امروز سه شنبه 04 آبان 1400
ravanshenasi.cloob24.com
0

محمد بن مرتضی بن محمود، مشهور به «ملامحسن فیض کاشانی» از علمای بزرگ در عصر صفوی است. وی در سال 1007 هجری قمری در کاشان در خانواده ای دانشمند و دیندار چشم به جهان گشود. جدّ وی تاج الدین شاه محمود، فردی حکیم و علامه ای متألّه بود. پدر ایشان نیز، شاه مرتضی یکی از علما و فضلای برجسته ی کاشان بود که گنجینه ای از کتاب داشت و به موجب شهرت علمی و کتابخانه ی بزرگش، مورد توجه علما آن زمان بود. مادرش نیز دختر ضیاء العرفای رازی، زنی اندیشمند، زاهد، عابد و شاعر بود. همچنین دایی وی نورالدین کاشانی مردی فاضل و وارسته بود.

فیض پس از گذران عمری پرخیر و برکت در راه تحصیل، تألیف و عبادت و بندگی در سال 1091 قمری وفات یافت. وی را در کاشان به خاک سپردند و آرامگاه او، محل زیارت شیعیان و محبین او قرار گرفت.

جایگاه علمی فیض

فیض کاشانی از محدثان، فقیهان، و مفسران نام آور امامی، در قرن یازدهم هجری بود که از جمیع علوم عصر خویش، بهره کافی داشت و به تأیید آثارش، می توان او را جامع علوم زمان خود دانست. بر این اساس، می توان او را از پیشوایان اخلاق و عرفان، حکمت، الهیات و حدیث و فقه دانست.

وی‍ژگی علمی بارزی که فیض دارد و مخصوصاً در سال های آخر عمر وی، بیشتر ظهور پیدا می کند، این است که فیض، درصدد است، اکثر اندشه ها و مطالب علمی خود را در زمینه ها و گرایش های مختلف، مستند به متون دینی اعم از قرآن و به خصوص روایات کلام معصومین کند. همچنین فیض در زمینه ی اخلاق و تربیت آن با فقه، استعداد قابل توجهی از خود، نشان داده است. وی بر پایه ی مکتب اهل بیت در حوزه ی اخلاق و تربیت، نظریه پردازی کرده و آرا و اندیشه ها و نگرش های اخلاقی و تربیتی خود را در مجموعه ای به نام المحجه البیضاء گردآورده است.

وی در این کتاب که در تهذیب احیاء علوم غزالی تألیف کرده، اخبار بسیاری از ائمه ی اهل بیت را درباره ی اخلاق، شناخت نفس و تربیت آن به گونه ای جالب و روشن، نقل کرده است. همچنین در ابداع مهم خود، از زاویه اخلاق و تربیت، به فقه نگاه کرده و در پاره ای از ابواب فقه، جنبه های تربیتی و احکام فقهی و پیوند و تأثر و تعامل فقه و تربیت را به خوبی نشان داده است و در این زمینه کتاب با ارزش النخبه را از خود بر جای گذاشته است. بر این اساس، می توان فیض را از نظریه پردازان مسلّم اخلاق و تربیت در جهان اسلام دانست.

فیض کاشانی به دلیل جامعیت علمی و برخوداری از علوم متعدد و متنوع و به موجب انس فراوان بـا روایـات و معارف اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) در زمینه های گوناگون، از جمله در ساحت تربیـت و اخـلاق و تربیت اخلاقی نظریه پردازی کرد و آراء و اندیشه ها و نگرشهای اخلاقی و تربیتی بدیع خـود انگاشـت.

آثار علمی فیض

فیض کاشانی از معدود اندیشمندان عصر خود بوده است که از جمیع علوم، بهره ی وافی داشته است و به تأیید آثار باقی مانده از او، جامع علوم زمان خویش بوده است. وی در طول حیات خود، آثار متعدد و متنوعی را به صورت کتاب و رساله از خود بر جای گذاشته است.

می توان آثار فیض را در عناوین کلام، فلسفه، حدیث، ادعیه و اذکار، فقه، اصول فقه و کیفیت تفقه در دین، تفسیر، اخلاق، عرفان، طبیعیات و نجوم، شعر و ادبیات و کلیات و متفرقات برشمرد. فیض، علاوه بر اینکه در فلسفه و کلام، فقه و علوم شرعی، تفسیر و حدیث و بسیاری از علوم دیگر، مقتدر و توانا بوده و آثار بسیاری بر جا گذاشته است، در اخلاق و عرفان نیز از مقام والایی برخوردار بود.

برخی از آثار عرفانی و اخلاقی وی عبارتند از: المحجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء رساله شرح صدر، رساله الانصاف، ابداعی که فیض در تلفیق اخلاق و فقه دارد، در تألیف کتاب النخبه خود را نشان می دهد. وی در برخی از ابواب فقهی این کتاب، جنبه های تربیتی و اخلاقی و احکام فقهی و پیوند و تأثیر و تأثر آنها بر یکدیگر را به خوبی نشان می دهد.

فیض درباب اخلاق و تربیت اخلاقی، تحقیقات جامع و گستردهای انجام داده و اثار گران سنگی در این زمینه نوش ته است از جمله: -1 الحقائق فی محاسن الاخلاق، این کتاب، آخرین اثر فیض کاشانی است به نظر وی این اثر در بسیاری از جهات کم نظیر است -2 المحجه البیضاء، این کتاب هشت جلد است که چهار جلد از آن یعنی جلدهای پنجم تا هشتم به اخلاق اختصاص دارد -3 النخبه -4 رساله زاد السالک، منهاج النجاه، التطهیر

اندیشه ی اخلاقی فیض کاشانی، ارتباط محکمی با مبانی انسان شناختی او و نوع نگاه او به انسان دارد، به گونه ای که برای تبیین و تحلیل اندیشه اخلاقی وی، ضرورت دارد که مبانی انسان شناختی او مورد بررسی قرار گیرد. این مقاله سعی شده، مهمترین و اساسی ترین مبانی که در اندیشه اخلاقی فیض تأثیر جدی دارد، مورد بررسی قرار گیرد.

ساحات وجودی انسان

دو بعدی بودن انسان

فیض همچون اکثر دانشمندان اسلامی، انسان را ترکیبی از نفس و بدن می داند. وی در تبیین این ترکیب می گوید: «و نفس را حقیقتی غیرمادی، فناناپذیر و جاودانه، و بدن را موجود جسمانی، مادی، معقول، متغیر، فناپذیر، اشاره پذیر و دارای شکل صورت به عنوان ابزار نفس می باشد». وی نفس را شبح مثالی و جسم لطیف نورانی و ملکوتی می داند که با بدن در ارتباط است و بدان تعلق دارد.

تعریف و تبیین نفس

فیض در تبیین نفس، بیشتر به کارهای آن اشاره کرده و می گوید: مقصود از نفس، چیزی است که با کلمه ی «من» به آن اشاره می شود و تمام پدیده های نفسانی، ذهنی و درونی نظیر علم، اندیشه، اراده،شوق، آرزو، محبت، خشم، کین و... نیز تمامی اعمال و رفتار آدمی، مستند به او می گردد. حتی آنگاه که به خواب می رویم و بدن ما چونان میت، در بستر می افتد، باز می گوییم من خواب دیدم که فلان جا رفتم و سخن گفتم و....

اثبات وجود نفس

فیض اصل وجود نفس را قطعی می داند و برای اثبات آن به برخی از دلایل اشاره می کند: آدمی خود و قوای خود و فعل و انفعالات خود را می یابد و این ادراک، از طریق بدن و اعضاء و جوارح آن، یا از راه حس و تجربه به واسطه صور و مفاهیم و با ابزار عقل و ذهن نیست، بلکه انسان، با شهود درونی خود و حالات درونی و احساسات و عواطف خویش آگاه است و در تمامی این موارد، واقعیت عینی مورد شهود است و هرگز قابل شک و تردید نیست.

فیض معتقد است، حیات و فعلیت بدن از طریق نفس تأمین می شود و می گوید: انسان از چیزی برخوردار است که به واسطه ی آن حیات و فعلیت بدن تأمین می شود و تمامی فعالیت های درونی، بیرونی، ذهنی، عاطفی، احساسی و انفعالی به او انتساب می یابد. به مَثَل گفته می شود که من با چشم می بینم، با زبان می گویم و با گوش می شنوم، با پا راه می روم و با عقل اندیشه می کنم. پس او از حقیقتی بهره مند است که با بدن و اعضا و جوارح آن و حتی پدیده های درونی و ذهنی متفاوت است و همه ی اعضا ابزار اویند و تمام تلاش ها و کوشش ها به او مستند هستند آن روح است.

وی معتقد است آنچه باعث ثبات وجود هر انسانی است، نفس اوست. زیرا بدن، پیوسته دستخوش تغییر، تجدد، دگرگونی، زیادت و نقصان است و در طول حیات دنیوی، چندین بار، به کلی عوض می شود و از آنچه بوده، چیزی باقی نمی ماند؛ اما در عین حال واقعیت و ذات آدمی که نفس اوست، پیوسته ثابت و پابرجاست و هرگز در معرض تغییر و دگرگونی قرار نمی گیرد. شاهدش، اینکه هر انسانی، این وحدت و ثبات شخصی خویش را در می یابد و با علم حضوری چنین دریافتی دارد که همان شخصی است که سال ها پیش بوده؛ از این رو آنچه را در کودکی، نوجوانی و جوانی انجام داده، در کهنسالی و پیری به خود مستند می دارد و دیگران نیز در حق او چنین می کنند.

بدن مثالی در کنار بدن مادی

فیض علاوه بر بدن عنصری، بدن مثالی را نیز باور دارد؛ بدین صورت که در درون و باطن بدن مادی هر شخص، بدن دیگری به نام بدن مثالی یا قالبی مثالی وجود دارد. آن بدن هر چند شکل و شمایل بدن عنصری را دارد، اما از ویژگی های بدن مادی و عنصری پیراسته است و دارای جرم و ثقل و ماده ی دنیوی نیست.

فیض، بدن مثالی را اصل و بدن عنصری را قشر و قالب و پوسته ی آن می داند و چنین می نویسد: «نفس آدمی، نخست با بدن مثالی در ارتباط است و به واسطه بدن مثالی، بدن عنصری را تدبیر می کند. در حقیقت این بدن مثالی است که می شنود و می بیند و می آید و می رود و حتی آن گاه که بدن عنصری، در خواب است یا بی هوش و مدهوش در کناری افتاده، بدن مثالی از کار باز نمی ماند، و همچنان در تلاش و کوشش خواهد بود. وقتی مرگ بدن عنصری فرا می رسد، نفس ناطقه، همچنان با بدن مثالی در عالم برزخ به حیات خویش ادامه می دهد.

فیض برای فلسفه وجودی بدن مثالی، ابتدا به قاعده ی کلی استناد می کند که:‌«اداره و تدبیر اجسام، به ارواح واگذار شده است و از آن روی که پیوند و ارتباط وجود جسمانی با وجود روحانی و غیرمادی بعید است، باری تعالی، عالم مثال را آفرید و آن را واسطه ی عالم طبیعت و عالم ارواح قرار داد و بدین وسیله، ارتباط آن دو عالم را ممکن ساخت». بدین وسیله، فیض، مشکل ارتباط نفس و بدن را به وساطت بدن مثالی، حل کرد.

اصالت نفس

هرچند فیض، وحدت جمعی را در بیان ارتباط بین نفس و بدن مطرح می کند، اما در این طرح، اصالت را به نفس داده و اموری همچون حیات، اندیشه، اراده و تمامی حالات انفعالات و عواطف گوناگون انسان و نیز تمامی فعالیت های بدن و انبعاث و کنترل جوارح و اعضا، را وابسته به بدن می داند و بدن را بدون نفس، سرد و خاموش و بی ارزش می شمارد.

در میدان عمل و تلاش نقش بدن را بسیار کم رنگ می داند و قهرمان صحنه ی تلاش را نفس می داند. در واقع شخصیت هر فرد را به نفس ناطقه ی او می داند.

فیض آیه ی «ثمَّ أنشَأناهُ خَلقاً آخَرَهُ» را اشاره به این مطلب می داند که در واقع حقیقت ما، حقیقتی است که از عالم ملکوت است نه این بدن. همچنین در تفسیر آیه ی «وَ نَفَختُ فیهِ مِن رُوحِی» و در او از روح خود (یک روح شایسته و بزرگ) دمیدم، معتقد است در این آیه که خداوند روح را به خود نسبت داده، دلالت بر شرافت روح یا نفس دارد.

تجرد نفس

فیض حقیقت وجود انسان را نفس برشمرد و معتقد است که این حقیقت مجرد است و بر این ادعا، دلایل عقلی و نقلی آورده است. وی به دو دلیل عقلی بر این مطلب، استناد می کند.

قوای نفس

فیض همچون اندیشمندان اسلامی دیگر، نفس انسان را واجد تمامی قوای نفس نباتی و نفس حیوانی می داند. علاوه بر این، قوای نفس ناطقه انسانی را برخوردار از عقل نظری و عقل عملی می داند و معتقد است عقل نظری انسان از مرحله ی خامی و عقل هیولایی آغاز و به مرحله ی عقل بالملکه، عقل بالفعل و عقل مستفاد می رسد. فیض معتقد است که به دلیل وجود قوه ی عقل در انسان، انسان برتر از حیوان و نبات می باشد.
وی در تبیین قوای نفس، روایتی را از کمیل بن زیاد نخعی نقل می کند که کمیل به امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام) گفت: می خواهم نفس خودم را بشناسم. امام (علیه السلام) فرمود: کدامین نفس؟ او گفت: مگر ما را بیش از یک نفس است؟ امام علی (علیه السلام) فرمود: آری، آدمی چهار نفس دارد: نفس نامی نباتی، نفس حسی حیوانی، نفس ناطقه ی قدسی و نفس کلی الهی.

سپس چنین توضیح داد که هر یک از نفوس، دارای پنج قوه است: نفس نامی نباتی که وظیفه اش تبدیل و تحلیل غذاست، دارای قوه ی جاذبه، ماسکه، هاضمه، دافعه و مربیّه است. نفس حیوانی که با قلب مرتبط است و از طریق***و غضب به امور مطلوب دست می یازد و از امور خطرناک و مضر خود را باز می دارد دارای سامعه، باصره، ذائقه، لامسه و شامه است.

نفس ناطقه ی قدسیه که ملکوتی است و از عضوی برانگیخته نمی شد و شباهت بسیار به فرشتگان دارد پنج قوه دارد: فکر، ذکر، علم، حلم و نباهت (زیرکی و بزرگی).

سپس امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: نفس ناطقه، در دو ساحت مهم، نقش تعیین کننده دارد: یکی در بعد عقل نظری که به حکمت می انجامد و دیگری، در بعد عقل عملی که به نزاهت روح و پارسایی و دوری از هرگونه زشتی، منتهی می شود. البته از نفس ناطقه، برتر نفس کلیه ی الهیه است که دارای قوا و توانایی های ذیل است:

1. بقای در فنا

سالک آنگاه از ذات و صفات خود عبور می کند، ولادت تازه ای می یابد که بقای بالله نام دارد.

2. نعیم در شقاق

در عین شقاق، سختی و تنگدستی، سراسر حیات خود را در ناز و نعمت دیدن.

3. عِزّ در ذُل

این توانایی در نفس کلیه ی الهیه، نهاده شده که چون ذات خود را عین ربط و عین فقر و ذل می بیند و می یابد، در همان حال عزت، وابستگی به حضرت دوست را نیز دریافت می کند.

4. فقر در غنا

بی شک، فقر، وسیله ی رهایی از حجاب ها و مانع و شرط رسیدن به مقصود است و این توانایی را نفس دارد که در عین فنای نفس به فقر خود می بالد.

5. صبر در بلا

استواری و استقامت نفس کلیه ی الهیه، شگفت آور است و هر شرایط سخت و دشواری را می تواند تحمل کند.

تطور نفس

فض از جمله اندیشمندانی است که معتقد است: «انسان، دارای ساختار و ترکیبی خاص، برخوردار از توانایی های ویژه و بهره مند از آگاهی ها و خواسته های فطری و ذاتی است».

وی معتقد است:‌«در نهاد و درون آدمی، توانایی ها و استعدادهای مثبت و منفی وجود دارد و ساختار وجودی او، به گونه ای سامان داده شده که پذیرای خیر و شر و زشت و زیباست. او از این اقتدار، بهره مند است که می تواند استعدادهای مثبت یا توانایی های منفی خود را به فعلیت برساند و خود معمار خویشتن باشد. بر این اساس، پیوسته جان و دل آدمی، پذیرای الهام فرشته و وسوسه ی شیطان است و قلب او، میدان نبرد توانایی های مثبت و منفی است.

فیض معتقد است انسان، دارای کرامت است. زیرا او برگزیده ی خدا و مظهر اسم اعظم است. مسجود فرشتگان و صراط مستقیم است. خداوند وی را با ساختاری ویژه و ترکیبی خاص آفریده است و جلوه هایی از عالم عقل، مثال و عالم طبیعت در او قرار داده است.

همچنین خداوند از روح خود، بر وی دمید و او را از شوائب و ویژگی های حسی جسمی و مادی پیراست و بدو حیات،علم، قدرت و اراده بخشید و او را چون خود، خلّاق قرار داد و آن گونه که میان خود و آفریده اش رابطه قیومی برقرار ساخته، میان انسان و ساخته های ذهن و صور و مفاهیم ذهنی او نیز رابطه قیومی برقرار کرد.
این موجود، با این چنین ویژگی ها و توانمندی ها می تواند سیر صعودی و کمال را بپیماید و به حقایق بسیاری دست پیدا کند و در این مسیر، بر فرشتگان سبقت بگیرد و به مقام قرب برسد.

فیض در این باره می گوید: «انسان، با ظرافتی ویژه و شگفت آور سرشته شده و مراتب جمادی، نباتی و حیوانی را پشت سر گذاشته و به جایگاه انسان رسیده است و می تواند بر آن پانهد و همچنان به پیش رود و از فرشتگان نیز کوی سبقت را بِرُباید و به مقام قرب باری باریابد و با به کارگیری عقل و اندیشه و تروّی، به حقایق بسیار دست یازد و بسیاری از مجهولات انسان و جهان را حل کند و به تدبیر معاش و معاد خود بپردازد و پدیده های زمینی و آسمانی را در سیره خویش درآورد و آنان را تسخیر کند و چون توان یادگیری فنون، علوم و صناعات را دارد، به سادگی می تواند زندگی فردی و اجتماعی خود را سامان و رونق دهد.»

فیض معتقد است که انسان چون واجد قوه و نفس ناطقه است می تواند مسیر کمال خود را طی کند. وی در تبیین این مطلب می گوید:‌ «نفس ناطقه ی انسان، علاوه بر اینکه واجد تمامی قوای نفس نباتی و قوای نفس حیوانی است، برخوردار از عقل نظری و عقل عملی است. عقل نظری آدمی، از مرحله ی خامی و عقل هیولایی آغاز و به مرحله عقل بالملکه، عقل بالفعل و عقل نظری آدمی، از مرحله ی خامی و عقل هیولایی آغاز و به مرحله عقل بالملکه، عقل بافعل و عقل مستفاد می رسد و رفته رفته، شایستگی پیدا می کند که کلیات محضه را درک کند، معارف یقینی را دریافت و حقایق الهی را مشاهده کند و در ساحت عقل عملی نیز بدانجا برسد که به اذن باری تعالی قدرت داشته باشد که در طبیعت و در نفوس مردمان تصرفات غیر عادی داشته باشد».

البته فیض عوامل تأثیرگذار بر انسان در انتخاب راه و مسیر و پیمودن راه سعادت یا شقاوت را مطرح می کند و معتقداست: «نفس ناطقه، بسان آیینه، پیوسته صور گوناگون در آن انتقاش پیدا می کند و مانند هدف تیر، از همه سوی، بدان سوی پیکان ها روان می گردند و مدام تحت تأثیر عوامل گوناگون قرار دارد و میان عقل و قلب متقلب است و بدین جهت آن را قلب نیز نامیده اند.»

وی همان طور که تأثیر یکسری عوامل درونی را در انسان می پذیرد، به دو عامل مهم تأثیرگذار در مسیر زندگی انسان، اشاره کرده و می گوید: «راه های نفوذ و دریچه ها و روزنه هایی که از طریق آنها، قلب تحت تأثیر قرار می گیرد، علاوه بر حواس پنجگانه ظاهری و حواس باطنی و***و غضب و نیز حافظه یافته ها و آموخته های پیشین را به یاد می آورد، دو موجود فراحسی نیز از عوامل بسیار مهم تأثیرگذار است، یکی فرشته و دیگری شیطان است. این دو مأمور الهی اند و قلب و جان آدمی را در اختیار دارند. فرشته عامل، موجد و الهام کننده حقایق و معارف و فضایل است و شیطان با وسوسه های مخرب خود، آدمی را به بدی، کژی و بیراهه می کشاند و بی تردید آدمی از هر دو تأثیرپذیر است.

البته همان طور که فیض، در توانمندی های فطری انسان، اشاره کرد که انسان، دارای استعدادها و توانمندی های مثبت و مفی است، به همین صورت تأثیرپذیری او، از این دو عامل خارجی مثبت و منفی را نیز یکسان می داند و معتقد است بستگی به خود فرد دارد که زمینه را برای تأثیر کدام عامل، فراهم کرده باشد.

فیض می گوید: «جان و دل آدمی، به دلیل ظرافتی که دارد، از الهام رحمانی فرشتگان و وسوسه های شیاطین یکسان اثر می پذیرد، البته تا صاحب دل چه بخواهد. اگر او، از شیطان اثر پذیرفت و در پی هوی و هوس و***و غضب و خیالات فاسد و افکار و نیت ها و آرمان های نادرست بود، رفته رفته، شیطان بر او چیره می شود و قلب و دل او، لانه و چراگاه شیطان می گردد، زیرا آب و علف شیطان که هوی و هوس باشد، دراین قلب، موجود است و میان این دل و آن شیطان، مناسبت تام و سنخیت وثیق و بلکه اتحاد و وحدت برقرار است. اما چنان که با هوی و هوس، مجاهدت کند و از اسارت و بردگی***ها، آزادگی یابد و از دنیا و دلبستگی های آن برکند و به اخلاق فرشتگان درآید، قلب او، محل هبوط فرشتگان قرار می گیرد.»

هر چند جان و دل انسان، از ابتدا نسبت به پذیرش تأثیرات این دو عامل مثبت و منفی، یکسان است، اما بعد از پذیرش هر یک از این دو عامل، باعث می شودکه روز به روز و لحظه به لحظه، زمینه برای تأثیرگذاری آن عامل و تأثیرپذیری انسان، بیشتر شود تا جایی که اگر عامل تأثیرگذار فرشته باشد، جان و روح انسان، محل نزول فرشتگان می شود؛ ولی اگر عامل تأثیرگذار شیطان باشد، شیطان در پوست و استخوان او فرو می رود و لانه می کند و تخم گذاری می نماید.

فیض در تبیین این مسأله می گوید: «تأثیری که فرشته یا شیطان در جان و دل آدمی به جای می نهد، تا حدی است که پاره ای از قلوب، نه تنها محل نزول فرشته است، بلکه هزاران فرشته، هر روزه، به زیارت آن دل شرفیاب می شود، تا از نزدیک، صفا و بها و جمال و زیبایی آن را بنگرند و برای صاحب آن دل، دعا کنند و به تدبیر کارهای او بپردازند که او خود به تنهایی، این میزان از فعالیت و تلاش را نتواند به فرحام برساند. بدین جهت، دل مؤمنِ راه یافته، ظرف الهام و تذکار فرشتگان قرار می گیرد و هر لحظه، حقیقتی از حقایق برای او جلوه گر می شود.

اما در برابر، پاره ای از قلوب، محل رفت و شد شیطان است، و هر روزه هزاران وسوسه و دروغ، ناسزا، کینه توزی، نزاع و درگیری و... در آن چراگاه شیطان وارد می شود، رفته رفته هوی و هوس با گوشت و پوست و استخوان و خون او آمیخته می شود. و در حقیقت شیطان در گوشت و پوست و استخوان و در لایه زیرین و رویین او فرو می رود و آنجا می نشیند و لانه و بلکه تخم گذاری می کند.»

فیض کلامی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دلیل بر این مطلب می داند که حضرت می فرماید: ‌«ان الشیطان لیجری من بنی آدم مجری الدم» شیطان، بسان خون، در رگ و پوست آدمی جریان و سریان دارد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با استخدام کلمه «جری دم» میزان تأثیرگذاری شیطان را به روشنی بیان داشته است.

فیض قائل به قاعده ی «المسانخه عله الانضمام» است. بر اساس این قاعده، مشابهت و مسانخت دو موجود، آن دو را به یکدیگر نزدیک، بلکه اثنیت و دوگانگی را برداشته و نوعی وحدت میان آن دو ایجاد می کند.
بر این اساس فیض معتقد است:‌«جان ها و دل های پاکباخته و نورانی، در همین دنیا با فرشتگان و ارواح طاهره همراه می شوند. این افراد، هرچند بسان دیگر مردمان در همین گلخن دنیا به سر می برند، اما با عالم ملکوت در ارتباط اند و مدام از آنجا با فیض دریافت می کنند و آنچه در سرّ و ضمیر آنان، راه پیدا می کند، ذره ای از آن را تنگنای حسن و طبیعت گنجایش ندارد، بلکه در حوصله بحث و نظر هم نیست و در برابر کوتاه دستان و جامانده ها در ظلمتکده ی دنیا، هماره با ارواح خبیثه دم خورند و از وسوسه ی شیطان، بهره ی وافر می برند.»

بر اساس آنچه در این قست از مبانی فیض کاشانی بررسی شد، باید گفت هر چند فیض توان مندی ها و استعدادهای انسان را در هر دو زمینه مثبت و منفی یکسان می داند. اما با پاسخگویی به هر یک از این دو مثبت یا منفی، استعداد و قوه متناسب با آن عامل تأثیرگذار، بالفعل می شود و تا جایی پیش می رود که بر اساس قاعده «المسانخه عله الانضمام» با عامل تأثیرگذار هم سنخ شده و وحدت برقرار می کند که یا فرشته خو می گردد و سیر صعودی به سمت کمال و سعادت و قرب به خدا را طی می کند و یا سیر نزولی را طی کرده و به سلک شیطان درمی آید.

مهم ترین عامل تطور نفس

فیض معتقد است نفس انسانی، قابلیت دارد یک سیر صعودی را به سوی کمال و سعادت نهایی بپیماید. وی یکسری از عوامل و علل را در تطور نفس و به کمال رسیدن آن مؤثر می داند در اینجا به مهمترین این عوامل از منظر فیض پرداخته می شود.

معرفت

یکی از مهمترین عوامل، که نقش بسیار زیادی در تطور انسان و سیر او، به سوی سعادت و کمال دارد، معرفت است. شناخت و معرفت، انسان را به سوی هدف غایی اش رهنمون می سازد. اگر این شناخت و معرفت، حقیقی و واقعی باشد، انسان را با ملکوت و غیب آشنا می سازد و حقایق پیدا و ناپیدای هستی را بر او نمایان می سازد.

فیض نیز برای معرفت، نقش مؤثری در وصول انسان به کمال و سعادت، قائل است. وی در تعریف معرفت می گوید: «العلم هو حصول صوره الشیء للعالم و ظهوره لدیه مجرداً عمّا بلابسه» حصول صورت شی و ظهور شی نزد عالم، بدون آثار خارجی و پیراسته از وجود مادی آن شی، علم و معرفت نام دارد.

فیض معتقد است که انسان، در هنگام علم و ادراک، دستگاه ادراکی انسان، معنا و مفهوم و صورت علمی شی را در خود می یابد و با آن متحد می شود. فیض بر این اتحاد تأکید کرده و رابطه ی ادراک، ادراک شده و ادراک کننده را این همانی و یگانگی می داند و می گوید:‌«آنگاه که آدمی، خود را و قوای خود را با علم حضوری و شهودی می یابد، علم و عالم و معلوم یگانگی دارند و یک وجود است که با سه نگاه به آن نگریسته شده است»

در واقع فیض، حصول صورت شی در ذهن را صرف اضافه نمی داند و معتقد است بهره وجودی اضافه، بسیار ناچیز، بلکه در مقایسه با بهره ی وجودی اعراض دیگر، نیز پایین تر است. بر این اساس وی می گوید: با این بهره ی وجودی ضعیف، معرفت و ادراک تحقق نمی یابد، بلکه آنگاه حصول در ذهن، معنا و مفهوم می یابد و ادراک حاصل می شود، که ادراک کننده، با آن صورت ادراک شده، اتحاد پیدا می کند.

وی معتقد است که در علم و ادراک، باید به ذات و حقیقت شی راه پیدا کرد و این مسأله را امری وجدانی و بدیهی می داند و می گوید: در مفهوم علم و ادراک، تطابق ذهن و عین، اخذ شده و چنان که مدرک به ذات و حقیقت شی راه نیافته باشد و یافته او مطابق با واقع نباشد، اطلاق واژه ادراک بر آن دانسته، روا نخواهد بود و این یک امر بدیهی و وجدانی است.

فیض بر مسأله ی تطابق بین ذهن و عین بسیار تأکید دارد و باور به این تطابق را، تنها راه دستیابی به معرفت حقیقی می داند و می گوید: تنها راه دستیابی به معرفت حقیقی و رهایی از ایده آلیسم و اثبات ارزش و اعتبار علم، به این است که باور داشته باشیم، یافته های ذهنی ما با جهان خارج، تطابق ذاتی و حقیقی دارد و آنچه به درستی در ذهن پدیدار می گردد، عین همان در خارج وجود دارد و ذات و حقیقت هر دو وجود یکسان است، گو اینکه به لحاظ اختلاف ساحت حضور، که یکی در ذهن و آن دیگری در خارج است، آثار متفاوت دارند.

فیض از یک منظر، معرفت را به دو بخش نهایی و میانی تقسیم می کند. وی معرفت نهایی را معرفتی بالذات و هدف غایی خلقت دانسته و می گوید: معرفت نهایی یا باطنی، با تابش نور در دل ظاهر می گردد، این نور، فراخنای سینه عارف را می گشاید و آن را با ملکوت و غیب آشنا می کند و حقایق پیدا و ناپیدای هستی را بر او نمایان می سازد و چون از رازها، رمزها و اسرار و حقایق هستی آگاه است، تمامی بلا را به جان می خرد و با اینکه از غیب عالم، دیده ها و شنیده ها دارد، اما آن ها را همچنان مکتوب نگه می دارد و لب به سخن نمی گشاید، شرط دستیابی آدمی به این معرفت، این است که از دنیا و زخارف و وابستگی های آن دل برکند و جان را از آلودگی ها پاکیزه سازد تا نور معرفت بر او بتابد و حقایق ملکوت را شهود کند.

فیض معتقد است تمام معرفت ها، آگاهی ها، یافته ها و آموزه هایی که زمینه رسیدن به معرفت نهایی را فراهم می آورد، معرفت میانی یا واسطه ای نام دارد. وی می گوید معرفت میانی، معرفتی است که آمیزه ای از علم و عمل است، علم به آنچه انسان را به خداوند نزدیک می سازد و عمل بدانهاست.

وی مسیر دستیابی به این علم را چنین بیان می کند: آنگاه سیمای این علم، جلوه گر می شود و رفته رفته راه را به سوی علم نهایی و باطنی می گشاید که جویندگان علم و معرفت، در مقام فراگیری، جدیت تام و مدام داشته باشند و برای رضایت خداوند بیاموزند، فراگیرند و به دانسته ها عمل کنند و آنچه را می دانند، بگویند و در آنچه نمی دانند، بمانند و به نادانسته ها نگرایند و به تعلیم و تربیت، سایه مهر و ادب بگسترانند.

فیض، تنها این دو نوع علم را به عنوان معرفت می داند و آنچه غیر از این دو باشد، همه را قیل و قال، و موجب قساوت دل و دورشدن از باری تعالی می داند. در واقع وی معرفت حقیقی را از معرفت غیرحقیقی، تفکیک کرده و در تعریف معرفت حقیقی می گوید: «معرفت حقیقی، نور الهی است که پس از تطهیر باطن و تصفیه ضمیر، از سوی نورالانوار مطلق، بر جان و دل مجاهد صبور، می تابد و او را متحول می سازد و چشم و گوش او را می گشاید و به او بصیرتی ارزانی می دارد که جمیع حقایق هستی را می بیند.»

وی در تبیین بیشتر معرفت حقیقی، یکسری ویژگی ها و خصوصیت ها را برای معرفت حقیقی بیان می کند. او این علم را از سنخ علم حصولی نمی داند که توسط عقل و حس و تجربه پدید آمده باشد، بلکه معتقد است که این علم، نور و اشراق است و با ایمان به خداوند، ارتباط وثیق و عمیق دارد و هرچه درجات ایمان عارف، بالاتر باشد، نوع معرفت او نیز برتر خواهد بود. از این رو، هرچند سالک در آغاز راه، از حس و عقل بی نیاز نیست، اما در ادامه راه، این دو، حجاب کوی وصال اند. زیرا پس از چشیدن شیرینی، از دیدن ظاهر آن چه سودی حاصل می آید.

فیض در جای دیگر، رابطه ی میان معرفت و ایمان و یقین را مطرح کرده و میزان معرفت حقیقی هر فرد را به میزان ایمان او بیان کرده و می گوید: «تابش انوار معرفت، وامدار میزان یقین و ایقان و ایمان است و به هر میزان که ایمان و ایقان کامل تر باشد، دستیابی به معارف الهی بیشتر و کامل تر است. بنابراین، کسی که در پی معرفت حقیقی است، باید دل را از قاذورات دنیا و زنگارها و حجاب ها بشوید و در جمیع گفتار و کردار و تمام حرکات و سکنات، به انبیای عظام و ائمه هدی اقتدا کند و آنان را اسوه ی خویش قرار دهد، آنگاه به میزانی که در قلب صفا و نورانیت پیدا کرده و در برابر تجلیات انوار الهی قرار گرفته، در او نور علم و معرفت می تابد.

فیض در تبیین بیشتر این علم، آن را نوعی خودشناسی می داند که به دنبال این خودشناسی، یکسری آثار و ثمراتی برای فرد سالک به دست می آید. وی می گوید: معرفت افاضه ای، نوعی خودشناسی است که هرگاه سالک، به دانسته های خود عمل کرد و در جان خویش آمیزه ای از علم و عمل را فراهم آورد، رفته رفته خود را می یابد و چون خود را یافت و ارتباط و وابستگی خود را با حیّ قیوم مشاهده کرد، به حقیقت وجود، نائل می گردد و باب حضور و شهود و مکاشفه بر او گشوده می شود و بی واسطه حقایق ملک و ملکوت را می یابد و به معارف الهی و معرفت اسماء و صفات دست می یازد. بنابراین، حقیقت و ماهیت این معرفت را معرفت شهودی تشکیل می دهد که بنای آدمیت و پی نهاد معرفت است.

وی معتقد است که این معرفت، بالاترین لذت ها را به خود اختصاص داده است، و می گوید: «لذت معرفت افاضه ای، بالاترین لذت ها و توصیف ناپذیری است که بنا به فرمایش حضرت امام صادق (علیه السلام)چنین معرفتی، نور، شفا، انس، مهر و قدرت است و آدمی را چنان مشعوف می سازد که خود را در باغ های بهشت در کنار اولیای الهی می بیند.»

فیض در ادامه می گوید: «اگر مردمان از این لذت با خبر بودند، هرگز به لذت های مادی و دنیوی چشم نمی داشتند و تمامی دنیا برای آنان، از خاک زیرپایشان کم بهاتر بود و این بدان جهت است که دل، ظرف تجلی نگار و یار قرار گرفته و به میزان لیاقتش به دیدار جمال او نائل گشته است.»

ایشان مهمترین ثمره و غایت علم حقیقی و علم افاضه ای را احاطه بر ملک و ملکوت می داند و معتقد است صاحب علم حقیقی با فرشتگان الهی دمساز می گردد. وی در تبیین این ویژگی می گوید: «با تابش نور قدسی و الهی بر جان و دل عارف و برخوردار شدن از معرفت افاضه ای، او دیگر از جهان خارج، بریده و جدا نیست، بلکه بر مُلک و ملکوت احاطه پیدا می کند و با آن عالم مثال منفصل نیز ارتباط برقرار می سازد و با فرشتگان الهی دمساز و هم آواز می گردد و از آنان، بی واسطه فرا می گیرد. بنابراین، تفکیک و جدایی انسان از عالم خارج که در فلسفه ی غرب مطرح است، هرگز در این نگاه قابل تصور نیست، زیرا با معرفت حقیقی ریشه ی شک و تردید در زمینه اوهام و وسوسه ها و اندیشه های پنداری، نابود می گردد و عارف به حقایق مکشوف رهنمون می شود. البته کسی که از این نور معرفت برخوردار نیست، بسیاری از حقایق بر او پوشیده است: (وَ مَن لَم یَجعَلِ اللهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِن نُورٍ).

فیض در واقع مبدأ و منبع تمامی آگاهی ها و معرفت را از عالم قدس و ملکوت می داند و معتقد است تنها می توان از طریق تطهیر باطن و تهذیب نفس، زمینه تابش این معرفت را پدید آورد. وی در تبیین بیشتر این مطلب می گوید: «معرفت، نوری از انوار الهی است و زمینه ی جذب و تابش آن نور، تطهیر باطن و تصفیه ضمیر از اوهام و باورهای ناصواب، پیراسته سازی دل و جان از اندیشه ها و گرایش های مضاد و برکندن حجاب های درونی و بیرونی و تأمل و تفکر در زیبایی های هستی است. بنابراین، اموری نظیر فراگیری، تعلم و تعلیم، اندیشیدن، بحث کردن، سؤال نمودن و...، موجِد و پدید آورنده ی علم و معرفت نیستند، بلکه زمینه سازند».

ساحت تربیت اخلاقی از منظر فیض کاشانی

فیض اخلاق و تربیت اخلاقی را از مهم ترین ساحتهای تربیت به شمار میآورد و درباره اخلاق می گوید: جایگاه اخلاق رفیع و نقش آن در کمال و سعادت فردی و اجتماعی انسان عمیق و آثار شگرف آن در زندگی مادی و معنوی آدمی، بی دلیل است و در آیات و روایات به عنوان هدف بعثت پیامبر اعظم (ص) شناخته شده است.

همچنین وی درباره تربیت اخلاقی چنین نگاشته است آد میاز طریق علم اخلاق و تربیت اخلاقی، با اصول، حالات قلب و صفات نفس، با فضایل و رذایل آشنا، و از شیوه ایجاد و تثبیت رفتار و صفات و پیدایش ملکات خوب و بدآگاه می شود و نحوه اصلاح و درمان بیماریهای اخلاقی را یاد می گیرد.

راز اهمیت تربیت اخلاقی در این است که روح انسان مانند جسم او سلامت و بیماری دارد.به همین سبب خداوند متعال روح منافقان را بیمار دانسته و درباره آنها میفرماید: فی قُلُوبهم مرضٌ فَرادهم االلهُ مرضاً (بقره ایه) در روح و قلب آنان بیماری است پس خداوند بر بیماری آنان بیافراید.

رذایل نفسانی محل نشوونمای گناهان است رذیلت گناه را میرویاند لذا آشنا شدن با انواع رذایل نفسانی و فضایل لازم است.از اهداف مهم تربیت اخلاقی خودشناسی است.که در این بحث ابتدا باید به تشریح فضایل و رذایل پرداخته شود و از این راه به خود شناسی اخلاقی رسید بعد از اینکه انسان به خودشناسی رسید می تواند به خودسازی بپردازد تربیت اخلاقی آد میرا به تعادل روحی رهنمون می شود و شخصیت او ر ا هنجاری می سازد.

امروزه بزرگترین چالش در معاشرتها و روابط اجتماعی فقدان تعادل روحی است تربیت اخلاقی، ا عتدال را با مطرح کردن چهار نقطه اصلی عفت، حکمت، شجاعت و عدالت پی می گیرد.

تربیت اخلاقی مردم را به صورت راهبردی با آیین دوستی، حسن خلق و معاشرت نیکو آشنا می سازد و به انجام وظایف اجتماعی ترغیب و تشویق نموده و زمینه سازگاری اجتماعی را فراهم میآورد.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه