امروز جمعه 30 مهر 1400
ravanshenasi.cloob24.com
0

یورگن هابرماس (J-rgen Habermas) متولد 18 ژوئن 1929 در دوسلدورف آلمان از فیلسوفان و نظریه‌پردازان اجتماعی معاصر و وارث مکتب فرانکفورت است که در چارچوب سنت نظریه انتقادی و پراگماتیسم آمریکایی کار می‌کند.

یورگن هابرماس پدیده دین را از نگاه فلسفی بررسی می کند و در تفکرات قبلی و بعدی خود در مورد نقش دین در حوزه عمومی عمدتاً متأثر از فیلسوفان قاره ای و به ویژه مکتب فرانکفورت است. زیرا آن ها اعتقاد داشتند که موضوعات دینی باید از دیدگاه فلسفی تجزیه و تحلیل شوند. در مقاله ای تحت عنوان " خداپرستی و الحاد " که در کتاب مکتب فرانکفورت پیرامون دین آمده است، هورکهایمر در 2005 با صراحت قید می کند که بدون خدا انسان بیهوده می کوشد که معنای مطلق را حفظ کند. بدون رجوع به امری الهی، یک عمل خوب مانند نجات یک انسان که به ناحق اذیت شده است، تمام شکوه اش را از دست می دهد. مرگ خدا همچنین مرگ حقیقت جاودانی است.

اندیشه هابرماس درباره نقش دین در حوزه عمومی را می توان در دو سطح بررسی کرد:

در سطح اول، او دین را به عنوان ابزاری در دست انسان ها تلقی می کرد که با آن ابزار می توانستند به حل مشکلات معرفتی و اگزیستانسیالیستی خود نائل آیند. در نتیجه، هابرماس متقدم در مقاله خود تحت عنوان "پیرامون هویت اجتماعی" (1974) معتقد بود که دین در فرآیند مدرنیزه کردن جامعه باید جای خود را به فلسفه بدهد.

در واقع، تفکر قبلی هابرماس در خصوص دین به پیش فرض او در مورد نظریه سیر تکامل فکری بشر متکی است. این نظریه را یورگن هابرماس در 1984 عنوان نمود ، و مراحل مختلف تاریخ تفکر بشر را به سه مرحله تقسیم می کند:

1- مرحله جهان بینی اسطوره ای ( The mythical)

هابرماس در 1984 عنوان می دارد که ویژگی های جهان بینی اسطوره ای را شامل خلط میان طبیعت عینی و فرهنگ، تفکیک نارسا بین زبان و جهان، نارسایی در تمایز صریح بین دعاوی مختلف اعتبار، و خلط بین فرهنگ و طبیعت درونی یا جهان ذهنی می داند. در این مرحله، اسطوره ها ی ناشی از فرهنگ با واقعیت عینی یکی گرفته می شود و در نتیجه، اسطوره ها نمی گذارند بین موضوع شناسایی که می تواند مورد بهره برداری قرار گیرد و کارگزاران ـ فاعلان شناسا که می توانند سخن بگویند و عمل کنند و دارای زبان اند ـ تفاوت روشن، اساسی و مفهومی قائل شویم.

در این حالت، اسطوره زدایی از جهان بینی ها به معنی اجتماع زدایی از طبیعت و طبیعت زدایی از اجتماع است. همچنین، خلطی صورت می گیرد بین وسیله ارتباط که زبان است و جهان که با این وسیله ارتباط باید در مورد آن به تفاهم بین الاذهانی رسید.

در اندیشه اسطوره ای، دعاوی مختلف اعتبار مثل صدق اخباری، درستی هنجاری و صداقت بازنمودی (گوینده مدعی حقیقت است برای بیان گزاره های صادق؛ مدعی صحت هنجاری است برای کنش های مبتنی بر مشروعیت؛ مدعی صداقت است برای تجارب ذهنی) با هم ترکیب می شوند. تا جایی که این جهان بینی را نمی توان به عنوان تفسیری از جهان به تصویر درآورد که در معرض خطا و نقد قرار دارد.

هابرماس تصریح می کند که جهان ذهنی به عنوان کلیت تجاربی به حساب می آید که فقط فرد امتیاز دسترسی به آن را دارد. استفاده از اصطلاح جهان ذهنی نیز تا آن جا موجه است که آن را به عنوان یک انتزاع در نظر بگیریم که، بنا به پیش فرض معمول، به قلمروی مربوط می شود که مشترک بین اعضاء نیست و از این حیث از جهان عینی و جهان اجتماعی جدا می شود.

2- مرحله جهان بینی دینی- مابعدالطبیعی ( The religious-metaphysical)

در مرحله جهان بینی دینی ـ مابعدالطبیعی، دین سه کارکرد دارد که عبارت است از: 1- فراهم آوردن یک جهان بینی منسجم برای معنابخشی به زندگی؛ 2- ارائه دستورالعمل های اخلاقی؛ و 3- سامان دادن به عکس العمل های بشر نسبت به حوادث غیرمترقبه که در قالب ادیان یکتاپرست تشکیل می شود و شامل نمادها و اعمال شرک آمیزی است که ریشه در اسطوره و سحر و جادو دارد.

در این مرحله، هابرماس نگاهی ابزاری به دین داشته و معتقد بوده که دین در مرحله مدرن محکوم به نابودی است. او اعتقاد داشت که حوزه عمومی عرصه ای برای گفتمان عقلانی- انتقادی است که از اهداف دینی و علائق فردی فاصله می گیرد. در این وضعیت، سنت ها دائماً بازاندیشانه می شوند و به تجدید نظرهای پیاپی تن می دهند. سرانجام، به زیست جهانی می رسیم که در آن هیچ چیزی مقدس نیست مگر عقل و اجماعی که متکی به اعتبار استدلال برتر است. این امر به معنی آزاد شدن کنش ارتباطی و زیست جهان از زمینه هنجاری مورد محافظت امر مقدس است.

3- مرحله جهان بینی مدرن ( The modern)

از نظر هابرماس در 1984 و 1987 ویژگی های اصلی عقلانیت مرحله جهان بینی مدرن عبارتند از: تمرکززدایی به معنی درک خود و دیگران و رهایی از تفکر دینی؛ افسون زدایی به معنای کنار گذاشتن دین به عنوان اوهام و خرافه؛ و زبانی کردن امر مقدس به معنی عقلانی کردن زیست جهان. بر اساس این تفکر، دین به انزوا کشانده می شود و مرگ نظری و توسعه اجتماعی آن اعلام می گردد.

می توان گفت که آرای اولیه هابرماس دین را در یک مرحله تکامل اجتماعی ماقبل مدرن قرار می دهد که از مرحله اسطوره ای آغاز می شود و ویژگی آن این است که پدیده های عینی و اجتماعی تا حد زیادی از هم تفکیک نشده اند. سپس به مرحله دینی ـ مابعدالطبیعی می رسد که توسط سنت ها معین می گردد و عقلانیت و استقلال فردی و گروهی را محدود می سازد. نهایتاً، دین در تکامل جوامع مدرن، از لحاظ فلسفی بی ربط و از لحاظ اجتماعی منسوخ قلمداد می شود و از حوزه عمومی جوامع به حاشیه رانده می شود.

در سطح دوم، هابرماس آرای قبلی خود و نیز جایگاه دین در مدرنیته را دوباره ارزیابی می کند و نقش کلیدی دین در حوزه عمومی را مورد تأکید قرار می دهد. در این جا، او نه تنها اشاره می کند که دین به حوزه عمومی جوامع معاصر سکولار برمی گردد، بلکه همچنین می پذیرد که این بازگشت به نشانه بیداری اجتماعی و سیاسی، و انتقال معنا و روح به زندگی خصوصی و عمومی بسیاری از شهروندان مدرن می باشد.

لذا، هابرماس احیای ادیان بزرگ را در قلب جوامع غربی تصدیق کرده و سعی می کند که راهی برای توسعه تعامل بین شهروندان سکولار و دیندار پیدا کند. به عبارت دیگر، هابرماس برداشت عصر روشنگری را که دین از عرصه عمومی رخت خواهد بست را بی معنا دانسته و در پی ناکارآمدی منطق سکولار به پساسکولاریسم گرایش پیدا می کند و احیای اعتقادات دینی را منوط به اصلاح مدرنیته و طرد لیبرالیسم سیاسی می داند. او مدرنیته را در رسیدن به اهدافش درمانده و شکست خورده می داند و اعلام می کند که این نافرجامی مدرنیته، توسط آموزه های دینی به فرجام می رسد. به دیگر سخن، «این عقل مدرن فقط وقتی یاد خواهد گرفت خود را بفهمد که ارتباط خویش را با آگاهی دینی معاصر روشن کند».

هابرماس مقوله پساسکولاریسم را به این دلیل مطرح می کند که منطق سکولاریسم تأثیر خود را از دست داده است و او از نقش مؤثر دین در حوزه خصوصی و عمومی دفاع می کند. به عبارت دقیق تر، هابرماس برخلاف بسیاری از فیلسوفان مدرن، دوباره دین را به حوزه عمومی برمی گرداند و به آن اعتبار ویژه ای می بخشد.

هابرماس معتقد است که دین تصاویری جهت دار و موجه از اشکال بدون نقص زندگی را در اختیار می گذارد که الهام دهنده هستند و ما را به انجام تلاش هایی در به وجود آوردن کارهای پسندیده و سودمند ترغیب و تشویق می کند. در تجدّد جهانی، دین می تواند عدم وحدت و سایر نواقص جامعه را برطرف کند و به ما بفهماند که زندگی چیست و چگونه باید باشد. یعنی، وی می پذیرد که چارچوبی که دین برای زندگی بهتر ترسیم می کند، به مراتب عمیق تر، پیشرفته تر و قوی تر از نظریه انتقادی و یا نظریه کنش ارتباطی است که او به تصویر می کشد.

هابرماس در مقاله خود در سال 1988 اعتراف می کند که تفکر و موضع گیری قبلی او نسبت به دین عجولانه بوده است. لذا، هابرماس، برخلاف موضع گیری قبلی خود، دیگر دین را در حاشیه زندگی اجتماعی، فرهنگی و سیاسی قرار نمی دهد، بلکه راه کاملاً جدیدی را برای درک دین می گشاید.

هابرماس در سال 2002 به ایران سفر کرد و در حضور روشنفکران و دانشجویان ایرانی به ایراد چند سخنرانی پرداخت. در این سخنرانی ها وی به طور کلی اظهار می دارد که نقش های دین و دولت در حوزه عمومی باید به طور رضایت بخشی تفکیک یابد. با این حال، در تأکید به اهمیت این تفکیک، او در جست و جوی این است که تداوم اهمیت دین را تضمین کند، نه این که دین را به حاشیه براند: مدارای دینی تنها در موقعی می تواند تضمین شود که حق آزادی دینی اعتبار قانونی پیدا کند، نه از طریق خط سیر بی ملاحظه بنیان برافکنی که فرآیند های تجدد پیش گرفته اند؛ جایی که همبستگی های دیرین مبتنی بر دین تضعیف شده و چیز دیگری نتوانسته است جایگزین آن شود. اما اگر حمایت قانونی از آزادی دینی صورت گیرد، این آزادی در خدمت حفظ همبستگی دینی قرار می گیرد. وگرنه تجدد غربی با تعهد به عقل از راه میراث روشنگری شکل گرفته است و بسیاری از دیدگاه های مدرن اروپایی در پی سست کردن جهان بینی های دینی با کمک علم، فلسفه و هنر هستند.

به طور کلی، چهار نوع ادراک درباره دین را می توان در آرای هابرماس یافت:

1- دین نهادی تاریخی ـ اجتماعی ( A historical-social institution) است که ارتباطی مستقیم با زندگی اجتماعی دارد و جزء لاینفک زیست جهان محسوب می شود.

2- دین ابزاری است که به کار نقادی ( An instrument of criticism) می آید و موجب تغییر و تحول هم درمناسبات انسان ها می شود و هم ابزاری است که انسان ها در کنار سایر ابزارهای انتقادی می توانند به کمک آن به نقد و چالش محیط خود بپردازند.

3- دین یک جهان بینی ( A worldview) است. به اعتقاد هابرماس، هر دینی در اصل یک جهان بینی و یا دکترین جامع ( Comprehensive doctrine) است و نیز به این معناست که دین ادعا می کند که اقتدار آن را دارد که شکلی از زندگی به عنوان یک کل را سامان دهد و هر فعالیتی را در زیست جهان استخراج و تنظیم کند.

4- دین همچون زبانی مشترک ( A common language) است که برای تفاهم دوجانبه بین الاذهانی به کار می رود. یعنی، زبان دین باید نه تنها متعلق به مردم خاص باشد، بلکه به مردم عادی نیز، به ویژه از لحاظ ارزش های اخلاقی، متعلق باشد. برخلاف زبان علم، فلسفه، هنر و ادبیات که هر کدام زبان خاصی را ایجاد می کنند، زبان دین برای مردم می تواند قابل فهم باشد.

به عبارت دیگر، "سنت های دینی برای بیان باطن اخلاقی به ویژه در ارتباط با اشکال آسیب پذیر زندگی اجتماعی از قدرت خاصی برخوردارند. در صورت وقوع مناظره های سیاسی، این قدرت خاص بالقوه باعث می شود گفتار دینی یک کاندیدای جدّی به مفهوم حقیقی ممکن تبدیل شود که به این ترتیب می تواند از واژگان یک اجتماع دینی خاص به یک زبان همه فهم ترجمه شود" (هابرماس، 2005 و 2006).

در واقع، نحوه اندیشه هابرماس درباره ماهیت و وجود دین و کاربردهای آن در حوزه عمومی طی دهه های گذشته در کل خوشبینانه بوده است. عدول او از دگماتیسم مارکسیستی با دید منفی آن در مورد دین، یکی از جنبه های خوشایند و قابل ملاحظه آثار او را تشکیل می دهد.

ضروری است اشاره شود که تحول تفکر هابرماس در مورد دین در عمق جهان بینی و نظریه ها ی فلسفی- اجتماعی او نهفته است و ساده انگارانه است که این تحول موضع گیری را معلول حوادث مستحدثه در جهان و یا نوعی فرصت طلبی و از روی اکراه تلقی نمود. بنابراین، تحول تفکر وی به ماهیت ذاتی و پتانسیل فلسفه اجتماعی او ربط دارد.

درک عمیق تر نظرات هابرماس نسبت به دین، منعکس کننده این واقعیت است که اندیشه های او در تضاد با ماتریالیسم تاریخی، مفهوم عقلانیت مثبت وبر، عقلانیت ابزاری و حسابگر، لیبرال دموکراسی، و ارزیابی های منفی مدرنیته درباره دین است که بر محور کنش ارتباطی، دموکراسی مشورتی و زیست جهان قرار دارد. یعنی، آرای او در خصوص دین به طور قطع در سال های اخیر تحول داشته است و از گفتمان بین سکولارها به گفتمان بین پساسکولارها با دینداران و گرایشات مختلف دینی تغییر جهت داده است. شاید بتوان گفت که عوامل و رویدادهای بیرونی مانند احیای دین فقط این روند را تسریع کرده است.

به هر حال، هابرماس از رویکردهای کاملاً جانبدارانه نسبت به مدرنیته و نفی دین بسیار فاصله گرفته است و آرای اخیرش تأثیر مثبتی در ارزیابی وسیع تر ارزش ها و اهمیت دین داشته است. این موضع گیری نسبت به دین توانسته است که به مقابله با آرای منفی و افراطی در مورد دین بپردازد و تا حدودی به تحول آرای منفی فیلسوفان سکولار کمک کند.

در حقیقت، هابرماس به تغییر فهم ما از تضاد بین دین و عقلانیت در مدرنیته کمک می کند و دین را به عنوان عنصری ضروری و پیشرو در کنش ارتباطی و زیست جهان قلمداد می کند. با آن که آرای هابرماس درباره رهایی انسان ها گاهی ایده آلیستی به شمار می آید، اما تمرکز او روی کنش ارتباطی و دموکراسی مشورتی در مجموع شالوده ای را برای مشارکت مثبت با جوامع دینی و سکولار عرضه می نماید که به دنبال صلح طلبی، امنیت و همبستگی انسانی در عرصه بین المللی است.

در تفکر اخیر هابرماس، لفظ پسامتافیزیک بدون دین قابل تصور نیست. از نظر او کنار گذاشتن سنت‌های دینی متقن و قوی از حوزه عمومی، همچون پس مانده‌هایی باستانی و منسوخ شده، غیرمنطقی و نامعقول است. او پیشنهاد می‌کند که به جای حذف سنت‌های دینی، می‌بایست نسبت اتصال درونی آنها با شیوه‌های مدرن تفکر را تجزیه و تحلیل کرد. حتی امروزه، سنت‌های دینی وظیفه خود را در آگاه کردن ما از آنچه مفقود یا غایب است به خوبی ایفا می‌کنند.

هابرماس در کتاب تفکر پسامتافیزیکی: مقالات فلسفی در 1992، مباحث مختلف دینی را مطرح می‌کند و می‌گوید که اعتقاد ندارم که ما اروپایی‌ها می‌توانیم به طور جدّی مفاهیمی مانند اخلاق و زندگی اخلاقی، شخص و فردیت، یا آزادی و رهایی را بدون تخصیص دادن جوهر ادراک دینی تاریخ با نظر به رستگاری دریابیم. این مفاهیم احتمالاً به قلب‌های ما از منابع مفهومی تفکر افلاطونی بر محور نظم و شهود ایده‌ها نزدیک ترند، به نحوی که این مفاهیم فهم ما را از خود سروسامان می‌دهند. اما بدون عبور از میان جامعه پذیری و فلسفه هر یک از ادیان بزرگ جهان، این ظرفیت معنایی می‌تواند روزی غیر قابل فهم شود. هابرماس از تز هگل دفاع می‌کند که ادیان بزرگ جهان به تاریخ عقل تعلق دارند.

هابرماس در ادامه مدعی است که دین هنوز هم در نقش خود در ایجاد مقاومت در مقابل حوادث غیرمنتظره زندگی بی همتا و غیر قابل جایگزین به وسیله فلسفه است. به همین سبب، تفکر پسامتافیزیکی هنوز به زندگی صلح آمیز با آداب و عادات دینی ادامه می‌دهد. بنابراین، هابرماس اظهار می‌دارد که فلسفه حتی در شکل پسامتافیزیکی خود نه قادر خواهد بود که جایگزین دین شود و نه می‌تواند دین را سرکوب کند، مادامی که زبان دین حامل محتوایی معنایی است که الهام بخش و ضروری است. این محتوا فعلاً از این که به دام توان تشریحی زبان فلسفه بیافتد طفره می‌رود و کماکان در برابر تبدیل شدن به گفتمان‌های تعقلی مقاومت می‌کند. به عبارت دیگر، می‌توان گفت که تأثیر عمومی فلسفه نمی‌تواند با ادیان جهانی هم قدم و همگام شود؛ ادیانی که وعده رستگاری به توده‌ها می‌دهند.

هابرماس معتقد است که شهروندان سکولار باید معنای زندگی کردن در یک جامعه پساسکولار را بیاموزند. وی ذهنیت پسامتافیزیکی را به عنوان ذهنیتی توصیف می‌کند که نمایانگر همتای سکولار آگاهی دینی است که تدبیر در خود را آغاز نموده است. تفکر پسامتافیزیکی، بدون هیچ گونه قصد شعار، با برداشت محدود و علمی از عقل به مخالفت برمی خیزد و با خارج ساختن نظریه‌های دینی از قلمروی تبارشناسی عقل نیز مخالف است. چرا که، علم زدگی معرفت ما را در هر زمان تا حد آخرین یافته‌های علوم تجربی تنزل می‌دهد.

علاوه بر این، هابرماس تأکید می‌کند که فلسفه مرتباً در رویارویی با سنت‌های دینی این مطلب را دریافته که محرک‌های مناسبی را برای خلاقیت و کشف جهان دریافت می‌نماید. انکار نمودن این فرضیه که ادیان – به عنوان تنها عنصر زنده و باقی مانده از عوامل تشکیل دهنده فرهنگ‌های باستانی – همچنان توانسته جایگاه خویش را در بنای پر پیچ و خم مدرنیته حفظ نمایند چندان منطقی نیست، زیرا محتوای ادراکی این ادیان هنوز به طور کامل مورد بهره برداری قرار نگرفته است. به هر حال، هیچ دلیل مناسبی برای انکار این احتمال وجود ندارد که ادیان به طور بالقوه هنوز دارای محتوای معنایی ارزشمندی برای الهام بخشیدن به دیگر مردمان فراسوی اجتماعات دینی باشند. خلاصه، تفکر پسامتافیزیکی مهیا شده است که مطالب ارزشمندی از دین بیاموزد. در واقع، هابرماس در تفکر اخیر خود به جای این که فلسفه را جایگزین دین کند به آن آمادگی می‌دهد تا توسط سنت‌های دینی آموزش ببیند. او می‌نویسد: "فلسفه همچنین دلایل خوبی دارد که در معرض یادگیری از سنت‌های دینی قرار گیرد".

هابرماس بر آن است تا اهمیت دین را در حوزه عمومی به رسمیت بشناسد. او برخلاف مارکس دین را بخش ضروری و زیربنایی زیست جهان محسوب می‌کند و اعلام می‌دارد که ما نمی‌توانیم زیست جهان را بدون اجزا و عناصر تشکیل دهنده آن داشته باشیم و یکی از بخش‌های بنیادی و لاینفک زیست جهان را امور مربوط به دین تشکیل می‌دهد. لذا، برخورد وی با دین دیگر تقلیل گرایانه و یا ساده انگارانه نیست، بلکه عمیق و جدّی است؛ برخوردی که اجازه می‌دهد دین، سکولاریسم و پیامد فلسفی آن یعنی ناتورالیسم را به چالش جدّی بکشاند. در پرتو همین تمرکز روی اهمیت دین در زیست جهان است که هابرماس درصدد برآمده تا تصویر بهتری از جامعه بر پایه صلح، اتحاد، برابری و سعادت بشری ترسیم کند.

نظریه هویت دینی هابرماس

در مقابل وبر که معتقد بود کنش معقول و هدفدار، یعنی کار، بارزترین و فراگیرترین پدیده بشری است و فعالیت انسان را به کارِ محض تنزل داده بود، هابرماس کنش ارتباطی یا عمل تفاهمی ‌را مطرح می‌کند. هابرماس در مقابل این اعتقاد وبر اظهار داشت که نوعی از فعالیت انسانی وجود دارد که اساساً از کارِ ابزاری متمایز است. این فعالیت، همان فعالیتی است که از طریق آن، انسان‌ها تلاش می‌کنند با یکدیگر ارتباط بگیرند و همکاری کنند و هابرماس از آن با عنوان کنش ارتباطی یاد می‌کند.

این نوع کنش که با هدف رسیدن به تفاهمِ ارتباطی دنبال می‌شود، ناظر به رابطه دوجانبه‌ای است که در آن، افراد کنشگر به هیچ‌وجه در فکر موفقیت شخصی خود نبوده، بلکه کنشگران از یکدیگر توقع دارند که اغراض و افعال متفاوت خود را از طریق اجماعی که محصول ارتباط و مفاهمه است، هماهنگ کنند و اساساً تلاش برای رسیدن به توافق و درک متقابل است. بنا به گفته هابرماس، افراد در وهله اول، به‌سوی موفقیت‌های فردی خود سمت‌گیری نکرده، بلکه هدف‌های خود را تحت شرایطی دنبال می‌کنند که بتوانند نقشه‌های کنش خود را بر مبنای تعاریف مشترک از وضعیت هماهنگ کنند. هابرماس میان عقلانیت کنشِ هدفدار (عقلانیت ابزاری) و عقلانیت کنشِ ارتباطی (عقلانیت ارتباطی) تمایز قائل شده و عقلانیت کنش ارتباطی را راه‎‌حل مسئله عقلانیتِ کنش معقول و هدفدار قلمداد می‌کند.
هابرماس نظریه انتقادی خود را براساس ترمیم و بازسازی نظریات مارکس، وبر، لوکاچ و مکتب فرانکفورت تدوین کرده است. در این نگرش نو، مفهوم عقلانیت، مفهومی ‌اساسی و مرکزی است. در واقع بایستی اساسی‌ترین ویژگی نگرش انتقادی هابرماس را بازسازی نظریه عقلانی‎شدن جهان در اندیشه وبر دانست. در این بازسازی، هابرماس در کنار برداشت معروف وبر از عقلانیتِ ابزاری که تصویری از قفس آهنین جامعه مدرنِ نوین است، مفهوم عقلانیت ارتباطی را عرضه می‌کند که اساساً فرایندی فرهنگی و مبتنی‌‎بر پیشرفت اندیشه‌ها براساس منطق درونی خود آنهاست.
عقلانیت ارتباطی که همان عقلانیت در قالب مفهوم کنش ارتباطی هابرماس به‌شمار می‌رود، به‌معنای ازمیان‎برداشتن موانعی است که ارتباط را تحریف می‌کنند و به‌معنای کلی‌تر، نظامی ‌ارتباطی است که در آن، افکار، آزادانه ارائه می‌شوند و در برابر انتقاد، حق دفاع دارند. برای هابرماس عقلانی‎کردنِ عرصه زندگی به‌معنای ایجاد نظامی ارتباطی است که در آن، ایده‌ها امکان انتقاد بیابند. در واقع عقلانیتِ موردنظر او به‌واسطه امکان ایجاد ارتباط و گفتمان، فارغ از فشار بیرونی و ترس و تهدید به‌وجود می‌آید و مهم‌ترین شرط عقلانی، انتقادپذیری و دلیل‌پذیری است. عقلانیت در عرصه کنش ارتباطی، به ارتباط رها از سلطه و ارتباط آزاد و باز، انجامیده و مستلزم رهاسازی و رفع محدودیت‌های ارتباط است. ایجاد این نوع عقلانیت در جامعه به ‌عقیده هابرماس مشروط به‌ وجود کنش ارتباطی در سطح جامعه است که بر توافق و اجماع عقلانی متکی است. همچنان‌که تحقق جامعه آرمانی (اتوپیایی) هابرماس نیز در گرو آزادبودن کنشگران جامعه در ارتباط با همدیگر و رسیدن ایشان به درک مشترک از طریق استدلال و به دور از فشار و محدودیت است.
هابرماس در مقابل مفهوم عقلانیت ابزاری، فرایند مثبت و رهایی‌بخش عقلِ ارتباطی و تفاهمی را مطرح می‌کند و معتقد است که باید از گسترش و نفوذ عقلانیتِ ابزاری به حوزه زیست‌جهان جلوگیری کرد و منطق کنش ابزاری، فقط به نظام (دولت و مؤسسات بزرگ و نهادها) محدود شود و در عوضِ منطق، کنش ارتباطی و عقلانیت ارتباطی را بر زیست‌جهان حاکم کرد.
موضوع اصلی نظریه انتقادی هابرماس این است که لیبرالیسم مادامی ‌که در پیوند تنگاتنگ با سرمایه‌داری باشد و به تبع آن در تحکیم سلطه عقلانیتِ ابزاری و ستمِ نظامِ کارمزدی نقش ایفا می‌کند، هرگز قادر به حمایت و تقویت ایده‌آل‌های خود نخواهد بود. هابرماس، در تئوری کنش ارتباطی، دو مفهوم جهان‌زیست و نظام را در تقابل با یکدیگر مطرح می‌کند.
جهان‌‌زیست را باید همان جهانِ معنی و کنش ارتباطی و توافق و رابطه ذهنی میان انسان‌ها دانست؛ جهانی که یک مفهوم مکمل برای کنش ارتباطی بوده و فضایی است که در آن، کنش ارتباطی صورت می‌گیرد. این فرایند شامل حوزه‌ای از تجربیات فرهنگی و کنش‌های متقابل ارتباطی بوده که به‌طور اساسی قابل درک و ذاتاً آشنا هستند و پایه‌ای برای تمام تجربیات زندگی به‌شمار می‌روند. مؤلفه‌های اساسی این فرایند عبارت‌اند از: فرهنگ، شخصیت و جامعه.
نظام یا سیستم، همان فرایند عقلانیت ابزاری است که حوزه‌های عمده‌ای از جهان‌زیست را تسخیر کرده است. هابرماس که نظام را جدای از جهان‌زیست می‌داند، اقتصاد، سیاست و خانواده را به‌عنوان اجزای اصلی نظام، طبقه‌بندی کرده و معتقد است که قدرت و پول، عناصر اساسی نظام را تشکیل می‌دهند. وی از تمایز بین نظام و جهان‌زیست برای انتقاد از جامعه معاصر استفاده کرده و استدلال می‌کند که در عصر سرمایه‌داری پیشرفته، حوزه‌های وسیعی از جهان‌زیست در درون نظام، مستحیل و بر حسب سیستم اقتصادی و نظام قدرت، بازسازی شده است. از دید هابرماس در جوامع صنعتی جدید، کنش معقول و ابزاری، حوزه کنش تفاهمی ‌و ارتباطی را در خود هضم کرده و اعمال متکی بر محاسبات عقلانیت ابزاری، بخش بزرگ کنش‌های افراد را تشکیل می‌دهد. او حاصل وضعیت فعلی سلطه نظام بر جهان‌زیست را ازدست‎رفتن معنا، تزلزل هویت جمعی، بی‌هنجاری، بیگانگی و شئ‌گونگی جامعه قلمداد می‌‌کند.
هابرماس مدرنیته را پروژه‌ای ناتمام می‌داند که در صورت تلاش و کسب موفقیت انسان در به کمال رساندن آن، سرنوشت و آینده‌ای مثبت در انتظار جامعه بشری خواهد بود. وی رمز این موفقیت را در ارتباط جست‌وجو کرده و شاه‌کلید آن را کنش ارتباطی انسان معرفی می‌کند. وی در مقام پاسخ‌گویی به این سؤال که حال چگونه می‌توان این‎گونه کنش (کنش ارتباطی) را ترویج داد، مسئله حوزه عمومی ‌را مطرح می‌کند. در واقع وی رهایی از سلطه را در گرو ممکن‎ ساختن کنش ارتباطی دانسته و عرصه عمومی ‌یا حوزه عمومی یا به‌عبارت‎دیگر، گستره همگانی را پایه‌‌ای برای این کنش قلمداد می‌کند که در صورت بسط و رهایی از هرگونه تحدید، می‌تواند فضای ارتباط و گفت‌وگو را مهیا کند.
حوزه عمومی ‌موردنظر هابرماس حوزه سیاست و اجتماع است که افکار عمومی ‌می‌توانند در آن به‌طور آزادانه گفت‌وگو کنند. به ‌عبارت بهتر افراد در حوزه عمومی ‌از طریق مفاهمه و استدلال و در شرایط عاری از هر گونه فشار، اضطرار یا اجبار درونی یا بیرونی و بر مبنای آزادی و آگاهی تعاملی و در شرایط برابر برای تمام طرف‌های مشارکت‌کننده در حوزه مذکور، مجموعه‌ای از رفتارها، مواضع و جهت‌گیری‌های ارزشی و هنجاری را تولید می‌کنند که درنهایت به‌صورت ابزاری مؤثر برای اثرگذاردن بر رفتار و عملکرد دولت به‌ویژه در عقلانی‌کردن قدرتِ دولتی عمل می‌کنند. حداقل تصور از این حوزه، همان بحث آزاد و باز است که در آن، تصمیم‌گیری به‌وسیله استدلال عقلانی صورت می‌گیرد؛ یعنی گستره همگانی فضای اظهارنظر، مکالمه و بحث در مسائل همگانی به‌صورتی است که هرکس بالقوه حق و قدرت شرکت در این فضا را دارد و هیچ‌کس در این فضا امتیازی نسبت به دیگران ندارد. نانسی فریزر مفهوم حوزه عمومی هابرماس را این‌گونه توصیف کرده است: «این مفهوم، تئاتری را در جوامع مدرن مشخص می‌کند که در آن، مشارکت سیاسی از طریق گفت‌وگو اجرا می‌شود. حوزه عمومی، ‌فضایی است که در آن، شهروندان درباره امور مشترکشان گفت‌وگو می‌کنند؛ ازاین‌رو عرصه نهادینه کنش متقابل، گفت‌وگویی است.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه