امروز جمعه 30 مهر 1400
ravanshenasi.cloob24.com
0

خدای فیلسوفان می‌تواند در تضاد با خدا (یا خدایانِ) صورِ سنتی‌ترِ مذهب باشد. مثلاً سقراط متهم به بی‌دینی شده. اما افلاطون به‌وضوح تلاش می‌کند تا او را انسانی دین‌دار نشان دهد. مثلاً در فایدون او از مفهوم خدا به‌مثابه نوس (عقل) استقبال می‌کند.

فیلسوفانِ بسیاری نیز تلاش کرده‌اند تا تعهدات فلسفیِ خود را با مذهب سنتی، یعنی با استفاده از تفسیرِ مذهب بر مبنای فلسفه، سازگار کنند (مثلاً این ادعای مشهور ابن‌رشد را در نظر بگیرید که در فصل المقال می‌گوید: «حقیقتِ [عقل] نمی‌تواند با حقیقت [اسلام] در تضاد باشد»).

خدا یکی از مهم‌‌ترین مفاهیم در تاریخ فلسفه و تأملات فلسفی بوده است و از آغاز پیدایش فلسفه و حتی فلاسفه پیش از سقراط برای نمونه می‌توان به سخنان جالب توجه کسنوفانوس اشاره کرد. تا به امروز، بحث درباره آن ادامه یافته و در این باره گاه رویکردهای جدید مطرح شده و گاه بحث‌های قدیمی با استدلال‌های روزآمد شده پی گرفته شده است.

در مذهب فلسفی مفهوم خدا به‌ مثابه عقل است. مثل اسپینوزا که فلسفه را «عشق عقلانی به خدا» می‌داند. عشقِ عقلانی به خدا ارزشمندترین چیزی است که می‌توانند زندگیِ خود را به آن اختصاص دهند! این به‌وضوح کالایی است که محدودیتی در آن نیست و ما نیازی به جنگ بر سر آن نداریم، می‌توانیم با ثروتی متوسط به آن برسیم و نیازی هم به تخریب طبیعت نیست. ما «تنها» نیاز داریم که سیاست‌های درستی را در پیش بگیریم، که ارزش‌های مذهب فلسفی را ارتقا می‌بخشند، و شرایط سیاسی و اقتصادی‌ای فراهم آوریم که به مردم اجازه می‌دهد بر مبنای این ارزش‌ها زندگی کنند. بنابراین هرچند من به خدای فیلسوفان اعتقاد ندارم، گاهی (اگر بخواهم از عبارتی شبیه به جولین بارنز استفاده کنم) دلم برای او تنگ می‌شود.

خدا، تقریباً‌ در تمام طول تاریخ فلسفه، نقشی مرکزی در آن دارد. خدای فلسفی یونانیان به عالم بی‌اعتنا بود. در تاریخ عالم مداخله‌ای نداشت و به عبارت دقیق‌تر اساسآ در کنار او تاریخی دارای آغاز و میانه و پایان نمی‌توانست مطرح باشد. این خدا با خدای قرآن آنقدر تفاوت داشت که تلاش فیلسوفان اسلامی برای جمع آن دو از نظر بسیاری مقبول به نظر نرسید. همین امر سبب شد فیلسوفان متهم به تعطیل شوند.

فیلسوفان یونان

فیلسوفان اولیه یونان باستان در جستجوی منشأ همه اشیاء و آفریننده خلقت به مفهومی به نام خدا رسیدند. آنها عناصر اربعه را منشأ جهان می‌دانستند. به عنوان مثال "طالس منشأ همه چیز را آب می‌دانست، دموکریتوس آتش و فیلسوفان دیگر هوا یا خاک". "بحث مفصل درباره خدایان در نزد یونانیان در آثار هومر و هسیود آمده است. اگر بخواهیم خود را به کتاب ایلیاد هومر محدود کنیم می‌بینیم که کلمه «خدا» در آن جا ظاهرا بر انواع عجیبی از موجودات مختلف اطلاق می‌شود.

در فکر یونانی تصور الوهیت از تصور طبیعت و اصل ضرورت حاکم بر آن حاصل شده بود. منظور از این موجودات عجیب قوای الاهی بودند که مردمان یونانی افعال و افکارشان را با توجه به آنها سامان می‌دادند". مسلما خدای ایشان نمی‌توانست خدای واحدی باشد که اکنون می‌شناسیم. اساسا "درباره مفهوم و وجود خدا در مکاتب فلسفی، ادیان و ادوار تاریخی آرا و نظریات زیادی مطرح شده است، اما هیچکدام از اینها از معنا و مفهوم خدا، فهمی ثابت و تغییر ناپذیر نداشته و ندارند".

وظیفه اصلی دین یونانی، تفسیر طبیعت و تحولات آن به زبانی بود که انسان را با طبیعت اخت کند. برداشت‌های زنده انگارانه (Animistic) که اساطیر بیان خود را در آنها یافت، از زیبایی و ژرف‌نگری نامتعارف برخوردار بود. هر چشمه‌ای به پری دریایی‌اش، و هر بیشه‌ای به حوری جنگلی‌اش زنده بود. نسل به نسل خدایان تکثر یافتند، و صفات تازه‌ای به آنها نسبت داده شد.
با گذشت آن دوره‌ها و چیره شدن عقل بر عواطف، میل به کیشی برتر احساس شد؛ تا سرانجام توسط برخی فلاسفه، از آیین خام و قدیمی چند خدایی، مفهوم زئوس یکتا، والا و درست کردار بیرون آمد.

خدا در دوران پیشا سقراطی

خدای فرهنگ یونانی در دوره تفکر پیشا سقراطی (یونانیان متقدم) دو وجه ممیزه اساسی با تصورات دیگر درباره خدا دارد که عبارت‌اند از: حیات و انسان وارگی.

خدای افلاطون

نخستین مباحث جدّی فلسفی درباره خدا از جمله براهینی در اثبات وجود او و بحث درباره نسبت خواست او با اخلاق و ذاتی یا غیرذاتی بودن حسن و قبح در آثار افلاطون آمده است. بحث او درباره خدا و صانع (دمیورگوس) و خیر اعلی، هرچند ابهاماتی دارد، سرچشمه دیگر مباحث فلسفی در این باره است.

با توجه به بررسی رسائلی که بیشترین ماده الهیاتی را واجدند، می‌توان گفت افلاطون تلقی واحدی را مدّ­ نظر نداشته است. در رساله جمهوری با توجه به ذکر ویژگی­هایی همچون بسیط بودن، متعالی بودن برای خدا، می‌توان گفت که تلقی وی به تئیسم نزدیک است.

در رساله فایدون از آن جا که افلاطون هیچ نقشی به خدایان نمی‌دهد، می‌توان با توجه به این رویکرد، افلاطونِ بدون خدا را معرفی نمود.

در رساله تیمائوس با دو کاندید صانع و روح جهان مواجه­ایم. برخی صانع را اسطوره­ای و روح جهان را خدای افلاطون درنظر می­گیرند که با توجه به این تبیین می‌توان گفت افلاطون منشأ الهام پاننتئیست­ها شده است.

از طرف دیگر برخی روح جهان را اسطوره­ای و صانع را خدای افلاطون معرفی می‌کنند که به تصور تئیسم نزدیک است. در رساله­ قوانین با توجه به اینکه افلاطون اوصافی همچون مطلق­های سه­گانه، منشأ تکالیف اخلاقی و... برای خدا ذکر می‌نماید می‌توان تصور وی را به تئیسم نزدیک دانست.

از طرف دیگر «محرک اولای متحرک» تصوری پاننتئیستی از خدا ارائه می‌دهد. همچنین در رسائل متعدد وی می‌توان شواهدی به نفع خدای ناشناختنی الهیات سلبی ارائه نمود. بنابراین می‌توان تصورات متعددی از خدا در نزد افلاطون سراغ گرفت.

افلاطون با طرح نظریه مثل و قرار دادن مثال خیر در راس همه امور مادی و مجرد و آوردن توصیفاتی متعالی برای آن شایسته ترین موجود برای خدا بودن را به تشبیه و توصیف در آثارش به خصوص در رساله جمهوری ترسیم نمود. اما نام خدا را مستقیم و بدون شائبه بر آن نگذاشت و هر چند جنبه ای از فعلی خدا در عالم را تحت عنوان دمیورژ در تیمائوس معرفی می نماید اما با این حال تحت تاثیر افعال جامعه یا به اقتضای فهم خوانندگان آن روز آثارش باز هم از خدایان سخن رانده و چهره افلاطون الهی در نظر متالهان را تا حدودی خدشه دار نمود.

افلاطون باور داشت آن‌که فلسفه می‌ورزد به خدا شبیه می‌شود.

افلاطون می‌گوید: «جهان نظمی عقلانی دارد»، از نظر افلاطون، این بدان معناست که جهان طوری نظم یافته که از نظر عقل الهی بهترین شیوه است: طبیعت و جایگاه هر چیزی در جهتِ این است که خیر جهان را به حداکثر برساند. از نظر افلاطون (و همین‌طور ارسطو و رواقیان) مفاهیم عقلانیت و الهیات از هم جدایی‌ناپذیرند. اینکه چیزی، زندگی یا جامعه یا جهان، نظمی عقلانی داشته باشد به معنای این است که به‌شکلی الهیاتی نظم یافته باشد.

در مورد خدایان، افلاطون هرگز به صراحت سخن نگفته است. شاید افلاطون می کوشیده که از اعتقادات مردم برای تعلیم حقایق عمیق تر استفاده کند. در بعضی از نوشته های او مشاهده می شود که افلاطون سعی نکرده درباره ی به وجود آمدن جهان مثل یا ماده شرحی عرضه کند. او ظاهرا فرضش بر این است که اینها از ابتدا بوده اند. او هرگز نکوشید منبعی را که (دمیورژ، خداوند) از آنجا آمده را تشریح کند. از نظر او گویا خدا نیز از ازل وجود داشته است.

افلاطون با عقیده به اینکه روح انسان مانند خداوند است و بدن زندان روح می باشد، می نویسد: ما بایستی هر چه سریعتر خود را از زمین برهانیم و به خدا وصل شویم. اینجاست که می بینیم تفکر افلاطون حال و هوای عرفانی به خود می گیرد.

در نظر افلاطون فعالیت های الهی هدفدار است، به عبارت بهتر، خداوند متشخص است، زیرا چند خدایی از آنجا که مفهوم خلقت را در بر ندارد، در واقع فقط صورت دیگری از همان نظریه ای است که افلاطون آن را با الحاد برابر می شمارد.

نقش خدای افلاطون (صانع، ایده یا مثال خیر) سر و سامان دادن به عناصر موجود، اما آشفته در عالم و تصویر کامل زیبایی آن در بهره مندی از زیبایی ایده‌ ها است.

خدای ارسطو

تفکر ارسطو در این باره به مراتب از تفکر افلاطون روشن تر است. زیرا ارسطو معتقد است در جهان دو علت وجود دارد: صورت و ماده. از نظر او صورت نیرویی است که خود را در ماده متحقق می سازد اینجاست که صورت علت حرکت واقع می شود و ماده به خاطر صورت است که به حرکت در می آید. در واقع ارسطو معتقد بود ماده جاندار است تنها صورت که در داخل ماده است ماده را به حرکت در می آورد ماده نیز به نوبه ی خود در جستجوی این است که صورت بشود.

اینک این سوال مطرح است آیا این رشته فعل و انفعالات تا بی نهایت ادامه می یابد؟پاسخ ارسطو به این سوال منفی است. در انتهای این سلسه حوادث صورت خالص، صورت بدون ماده قرار دارد. او این صورت ناب را (محرک بی حرکت) می نامد. صورت خالص، علت نهایی تمام متحرکات و باشندگی های جهان است. (خداوند) دلیل و انگیزه ی حرکت است ولی خودش حرکت نمی کند. آیا چنین چیزی ممکن است. اگر هست چگونه؟ ما همه تجربه ی این را داشته ایم که شخصی که از نظر ما قهرمان است بشناسیم و بخواهیم مانند او نیز ما قهرمان شویم. برای این کار، شیوه ی زندگی شخص مورد نظر را تقلید می کنیم و بعد از مدتی بالاخره موفق می شویم که ما نیز مانند او به مقام قهرمانی برسیم داستان جاودانی هاتورن تحت عنوان: (صورت سنگی بزرگ) این تجربه را به زیبایی هر چه بیشتر ترسیم می نماید. در این داستان، پسر بچه ی کوچک آنقدر به صورت مجسمه ی سنگی نگاه می کند که خودش نیز مانند او می شود. ولی صورت سنگی هرگز حرکتی از خود نشان نداد و تغییری نکرد. (محرک بدون حرکت) ارسطو نیز همین حال را دارد او انسان را به حرکت در می آورد، در ماده تغییر ایجاد می کند ولی خودش حرکت نمی کند و تحت تاثیر قرار نمی گیرد تمامی جهان، و کلیه ی موجودات و اشیاء آن آرزو را دارند که به خاطر خدا خود را متحقق سازند. وجود خداوند دلیل غایی تلاش آنها است. در حقیقت خداوند، مرکزیتی را تشکیل می دهد که همه چیر به سوی آن در حرکت است و از این رو است که او اصل اتحاد بخش جهان می باشد. هرگونه امکان و صورت در خداوند تحقق می یابد.

خداوند ارسطو آرمان فیلسوف است. چون او تمام آن چیزی است که فیلسوف برای رسیدن به آن تلاش می کند. آن چیزی نیست جزء عقل خالص و ناب.

ارسطو با فاصله گرفتن از تعابیر عرفانی و گاه شاعرانه به تبیین منطقی نظام عالم پرداخته و خدا را محرک نخستین بار اصل و مبدأ فلسفی عالم را خدا معرفی کرد! اما چون دغدغه اصلی او الهیات نبود از پرداختن به چگونگی ذات و صفات و افعال او کوتاهی نمود و انتقادات بسیاری را متوجه خود کرد، از این جهت که خدا در آثار او عالم به اشیاءو خالق و یا مدبر و هادی معبود نمی باشد با خدای ادیان ابراهیمی متفاوت است.

ارسطو تأملات افلاطون را دنبال کرد و به نظریه‌ای کم‌وبیش منسجم درباره خدا رسید. او خدا را به مثابه فعلیت محض، امر غیرمادّی سرمدی، محرک اول نامتحرک، علت غایی که متعلَّق عشق و میل افلاک است و اندیشه‌ای خوداندیش مطرح کرد و در اثبات وجود چنین خدایی بحث کرد و دلیل آورد. خدای ارسطو در برابر خدای ادیان ابراهیمی خدایی منفک از عالم بود که جنبه فاعلی آن صرفآ به واسطه جنبه غایی بودن اوست. بدین‌ترتیب تصور فلسفی از خدا شکل گرفت که در آن خدا به مثابه امر مطلق مطرح می‌شود. این تصور، که از دیرباز تاکنون محل بحث بوده، دست‌کم در ظاهر در تقابل با تلقی از خدا در ادیان ابراهیمی است.

ارسطو نیز در پایان کتاب اخلاقش هدف آدمی را در «خدمت به خدا و تعمق در او» تعریف می‌کرد

خدای ارسطو (محرک نامتحرک) علت غایی عالم است، اما علت فاعلی آن نیست و ممکن است بیش از یکی باشد.

منشا خدا در فلسفه قرون وسطی

خدای فیلسوفان قرون وسطی با فلاسفه پیشین متفاوت است. تفاوت خدای فیلسوفان مسیحی با خدایان یونانی و رومی در خالق بودن آن است.

در قرون وسطی دین و فلسفه در راستای همدیگر هستند و هر دو متوجه حقیقت مطلق یعنی خداوند هستند، پس حکیم و قدیس یک هدف دارند و در تفکر مسیحی اکثر حکما از طرف کلیسا قدیس شناخته شده‌اند از جمله قدیس آگوستینوس، قدیس آگوئینیاس و قدیس پناونتورا و در مقابل کسانی هم مخالف فلسفه بودند از جمله ترتولیان به عنوان قدیس شناخته نشده‌اند که این نشان دهنده نزدیکی تفکر مسیحی و تفکر فلسفی است. در واقع این نمایندگان عصر روشنگری در قرن هجدهم هستند که قرون وسطی را عصر تاریکی می‌نامند که این بیان نام برای این دوره خالی از تعصب نیست.

جهان‌بینی قرون وسطایی به قرار زیر است:
1-خداوند عالی‌ترین مرتبه از سلسله مراتب وجود، انسان مرکز و محور عالم، و طبیعت تابع و طفیل وجود بشر است.
2-انسان غایت خلقت جهان طبیعت است. نقش موجودات طبیعی که از نظر مرتبه وجودی فروتر از انسانند، با نقشی که در بر آوردن هدف و آمال انسان دارند، برآورد و تبیین می‌شود.
3-تاریخ جهان نیز که در پرتو تبعیت آن از طرح ازلی خداوندی تعبیر و تفهیم می‌شد، بر محور وجود انسان می‌چرخد و دوره‌های مختلف آن با این پنج کلمه بیان می‌شود: الف: آفرینش، ب: میثاق، ج: مسیح د: کلیسا، ه: کمال. یعنی نمایش کیهانی بر محور بخشایش‌گری خداوند دور می‌زند، و عملی که برای رستگاری انسان گناهکار انجام می‌دهد، تجسّد عیسی و مرگ فدیه‌وار او است.
4-رستگاری انسان منوط به این است که اهداف و غایت خود را با اراده و فرمان خداوند هماهنگ سازد.
5-وجود انسان از بدن فانی و روح باقی تشکیل یافته است.
6-انسان موجودی است عامل و مختار و مسئول که وظیفه او پیروی از عقل و اراده خداوند است.

فلسفه مدرسی (قرون وسطی) دیدگاه خویش در باب خدا را از دو منشأ به دست آورده است: کتاب مقدس و فلسفه یونانی. متکلمان و آباء کلیسا از عبارت «هستم آن که هستم» این گونه استفاده کردند که خداوند وجود دارد و منشأ همه چیز است. پس خالق جهان و انسان و در عین حال واحد است. البته خدای خالق باید قادر مطلق و عالم مطلق نیز باشد. به لحاظ منطقی خدای قادر مطلق باید نامتناهی، قائم به ذات، سرمدی، بسیط و کامل ترین همه باشد. شرح و بسط تفکر فلسفی در باب الهیات مسیحی با استفاده از اصطلاحات یونان در آثار دو متکلم برجسته، آگوستین و آکوئیناس به اوج خود رسید.

هرچند در مسیحیت خدای جدیدی مطرح نشده و در اصل همان خدای عهدعتیق پذیرفته شده، اما به مرور بر مسئله‌های تثلیث و تجسد تأکید خاصی شده است. بدین‌ترتیب با تلقی مسیح به عنوان پسر خدا و تجسم و تجسد او الهیات مسیحی در طریقی قرار گرفته است

خدای اگوستین

مارکوس اورلیوس اوگوستینوس (345-430م) فلسفه قرون وسطی با سنت آگوستین آغاز می‌شود. فلسفه او ظاهر و باطنی مسیحی دارد جمله «من فکر می‌کنم بنا براین خدا هست» خود موید این مطلب است. شاید بتوان خلاصه تفکر او را درباره وجود و عدم و واقعیت مخلوقات این‌گونه بیان کرد: «آنها (اشیای مخلوق) هم هستند و هم نیستند؛ هستند زیرا وجود خود را از خدا می‌گیرند؛ نیستند برای اینکه فقط مالک وجودند نه خود وجود.» او حقیقت وجود را خدا می‌داند.

آگوستین و آنسلم درباره رابطه ایمان و عقل، ایمان را مقدمه فهم قرار می‌دادند و می‌گفتند: «ایمان بیاور تا بفهمی».

از دیدگاه او خداوند مانند نوری است که به این عالم می‌تابد و عالم عدم را به عالم وجود مبدل می‌کند. همچنین از طریق این نور است که انسان به حقیقت می‌رسد. این نور حقیقیت در همه افراد وجود دارد ولی عده‌ای از آن کمتر بهره می‌برند و تنها در حیطه علوم طبیعی باقی می‌مانند ولی عده‌ای دیگر با ایمان به مسیح فراتر از علوم طبیعی رفته و با عالم مثل ارتباط برقرار می‌کنند.

درباره اندیشه‌های آگوستین درباره خداشناسی این امر را باید ذکر کرد که در نظر آگوستین خدا را نمی‌توان با این عقل محدود و جزئی شناخت. خدا تنها و تنها از طریق عقل و آن هم عقل اشراقی است که مورد شناخت قرار می‌گیرد. خدا سرمدی، خیر محض، وجود مطلق و… است. در اینجا آگوستین از این سنت نوافلاطونی که به خداوند هیچگونه لقبی را نمی‌داد دور می‌گردد و القاب و صفات مختلفی را به خداوند نسبت می‌دهد. از دیدگاه او مهم‌ترین صفت خداوند وحدت می‌باشد؛ و این صفتی است که مشرکان را از مسیحیان متمایز می‌سازد. چرا که در تثلیث هر سه اقنوم یا شخص دارای وحدت جوهر هستند. زیرا اگر دارای وحدت جوهر نباشند پس دارای سه خدای متفاوت خواهیم بود و این امر مستلزم سه خدایی بودن و شرک در مسیحیت می‌گردد. تمام صفات خداوند عین ذات او هستند زیرا درغیر این صورت دوگانگی بین ذات و صفات پیش می‌آید و در نتیجه خداوند مرکب خواهد شد که برای خداوند این امر نقص محسوب می‌گردد. خدا جهان را بر اساس عقل خود ایجاد کرده‌است؛ و همچنین او تمام موجودات را در یک آن می‌شناسد تا عرض زمان بر او حمل نگردد. وی تنها خداوند را لایق این امر می‌داند که او را essentia بنامد. افلاطون عالم مثل را همان عالم معقول و عالم وجود مطلق یا ousia می‌دانست. آگوستین ترجمه ousia را به essentia پذیرفت و خداوند را وجود مطلق نامید. وی از سردمداران فلسفه ذات گرا essentaialist در مقابل فلسفه‌های جوهر گرا یا substantaialist است. معمولاً درتاریخ فلسفه کسانی که گرایش‌های ارسطویی را پذیرفته‌اند بیشتر جوهرگرا هستند؛ و کسانی که اندیشه‌های افلاطونی را پذیرفته‌اند بیشتر ذات گرا می‌باشند. وجود حقیقی وجودی است که هیچ گونه تغییری در آن رخ نمی‌دهد. چرا که هر تغییر مستلزم نوعی عدم می‌باشد. برای مثال هنگامیکه شکوفه سیبی به یک سیب کامل تبدیل و تغییر می‌کند، پذیرفتن صورت سیب منوط است به عدم صورت شکوفه. پس وجود حقیقی در آن تغییری نمی‌باشد چرا که هر تغییر مستلزم نوعی عدم است؛ و چون خداوند وجود مطلق است نیز هیچ گونه تغییر و شدنی در آن ایجاد نمی‌گردد. این اصل را نیز آگوستین وامدار افلاطون و پارمنیدس و افلاطونیان میانه می‌باشد.

خدای اگوستین، خدای کتاب مقدس در قالب تفکر افلوطینی (اعتقاد به خدای «أحد» به عنوان مبدأ نخستین) است. به اعتقاد افلوطین أحد (اقنوم اول)، عقل کلی (اقنوم دوم) را آفریده و عقل کلی آفریننده نفس کلی (اقنوم سوم) است.

وی از نظریه پردازان بزرگ مسیحی در باب تثلیث می‌باشد. از دیدگاه او خدای واحد و حقیقی از سه شخص تحت عناوین: پدر، پسر و روح‌القدس تشکیل یافته‌است؛ و خداوند درحقیقت از این سه شخص تثلیث می‌باشد. آگوستین مهم‌ترین صفت خداوند را وحدت معرفی می‌کند؛ و بیان می‌کند که این امر است که مسیحیان را با مشرکان متمایز می‌کند. در واقع او این توجیه فلسفی را برای تثلیث بیان می‌کند که این سه شخص از نظر جوهر دارای وحدت می‌باشند تا ایجاد سه خدایی و شرک نشود. وی مقولات ارسطویی را درباره خداوند به سه بخش تقسیم می‌کند: مقولات مطلق، عرضی و حملی. سه مقوله جوهر، کم و کیف جزء مقولات مطلق می‌باشند. خداوند جوهر است و دو مقوله دیگر (کم و کیف) به صورت هم‌زمان بر او حمل می‌گردند. یعنی خداوند در عین اینکه جوهر است عظیم (کم) و خیر (کیف) نیز می‌باشد؛ و این دو مقوله چون بنا به جوهر بر خداوند حمل می‌شوند با آن یکی هستند و مطلق می‌باشند. همچنین این دو مقوله هم‌زمان بر سه شخص تثلیث و کل تثلیث به عنوان واحد حمل می‌گردند. اصولاً هنگامی که می‌گوییم خدا هست و می‌باشد، یعنی عظیم است خیر است و … و در واقع بین بودن و عظیم بودن و خیر بودن او هیچ تفاوتی نیست. یعنی صفات خدا عین ذات اوست تا دوگانگی و ترکیب بین ذات وصفات ایجاد نگردد.

به عقیده آگوستین رابطه بین سه شخص تثلیث بر اساس حمل اضافی است که صورت می‌گیرد. یعنی اگر یکی پدر است و یکی دیگر پسر این به واسطه روابطی است که بین این سه شخص درجریان می‌باشد. مثالی هم که در این زمینه می‌زند مثال برده و ارباب است. هنگامی که یکی برده و دیگری ارباب می‌باشد این در واقع به واسطه رابطه‌ای است که بین این دو شخص برقرار می‌باشد؛ و هنگامی که این رابطه از آن‌ها گرفته شود دیگر این نسبت ارباب و بردگی نیز ازبین می‌رود. یکی ارباب است به واسطه اینکه به دیگری حکم می‌کند، و دیگری برده‌است به واسطه اینکه باید فرمانپذیر باشد. در تثلیث نیز همین‌طور است یکی پدر است چون پسر از اوست و یکی پسر چون مولود پدر است. یکی نیز روح‌القدس چون از پدر و پسر است. هنگامی که رابطه ارباب و بردگی از آن دو شخص گرفته می‌شود نه چیزی به جوهر آن‌ها اضافه و نه کم می‌شود. بلکه رابطه آنهاست که فسخ می‌گردد.

در تثلیث نیز همین‌طور می‌باشد. هیچ چیزی به واسطه این روابط بین سه شخص تثلیث نه به جوهر آن‌ها اضافه می‌شود و نه از جوهر آن‌ها کم می‌شود بلکه رابطه بین آنهاست که باعث ایجاد تثلیث می‌گردد. پس آگوستین به این وسیله این امر را که این سه شخص باید دارای سه جوهر باشند را توجیه می‌کند. آگوستین چون روح انسان را نیز امری خدایی می‌داند، آن را نیز به تبعیت از تثلیث به سه بخش تقسیم می‌کند و در واقع تثلیث را در روح نیز جاری می‌کند و آن را به سه بخش نفس، عقل و حیات یا فکر، شناخت و عشق تقسیم می‌کند.

از دیدگاه آگوستین خلقت از یک موجود سرمدی و ازلی یعنی همان خداوند می‌باشد. همانطوری‌که قبلاً ذکر شد مثل در عقل خداوند قرار دارد و این عقل همان خدای پسر می‌باشد. خدای پدر با توجه به این مثل که شامل تمام حقایق در این جهان می‌باشد به ماده بی نظم جهانی (cahos) نظم می‌بخشد. همچنین این ماده در واقع همان علت مادی است که، مخلوق خداوند می‌باشد ونه موجودی ازلی و بلکه موجودی است ممکن و حادث. وی برای خلقت دو امر را به عنوان اصول معتقدات مسیحی ذکر می‌کند که آن‌ها عبارت‌اند از:

  1. خلقت از عدم می‌باشد: از دیدگاه آگوستین خلقت از عدم می‌باشد و، خدای آگوستین موجودی است که کافی است بگوید باش تا هرچیزی از جمله جهان موجود شود. پس خلقت امری ازلی نمی‌باشد، بلکه زمانی را هم می‌توان تصور کرد که ماسوی الله نبوده‌اند؛ و خداوند از این عدم و نیستی این جهان را آفریده‌است.
  2. خلقت همراه با زمان می‌باشد: چون خلقت از عدم است، پس زمانی بوده‌است که جهان نبوده‌است و در واقع زمان هم نبوده‌است. یعنی اینکه قبل از اینکه خداوند اراده کند تا جهان به وجود آید زمانی نبوده‌است و با اراده خداوند برای خلقت جهان بوده‌است که جهان موجود شده و زمان نیز با آن پدید آمده‌است. پس خلقت با زمان بوده‌است و نه امری ازلی.

درباره مسئله خلقت امر دیگری نیز در فلسفه آگوستین مهم است و آن استفاده آگوستین از «نظریه عقول بذری» رواقیون می‌باشد. وی بیان می‌کند که هر نوع از موجودی در واقع دربردارنده بذر انواع بعد از خودش می‌باشد. یعنی اولین زوج انسانی که به وجود آمده بودند، بذر تمام انسان‌های بعد از خودشان را در درون خود دارا می‌بودند؛ و این امر یعنی دربرداشتن انواع بعد از خود از هر انسان تا انسان دیگر وجود دارد. اگر قرار است که خداوند برای مثال …3 انسان را در کره زمین بیافریند و به وجود آورد، بذر این …3 نوع انسان در همان انسان ابتدایی قرار دارد و با مرگ هر انسان و متولد شدن انسانی دیگر از این نوع بذر کاسته می‌گردد و آن از قوه بودن به فعلیت می‌رسد.

فلسفه تاریخ او در کتاب در باب شهر خدا یافت می‌شود. آگوستین ملت‌ها را در طول تاریخ به دو قطب شهر خدا و شهر دنیا تقسیم‌بندی می‌کند. مردم شهر خدا کسانی هستند که مرکزیت آن‌ها همان اورشلیم یعنی زادگاه عیسی مسیح است. اینان مردمی خدایی اند که به توحید اعتقاد دارند و به خداوند عشق می‌ورزند. نقطه مقابل این شهر شهر دنیا قرار دارد که مرکزیت آن‌ها شهر بابل است و این امر به خاطر فساد و فحشایی که در بابل آن زمان رایج بوده‌است می‌باشد. مردم شهر دنیا انسان‌های مغرور و متکبر هستند و دین اینان ادیان چند خدایی می‌باشد یعنی مشرک هستند.

نکته جالب توجه در نظریات آگوستین در این باره این امر است که او معتقد است که افرادی هستند که به ظاهر در شهر دنیا هستند ولی در واقع در شهر خدا هستند و همچنین عکس آن یعنی مردمی هستند که به ظاهر در شهر خدا اند ولی در باطن در شهر دنیا می‌باشند. این امر دیدگاه شمول گرایانه آگوستین به مسیحیت را نشان می‌دهد که از پایه‌های شکل‌گیری نظریه پلورالیسم دینی جان هیک در عصر حاضر است.

در واقع در اینجا آگوستین صرف انجام اعمال ظاهری را مبتنی بر پذیرش مسیحیت نمی‌داند بلکه آنچه اهمیت دارد باطن و نیت اعمال است که برای عشق به خداوند صورت گیرد. همچنین این افراد شهر دنیا و شهر خدا در روز قیامت از یکدیگر جدا می‌گردند و در قیامت است که مشخص می‌گردد که کدام اهل شهر دنیا و کدام اهل شهر خدا هستند.

این نظریات از این حیث در مقوله فلسفه تاریخ می‌گنجد که در واقع آگوستین اقوام کل تاریخ را به دو قسمت تقسیم‌بندی می‌کند، یعنی به اقوام عالم از دیدی تاریخی می‌نگرد و همچنین به خاطر اینکه مسیحیت حاضر نتیجه گناه تاریخی است که از آدم تا حالا به افراد رسیده‌است. در مقوله فلسفه سیاست قرار می‌گیرد به این خاطر که اقوام و ملت‌های جهان را با ذکر نام شهر به عنوان مرکزیت این اقوام در دو قسمت شهر دنیا و شهر خدا تقسیم‌بندی می‌کند.

خدای آکویناس

توماس آکوئیناس (1225-1274م) آکوئیناس به کاربرد نسبتا جدیدی از عقل و وحی دست می‌زند. او واجد اعتدال عقلی بود و او با الهیات هم‌چون یک عالم دینی برخورد می‌کرد و با فلسفه همچون یک فیلسوف. در واقع توماس معتقد است که ایمان دینی به معنای پذیرفتن چیزی است از آن جهت که خداوند آن را وحی کرده است و علم داشتن به معنای پذیرفتن چیزی است که ما آن را در پرتو نور طبیعی عقل درست می‌دانیم. در نتیجه علم و ایمان دو نوع متفاوت تصدیق هستند و اگر دو نوع متمایز معرفت‌اند، هرگز نباید از یکی بخواهیم که وظیفه دیگری را برعهده گیرد.

نزد حکمایی که شایسته عنوان حکیم مسیحی هستند از جمله آگوستینوس و آکوئیناس این مسئله مطرح است که وحی الهی سبب می‌شود که تجسس شامل امور زاید نشود و فلسفه تمامیت پذیرد. فیلسوف مسیحی انسان را از حیث ارتباطی که با خدا دارد به عنوان مرکزی اختیار می‌کند و از این مرکز به تمام جهان نظر می‌افکند و اختیار این مرجع ثابت او را موفق می‌دارد که در فکر خویشتن نظم و وحدت به وجود آورد.

توماس درباره رابطه بین عقل و ایمان قلمروی جداگانه‌ای برای هریک از این دو قائل بود. از نظر او عقل می‌تواند به حقایقی مانند وجود خدا، مشیت الهی و مانند اینها دست یابد؛ اما به حقایقی مانند تجسم خدا، تثلیث و مانند آن دسترسی ندارد و تنها از راه ایمان به وحی و کتاب مقدس می‌توان به آنها دست یافت.

خدای آکوئیناس، خدای کتاب مقدس در قالب فلسفه ارسطویی است. آکوئیناس "در عین تبعیت از مشی فلسفی ارسطو از او فراتر می‌رود؛ چون مفهوم فاعلیت در نظر او همان خالق بودن و ربّ بودن است. درحالی که «محرک نامتحرک» ارسطو تنها علت غایی بود و کاری به خلقت و اداره کردن عالم و آدم نداشت".

آکوئیناس، براهین اثبات وجود خدا را در قالب پنج استدلال طرح کرده است که به پنج راه آکوئیناس شهرت یافته‌اند. این پنج راه و استدلال، عبارتند از استدلال مبتنی بر حرکت، استدلال مبتنی بر علّت فاعلی، استدلال مبتنی بر وجود واجب و وجود ممکن، استدلال مبتنی بر مراتب، استدلال مبتنی بر علت غائی.

خدای فلوطین

فلوطین تأملات افلاطون و ارسطو درباره خدا را دنبال کرد و به آن‌ها صبغه‌ای عرفانی هم داد. به موجب تأملات او، خدا یا احد امری است که هیچ سخنی درباره او نمی‌توان گفت و صرفآ به مدد شهودی قابل شناسایی است و حتی او را موجود و وجود نباید خواند زیرا ورای وجود و عدم و دیگر مفاهیم از این قبیل است. احد هم مانند خدای ارسطو خالق عالم نیست بلکه سرچشمه فیضی است که عالم از او صادر می شود. متفکران و فیلسوفان اسلامی هرچند با خود فلوطین چندان آشنا نبودند و صرفآ مجملی درباره «شیخ یونانی» می‌دانستند، ترجمه آثار او را تحت عنوان اثولوجیا در دست داشتند و آن را کتابی از ارسطو قلمداد می‌کردند.

تفاوت خدای فیلسوفان مسیحی و یونانی

در واقع تفاوت خدای فیلسوفان مسیحی با خدایان یونانی و رومی در خالق بودن آن است. این تفاوت ریشه در این واقعیت دارد که "مسیحیت فلسفه نیست بلکه اساساً تعلیمی دینی است برای رستگاری انسان به واسطه مسیح، اما فلسفه یونان روشی برای تبیین عالم است". این مسئله فصل ممیز تفکر یونانی و تفکر مسیحی است.

خدای دکارت

بعد از فلسفه مدرسی، و با ظهور دکارت دوران جدیدی در تاریخ متافیزیک و خداشناسی آغاز شد. "خدا در فلسفه دکارت شأن وجودی ندارد بلکه دارای شأنی معرفت شناختی است".

"در نظام فلسفی دکارت، خدا منتسب به فکر انسان است، هم از حیث مبدأ بودن فکر انسان در اثبات خدا و هم این که در فلسفه دکارت خدا از دیدگاه معرفت شناختی مطرح است تا از دیدگاه وجود شناختی".

"مراد دکارت از کلمه «خدا» جوهری است نامتناهی (سرمد)، تغییر ناپذیر، قائم به ذات، عالم مطلق، قادر مطلق، که خود من و هر چیزی را که وجود داشته آفریده است". تأثیر معکوس شک دستوری دکارت که قرار بود وجود خدا را به طور عقلی اثبات کند اما در نهایت به موجی جدید از شک گرایی دامن زد.

در قرون چهاردهم و پانزدهم همچنین شک‌گرایی روزافزونی در مورد امکان تطابق و سازگاری الهیات و فلسفه به وجود آمد. این فرآیند شکاکیت با جان دونس اسکوتوس آغاز شده و در تعلیم ویلیام آکامی و پیروانش به اوج خود رسید. الهیات و فلسفه، دگر بار طرق مجزای خود را در پیش گرفتند و الهیات ساخت طبیعتی را واگذاشته، به تدریج ایمان ساده به مکاشفه خدا (که معقول بودن آن نشان داده نمی‌شد) کانون توجه آن شد علاوه بر این، الهیات مدرسی از زندگی روحانی عملی کاملا جدا گشت.

تضعیف متافیزیک در قرن18

"ظهور هیوم در انگلیس، و کانت در آلمان قرن هجدهم و انتشار آثار مهم آنان منجر به تضعیف متافیزیک گردید. همچنین در قرن نوزدهم به دلیل مطرح شدن نظریات علمی همچون نظریه تکامل داروین و رواج مکانیسم نیوتونی زمینه‌ های اصلی نگرش الحادی شکل گرفت. در نظریه تکامل، خدا، به ویژه خدای دئیستی (مفهوم خدایی غائب که در گذشته بسیار دور عالم را به حرکت درآورده و سپس آن را به حال خود رها کرده است) به طور جدی زیر سؤال می‌رود. اندیشه مکانیستی هم همه چیز را به صورت مکانیستی توصیف می‌ کند".

نتیجه گیری کلی در باب خدایان فلسفه غرب

در هر حال "هر چند صانع افلاطون، محرک لایتحرک ارسطو، أحد افلوطین، خدای مهربان کلیسا (پدر آسمانی)، جوهر نامتناهی و خلاق دکارت، طبیعت طبیعت آفرین اسپینوزا، معطی قوانین اخلاقی کانت، روح یا ایده مطلق هگل به آن حقیقت واحدی اشاره دارند که ما از آن به خدا تعبیر می‌کنیم، اما به هیچ وجه دارای معنا و مفهوم واحدی نیستند. نکته قابل توجه این که منکران و شکاکان وجود خدا هم از او فهم ثابت و یکسان ندارند".

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه