امروز سه شنبه 04 آبان 1400
ravanshenasi.cloob24.com
0

در سطح نظرى، روان‏شناسان برجسته جهت‏ گیرى‏ هاى نسبتا متفاوتى در برابر مذهب داشته ‏اند. افرادى چون فروید بنیان‏گذار مکتب روان ‏تحلیل‏ گرى و الیس بنیان‏گذار درمان‏ گرى عقلانى ـ هیجانى نوعى ارزیابى منفى از نقش و تأثیر مذهب بر سلامت روان و رفتار انسان ها داشته ‏اند. اما افراد دیگرى چون جیمز، یونگ، آلپورت، مازلو، آدلر و فرام با نگرشى مثبت به مذهب، از تأثیرهاى سودمند اعتقادات مذهبى سخن گفته ‏اند.

در سطح پژوهشى نیز نتایج نسبتا متناقضى ارائه شده است. هرچند در اکثریت مطالعات پژوهشى به نقش سودمند اعتقادات بر رفتار انسان ها اذعان شده، در مواردى نیز به آثار منفى مذهب بر زندگى اشاره شده است؛ اما آنچه در مجموع از مرور تحقیقات مختلف حاصل مى‏ شود، نشان دهنده تأثیر مثبت مذهب بر ابعاد مختلف زندگى انسان هاست.

گفته شده بین توسعه اعتقادات مذهبى و وظایفى که در گذر سن متحول مى ‏شوند، ارتباط معنادارى وجود دارد (مک فادن، 1998). چنین تحقیقاتى از این جهت با اهمیت تلقى مى‏ شوند که حاکى از تغییر اعتقادات مذهبى در دوره زندگى هستند؛ به علاوه، چنین تحقیقاتى به این مطلب اشاره دارند که مذهب شکل اصلاح ‏پذیر و انطباقى داشته و در نتیجه، ضرورتا خطى نیست.

1. مرورى بر برخى دیدگاه‏ هاى روان‏شناسانى که نگرش منفى نسبت به مذهب داشتند

درمان‏گرایانى که با جهت‏گیرى روان تحلیل‏گرى کار مى‏کردند، تمام گرایشهاى مذهبى را نشانه‏هاى انحراف از سلامت مى‏دانستند و آنها را روان آزرده‏وار تلقى مى‏کردند. تحت تأثیر فروید، روان تحلیل‏گران معتقد بودند که پیوند با خداوند ادامه وابستگى دوران کودکى است.

براساس نظریه روان تحلیل‏گرى، اعمال مذهبى تکرار رفتارهاى آزرده‏وار کودکى در باره والدین است. فروید مى‏گوید: تا زمانى که دنیا تهدیدآمیز و غیر قابل پیش‏بینى باشد، انسان در پى یک پدر متعالى است تا احساس محافظت و احساس ایمنى را در درون به وجود آورد.

به باور فروید، مذهب از ارتباط کودک با پدر نشأت مى‏گیرد و از همین رو است که در خیلى از فرهنگ ها خدا به عنوان یک پدر بهشتى مطرح شده است. بدین ترتیب، مذهب تلاشى را که براى برآورده شدن آرزوها وجود دارد، منعکس مى‏ کند.

الیس ـ بنیان‏گذار درمان‏گرى عقلانى ـ هیجانى ـ نیز با مذهب مخالف بود. به دنبال مخالفت او با مذهب، بسیارى از روان درمان‏گران شناختى معتقد بوده ‏اند که هرگونه باور مذهبى غیرمنطقى و ناپخته است. براى الیس و پیروانش دیدگاه مبتنى بر انکار وجود خدا، راه رسیدن به کمال مطلوب، سلامت و خوب بودن است.

فروید تلاش داشت که روش عینى داشته باشد؛ هرچند ملاک هاى امروزى نشان مى‏ دهد که روش هاى او تا حدى دچار سوگیرى بوده است و داده ‏هایش تحت تأثیر این سوگیرى بوده ‏اند. طى سال هاى اخیر تأثیر فعالیت هاى او در روان‏شناسى کاهش یافته است. کمتر از 10 درصد از انجمن هاى روان‏ شناختى داراى دیدگاه روان تحلیل‏ گرى هستند. در جامعه روان‏شناختى آمریکا این نگرش به کمتر از 5% تقلیل یافته است. با وجود این، تفسیرهاى روان تحلیل‏گرانه از مذهب در همان حد عمومیت دارد.

واضح است که برخى مذاهب، نگرش هاى سالم و سلامت ‏بخش بیشترى را نسبت به مذاهب دیگر گسترش مى‏ دهند و داراى انسجام درونى بیشترى هستند؛ اما به رغم این تفاوت ها، این فرض که مذاهب به خودى خود مسئول ایجاد توهم و بیمارى هستند، پذیرفته نشده است.

ایمان معنوى دلیل هذیان مذهبى نیست، همانطور که سیاست علت این نیست که برخى خود را چهره‏اى برجسته بپندارند، بلکه افرادى که از نظر هیجانى ناپایدارند، به طور ناهشیار اختلال هاى خود را به زبان مذهبى یا سیاسى بیان مى ‏کنند؛ بنابراین، باید سابقه بیمارى بررسى شود؛ چرا که تفکر روان‏ گسسته ‏وار از بیمارى روانى ناشى مى‏ شود نه از مذهب یا سیاست.

2. مرورى بر برخى دیدگاه هاى روان‏شناسانى که نگرش مثبت نسبت به مذهب داشتند

ویلیام جمیز به عنوان یک روان‏شناس و فیلسوف آمریکایى، در زمینه روان‏شناسى مذهب زحماتى کشید. کتابش با عنوان تجربه‏هاى مختلف مذهبى مورد توجه قرار گرفته و همه کسانى که به روان‏شناسى و مذهب علاقه‏ مندند، خواندن آن را ارزشمند مى ‏دانند.

وى در این کتاب مى‏ گوید: به دلیل یک سلسله تمایلات که در ما هست که ما را به طبیعت وابسته کرده است، یک سلسله تمایلات دیگرى نیز در ما وجود دارد که با حسابهاى مادى و حساب هاى طبیعت جور در نمى‏ آید و همین تمایلات است که ما را به ماوراى طبیعت مربوط مى ‏کند.

آلپورت، بین کسانى که جهت ‏گیرى معنوى درونى و بیرونى دارند، تمایز قایل شده است. به اعتقاد وى، احساس مذهبى رشد یافته زمینه پویایى و باز بودن مذهب را فراهم مى‏ سازد. در مقابل، مذهب نابالغ نقش خودخدمتى و کلاً ارائه دهنده تصورهاى قالبى منفى را براى افراد دارد.

بعدها آلپورت و روس مقیاس جهت‏ گیرى مذهبى را براى اندازه ‏گیرى این رویکردها تهیه کردند. جهت‏ گیرى‏ هاى مذهبى درونى علاقه به خود مذهب را منعکس مى ‏کند.

جهت‏ گیرى مذهبى بیرونى چیزى است که از آن طریق رفتارهاى مذهبى معانى دیگرى را براى فرد دارد؛ براى مثال، انگیزه حضور در کلیسا را در نظر بگیرید؛ افرادى که جهت‏ گیرى مذهبى درونى دارند حضورشان در کلیسا به خاطر خود آن است، در حالى‏که کسانى که جهت‏ گیرى مذهبى بیرونى دارند، ممکن است همین کار را انجام دهند، ولى به خاطر اینکه از این طریق مى ‏توانند افراد دیگر را ببینند، یا آن‏که از این طریق خواهند توانست بر مشکلات زندگى خود غلبه کنند. جهت‏ گیرى مذهبى یک نقطه کانونى در روان‏شناسى مذهبى است.

یونگ درباره مسیحیت و مذاهب شرقى زیاد صحبت مى‏ کند. او مفتون دیدگاه‏ هاى غربى نبود و تلاش داشت برخى زمینه ‏هاى مشترک بین شرق و غرب را بیابد. در انجام این امر یونگ نظریه گسترده ‏اى را درباره آنچه فرد تجربه مى‏ کند، بنا نهاد. به نظر وى، دین به میزان بسیار قابل ملاحظه‏ اى جنبه روان‏شناختى دارد. یونگ دین را با توجه به ریشه لاتینى آن، تفکر از روى وجدان مى‏ دانست.

آدلر معتقد بود که ما تلاش داریم احساس حقارت خود را جبران کنیم. ریشه احساس حقارت، اغلب فقدان قدرت است. روشى که مذهب وارد این تصویر مى ‏شود، از طریق عقاید ما در باره خداست؛ روشى که از این طریق، ما تمایل به کمال و برترى داریم؛ براى مثال در خیلى از مذاهب، خدا کامل و قادر مطلق تصور شده و فرامینى هم که به مردم داده مى‏ شود، کامل تلقى مى ‏گردد. اگر ما به اندازه کافى به کمال برسیم، شبیه خدا خواهیم شد و از طریق این همانندسازى با خداوند، نقایص و احساس حقارت خود را جبران خواهیم کرد.

آدلر معتقد است اعتقاد ما در باره خدا مهم است؛ زیرا در هدفها، جهت‏ گیرى‏ها و تعاملات اجتماعى ما بروز پیدا خواهد کرد. دومین جنبه با اهمیت مذهب این است که تأثیرهاى بزرگى بر محیط اجتماعى ما داشته و به عنوان یک حرکت اجتماعى قدرتمند، فى نفسه با اهمیت است.

مازلو سلسله مراتب نیازها را مطرح کرد؛ نیازهایى که از پایین‏ ترین سطح، یعنى نیازهاى فیزیولوژیک به نیاز عشق و تعلق، حرمت و خودشکوفایى مى‏ رسید. مازلو ادعا کرد که افراد مذهبى بیش از دیگران به خودشکوفایى رسیده ‏اند. افراد مذهبى احتمالاً بیشترْ تجربه‏ هاى اوج داشته ‏اند؛ تجربه‏ هایى که طى آن افراد احساس جذبه و یگانگى با جهان پیدا مى ‏کنند.

همچنین شرح حال زندگى که اریکسون، براى گاندى و لوتر مى‏ نویسد، نشان‏ دهنده دیدگاه مثبت او نسبت به مذهب است. او تأثیرهاى مذاهب را در تحول موفقیت ‏آمیز شخصیت مؤثر مى‏ داند؛ زیرا شیوه‏ هاى سالمى که در ارتباط با هر مرحله از زندگى از فرهنگ ها نشأت مى ‏گیرد، تحت تأثیر روش هاى ابتدایى مذاهب شکل مى ‏گیرند. به اعتقاد اریکسون، آیین هاى مذهبى تحول را تسهیل مى‏ کنند.

تأثیرهاى مثبت یا منفى مذهب در گستره پژوهش

همچنان‏که گفته شد، سوابق مطالعاتى گاهى با نتایج متضادى از تأثیر مذهب بر سلامتى روبه رو بوده است. کامپبل، کانورس و راجرز (1976)، نسبت به تأثیر مذهب بر کیفیت زندگى علاقه ‏مندى نشان دادند، ولى به نتایج متناقضى رسیدند. در حالى که برخى اندازه‏ گیرى ‏ها ارتباط مثبت کوچکى را بین مذهب و رضایت‏ مندى از زندگى نشان مى‏ داد، اندازه ‏گیرى‏ هاى دیگر رابطه منفى را نشان مى ‏داد. هاداوى (1987)، با تحلیل همان اطلاعات نشان داد که یک رمز گذارى اشتباه اطلاعات، راز این تناقضات بوده است و در نهایت نشان داده شد که مذهب تأثیر کوچک اما ثابتى بر رضایت‏مندى از زندگى دارد.

الیس (1980)، نیز معتقد بود که افراد مذهبى در مقایسه با افراد غیر مذهبى داراى اغتشاش هاى هیجانى بیشترى هستند. او تأکید دارد که مناسب‏ ترین راه‏هاى درمان در حل مشکلات هیجانى، فقط غیرمذهبى است. به باور وى، تمایلات مذهبى در نوع انسان کمتر به سلامت روانى مى‏انجامد. همچنین وى مى‏افزاید که مذهبى بودن افراطى به طور قابل ملاحظه‏اى با اغتشاشهاى هیجانى رابطه دارد.

در پاسخ به نظریه الیس، برگین (1983) مجموعه تحقیقاتى را سامان داد. وى با تحقیقى که به صورت «فراتحلیلى» انجام شد، به بررسى تمام پژوهش هایى که تا سال 1979 انجام شده و در آن به نقش مذهب اشاره داشتند، پرداخت.

وى در صدد بود تا نقش مذهبى بودن را با هر نوع جدول آسیب شناختى در رابطه گذارد و فرضیه الیس را آزمون کند. او در جمع‏ بندى نهایى خود 30 تأثیر را به دست آورد: در 23 نتیجه تأثیر معنادارى مشاهده نشد، در 5 تحقیق اثر مثبت مشاهده گردید، و در 2 مورد اثر منفى بین مذهبى بودن و جدول هاى آسیب‏ شناختى به دست آمد.

وى در نهایت اعلام کرد که مرور بر تحقیقات گذشته آشکار مى‏ سازد که شواهدى براى اثبات فرضیه الیس وجود ندارد و شواهد اندکى نیز نشان دهنده نقش مثبت مذهب در درمان است. این یافته شبیه نتایجى بود که کریجى و همکاران (1990)، به دست آوردند. آنها نیز در 52 درصد از مطالعات ارتباط مثبت، 19 درصد خنثى و 29 درصد رابطه منفى گزارش کردند.

پارگامنت که به اثربخشى عقاید و رفتارهاى مذهبى در تعدیل هیجانات اشاره کرده و معتقد است مذهب به عنوان یک منبع مقابله نقش مفیدى براى فرد دارد، در عین حال متذکر شده است که براى بعضى افراد در برخى شرایط فرایندهاى غلبه مذهبى ممکن است اثرهاى زیان‏ آورى داشته باشد. تشویق مردم به اینکه عقایدشان را بر دیگران تحمیل کنند، به کارگیرى پاسخ هاى بى‏ خاصیت و غیر قابل انعطاف در برابر فشارهاى روانى و نگرش به اینکه رنج های شان تنبیهى است که مستحق آن هستند، از آن جمله‏ اند.

در حالى‏ که برخى تحقیقات دیگر از عدم همبستگى بین پیوندجویى و فراوانى انجام اعمال مذهبى با سلامت و بهزیستى روان‏شناختى صحبت کرده ‏اند (مانند اشلى، 1997)، در اکثر تحقیقات، نقش مذهب مؤثر و مفید تشخیص داده شده است. برام و همکاران (1997)، با بررسى ارتباط بین اشتغالات مذهبى و افسردگى در شهروندان مسن داچ نشان دادند که بین اشتغالات مذهبى و افسردگى، هم در علایم و هم در سطوح، رابطه وجود دارد. در این مطالعه 2817 نفر از افراد مسن در گروه سنى 55 تا 85 در جریان یک مطالعه طولى مورد بررسى قرار گرفتند.

کالیانى (1997)، با استفاده از مصاحبه عمیق و تمرکز بر اطلاعاتى که از 30 مرد و زن مسن (در سنین 70 تا 85 سال)، در سنگاپور به دست آورده، به بررسى ارتباط بین اعتقادات مذهبى و فعالیتهاى دوره سالمندى پرداخت. مقایسه ‏هاى بین فرهنگى با مسلمانان جامعه مالى و هندوهاى هندى، سیک ها، مسیحیها و یک یهودى انجام شد.

نتایج تحقیقات، تأثیر مثبت مذهب را بر سطوح فردى و اجتماعى و فرایندهاى انطباقى در سنین بعدى نشان داد. چنانچه مذهب قسمتى از فرایند اجتماعى شدن دوره کودکى بود و در طول دوره بزرگسالى فرد نیز ادامه مى ‏یافت، به یکپارچگى فرد در بزرگ‏سالى کمک مى ‏کرد.

پیکوک و یولوما (1999)، در این زمینه مى‏ نویسند: «پولنر (1989)، نشان داد که بین مذهب و رضایت‏مندى از زندگى رابطه مثبت وجود دارد؛ به علاوه، فرارو و جنسن (1991)، مطالعات متعددى را گزارش کردند که نشان مى ‏داد مذهب تأثیر مثبتى بر سلامتى روانى و سلامتى روان‏شناختى در بزرگسالى دارد. مذهب مى‏ تواند تأثر مثبتى بر رضایت‏مندى از زندگى داشته باشد؛ زیرا افراد را در حوزه ‏اى از حمایت قرار مى ‏دهد. چنین حمایت ها باعث احساس امنیت جسمانى، شناختى و هیجانى مى‏شوند (الیسون، گاى و گلاس، 1989)».

هروى کریموى (1380)، با انتخاب 150 سالمند از سالمندان مقیم خانه‏هاى سالمندان، از طریق مصاحبه و پرسش‏نامه به بررسى نقش اسلام در ارضاى نیازهاى روانى سالمندان پرداخت. وى معتقد است اکثریت سالمندان (65/90 درصد)، انجام فرایض و فعالیت هاى مذهبى را وسیله ‏اى براى آرامش درونى خود معرفى کرده ‏اند، و 65 / 82 درصد از آنها نماز روزانه خود را ادا مى‏ کردند.

یک بررسى در مرکز سالمندان بر روى تعداد چهار هزار مراجع نشان داد آنها که به عبادت توجه داشتند، غالبا میزان افسردگى آنان نصف میزان افسردگى دیگران بود (سیف، 1380).

در مطالعه ‏اى به منظور بررسى رابطه نگرش و عمل‏کرد دینى سالمندان مقیم خانه سالمندان، با میزان افسردگى آنها، 70 نفر سالمند زن و مرد از دو آسایشگاه سالمندان اصفهان بطور تصادفى انتخاب شدند. وسیله سنجش متغیرها، مصاحبه روان‏شناختى و آزمون افسردگى HRSDو مقیاسهاى سنجش نگرش و عمل‏کرد دینى سالمندان بود. اطلاعات به دست آمده، با استفاده از ضریب همبستگى چند متغیر و آزمون t تحلیل شد.

نتایج نشان داد بین میزان نگرش و عمل‏کرد دینى سالمندان و میزان افسردگى آنها ضریب همبستگى معنادار معکوس وجود دارد (p<05)، و بین عمل‏کرد و نگرش دینى نیز همبستگى مثبت و معنادار برقرار است. (p<05). محققان معتقدند اعتقادات، نگرشها و عمل‏کردهاى دینى، عامل مهمى در سازگارى با پیامدهاى سال‏خوردگى و تأمین بهداشت روانى سالمند است (ابراهیمى و نصیرى، 1376).

یک تحول در روان‏شناسى مذهب با مطالعاتى که درباره تحول بزرگسالى و پیرى و علاقه‏مندى به نظریه دلبستگى به عنوان یک قالب مفهومى براى فهم تصور از خدا در بزرگسال، تمرینهاى تفکر، پاسخ به نقش و رفتارهاى اجتماعى مطرح شده است (کیرک پاتریک 1992؛ به نقل از مک فادن، 1998). عواطف مرتبط با حمایت اجتماعى در نظام هاى مذهبى، مشارکت مذهبى عمومى و تمرین مذهبى خصوصى، ممکن است از فرایند دلبستگى متأثر شده باشند.

نظریه دلبستگى امکان تحقیق بر منشأ جهت‏ گیرى ‏هاى عاطفى را در شخصیت و روش هایى که الگوهاى مشارکت مذهبى و تمرین مذهبى را شکل مى ‏دهند، پیشنهاد مى‏ دهد. برعکس، تحقیق تحولى در گستره زندگى مى‏تواند تأثیرهاى طولانى آموزش مذهبى اولیه را بر تجربه ‏هاى عاطفى و اعتقادات درباره عواطف آشکار نماید.

همچنان‏که پولوما و پندلتون (1991)، گفته ‏اند مذهب بر معنابخشى و هدف زندگى یا به طور کلى کیفیت زندگى تأثیر مى‏ گذارد. در واقع آنها پى بردند که بین معنا و هدف زندگى و رضایت‏مندى از زندگى رابطه معنادارى وجود دارد، معنا و هدف زندگى براى افراد جوان و میان سال بر فراهم ساختن یک هویت ثابت، شکل دادن به ارتباطات دوستانه، مولد بودن و خلاقیت متمرکز است.

اما در سالهاى آخر، معنا و هدف زندگى بر توسعه درک چرایى و چگونگى زندگى است که فرد دارد. تحقیق دیگرى (به عنوان نمونه کورنوال 1989)، ارتباط معنادارى را بین توسعه اعتقادات مذهبى و وظایفى که در گذر سن متحول مى‏شوند، نشان داد. چنین تحقیقاتى از این جهت با اهمیت تلقى مى‏شوند که حاکى از تغییر اعتقادات مذهبى در دوره زندگى هستند. به علاوه، چنین تحقیقاتى به این مطلب اشاره دارند که مذهب شکل اصلاح ‏پذیر و انطباقى داشته و در نتیجه ضرورتا خطى نیست.

کراوس و تان وان ترن (1898)، بین رضایت‏مندى از زندگى و ایمان قوى (یا مشارکت فعال در کلیسا) رابطه مشاهده کردند. این یافته در بین زنان سیاه‏پوست برجسته‏تر بود. این یافته ممکن است با احساس مفید بودن و تعامل اجتماعى یا حمایت اجتماعى مطرح شود.

چه فرضیاتى را مى‏توان براى سودمندى تأثیرهاى مذهب مطرح کرد؟

لوین (1994)، معتقد است فرضیات زیر به دنبال آن بوده ‏اند تا روشن نمایند چرا تجربه‏ هاى مذهبى بر سلامتى تأثیر دارد؟

«رفتار: سلامتى با رفتارهایى مرتبط است که در آموزه‏هاى مذهبى تجویز مى‏شود. این نسخه‏ هاى رفتارى یا ممنوعیت هاى رفتارى در باره مصرف الکل و مواد مخدر و داروها و رژیم غذایى، فعالیتها و به طور کلى سلامتى عمومى را کنترل مى‏کنند (اسپکتور 1979) و این خود مبین آن است که چرا میزان بیمارى‏ ها و مرگ و میر بین گروه ‏هاى مذهبى معین کمتر است.

نژاد: بیمارى و مرگ و میر ممکن است در یک گروه مذهبى خاص به دلیل وضعیت ژنتیکى آن گروه که باعث در مخاطره قرار گرفتن یا محافظت آنها از بیمارى‏ هاى معینى مى‏شود، بیشتر یا کمتر شود؛ براى مثال، بیمارى تاى‏ ساش ظاهرا بین یهودیان اشکنازى (اشکنازى یکى از دو فرقه یهود است که در اروپاى شرقى زندگى مى ‏کنند)، کم خونى سلول ـ داسى شکل در بین قوم تعمید دهندگان امریکایى (که غالبا سیاه ‏پوست هستند) و... شایع‏ تر است.

تأثیرهاى روانى اجتماعى: سر و کار داشتن بیشتر با مذهب ممکن است بدان دلیل با سلامت بیشتر ارتباط داشته باشد که دستورهاى مذهبى باعث حمایت اجتماعى مى‏ شوند و حسى از تعلق و دوستى‏ هاى صمیمى را براى فرد ایجاد مى‏ کنند. تحقیقاتى که در زمینه همه گیرشناسى اجتماعى شده است، سودمندى ماهیت ارتباطات اجتماعى را نشان داده است. (هاوس، لاندیس و امبرسون، 1988).

ارتباطات اجتماعى همچون سپرى (شاید از طریق شیوه‏ هاى ایمنى شناختى عصبى روانى)، از تأثیرهاى زیان آور تنیدگى و خشم جلوگیرى مى ‏کنند (لوین، 1994).

پویایى روانى نظام هاى اعتقادى: عقاید عمل‏کردى مذهب هاى خاص ممکن است صلح، اعتماد به نفس و احساس هدفمندى را به وجود آورند؛ همچنین ممکن است احساس گناه و مظنون بودن به خود را باعث شوند. این عقاید نیز با اعتقادات سلامتى و به طور غیرمستقیم با خود سلامتى مرتبط‏ اند. در واقع به نظر مى ‏رسد عقاید مذهبى خاص، با عقاید مرتبط با سلامتى یا شخصیت هاى سالم همگرا باشند؛ براى مثال، توصیف کار اخلاقى در پروتستان شبیه توصیفى است که از الگوهاى رفتارى نوع A ارائه مى ‏شود (لوین و همکاران، 1988).

به علاوه، مقیاسهایى که منبع کنترل درونى را اندازه‏ گیرى مى‏ کنند، مى ‏توانند فعالیت هاى مرتبط با سلامتى را به طور مثبت پیش‏بینى کنند؛ همان‏گونه که این مطلب از مفهوم اختیار در منظر دینى مشخص مى‏شود (شیلر و لوین، 1986).

پویایى روانى آیین هاى مذهبى: درگیر شدن با مراسم مذهبى خصوصى در قالب عبادات و تمرینات معنوى ممکن است فرد را از اضطراب و ترس راحت کرده و احساس تنهایى او را از بین ببرد و حسى از عشق و احترام در وى ایجاد نماید. این نتایج روان‏شناختى فعالیت هاى مذهبى که با نشانه‏ هاى روان‏شناختى از برانگیختگى ‏هاى عاطفى در طى زمان عبادت همراه است، با تندرستى، سلامت و رفاه مرتبط است.

گریفیت، انگلیش و مى‏فیلد (1980)، و گریفیت، یانگ و اسمیت (1984)، معتقدند که مشارکت در نماز و عبادت مى‏ تواند مزایایى شبیه آنچه افراد از روان‏درمانى رسمى بهره‏مند مى‏شوند، براى مشارکت کنندگان داشته باشد. اظهار هیجان و مشارکت فعال جمعى که از ویژگى‏ هاى برخى خدمات کلیساهاى افریقایى ـ امریکایى است، مى‏ تواند باعث تخلیه عاطفى جمعى افراد شده و تنیدگى را کاهش داده و نگرانى‏هاى عاطفى را تقلیل دهد (گیلکس، 1980).

نمادهاى مذهبى: مک گویر (1987)، بر این نکته تأکید کرد که زبان مراسم عبادى و نمادهاى غیر کلامى نه تنها قادر است حسى از نظم و کنترل ایجاد نماید، بلکه حسى از قدرتمندى شخصى را ایجاد مى‏کند که مى‏ تواند سلامتى را افزایش دهد.

یکى از جنبه‏ هاى مهم ولى ناشناخته، نماد مذهبى معمارى مذهبى است. ساختار کالبدى ساختمان هاى مذهبى مى ‏تواند تصورات خاصى را خلق کرده و نظام هاى پیچیده و با معنایى از عقاید، اعتقادات، ارزش ها و احساسات را منتقل سازد. معمارى مکان هاى مذهبى مى ‏تواند براى فضاى خدمات عبادى تعیین کننده بوده و بر چگونگى رفتار، احساسات و تفکر افراد تأثیر گذارد. با تقویت احساسات و اعمال خاص، معماران مى‏ توانند قلب و شکل عبادت کنندگان را شکل دهند.

پویایى روانى اعتقاد: حتى اگر تمام موارد فوق صحیح نباشد، صرف اعتقاد به اینکه مذهب یا خدا تندرستى را افزایش مى ‏دهد، براى تأثیرگذارى آن‏هم در حدى قابل قبول کافى است؛ به عبارت دیگر، معنادار بودن رابطه بین مذهب و تندرستى دریافته‏ هاى مختلف ممکن است تا حدى نشانه‏ هایى از یک‏نوع تأثیرهاى دارونما باشد. کتاب هاى مقدس مختلف به مؤمنان وعده پیروزى و بقا مى ‏دهند و تأثیرهاى روان‏شناختى این عقاید توسط محققان مستند شده است.

توضیح چند عاملى: احتمالاً ترکیبى از چند یا تمامى توضیحات فوق براى روشن شدن رابطه آمارى معنادار بین مذهب و سلامتى کمک نماید.

نیروى فوق تجربى: در حالى که فرضیات بالا پدیده ‏ها یا فرایندهاى اجتماعى، روان‏شناختى و زیست‏ شناختى را درگیر مى‏ دانند که تا حدى نیز توسط دانشمندان پذیرفته شده است، این فرضیه پیشنهاد مى‏ کند که فرد از طریق افعال مذهبى یا اعتقادات یا عبادات به نیرو یا قدرت لایزال وجود دسترسى مى‏ یابد.

گروه ‏هاى مذهبى به عنوان گروه‏ هاى مرجع هنجارى: افزون بر آنچه لوین (1994) درباره سودمندى تأثیرهاى مذهب مطرح کرد، که بدان اشاره شد، مى‏ توان به نقش گروه هاى مذهبى ـ آن چنانکه مرتون (1968) تشریح کرده است ـ توجه نمود. مرتون معتقد بود گروه هاى مذهبى نقش گروه هاى مرجع هنجارى را ایفا مى‏ کنند و هدف گروه هاى مرجع فراهم کردن چهارچوبى براى افراد است که از آن طریق آنها بتوانند شرایط رفتار و نگرش خود را ارزیابى کنند.

او پیشتر دو نوع کلى از گروه هاى مرجع را از هم متمایز کرده بود. نخستین شکل آن، نوع مقایسه ‏اى بود که چهارچوبى را براى اینکه افراد بتوانند خود را با دیگران مقایسه کنند، ارائه مى‏کرد و دومین شکل آن نوع هنجارى بود که معیارهایى را در اختیار افراد قرار مى‏داد. گروه هاى مرجع مذهبى بیشتر نقش نوع هنجارى را ایفا مى‏ کنند تا نوع مقایسه ‏اى، یعنى معیارهایى را ارائه مى‏دهند که از آن طریق افراد بسیارى رفتارهایشان را کنترل مى‏ کنند؛ براى مثال هنجارهاى گروه مذهبى، انواع مختلف رژیم غذایى و فعالیت هاى اجتماعى را هدایت مى‏کند (لوین، واندرپول 1987). در بسیارى موارد به طور خاص استفاده از الکل را ممنوع مى‏ کنند (بیگلى، بوک و کوچران، 1990؛ هرد، 1996)».

عواملى که کارکردهاى گروه مذهبى را تحت تأثیر قرار مى ‏دهند

افزون بر توضیحات یاد شده، مرتون (1968)، به چند عامل که مى ‏تواند کارکردهاى گروه مذهبى را به عنوان یک گروه مرجع هنجارى تحت الشعاع قرار دهد، اشاره مى‏ کند. براساس نظر وى، تعلق ساده به گروهى که یک چهارچوب مرجع هنجارى را تشکیل مى‏ دهند، لزوما بدان معنا نیست که فرد در همان چهارچوب عمل نماید؛ زیرا افراد مى‏ توانند به چند گروه مرجع تعلق داشته باشند و دشوار است که بتوان مشخص نمود کدام گروه در تعیین رفتار نقش مهم‏ترى دارند.

عامل دیگرى که ممکن است توانایى گروه هاى مذهبى را در ارائه خدمات به عنوان یک گروه مرجع تغییر دهد، وضعیت اجتماعى آن است. به طور اخص، اگر اعضا بتوانند به تعدادى از افراد یا گروه هایى خارج از آن مجموعه مذهبى دسترسى داشته باشند، احتمال استفاده آن گروه مذهبى به عنوان یک گروه مرجع در تعیین رفتار کم مى ‏شود؛ از سوى دیگر، هرچه اعضا با پیروان آن گروه مذهبى، چه در درون و چه در بیرون از فضاى تعامل (مانند ساختمان کلیسا)، با یکدیگر بیشتر سر و کار داشته باشند، این احتمال که آنها گروه مذهبى را براى شکل دادن به رفتارشان مهم بدانند، بیشتر مى‏ شود.

براساس تمایزى بین شکل هاى مذهب شهرى و روستایى، فیشر (1982) معتقد بود که در شهرهاى کوچک (و یا روستاها) بیشتر زندگى اجتماعى حول فعالیت مؤسسه مذهبى مى‏ چرخد. در شهرهاى کوچک، مکانى مانند کلیسا به نوعى همسایه و نزدیک مردم است و در ارتباطات اجتماعى نقش داشته و زمینه مهمى براى شناخت مردم است. در مقابل، شیوع سازمان هاى غیرمذهبى (مانند انجمن هاى داوطلبانه)، و گروه ها (مانند باشگاه ‏هاى کتاب و سرگرمى)، در مجموعه شهرى بیشتر است.

در نتیجه افرادى که در محیطهاى شهرى زندگى مى‏کنند، براى تعاملات اجتماعى عقاید گوناگونى دارند. نه تنها ساکنان روستایى در استفاده از کلیسا به عنوان یک واسطه براى تعامل اجتماعى متفاوت هستند، بلکه در ترکیب شبکه ‏هاى اجتماعى ‏شان متفاوت‏ اند.

یک مطالعه نشان داد که شبکه‏ هاى اجتماعى افرادى که در محیط هاى روستایى زندگى مى‏ کنند، نسبت به آنهائى که در محیط هاى شهرى زندگى مى‏ کنند، معمولاً کوچک‏تر، کم تراکم ‏تر و داراى قدمت بیشترى هستند (بگز، هانیز و هارلبرت 1996).

این محققان همچنین متوجه شدند که اعضاى شبکه‏ هاى اجتماعى روستایى نسبت به افرادى که در محیط هاى شهرى زندگى مى‏کردند، شباهت مذهبى بیشترى با یکدیگر داشتند. در نتیجه، ساکنان روستا نسبت به ساکنان شهرى احتمالاً بیشتر با افرادى که عضو گروه هاى مذهبى خودشان هستند، احاطه شده ‏اند؛ زیرا ساکنان روستایى فرصت کمى دارند تا گروه هاى دیگرى را که به عنوان گروه مرجع خدمات ارائه مى ‏دهند، پیدا کنند. آنها به احتمال بیشتر بر هنجارهاى گروه خودشان اعتماد مى ‏کنند.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه