی‌گمان از پیشوایان اندیشه‌ورزی امروزه به شمار می‌روند. تأثیرگذاری شخصیت نیچه تقریباً بر تمامی ارزش‌ها (یا ضد ارزش‌ها!)ی آدمی امروز در جوامع متمدن، چه موافق و چه مخالف، پیداست. بی‌گمان، متفکران مشهوری چون فروید، یاسپرس، هیدگر، آندره ژید، کامو و سارتر از نیچه تأثیر مستقیم پذیرفته‌اند. فردریش نیچه، نیای همه جنبش‌های فلسفی قرن بیستم به شمار می‌رود، حتی برخی پست‌مدرنسیم را نیز وام‌دار او دانسته‌اند.

نیچه در اعتراض به رویکردهای پیشین نسبت به انسان، درصدد برآمد تا ضمن بازتعریف جایگاه انسان در جهان، به بحران‌هایی که مدرنیته پیش ‌روی جامعه انسانی نهاده بود، پاسخی درخور دهد.

نیچه با طرح نظریه ابرمرد به­ دنبال بازگرداندن بشر به عرصه هستی است. او می­خواهد انسان را از اسارت بنیادها برهاند و او را سرور هستی کند. اما همان­گونه که هایدگر بیان می­کند، پروژه نیچه با تقدم تن بر عقل، بشری وارونه ساخته است؛ یعنی بشری شدن به­واسطه ابربشرها، «ضد بشر شدن» است. بشری که داعیه این را داشت که می­تواند انسان را به ثقل هستی مبدل سازد، همان انسان نیم­بند مدرنیته را نیز نابود ساخت.

ابرمرد, غایت انسان اخلاق مند در اندیشه نیچه است. ابرمرد انسانی است که ضعفی ندارد. نیچه، انسان را میانه‌ای از حیوان و ابرمرد می‌نامد. تعریف نیچه از ابرمرد در سلب اخلاق بردگی و وجوب راستی و قدرت در وی است.

فلسفه وی متأثر از عقاید داروین است؛ و مفهوم ابر انسان او بر مبنای نظریه تکامل داروین طرح‌ریزی شده‌است. در برابر ابر-انسان واپسین انسان قرار دارد که معتقد به برابری انسان‌ها است. ابر-انسان کسی است که، فراسوی نیک و بد زندگی می‌کند و انسان اخلاقی را پشت سر گذاشته‌است. او مفهوم ابر-انسان را اولین بار در شاهکار خود چنین گفت زرتشت مطرح می‌سازد که یکی از مفاهیم بنیادین فلسفه اوست. وی ستایشگر نبوغ و نکوهشگر دموکراسی و برابری انسان‌هاست.

ابر انسان

اَبَراِنسان یا فوق بشر یا اَبَرمَرد (به آلمانی: Übermensch) مفهومی در فلسفه فردریش نیچه است که از سوی وی به عنوان هدفی برای انسان، در کتاب چنین گفت زرتشت بیان شده‌است.

واژه آلمانی Übermensch از Über به معنای اَبَر و بالاتر، و Mensch به معنای انسان ساخته شده‌است. در گذشته واژه اَبَر مَرد در ترجمه‌های فارسی کتاب استفاده می‌شد که نخستین بار توسط محمدباقر هوشیار نوشته شده‌است. داریوش آشوری واژه اَبَر انسان را گزیده‌است، زیرا بر این باور است که ابرمرد موجب بدفهمی از متن می‌شود و همچنین واژه ابر انسان برای انتقال سه مفهوم به کار رفته در فلسفه نیچه، یعنی «انسان» (Mensch)، ابر انسان (Übermensch) و واپسین انسان (der letzte Mensch) مناسب‌تر است.

مفهوم ابر انسان

مفهوم مورد نظر نیچه از نام‌گذاری «ابرانسان»، «انسان کامل» است. نیچه در فلسفه خود سه مفهوم Mensch (انسان)، Ubermensch (ابرانسان) و der letzte Mensch (واپسین انسان) را معرفی می‌کند. مراد نیچه از Ubermensch «انسان کامل» است. یعنی انسانی که به راستی از ترس و خرافه پیشین بشر رها شده‌است و آزادی راستین را دریافته‌است. این انسان از نظر معنوی کامل است و هستی را همانگونه که هست پذیرفته‌است و جهان‌های خیالی را کنار گذاشته‌است. اکنون این انسان کامل در غیبت خدا «معنای هستی» را بر گردن می‌گیرد و اراده خود را با اراده جهان هستی یکی می‌کند. ابر انسان ِ نیچه دو اصل بنیادی جهان‌بینی نیچه، یعنی «خواستِ قدرت» و «بازگشت جاودانه ِ همان» را می‌پذیرد. ابرانسان نیچه انسانی زیرک و هوشیار است که خود، بت خود را همچنان‌که مولوی و حافظ در اشعار خود بیان می‌دارند، می‌شکند و از نو حقایق را می‌سازد.

نیچه معتقد است «انسان بندی ست میان حیوان و ابرانسان؛ فرا رفتنی پرخطر، در راه بودنی پر خطر، واپس نگریستنی پرخطر، لرزیدن و درنگیدنی پرخطر. آنچه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت؛ آنچه در انسان خوش است این است که او فراشدی است و فرو شدی».

فردریش کاپلستون در باب ابرانسان نیچه می‌گوید: نیچه اسطوره ابرانسان را هم‌چون مهمیزی به انسان بالقوه والاتر و هم‌چون هدفی برای او پیش می‌کشد. «هدف» نه انسانیت که ابرانسان است. انسان چیزی است که بر او چیره باید شد، انسان پلی است نه هدفی. اما این بدان معنا نیست که انسان با فرآیندی ناگزیر به ابرانسان بدل خواهد شد. ابرانسان یک اسطوره است. هدفی است برای اراده ابرانسان معنای زمین است... این‌جا مسئله بدل شدن انسان به ابرانسان از راه یک فرآیند گزینش طبیعی در میان نیست؛ زیرا در این صورت، رشته چه بسا در مغاک فروافتد. ابرانسان پدید نخواهد آمد، مگر آن‌که افراد برتر دلیری کنند و همه ارزش‌ها را باژگون کنند و لوح‌های کهن ارزش‌ها را بشکنند. به ویژه لوح‌های مسیحی را و از درون زندگانی و قدرت سرشار خود، ارزش‌های تازه بیافرینند. ارزش‌های تازه به انسان والاتر جهت و هدفی خواهد بخشید که ابرانسان مظهر شخصی آن است. اگر گریبان نیچه را بگیرند که چرا نتوانسته است ابرانسان را به‌روشنی وصف کند، او چه بسا پاسخ دهد که چون ابرانسان هنوز در میان ما نیست.

مارتین هیدگر نیز کیستی ابرانسان را شرح می‌دهد: نیچه با نام ابرانسان به هیچ وجه به انسانی مافوق تصور، از نوعی که تاکنون شایع شده، اشاره نمی‌کند. به گونه‌ای از انسان که عاری از همه صفات انسانی باشد و اراده محض را قانون خویش و خشم دیو آسا را فرمان‌روای خویش ساخته باشد نیز اشاره نمی‌کند. بل، ابرانسان، آن انسانی است که از انسانیت پیشین خود فراتر می‌رود تا فقط چنین انسانیتی را نخستین بار به ذاتش هدایت کند، ذاتی که هنوز نامتحصّل است؛ و انسانیت را در آن ذات راسخ کند.

هیدگر می‌گوید که نیچه نخستین اندیش‌‌مندی است که می‌خواهد انسان را به فراتر از خویش رهنمون سازد، یعنی از انسانیت پیشین و معاصر فراتر رود. در واقع، ابرانسان در حال گذار و فرا‌رفتن از خویش است. شاید بتوان گفت نیچه از«ابرانسان» انسان کامل را در نظر داشته، یعنی انسانی که به راستی به قلمرو آزادی گام نهاده و از ترس، خرافه و پندارهایی که تاکنون بر اندیشه‌‌ بشر حکم‌روا بوده، رهایی یافته است، و نیز نوع والاتری‌ از انسان را از جهت معنوی در نظر داشته که با «آری» گفتن به هستی، چنان‌که هست، و روی گرداندن از هستی‌ها و جهان‌های خیالی، «عهد امانت» را از نو زنده می‌کند و «معنای هستی» را در زمان غیبت خدا به گردن می‌گیرد.

به نظر می‌رسد که نیچه به عمد تصویر ابرانسان را مبهم باقی می‌گذارد. شاید بتوان گفت، ابرانسان گستره‌ای ایده‌آل و متعالی است که در چنین گفت زرتشت غایت آرزوی بشر خوانده می‌شود. چیستی ابرانسان نیچه و زرتشت خصوصیات ابرانسان را به درستی معلوم نمی‌دارند. ابرانسان غایت، فرجام و هدفی است که در فاصله دوری از وجود انسان کنونی قرار می‌گیرد.

با جست و جو در آثار نیچه می‌توان خصوصیات زیر را برای ابرانسان او مطرح کرد: الف) مظهر میل به قدرت ابرانسان نیچه هیچ‌گونه محدودیت اخلاقی ندارد. تنها اصول اخلاقی او «میل به قدرت» است. نیچه انگیزه‌محوری بشر را همان میل به قدرت می‌پندارد و بر این عقیده است که انگیزه‌های بنیادین که تمامی رفتارهای ما را باعث می‌شوند، از این منبع تغذیه می‌شوند. اگر چه پیکر چنین نیروی محرکه‌ای در طی دوران متوالی با رنگ و لعاب‌های مختلفی تزیین شده است، هیچ‌گاه این پوشش‌ها نتوانسته‌اند وجود آن را تحت‌الشعاع قرار دهند. از دیدگاه نیچه «میل به قدرت» در انسان به صورت ارزش‌گذاری و کشش به سوی برترین ارزش‌ها نمایان می‌شود، زیرا انسان به ذاتِ خود باشنده‌ای ارزش‌گذار است. ب) فرا خواننده ارزش‌های مادی ابرانسان، با انکار خدا، افزون بر بی‌اعتقادی به عالم عقبا اعتقادی ندارد، بلکه فقط و فقط به زمین معتقد است.

ابرانسان، انسانی بس فرهیخته، با مهارت تمام در همه کارهای بدنی و بردبار به شمار می‌رود که از سر قدرت، هیچ چیز مگر ناتوانی را ناروا نخواهد شمرد، خواه در زیر صورت «فضیلت» باشد، یا «رذیلت»؛ انسانی یک‌سره آزاد و مستقل که به زندگی و جهان آری می‌گوید. خلاصه، ابرانسان تمام آن چیزهایی است که نیچه رنجور، تنها و فراموش شده، دوست دارد.

جانشین خدا در تفکر نیچه، بعد از واقعه هولناک مرگ خدا، ابرانسان جای‌گزین می‌گردد. ابرانسان موجودی جدید و شخصیتی متعالی است که خواهد توانست بر گرانش زندگی انسان فایق آید. ابرمردان افرادی نیرومند، قوی و سالم هستند که حیاتی زمینی را با برخورداری از لذات جسمانی و فارغ از خطای اعتقاد به هر گونه واقعیت ماورائی و محدودیت‌های اخلاقیات گوسفندوار، تجربه خواهند کرد.

زرتشت و ابر انسان

نیچه آموزه ابرانسان را که کلیدی‌ترین آموزه زرتشت است؛ بلافاصله پس از اعلام مرگ خدا می‌آورد. او خود این‌گونه ابرانسان را معرفی می‌کند: «من به شما ابر انسان را می‌آموزانم... بوزینه در برابر انسان چیست؟ چیزی خنده‌آور یا چیزی مایه شرم دردناک. انسان در برابر ابرانسان همینگونه خواهد بود: چیزی خنده‌آور یا چیزی مایه شرم دردناک...... ابر انسان معنای زمین است...»

زرتشت بشارت آوردن هدیه‌ای برای آدمیان را پیش از اعلام مرگ خدا داده بود و اینک وقت آن رسیده‌است که هدیه خویش را ارزانی دارد، نیچه می‌گوید: «می خواهم ارزانی دارم و بخش کنم تا دیگر بار فرزانگان میان مردم از نابخردی خویش شادمان شوند و تهیدستان دیگر بار از توانگری خویش».

اما ابرانسان در همین آغاز در تقابل با «انسان» و «واپسین انسان» قرار می‌گیرد. ابرانسان نیچه با اصالتی معصومانه به آفرینش ارزش‌های نو می‌پردازد. نیچه با طرح مفهوم ابرانسان خویش می‌کوشد تا وضعیتی را پیش روی ما نهد که هر نوع خودپسندی و دنیا گرایی تنگ نظرانه را رها کرده و انسانیت را در گذرگاه شریف‌ترین سوداهای بشر قرار دهیم. این نکته در سراسر نوشته‌های وی و به‌ویژه در کتاب ‹‹چنین گفت زرتشت» بارها تأکید شده‌است.

رویکرد به «ابر انسان» از اساسی‌ترین راهکارهای نیچه برای خروج از بن‌بست نیست‌انگاری قرون جدید، است. او در چنین گفت زرتشت، مشهور‌ترین اثر خود، به ترسیم شخصیت «ابر انسان» می‌پردازد. «ابرانسان» واژه‌ای است که نیچه در چنین گفت زرتشت به کار می‌برد. گفتنی است که زرتشت در سی سالگی، هم‌چون مسیح، خانه و کاشانه خویش را ترک ‌کرد و همراه عقاب و مارش به مدت ده سال در تنهایی برفراز کوهی مسکن ‌گزید. در هنگام بازگشت به شهر در آغاز با پیرمردی قدیس در جنگل روبه‌رو ‌شد و در ‌یافت که او نمی‌داند«خدا مرده است» و هنوز مشغول نیایش است. اما زرتشت ارمغانی شگفت‌انگیز برای مردمان خویش آورد؛ انسانیت غایت و فرجام هستی نیست بلکه پلی است که باید از روی آن گذشت و به مرحله‌ای والاتر دست یافت. او این مرحله را شأن ابرانسان می‌داند و می‌گوید انسان‌های معاصر باید معنای زندگی را در این جایگاه جست و جو کنند. به این مرتبه تنها از طریق چیرگی بر وضع کنونی و در گذشتن از آن، یعنی در گذشتن از وضعیت انسانی، می‌توان دست یافت.

زرتشت نیچه در ابتدای راه پر فراز و نشیب خود قصد دارد «ابرانسان را بیاموزد»، اما ابرانسان نیچه کیست، چه خصوصیاتی دارد و در سیر تفکر او، چه ضرورتی بر عهده وجود ابرانسان است؟ کیستی ابرانسان واژه «Uber- Mensch» (ئوبِر منش)ترکیبی است از «Uber» به معنای اَبَر یا زبر و «Mensch» به معنای انسان. این واژه در فارسی «ابرانسان»، «ما فوق بشر»، «از ما بهتران»، «ابر مرد»، «فرا انسان»، «زبر مرد» یا «مرد برتر» ترجمه می‌شود. ایده «ابرانسان» در تفکر نیچه معماگونه است؛ بنابر بعضی از عبارات نیچه، ابرانسان کسی است که در زمان آینده می‌آید. آیا ابرانسان نیچه تحت شرایطی، همانند«سوشیانس»] آن مصلح بزرگ جهانی آیین زرتشت، خروج خواهد کرد؟ یا این‌که تنها انسان در تحت فرآیند تکامل داروینی می‌تواند به ابرانسان تبدیل گردد؟ مفسران فلسفه نیچه در این‌باره دیدگاه‌های متفاوتی دارند: پیر ابر سوفرن می‌گوید: ابرانسان در نزد نیچه یک نوع جدید نیست که مخلوق انتخاب طبیعی باشد و مثلاً همان طور که انسان اندیشه‌ورز جانشین انواع پیشین نوع میمون شده است، ابرانسان نیز جانشین انواع انسان فعلی شود. ابرانسان به یک نژاد جدید تعلق ندارد. اما آن‌چه الزام و ضرورت دارد، این است که اگر ابرانسان چیزی است که خود انسان می‌تواند روزی به آن تبدیل شود، پس در همین معنا‌ انسان باید پس از مرگ خدا بتواند به ابرانسان تبدیل شود.

تربیت در ورطه ابر انسان

اگر بپذیریم که نیچه در پی فرمانروا کردن فلسفه است آن وقت می‌توانیم توصیف او را در «آنک انسان» در باب کتاب فراسوی خیر و شرّ و تمرکز بر نقد رادیکال سیاست مدرن دریابیم. تم فرمانروایی فلسفه بر دین یک تم سیاسی است و این فرمانروایی یک مانع جدی به اسم سیاست مدرن دارد؛ سیاست مدرن خصم فلسفه است و بنابراین کتاب فراسوی خیر و شر یک جنگ بزرگ روحانی است و ما در هر جنگی نیازمند متحدانی و موتلفانی هستیم. او تاکید می‌کند در صدد تربیت جنتلمن های آینده است و این هم یکی از تم‌های فلسفه سیاسی کلاسیک است که توسط نیچه بار دیگر به صحنه آورده می‌شود. دانشوران، جان‌های آزاده، و دانشمندان قرار است از رهگذر تربیت نیچه‌ای به متحدان ابرانسان تبدیل شوند.

از منظر نیچه هدف غایی تربیت، احراز مقام انسان برتر بوده و در این راستا ضمن تعارض با مفاهیم تربیتی حاصل از اخلاق مسیحیت، انسان را در مقام خلق معنا می شناسد و زندگی را زمینی می شناسد.

مبانی فکری نظریه ابرمرد

نظریه ابرمرد، عصاره تفکر فلسفی نیچه است. وی می­کوشد با نقد فلسفه­های پیش از خود، بستر لازم را از جهت ساختن انسان موردنظر خویش، یعنی همان «ابرمرد» فراهم کند. ابرمرد در نگاه نیچه در نتیجه فرورفتن به حیوانیت و سپس فرارفتن از انسانیت حاصل می­شود. اما شکل­گیری ابرمرد حاصل نوع خاص نگاه انسان به خدا، جهان و خود است. انسان موردنظر نیچه قدرت را جای حقیقت می­نشاند، با متافیزیک سر جدال دارد، تن را بر روان ترجیح می­دهد، بنیادگریز است و اخلاق سروری را بر اخلاق بندگی ترجیح می­دهد.

چنان­که پیرسون تأکید دارد، ابرانسان در دو مرحله شکل می­گیرد: یکی فرورفتن به حیوانیت و دیگری فرارفتن به ابرانسان؛ جدال با متافیزیک و حقیقت، بنیادگریزی و ترجیح تن ریشه در فروروی، و تأکید بر قدرت و اخلاق سروری ریشه در فراروی دارد. در ادامه به محورهایی از اندیشه نیچه که منجر به ساختن ابرمرد می­شود، می­پردازیم.

1. بنیادگریزی

بنیاد اندیشه نیچه را باید در فروریزی بنیادها دانست. اگر ابرمرد، عصاره فلسفه نیچه باشد، انکار، عصاره ابرمرد است؛ چنان­که هایدگر می­گوید: «اَبر در کلمه اَبربشر، مشتمل بر انکار است و برون شدن و دور رفتن و فراتر رفتن بشری که تاکنون بوده؛ عنصر نفی در این انکار بدون قید و شرط است»؛ انکارِ هرچه تاکنون بوده، حتی خود مستعلی.

عمارت ابرمرد در نظر نیچه بر روی خرابه­های بنیادهای پیش­ساخته بنا می­شود. وی بر آن است که «آدم امروزی (مدرن) غریزه اطمینان­بخش ندارد. نتیجه این است که نمی­تواند کاری و چیزی پرداخته و پخته پدید آورد. [وی] هیچ­گاه نمی­تواند به­تنهایی پس­افتادگی آموزش­ها را جبران کند»؛ مگر با فروریختن بنیادهای پیش­ساخته، جهت پرداختن ابرمرد. انسان موردنظر نیچه بازنگری عمیقی در بنیادهای مورد باور خود می­کند تا به طریقی دیگر خود را بشناسد. به همین جهت وی تأکید می­کند که «ولع ما و اراده ما در به­دست آوردن شناسایی، نشانه­ای از فروریزی و نیست­گرایی بزرگ است».

ابرمرد نیچه، انسانی در حال شدن است. در واقع صیرورت جزء جدایی ناپذیر اوست. از این منظر با هرگونه بنیادی سر ستیز دارد؛ زیرا بنیادها بودن را در آغوش می­گیرند، نه شدن را؛ به همین جهت وی تأکید می­کند که «ذهن­های تیزتر سرانجام آموختند که بدون درآویختن به این ته­نشست زمین، از پسِ مسائل برآیند». نیچه در واقع علتی را در این دنیا که ثابت و بی­دگرگون باشد، نمی­شناسد. برای او ذات عالم در حال شدن بی­پایان است و جستجو برای یافتن هر اصل ثابتی در عالم ناشی از عادتی است که ساختمان زبان بر ذهن ما نشانده است.

نیچه اصل «بنیاد به­مثابه فضیلت» را خطرناک می­داند. از نگاه وی، فضیلت ابداع ماست؛ بنابراین کاملاً شخصی و خصوصی است. او می­گوید: «ژرف­ترین قوانین حفظ و بالندگی زندگانی می­خواهد که هریک از ما فضیلت ویژه خود، یعنی فرمان مطلق اخلاقی خود را ابداع کنیم. اگر قومی وظیفه خود را با مفهوم وظیفه همچون مطلق اشتباه گیرد، نابود می­شود. هیچ­چیز تباه­کننده­تر از وظیفه غیرشخصی و نیز قربانی در پای خدای دروغین تجرید نیست». ازاین­رو نیچه به­صراحت اعلام می­کند که «ما خود، ما جان­های آزاد، خود، ارزیابی مجدد تمام ارزش­ها هستیم»؛ این یعنی «اعلام جنگ بر ضد تمامی مفاهیم کهن حقیقت».

تأکید نیچه بر ایجاد فضیلت شخصی، وی را در مقابل یونی­مآبان افلاطونی، متألهین مسیحی و روشنفکران مدرنی همچون کانت قرار می­دهد که درصدد ترویج فضیلت غیرشخصی و عمومی برآمدند. از نگاه وی، تکیه بر هر بنیادی خارج از نفس آدمی، روح خلاقیت را ویران ساخته و شدن را تبدیل به بودن می­کند. به همین جهت برایان مگی بر این باور است که انسان موردنظر نیچه، اخلاق، عقل، ارزش و حقایق را از بیرون دریافت نمی­کند، بلکه همه را خودش برای برآوردن نیازهایش می­آفریند.

مک دانیل در شرح مخالفت نیچه با بنیان و اصول ثابت معتقد است نیچه از یک سو ثنویت و دوگانگی را رد می­کند و از سوی دیگر به وحدت­گرایی نیز باوری ندارد. نیچه هریک از پدیده­ها و عناصر را به­تنهایی واقعی می­داند (مک دانیل، 1383، ص20). به همین جهت بر مسائل جزئی زندگی تأکید می­کند. نیچه در زندگی­نامه خود زمانی که مسائل جزئی زندگی خویش را شرح می­دهد، می­گوید: «از من سؤال خواهد شد که چرا چنین مسائل پیش پا افتاده را می­نویسیم»؛ آنگاه در پاسخ می­گوید:

«این مسائل پیش پا افتاده همچون غذا، سرگرمی، تفریح، آب و هوا و... از هر مفهومی که تاکنون مهم تلقی شده، مهم­تر هستند و دقیقاً در اینجاست که باید از نو شروع به یادگیری کرد. همه مفاهیمی که انسان تاکنون با جدیت مورد تفکر قرار داده همچون خدا، جان، فضیلت، گناه و... تخیلات صرف­اند».

تلقی «نیست­انگارانه» نیچه نسبت به بنیادها و توجه وی به جزئیات، باب جدیدی را به روی فلسفه غرب می­گشاید. این طرز نگاه، مسیحیت، اخلاق سنتی و فلسفه مابعدالطبیعی را حرکت­های نیست­انگارانه تلقی می­کند که خواستار نیستی­اند و نوید خیزش انگیزه­های نو را می­دهند؛ انگیزه­هایی که یک سر در حیات روزمره دارند و یک سر در خلق فضایل شخصی نیست­ انگاری مورد باور نیچه ما را در «عصر بینابین» قرار می­دهد. همه چیز در این عصر دومعنایی است؛ چراکه علاوه بر انحطاط، نیرو یافتنی نوین است. پایان عصری از اَلم که همان فروروی است و بامداد عصری نوین که همان فراروی است.

دلوز چیرگی نهیلیسیم بر زندگی انسان از دیدگاه نیچه را شامل پنج مرحله می­ داند:

1- در مرحله اول، زندگی منهای قدرت و منهای هر چیزی می­شود و انسان نسبت به زندگی احساس تنفر می­کند.

2- در مرحله دوم نیروهای درون انسان که در مقابل زندگی احساس تنفر می­کنند، به خود می­آیند.

3- مرحله سوم آرمان زاهدانه­ای را بر زندگی تحمیل می­کند و ارزش­های تقواگرایانه بار زندگی را به دوش انسان توجیه می­کنند. مفهوم «انسان بارکش» در این مرحله معنا می­یابد.

4- در مرحله چهارم خدا می­میرد. در این مرحله ارزش­های استعلایی از میان رفته و ارزش­های انسانی جایگزین می­شود. اما در این مرحله نیز انسان همچنان حیوان بارکش است، با این تفاوت که ارزش­های انسانی جایگزین ارزش­های ماورایی می­شود. این انسان­ها با مرگ خدا خود را جایگزین خدا می­کنند.

5- در مرحله آخر، زمان واپسین انسان است؛ انسانی که می­خواهد نابود شود. این انسان خواستار نفی بردگی است و حس خودتخریبی انسان را بیدار می­کند. در این مرحله همه چیز برای دگرگونی ارزش­ها آماده می­شود. البته دگرگونی ارزش­ها یعنی کنشگر شدن نیروها؛ یعنی از مقام بردگی به سروری برسند، و این مقوله ابرمرد است.

نیچه در راه مقابله با بنیادها، هیچ­گونه بنیادی را برنمی­تابد. وی در این مسیر گاه با دولت درمی­افتد، گاهی به خرد می­تازد و گاهی اعتقاد به سیر تکاملی تاریخ را موجب انحطاط، و فراموشی تاریخی را لازمه انسان برساخته خود می­داند. اسمیت معتقد است که حتی عبارت «خدا مرده است» در نگاه نیچه فراتر از الحاد و بی­خدایی است. این عبارت بیانگر عدم باور به هر چیزی برتر از ذات این­جهانی جهان موجود است؛ خواه این ذات فراتر، خدا باشد، خواه دولت یا خرد.

نیچه همچنین در رد تاریخی­نگری می­گوید: تاریخ سراسر زمینه و شرایط یکسان دارد و بازیگر مهم و اثرگذاری در زندگی انسان نیست. انسان باید فراتر از تاریخ بیندیشد. همچنین وی مهم­ترین ناسودمندی تاریخ بر فرد را تضعیف شخصیت او می­داند؛ زیرا در این صورت انسان به عینیتی تهی از خلاقیت بدل می­شود. به هر تقدیر، ابرمرد نیچه هیچ­گونه بنیادی را برنمی­تابد و از این منظر می­توان وی را بنیادگریز نامید.

2. قدرت به­جای حقیقت

ابرمرد نیچه آن­گونه که وی توصیف می­کند، قدرت را به­جای حقیقت می­نشاند. در حقیقت اراده ابرمرد معطوف به قدرت است. هایدگر بر این باور است که از نگاه نیچه اراده معطوف به قدرت، بشر را به­عنوان سوبژکتیویته تمامیت­یافته عرضه می­کند. اراده معطوف به قدرت وقتی در قالب سوبژکتیویته تمامیت­یافته تجلی می­یابد، همان ابرمرد را تولید می­کند. بنابراین ابرمرد بر قدرت متمرکز شده و حقیقت را فراموش می­کند.

نیچه راه فلاسفه را تا زمان خود به­کلی خطا می­داند. وی از اینکه فلاسفه از موضوع اراده به­سادگی گذشته­اند، انتقاد می­کند. او به­صراحت اعلام می­کند که آنچه در تفکر او برجسته است نه مسئله شناخت، بلکه مسئله قدرت است. او به­جای کانت که می­پرسد: «چه چیزی را می­توانم به­نحو استوار و وثیق بدانم؟» این سؤال­ها را مطرح می­کند که «چه چیزی به حال من خوب است که بدانم؟ چه قسم دانش و معرفتی محتمل است که به پیشبرد اراده و هستی به من کمک کند و چه قسم شناختی به آنها لطمه خواهد زد؟ این­گونه اراده معطوف به دانستن باید جای خود را به اراده معطوف به قدرت بسپارد که مقوم وجود آدمی و بسترساز ظهور ابرمرد است».

از نظر نیچه رشد شناخت انسان را باید نتیجه خواست قدرتی دانست که نوع انسان کنترل و تسلط خود را بر جهان خارجی به یاری آن افزایش می­دهد. بر این مبنا، مسئله اساسی نه دریافت امر واقع، بلکه تولید قدرت جهت سلطه بر طبیعت است. به هر میزان که اراده آدمی معطوف به حقیقت شود، از تمامیت خود دور شده و به هر میزان که اراده وی معطوف به قدرت گردد، به نمونه عالی نزدیک­تر می­شود.

نیچه با جایگزینی قدرت به­جای حقیقت، مسئله فلسفه را واژگونه ساخت؛ پیش از این سوبژکتیویته کاشف حقیقت بود، اما همینک خالق آن شده است. نیچه در کتاب اراده معطوف به قدرت پیرامون این موضوع چنین می­گوید:

«حقیقت چیزی در بیرون نیست که بتوان آن را یافت یا کشف کرد، بلکه چیزی است که باید آفریده شود و بر یک فرارشد یا بر خواست چیرگی که در خودِ بی­پایان است، نامی بگذارد. عرضه حقیقت به­مثابه فرارشدی بی­پایان، نوعی تعیین­بخش فعال و نه نوعی آگاه شدن از چیزی که در خود استوار و متعین است، می­باشد. حقیقت واژه­ای است برای خواست قدرت».

نیچه فلسفه را «هنر تغییر شکل» می­نامد. او می­گوید هدف زندگی تغییر شکل بیماری به تندرستی است. از نظر او فقط انسان تعیین­کننده ارزش­هاست. بنابراین فلسفه با خلق ارزش­های جدید باید جهان را تغییر دهد و آن­کس که توانایی چنین تغییری را داشته باشد، گام در مسیر کمال نهاده و این­گونه ابرمرد شکل می­گیرد.

تغییر ارزش­ها و بنیان­های رفتاری انسان، آرزوی نیچه است؛ اما وی چه چیزی را جایگزین آنها می­کند؟ او در کتاب دجال تأکید می­کند که غریزه جایگزین ارزش­هاست. وی می­گوید:

«من زمانی یک حیوان، یک نوع یا یک فرد را منحط می­نامم که غریزه­های خود را از دست می­دهد و آنگاه چیزهایی را برمی­گزیند و برتری می­دهد که برایش زیان­آور است. من خود زندگانی را غریزه­ای برای بالیدن، برای مداومت و انباشتگی نیروها، برای قدرت می­دانم. آنجاکه اراده به قدرت وجود ندارد، انحطاط است. سخن من این است که تمام ارزش­های عالی بشری این اراده را فاقدند».

به عقیده نیچه، آنچه اخلاق و قانون را می­سازد، غریزه­ای ژرف است که آفریننده و خلاق می­باشد و ارتباط مستقیمی با قدرت دارد. این اخلاق مخلوق غریزه، ابرمرد را تولید می­کند.

نیچه در انسانی بسیار انسانی تأکید می­کند که جهت فراهم کردن شرایط برای ظهور ابرمرد، فدا کردن همه چیز برای قدرتمند شدن انسان ضروری است. به همین جهت، کاپلستون بر این باور است که «ابرمرد نیچه مردی است که تا درجه نهایی از لحاظ قدرت جسمانی و ذهنی رشد یافته است». بنابراین قدرت، کلیدواژه نظریه ابرمرد نیچه است که با گسترش خود، حقیقت را واپس­زده می­کند.

3. جدال با متافیزیک

تفکر فلسفی پیش از نیچه را تفکری متافیزیکی نامیده­اند؛ تفکری که بر ثنویت درون - بیرون متکی است؛ به این معنا که عالم واجد یک درونگی است که مفهوم بنیادی هستی است و بیرونگی­هایی هم دارد که البته ماهیتی عرضی دارند. بر این مبنا، حقیقت درونه نسبت به امر بیرونه بنیادی­تر و اساسی­تر است؛ زیرا ضرورت دارد هستی آنچه را که مشهود است، در پرتو صور درون عالم تفسیر کند. به­عبارتی، فهم متافیزیکی از عالم با یک ثنویت بنیادی تأسیس می­شود؛ ثنویتی که در آن صور نامشهود موضوع تفسیر قرار می­گیرند. اما کار به اینجا ختم نمی­شود. حقیقت متافیزیکی مستلزم ثنویت دیگری نیز هست که البته برگرفته از ثنویت پیشین است؛ ثنویت درون - بیرون جهان به درون - بیرون انسان پیوند می­خورد. مفاهیمی چون عقل و روح در مقابل جسم و بدن ناظر بر همین ثنویت در شخصیت انسان است. اما درونگی انسان بنیادی­تر از بیرونگی اوست؛ در نتیجه:

«روایت متافیزیکی مستلزم پیوند میان آن دو درونگی است که در مجموع حقیقت عالم را مکشوف و نامستور می­سازد. وصول به درونگی عالم مشروط به فرارفتن از خواست­ها و تمنیات وابسته به بدن و قدرت­بخشی به درونگی خود است که در عظمت روحی و قدرت عقلانی فرد ظاهر می­شود».

نیچه بر ثنویت فوق شورید. وی تفکر فلسفی پیش از خود را تفکری متافیزیکی خواند که انسان را از زندگی روزمره بازمی­دارد. به همین جهت از همگان دعوت می­کند تا به دیدگاه­های جهانی درباره دنیا و احکام فلسفی جهانی اعتماد نکنند. او می­خواهد روح آزاد در نزدیک­ترین چیزها ساکن شود و در سطح زندگی کند (واتیمو، 1389، ص92). بنابراین نیچه ثنویت درون - بیرون را نپذیرفته و امر بیرونه را حقیقت امور می­داند. او از این منظر، فاصله عمیقی با متافیزیک می­گیرد. نیچه با تأکید بر نزدیک­ترین چیزها در سطح، در واقع خود را از متافیزیک رهانید و به زمین چسباند. «ابرمرد» نیچه کسی است که چنین تجربه­ای را حس کرده باشد. وی ابرانسان را معنای زمین می­داند؛ معنایی که هیچ ارتباطی با مقولات ماورایی و فرازمینی ندارد. او افرادی را که از امیدهای فرازمینی سخن می­گویند «خوارشمارندگان زندگی» می­داند که «زهر نوشیده و رو به زوالند و زمین از ایشان به ستوه است».

به باور نیچه، بیش از دو هزار سال است که انسان غربی افسون آن چیزی شده است که او آن را «فرهنگ مسیحی- اخلاقی» می­نامد؛ فرهنگی که بر بدنام کردن وجود زمینی و جسمانی انسان متکی است. وی بر این نکته تأکید می­کند که زرتشت می­خواهد ابرانسان را در همین زمین و برای ایجاد زندگی پرنشاط در آن تربیت کند. چنین انسانی آمال خود را در زمین جستجو می­کند و خدا را از باور خویش محو می­کند. به همین جهت، نیچه سرسختانه با دین مسیح و اندیشه­های الهی و ماورایی می­ستیزد و آموزه­هایی خارج از محدوده زمین را مانع رشد و پیشرفت انسان می­داند و آنها را توهم و خیال­بافی می­پندارد.

نیچه دو اعتراض عمده به دین مسیح دارد: اول اینکه مسیحیت حیات آدمی را در این دنیا خوار و حقیر می­شمارد؛ دوم اینکه انسان را فرمانبردار و زیردست خدا می­داند. به ­اعتقاد وی، این مسئله مانع از شکل­گیری ابرمرد می­شود. از نگاه او هرآنچه مانع شکل­گیری ابرمرد می­شود، باید نابود گردد؛ چه خدا باشد (نیچه، 1352، ص99)، چه کشیشان باشند که در جامه ابرمرد خود را جا زده­اند. و چه حتی تاریخ باشد که فراسوی ظواهر امور، بنیادی پیش­ساخته برای خود ترسیم می­کند که حقیقت تنها با ارجاع به آن قابل درک است.

ابرمرد فارغ از هر امر درونه، حقیقت بیرونه­ای است که هر لحظه و در تماس با سطح خلق می­شود. ابرمرد «نماد گویای آن است که هیچ چیز از قبل نوشته و مکتوب نشده است و هیچ چیز خاتمه نیافته است».

4. تن در مقابل روان

در نظر نیچه خوارشماری زمین با خوار شمردن تن ارتباطی تنگاتنگ دارد. وی تأکید می­کند که زرتشت علاوه بر اینکه در مقابل خوارشمارندگان زمین می­ایستد، خوارشمارندگان تن را نیز برنمی­تابد. از نگاه وی روزگاری که جان به­خواری به تن می نگریست، گذشته است: «در آن روزگار این خوار داشتن والاترین کار بود. روان، تن را رنجور و تکیده و گرسنگی­کشیده می­خواست و این­سان در اندیشه گریز از تن و زمین بوده»؛ اما از نظر زرتشت این روان است که چیزی جز پلشتی، مسکینی و آلودگی نکبت­بار نیست. انسان رودی آلوده است؛ باید دریا بود تا رودی آلوده را پذیرفت و ناپاک نشد. این دریا همان ابرمرد است.

نیچه معتقد است مسیحیت انسان را در روح خلاصه می­کند و اراده را از وی سلب می­نماید و به انسان اجازه نمی­دهد حواس خود را در زمین متمرکز کند. نیچه از زبان زرتشت، آنان را که رستگاری را در دنیایی دیگر می­جویند، محکوم به شکست می­داند؛ درحالی­که به­نظر او خستگی، رنج و ناتوانی انسان و ناامیدی او از زمین سبب شده تا آخرت و همه خدایان را بیافریند. به همین جهت، زرتشت از انسان­ها دعوت می­کند که تنها به تن و انسان فکر کنند: «به من؛ این من ارزش­گذار و خواستار، که سنجه و منشأ همه چیز است». پس همه چیز در تن خلاصه می­شود و تن از معنای زمین سخن می­گوید.

نیچه در مسیر فربه­سازی تن نه­تنها آموزه­های مسیحی، بلکه خرد را نیز به چالش می­کشد. او در تقابلی آشکار با مدرنیته، دوگانه خرد بزرگ - کوچک را جایگزین دوگانه تن - روان می­کند. اگر در مدرنیته و در اندیشه فیلسوفانی چون کانت و دکارت روان در جامه خرد چنان فربه می­شود که تن را به محاق می­برد، در ثنویت مورد باور نیچه، تن در جامه خرد بزرگ، روان را چون کودکی خرد به دامان می­کشد و فرمانروایی می­کند.

نیچه فعالیت جهان­ساز «من استعلایی» را به­عنوان ارمغان مدرنیته، به فعالیت جهان­ساز زمین، تن یا به تعبیر زرتشت «خود» تغییر می­دهد. در زیر اندیشه­ها و احساسات یا به تعبیر کانت فاهمه، فرمانروایی قدرتمند و دانای ناشناس نهفته است که «خود» نام دارد و نه­تنها در تن زندگی می­کند، بلکه چیزی جز تن نیست. این­گونه «مدرنیته اکنون بیش­ازپیش به­عنوان تعالی تجریدی همه قدرت­ها شناخته می­شود». در نگاه نیچه، خرد استعلایی جای خود را به تن مستعلی می­دهد تا داعیه «تعالی تجریدی» رخت از دامان فلسفه بربندد. ابرمرد نیچه تن خود را خوار نمی­شمارد و زمین را محمل تجلی خود می­داند. ابرمرد، این تن بزرگ، فضیلت را در زمین و برای زمین خلق می­کند و جان خود را در خدمت تن می­خواهد.

5. اخلاق سروری در مقابل اخلاق بندگی

یکی از ویژگی­های مهم ابرمرد، فرارفتن از اخلاق و قرار گرفتن در ورای شفقت و ترحم است. آموزه­های نیچه در این بخش، پیوند عمیقی با آموزه­های پیشین وی پیرامون ابرمرد دارد؛ بدین معنا که ابرمرد با تکیه بر عناصری چون قدرت، توجه به تن و دوری از متافیزیک، یک چارچوب اخلاقی برای خود ترسیم می­کند که ترحم در آن جایی ندارد. به همین جهت می­توان نام اخلاق سروری بر آن نهاد.

نیچه برداشت رایج از اخلاق را نمی­پذیرد. به همین جهت دو گونه اخلاق سروری و بندگی را ترسیم می­کند. وی معتقد است محصول اخلاق سروری، انسانی والاست که خالق ارزش­ها و اعتباردهنده به موجودات است. چنین اخلاقی «خط اعتبار زندگی است». اما نوع دوم، یعنی اخلاق بندگی بیانگر «خط انحطاط زندگی است». در واقع گرایش به اخلاق بندگی، گرایش به سطحی از فرومایگی است. وی حتی بر این باور است که گسترش چنین اخلاقی، فیلسوفان را نیز متمایل به ترحم ساخته و در نتیجه آنها را آلوده نموده است. نمونه بارز این امر، تمدن جدید اروپایی است که حاصل فلسفه روشنگری می­باشد.

نیچه با تأکید بر اخلاق سروری و نهی از اخلاق بندگی، فردی را مجسم می­کند که از ملاحظات مردم عادی رهاست. آنچه نیچه با آن مخالفت دارد، پشتیبانی از انسان ضعیف است. او ترحم و غم­خواری نسبت به محرومان را ننگ می­داند. ازاین­رو از اخلاق مسیحی که طرف­دار مستضعف است، دوری می­جوید. وی حتی پا را از این فراتر نهاده و علت مرگ خدا را رحم و شفقت او نسبت به انسان می­داند. او از این مقدمه چنین نتیجه می­گیرد که لازمه رسیدن به آرامش، حرکت در فراسوی شفقت است.

برای نیچه همواره اخلاق در یونان باستان ملاک است که در آن تقسیم­بندی میان نیک و بد وجود نداشت و به­جای آن، گران­مایه و فرومایه از همدیگر تفکیک می­شدند. در این اخلاق، مرد شریف در مقابل مرد ذلیل قرار می­گرفت. بنابراین تضاد اصلی میان والا و فرومایه است، نه نیک و بد. ابرمرد نیز انسانی والاست. او مشتاقانه در «فراسوی نیک و بد» ایستاده و آفریننده اعمالی است که به ضرورت از داوری اخلاق معمول فراتر می­رود؛ زیرا اساس آن، قواعد و هنجارهای نوینی است که ملغی­کننده قواعد پیشین می­باشد.

تقسیم­بندی اخلاق به اخلاق سروری و بندگی در نگاه نیچه، دو گونه انسان را آفریده و در برابر هم قرار می­دهد: انسان ناتوان (با اخلاق بندگی) و انسان نیرومند (با اخلاق سروری). گونه نخست که نیچه نام «گله» را نیز بر آنها می­نهد، غالباً تابع ارزش­های از پیش موجودند. اینها دانش را به­عنوان واقعیتی عینی جستجو می­کنند که باید از دنیای بیرونی به درون روح جریان یابد. شاخص انسان ناتوان، امری بیرونی است که وی را به هر سمت و سویی که بخواهد، می­کشد. در نقطه مقابل، انسان نیرومند قرار دارد. او فردی است که شناخت و دانش را تولید کرده و آن را خواست و اراده معطوف به قدرت می­داند. وی از رهگذر دانش درون­زاد به­دنبال سیطره بر جهان پیرامون است؛ خوب و بد محصول اراده اوست و ارزش خود را در کارایی غرایزش می­داند. در نگاه نیچه چنین انسانی همان ابرمرد است. ابرمرد انسانی والاست که ارزش­های موجود را واژگون ساخته و روح خلاقیت و قدرت را به کالبد نیمه­ جان رمه ­ها دمیده است.

انسان کامل‌ از‌ دیدگاه‌ نیچه ئیسم

فردریش ویلهلم نیچه فیلسوف و شاعر آلمانی است. کانون اصلی تفکر نیچه «خواست‌ قدرت‌» است، او می گوید: خدا مرده است و «ابرمرد» جای او را گرفته است از‌ نظر‌ او‌ انسان پل است، پلی بین حیوان و ابرانسان، انسان بودن هدف نیست، غایت نیست بلکه‌ انسان‌ باید وضع موجودش را ویران کند و به کمال برسد و این کمال یعنی نزدیک‌ شدن‌ به‌ ابر انسان و هر چه به ابر مرد نزدیک تر شود به خود نزدیک تر شده‌ است‌.

انسان برتر از دیدگاه نیچه ‌ ‌انسانی قوی و نیرومند است که به قلمرو‌ آزادی‌ گام‌ نهاده و تمام ارزش های کهن و محدودیت های اخلاقی را رد می کند، او زندگی زمینی را‌ دوست‌ دارد‌ و به معنویات و جهان های خیالی اهمیتی نمی دهد و در قید و بندهای اخلاق‌ سنتی محدود نمی شود و همه چیز از اراده خود او بر می خیزد، هدف اصلی اش کسب قدرت‌ و نیرومندی است و برای رسیدن به آن به عقل و دانش تکیه نمی کند بلکه‌ از‌ غریزه و حس آفرینندگی اش بهره می گیرد و حیات‌ زمینی را‌ فارغ از خطای اعتقاد به هر گونه‌ محدودیت‌ اخلاقی و واقعیت ماورایی با شادی تجربه می کند.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه