امروز چهارشنبه 17 آذر 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

هاینز ورنر درشهر وین در اتریش به دنیا آمد درکودکی به موسیقی علاقه پیدا کرد او تحصیلات را دردانشگاه روانشناسی آغاز کرد و رساله دکتری خود را درباره روانشناسی لذت از زیبایی شناسی نوشت

روانشناسان گشتالت بر این عقیده اند که وقتی ما اشیایی را دریافت می کنیم، آنها را به صورت شکل های کلی که نمی توان آنها را به اجزای جداگانه تجزیه کرد، درک می کنیم. مثال یک دایره نقطه چین را بدون توجه به اینکه از تعدادی نقطه تشکیل شده است، به همان صورت دایره درک می کنیم. تجربه ما از شکل اشیا در کنترل نیروهای منظمی در دستگاه عصبی مرکزی ماست. یکی از اصولی که این نیروها بر اساس آنها کار می کنند قانون بستگی یا تکمیل است، یعنی گرایش به کامل کردن الگوها.

ورنر بیشتر به مکتب لایپزیک نزدیک است. این مکتب با اصول کلی گشتالت موافق بود، ولی اعتقاد داشت که جهت گیری برلین (لایپزیک) اصوال کل نگر نیست، زیرا بسیار باریک بینانه به جای تمرکز بر تمامیت عمل و احساس ارگانیزم، تاکید بر ادراک دارد.

ارگانیسم یا اَندامگان، به معنای یک سامانه زنده و پیچیده از اعضا است که با تأثیرشان بر یکدیگر، امکان سازگاری با محیط و تضمین بقا و پایداری کلّ آن موجود زنده (جاندار) را فراهم می کنند.

دیدگاه ورنر در رشد

ورنر رشد را به نوعی جهت گیری ارگانیسکی و تطبیفی پیوند می دهد. رشد مشتمل بر تغییراتی در ساختار است که می توان آن را بر طبق اصل اوروتوژنیک تعریف کرد: رشد زمانی اتفاق می افتد که از حالت نسبتا عدم افتراق، به حالتی که موجب افزایش افتراق و یکپارچگی سلسله مراتبی شود برسیم. افتراق، زمانی اتفاق می افتد که یک کل همه جانبه به بخش هایی با شکل ها و کارکردهای متفاوت مجزا شود. یکپارچگی سلسله مراتبی یعنی رفتارها تحت کنترل مراکز باالتر تنظیم کننده قرار می گیرند.

اصول اورتوژنیک، رفتار را در بسیاری از حیطه ها توصیف می کند. مثال حرکات یکسان جلو و عقب کردن دست کودکان در ابتدا برای نقاشی کشیدن، به همان نسبت که انواع متفاوتی از حرکت ها و ضربه ها را تجربه می کنند افتراق بیشتری می یابند و تمایز بین آنها بیشتر می شود.

او می خواست رشد را به نوعی جهت گیری ارگانیسمی و تطبیقی پیوند دهد، رشد زمانی اتفاق می افتد که از حالت نسبتا عدم به حالتی که موجب افزایش افتراق و یکپارچگی سلسله مراتبی شود برسیم.

موضوع عمده: افتراق خود از شی

یعنی فرایندی که در آن کودک خویشتن خود را از محیط جدا می کند. این فرایند در سه مرحله روی می دهد و با دوره های نوزادی، کودکی و نوجوانی انطباق دارد. ورنر به سن توجهی نداشت.

سطح حسی - حرکتی - عاطفی: نوزاد به سختی می تواند جهان خارج را جدا (افتراق) از اعمال، حواس و احساسات جاری خود تجربه کند. او اجسام را تا آنجا می شناسد که بتواند بمکد، لمس کند یا دست بگیرد.

نوزاد که در سطح حسی حرکتی عاطفی قرار دارد به سختی می تواند جهان خارج را جدا از اعمال خود تجربه کند.

سطح ادراکی: به تدریج اشیا را بیرون و جدا از خود درک می کنند. آنها عقب می ایستند و به اشیا نگاه می کنند. نام آنها را می پرسند و به توصیفشان می پردازند. حدی از عینیت را بدست آورده اند.ادراک آنها به اعمال و احساس هایشان وابسته است.

کودک به تدریج به کار کردی در سطح ادراکی خالص تر دست می یابد و اشیاءرا بیرون و جدا از خود درک می کند و بعد از آن به سطح ادراکی تفکر می رسد که به تفکر در ابعاد بسیار کلی و مجرد نظیر حجم و بلندی و سرعت توجه می کنند

سطح ادراکی تفکر: تفکر در ابعادی کلی و مجرد.

برگشت به سطوح اولیه

رشد غایت گرا است یعنی به سوی نهایی ترین حالت های بلوغ به پیش می رود. انسان ها به طور طبیعی به سوی شیوه های فکری مجرد و ادراکی پیشرفت می کنند.

میکروژنز به فرایندی از رشد اطالق می شود که در هر زمانی که با تکلیفی نظیر درک شی یا حل مساله روبرو هستیم، اتفاق می افتد. در هر یک از این موارد فرایند ذهنی ما از همان تسلسلی عبور می کند که مشخصه رشد در طول دوران زندگی است. یعنی ما با تاثراتی مبهم و کلی، که با احساس ها و حواس جسمانی ما، سر و کار دارد، شروع می کنیم. میکروژنز نوعی فرایند خود بازسازی است که طی آن به طور دایم از سطوح غیر افتراقی آغاز می کنیم.

ورنر اعتقاد داشت مردم بر حسب میزان درگیر شدن در فرایند میکروژنتیک با یکدیگر تفاوت دارند. برخی آمادگی میکروژنتیک بیشتری دارند یعنی می توانند بیشتر به عقب برگردند و به طور کامل هم شکلهای فکری اولیه و هم پیشرفته را، به کار بگیرند. بعلاوه این توانایی برگشت، فرد خالق، یعنی فردی را که همواره آماده شروع دوباره است نیز مشخص می سازد. برخی افکار به نحو متمایزی در میکروژنتیک وجود ندارد. بیماران مبتال به اسکیزوفرنی به افکار اولیه برگشت می کنند ولی در همان جا توقف می کنند و تفکر آنها بدون سازماندهی باقی می ماند.

ورنر به طور کلی معتقد بود: هرچقدر فرد خالق تر باشد دامنه عملیاتی او در سطوح رشد وسیع تر خواهد بود. به عبارت دیگر قابلیت و توانایی او برای بهره وری از عملیات اولیه و پیشرفت بیشتر است.

جهت گیری و توجیه ارگانیسمی

ورنر بر این باور است که ما تا سر حد امکان باید فرایندهای روانی را همانطور که در ارتباط با کل ارگانیزم، عملکرد، احساس و تالش ما رخ می دهند مطالعه کنیم. مثال نباید فعالیت های ادراکی را به صورت جدا مورد مطالعه قرار دهیم، بلکه باید آنها را همان طور که از سرچشمه های عملی و احساسی اولیه پدید می ایند، بررسی کنیم.

فرایند های روانی مختلف در کودکان نسبت به بزرگسالان افتراق بسیار کمتری دارند. مثال ادراک کودک به شدت با عاطفه و عمل حرکتی او آمیخته است. کودک با دیدن یک مثلث چوبی آن را همان گونه که ما می بینیم یعنی صرفا یک شکل هندسی نمی بیند و چون نوک آن تیز است آن را به عنوان ابزاری می بیند که می توان با آن زمین را حفر کرد یا چیزی که می تواند تهدید کننده باشد.

رویکرد تطبیقی

او قصد داشت نشان دهد که اصل اورتوژنیک، ما را به مقایسه الگوهای رشد در بسیاری از زمینه های مختلف، از جمله فرهنگ ها، گونه ها و حاالت آسیب شناختی متفاوت، قادر می سازد. ورنر به همترازی بین انسانها و فرهنگ ها در مراحل اولیه رشد، علاقه مند بود. او معتقد بود که زندگی ذهنی کودکان و افراد بومی از بسیاری جهات دارای مشابهت های اساسی است، اما کودکان و افراد بومی کامال مثل هم فکر نمی کنند.

ورنر نمی خواست یک نظریه باز پیدایی ارائه دهد. او بر این باور نبود که چون کودکان تاریخ تکامل را تکرار می کنند مشابه انسان های بومی اولیه هستند بلکه او معتقد بود که در نظریه بازپیدایی شباهت های بین کودکان و انسان های اجتماعات اولیه بسیار عامیانه در نظر گرفته شده و تفاوت های بین آنها، مورد توجه قرار نگرفته است.

او هیچ علاقه ای به تاریخ تکامل نداشت. یعنی او به این موضوع که چه زمانی رفتار ظاهر می شود علاقه مند نبود، بلکه به وضعیت رشدی رفتار در حالتی شکل گرفته، همان طور که به وسیله اصل اورتوژنیک تعریف می شود توجه می کرد.

تصور ذهنی تصویری

ورنر معتقد بود که کودکان در مقایسه با بزرگسالان بیشتر با تصویر فکر می کنند. تصورات ذهنی تصویری، آنقدر در کودکان غالب است که بسیاری از آنان دارای تصاویر ذهنی روشن هستند که ما غالبا آن را حافظه تصویری می نامیم. کودکان می توانند صحنه ای را چنان با جزیات دقیق توصیف کنند که انسان را شگفت زده سازند.

ورنر معتقد بود کودکان بیش از بزرگسالان با تصویر فکر می کنند مثال:تعریف کودک از دختر (موی بلند و لباس بلند و زیبا) و آن را به حافظه تصویری تعبیر کرد، ضمنا او معتقد بود که در انسان های بومی نیز حافظه تصویری قوی بوده است ولی اثبات آن دشوار است.

ادراک قیافه شناسانه

ما ممکن است شخصی را خوشحال و پر انرژی یا غمگین و خسته درک کنیم. چهره اوست که عواطف وی را مستقیما به ما منتقل می کند. ادراک قیافه شناسانه با ادراک هندسی فنی تفاوت دارد. کودکان به دلیل فقدان مرزهای دقیق بین خود و محیط کلیت جهان را سرشار از حیات و عواطف درک می کنند. مثال کودک وقتی فنجان افتاده می بیند ممکن است بگوید فنجان خسته است.

همه ما هنگامی که به کیفیت های حرکتی عاطفی و بیان کنندگی دیگران واکنش نشان می دهیم به صورت قیافه شناختی واکنش نشان می دهیم یعنی این چهره ماست که عواطف را مستقیما به ما منتقل می کند.

ادراک قیافه شناسانه با ادراک فنی هندسی تفاوت دارد

کودکان به دلیل فقدان مرز بندی بین خود و محیط کلیت جهان را دارای حیات و عواطف می دانند مثلا(فنجان به پهلو افتاده را فنجان خسته می نامند) بومیان قبایل هم که خود و طبیعت و جهان را یگانه می دانند همچون کودکان اند و در مورد همه چیز از درک قیافه شناسانه استفاده می کنند.

طبیعت چند خطی

یکی از موضوعات مورد توجه ورنر این بود که آیا رشد یک خطی است؟ یا چند خطی؟ ورنر پس از تحقیقات خود بیان کرد که رشد در چندین شاخه مجزا جریان دارد.

رشد پیوسته یا ناپیوسته

آیا رشد به صورت پیوسته و مداوم است یا نا پیوسته؟ زمانی می گوییم رشد پیوسته است که آن را بتوانیم اندازه گیری کنیم پس رشد کمیتی کمی است (مثل قد و وزن) و زمانی می گوییم رشد نا پیوسته است که از یک مرحله به مرحله دیگربرسد و آن را کیفی توصیف می کنیم. ورنر با پذیرش وسیع ترین عقاید اعلام کرد که رشد پدیده ای کیفی و کمی است ولی با نظر روسو موافق بود که مهمترین تغییرات کیفی هستند.

وحدت حواس

ما اشیا را به همان طریقی که درون خودمان را احساس می کنیم به گونه ای پویا درک می کنیم. ادراک قیافه شناسانه همچنین بر مبنای جابجایی حسی یعنی وحدت همایندگرایی حواس استوار است. مثال صداها ممکن است همزمان چندین حواس ما را به کار گیرند. یک صدای غمگین می تواند تیره و سنگین تصور شود و صدایی شاد ممکن است روشن، واضح و سبک وزن به نظر آید.

جابجایی حسی بویژه در رنگ و شنیدن در بین کودکان بیشتر از بزرگسالان شایع است. تجربه حاالت درون حسی، غالبا در میان بومیان به خوبی رشد یافته است. مثال در زبان های افریقای غربی یک صدای ریز ممکن است نشانگر چیزی خوب، نوک تیز، پر انرژی و... باشد. رنگها در ما تاثیراتی همچون گرما، سرما، تندی نرمی و غیره برجای می گذارند.

تشکیل نمادها: دیدگاه ارگانیسمی

زبان در آغاز از یک مبدا غیر افتراقی که شامل فرایندهای جسمی، حاالت و عاطفه و احساسات است پدید آمده است. زبان در نهایت به یک فعالیت نسبتا مجزا تبدیل شده، ولی هرگز به طور کامل ارتباط خود را با زمینه وجودی ارگانیسمی غنی خود از دست نداده است. بسیاری از نماد های اولیه کودک تقلیدهای حرکتی هستند. ممکن است برای توصیف آبی که قایقی به اطراف می پاشد دستهایشان را به لرزش درآورند. اکثر نمادهای اولیه کودکان آوایی اند، یعنی صداهایی که مبین اشیا هستند.

این آواها از الگوهای عاطفی – جسمی نظیر گریه ها، صدا زدن ها و بیان شادی پدید می آیند. آواها حتی در بزرگسالان نیز با مولفه حرکتی حرکت دهان همراهند. لغات و واژه های اولیه سخن گفتن بچه گانه کودک نیز جنبه جسمی دارد. کودک ممکن است سگ را هاپو، چکش را بوم و واژه های که تقلیدی از صدای شی مورد نظر باشند بکار گیرد. اندکی بعد ممکن است اشیا ریز را با صدای زیر و اشیا درشت را با صدای بم و کلفت ادا کنند. این پیوند هرگز به طور کامل گسسته نمی شود. ورنر اعتقاد داشت درک ما از واژه ها اکثرا به صورت قیافه شناسانه صورت می گیرد.

طبیعت چند خطی رشد

ورنر معتقد بود پدیده رشد در چندین شاخه مجزا جریان می یابد:

1- اعمال حسی حرکتی

2- ادراک و ادراک قیافه شناسانه

3- تفکر مفهومی

موضوع عدم تداوم

ورنر نظیر رسو بر این باور بود که مهمترین تغییرات کیفی هستند. مثال تفکر انتزاعی بزرگسال، از نظر نوع، با تفکر ادراکی- حرکتی- عاطفی کودک تفاوت دارد. مقایسه کودک با بزرگسال نظیر مقایسه هنرمند و دانشمند است. کودک به ویژه در سنین 2 تا 7 سالگی نظیر هنرمند جهان را از طریق شیوه ای قیافه شناسانه، درون حسی و به نحوی فعال و سرزنده به شکل تصویری درک می کند.

در حدود چهارسالگی با چند خط ساده ماهیت وجود انسان را به تصویر می کشند. 2 یا 3 سال بعد نقاشی های آنها شادابی، بازیگوشی و احساس قدرتمندی از زندگی را به نمایش می گذارد.

در حدود 8 سالگی نقاشی ها دقیق تر و هندسی تر می شوند. تفکر هندسی- فنی بر آنها غالب می شود و سرزندگی و طراوت کودکانه از آنها رخت بر می بندد. کودکان تنها شور و نشاط هنری خود را به نمایش نمی گذارند بلکه مهارتهای آغازین خود را نیز آشکار می سازند.

پدیدار شناسی

پدیدار شناسان بر این باورند که نخستین چیزی که باید هنگام مطالعه کودکان یا هرکس دیگر انجام دهیم، همانا صرف نظر کردن از ذهنیات قبلی مان درباره آنهاست. ما نمی توانیم تصور کنیم که کودکان نظیر ما فکر می کنند. ولی آنها به جای تالش برای دیدن اشیا از دریچه چشم کودک، تفکر او را از بیرون مورد تجزیه و تحلیل قرار داده اند. ماچو، چنین اندیشید که صحنه های روزانه ممکن است برای کودکان متفاوت از بزرگسالان به نظر آید.

کاربرد عملی

سیرلز بر این باور بود که بیماران اسکیزو فرنی خودشان را کمتر به عنوان موجودی جدا از اشیای بی جان یا سایر افراد احساس می کنند. آنها ممکن است احساس کنند که عمال بخشی از اتاق یا درمانگرند. کودکان مبتال به صدمات مغزی، انواع خاصی از رفتارهای سازمان نیافته را از خود ظاهر می سازند. مثال آنها هنگام کپی کردن طرح ها، غالبا قادر به تمرکز بر نقش اصلی نبودند، زیرا جزئیات زمینه طرح، آنها را به شدت به خود جذب می کرد.

نویسنده : جعفر هاشملو
تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه