امروز دوشنبه 04 بهمن 1400 ravanshenasi.cloob24.com
0

سازگاری به لحاظ نظری، سازه‌ی متنوع و پیچیده‌ای تلقی می‌شود و بر این اساس، اندیشمندان سعی در بررسی ابعاد گوناگون آن داشته‌اند. منظور از سازگاری، رابطه‌ای است که بین فرد و محیط او، به‌ویژه محیط اجتماعی وجود دارد و به او امکان می‌دهد تا نیازها و انگیزه‌های خود را پاسخ گوید. فرد زمانی سازگار است که بتواند بین خود و محیط اجتماعی‌اش رابطه‌ای سالم برقرار کند و انگیزه‌های خود را ارضا کند، در غیر این صورت، او را ناسازگار قلمداد می‌کنیم. در واقع، سازگاری با محیط، مهارتی است که باید آموخته شود و کیفیت آن مانند سایر آموخته‌ها به میزان کوشش و علاقه‌ی فرد برای یادگیری بستگی دارد (اسلامی‌نسب، 1373).

مفهوم سازگاری برای مفهوم سازگاری تعاریف متعددی از سوی اندیشمندان روان شناسی و جامعه شناسان ارائه شده است. سازگاری به طور کلی رابطه ای است که هر ارگانیسم نسبت به وضع موجود با محیط خود برقرار می سازد. (افشار نیکان، 1381).

از جمله مفاهیم و اصطلاحات مرتبط با سازگاری، اصطلاح "بهداشت" یا "سلامت " می باشد. سازمان بهداشت جهانی (WHO)، سلامت یا بهداشت را تحت عنوان "سلانت بدنی، روانی و اجتماعی و عدم وجود بیماری وضعف" تعریف می کند (سیمن، 1989؛ به نقل از سامانی، 1381).

سازگاری مانند رشد جسمی، عاطفی و عقلی یک کمیت پیوسته است و به تدریج به کمال می رسد و در طول زندگی به طور طبیعی و در برخورد با تجربه ها حاصل می شود. با سپری شدن دوران کودکی و ورود به دوران نوجوانی، رشد روانی – اجتماعی از تحول ساده به تحول عمیق و کیفی تبدیل می شود و نوجوان با به‌کارگیری مهارت‌های اجتماعی، می‌تواند جایگاه خود را در میان مراودات اجتماعی و ارتباط با همسالان خود و بزرگسالان پیدا کند و مورد پذیرش اجتماعی قرار گیرد. موفقیت در امر پذیرش اجتماعی به سازگاری اجتماعی منجر می‌شود و ممکن است فرد را به مرحله ی نفوذ و رخنه ی اجتماعی برساند که سطحی بالاتر از پذیرش اجتماعی است و در این مرحله می تواند بر اطرافیان خود تأثیرگذار باشد. رخنه ی اجتماعی، فرآیندی است که از طریق آن روابط آدمیان از سطح دوست داشتن به سوی صمیمیت بیشتر سیر می کند (اتکینسون و همکاران، 2009؛ به نقل از گنجی، 1393).

مک دونالد به نقل از آهنی (1389) می گوید: "وقتی می گوییم فردی سازگار است که پاسخ هایی که او را به تعامل با محیطش قادر می کند آموخته باشد و به طریقی قابل قبول اعضای جامعه خود رفتار کند تا نیازهایی در او ارضا شود یک فرد در یک موقعیت اجتماعی خاص می تواند خود را به طریق زیادی با آن موقعیت تطبیق و سازگاری دهد".

با این تعریف می توان سلامت یا بهداشت را حالتی بهینه از سازگاری دانست. بدین لحاظ می توان کیفیت های متفاوتی از سازگاری را در افراد متصور شد،که این کیفیت ها در قالب شاخص های مختلفی همانند عملکرد تحصیلی، سطح فشار روانی، عزت نفس، کفایت اجتماعی، اختلالات عاطفی و توانایی ذهنی و روانی مورد ملاحظه قرار می گیرند.

محقق شاخص سازگاری
لامبورن و همکاران (1991) مدل تحصیلی، کفایت تحصیلی، نشانگان بدنی، اعتیاد و بزهکاری
دیویس و کامینگز (1998) اختلالات رفتاری، واکنش های روانی
نواک و پوسچنر (1999) پرخاشگری
نوم و همکاران (1999) کفایت اجتماعی، افسردگی، کفایت تحصیلی و مشکلات رفتاری
بپرز و گوستر (1999) خوداتکایی، فشار های درونی، معدل تحصیلی و رفتار انحرافی
جانسون و همکاران (2001) احساس تنهایی، اضطراب اجتماعی و اجتناب اجتماعی

سازگاری اجتماعی

انجمن روان‌پزشکی آمریکا (1994، به نقل از حجازی و شکوری فر، 1384) سازگاری اجتماعی را چنین تعریف می‌کند: هماهنگ ساختن رفتار به منظور برآورده ساختن نیازهای محیطی که غالباً مستلزم اصلاح تکانه‌ها، هیجان‌ها و نگرش‌هاست. سازگاری فرایندی اجتماعی است که برآیند تأثیر عوامل فردی، خانوادگی و محیطی می‌باشد و بنابراین پدیده‌ای تک علتی محسوب نمی‌شود (زکی، 1389). سازگاری شرایط یا حالتی است که در آن رفتارهای فرد با نیازهای فرهنگ یا جامعه‌ای که به آن تعلق دارد، منطبق می‌شود و فرد احساس می‌کند که نیازهایش ارضاء شده‌اند و یا ارضاء خواهند شد (کاظمی، 1388).

دیدگاه تحلیل روانی فروید
در دیدگاه تحلیل روانی فروید (1926- 1959) به فردی سازگار گفته می شود که دارای (من) قوی و سالم باشد تا بتواند بین دو پایگاه دیگر شخصیت یعنی (نهاد) و (فرامن) تعادل و هماهنگی ایجاد کند. (من) نیز در صورتی توانمند خواهد بود که فرد در برخورد با مشکلات روزمره از مکانیزم های دفاعی استفاده نکند یا نسبت به آن ها آگاهی داشته باشد (شفیع آبادی و ناصری، 1377).

از بعد دیگر، در مورد ماهیت ناسازگاری در دیدگاه فروید می توان گفت انضباطی که موجب ترس از تنبیه و از دست دادن محبت والدین می شود، کودکان را ترغیب می کند به صورت اخلاقی رفتار کنند و اما کودکانی که والدینشان مرتباً از تهدید، کنترل، دستور و یا فشار جسمانی استفاده می کنند معمولاً بعد از صدمه زدن به دیگران کمتر احساس گناه می کنند. به عنوان مثال: زمانی که پدر و مادری از صحبت کردن با کودک خوداری می کنند و یا عملاً به کودک می گوید او را دوست ندارد، کودکان اغلب بعد از بدرفتاری، شدیداً خود را سرزنش می کنند و ممکن است پیش خود فکر کنند که ((من خوب نیستم و هیچ کسی مرا دوست ندارد)).

این کودکان در نهایت وقتی کار خلافی انجام می دهند ممکن است با انکار کردن احساس گناه شدید، از خودشان محافظت کنند. بنابر این، آن ها نیز وجدان ضعیفی را شکل می دهند. در مقابل نوع خاصی از انضباط به نام القا2 به شکل گیری وجدان کمک می کند. القا یعنی نشان دادن آثار بدرفتاری کودک بر دیگران. القا به کودکان می گوید چگونه رفتار کنند تا بتوانند این اطلاعات را در موقعیت های بعدی به کار برند و والدین با نشان دادن تأثیر اعمال کودک بر دیگران، همدلی و همدردی را ترغیب می کنند که این خود موجب رفتار نوعدوستانه می شود و زمانی که برای تغییر رفتار کودکان دلیل آورده می شود آن ها ترغیب می شوند معیار های اخلاقی را بپذیرند، زیرا عاقلانه هستند. در مقابل، انضباطی که شدیداً به تهدید تنبیه یا دریغ کردن محبت متکی است، کودکان را به قدری مضطرب می کند که نمی توانند به وضوح فکر کنند که چه کاری را انجام دهند. در نتیجه این روش ها باعث نمی شوند که کودکان قواعد اخلاقی را درونی کنند (برک1، 1390).

هم چنین فروید معتقد است فرآیند رشد آدمی نیازمند منع یا بازداری تکانه های کودک وار ناپسند و نادرست است وقتی کودک بزرگتر شد به دوران بزرگسالی رسید به جنگ خود بر علیه این نوع تکانه های ضد اجتماعی و مخرب ادامه می دهد. بیشتر مردم توانایی آن را دارند که این تکانه ها را به شیوه ای رضایت بخش دفع کنند، که به این ترتیب اصطلاحاً دارای رفتار سازگارانه می باشند. اما شایع ترین و معنادارترین تعارض های فرد از امیال و آرزوهای مربوط به مرحله اودیپی سرچشمه می گیرند به طور کلی اختلال های رفتاری دوره کودکی مربوط به روان رنجوری های سرکوب شده می باشد. (ساعتچی، 1386 به نقل از مستقیمی و شفیع آبادی،1391).

به نظر فروید، شخص نوروتیک، کسی است که در او دوره های اضطراب شدید نیاز به وابستگی مفرط به مکانیزم های دفاعی منحرف کننده شخصیت را بوجود آورده است. تجارب آسیب رسان اوان کودکی منبع اضطراب است.عنوان روان پویشی از ضعف شدید (من) ناشی می شود. که نتیجه آن فروپاشی سیستم دفاعی شخصیت و بروز اضطراب مغلوب کننده به دلیل سلطه ی نیروهای (نهاد) است. همراه با چنین وضعیتی از دست دادن وقوف به زمان و مکان و هذیان و توهم نیز وجود دارد (پور افکاری، 1382).

از چشم انداز روان پویایی، روان کاو احتمالا سازگاری را عدم وجود نسبی واپس رانی مفهوم بندی می کند. شخص (سالم) قادر است تکانه های جنسی یا پرخاشگرانه را بدون رجوع به دفاع های مختلفی که به طرز مؤثری از توانایی های شخص می کاهند، بازشناسی کند (خزائیلی و بوالهری، 1372).

در طول رشد شخصیت دگرگونی های زیادی ممکن است به رشد رفتار ناسازگارانه یا آسیب روانی کمک کند. محرومیت از گرمی مادرانه و عدم مواظبت از کودک در چند ماهه اول زندگی می تواند رشد (خود) را مختل کند. شکست در همانندسازی مناسب باعث می شود (خود) به عنوان مجری شخصیت تضعیف شود (شیلینگ1، 1382 به نقل از مستقیمی و شفیع آبادی،1391).

فروید به منظور توضیح دادن بسیاری از جنبه های رفتار انسان قائل به وجود انگیزه ناهشیار بوده، استفاده وی از این فرض وسیع تر از تمامی نظریه پردازان قبلی بوده، تحلیل گر بیش از هر چیز این فرض را مسلم می پندارد که رفتار سالم رفتاری است که فرد انگیزش آن را می فهمد. در این فرض علل اصلی ناسازگاری، ناهشیار می باشد(فیروزبخت، 1374).

فروید هماهنگی میان خود، نهاد و فراخود را ضروری می دانست. بطوری که از نظر او شخصیت سالم و سازگار دارای انتخاب عقلانی به جای انتخاب و کنترل غیر عقلانی و اجبار انگیزه های رانده شده است. او پرورش طبیعی در مراحل روانی- جنسی را ضروری دانسته و پرورش لازم انگیزه های ناهشیار را برای سازگاری فرد لازم می دانست(ساعتچی، 1377).

فروید به عنوان سردمدار نظریه های روانکاوی معتقد بود که بین نیاز سازمان یافته ی جامعه وعمل به مقررات ونیاز فرد به ارضا فوری امیال اساسی بدون ملاحظه ی نیاز های دیگران،تعارض اساسی وحل نشدنی وجوددارد. این تعارض درواقع،جدال بین فراخود دربرابر نهاد یعنی تعارض بین دواصل واقعیت (اجتماع)دربرابر اصل لذت است (پروچاسکا ونورکراس،1999، به نقل از سید محمدی،1381).

دراین حالت است که ناسازگاری درفرد بروز می کند وفرد،سازگاری خودرا از دست می دهد که ازعوامل اصلی بروز این تعارض که منجر به ناسازگاری فردی می شود،ریشه دردوران کودکی فرد می باشد. دردیدگاه فروید،چنانچه کودک درهریک از مراحل رشدی تثبیت شود، راههایی که کودک با استفاده از آنها خودرا از تثبیت می رهاند تاثیر عمیقی برشخصیت وسازگاری وی دردوران بزرگسالی خواهد داشت (ساعتچی،1377،به نقل از فرقدانی،1382) و روابطش با اطرافیان مختل خواهدشد یا به عبارتی دچار ناسازگاری اجتماعی می شود که ارتباط فرد با دیگران قطع خواهد شد.

همچنین دراین دیدگاه، فردی سازگار است که دارای منِ قوی وسالم باشد تا بتواند میان دو پایگاه دیگر شخصیت یعنی نهاد وفرامن تعادل وهماهنگی ایجاد کند (چهاردولی،1386).

دیدگاه روانشناسی فردی آدلر
در این دیدگاه کوشش می شود تا رفتاری که با محیط سازگار است و یا سازگاری اش به روش غلط صورت گرفته است، از دیدگاه یک ناظر خارجی مورد مشاهده و بررسی قرار گیرد. در این دیدگاه اگر رفتار فرد با انتظاراتی که جامعه از او دارد مطابق و همخوان باشد بهنجار شناخته می شود، اگر این مسئله صادق نباشد وی را ناسازگار می دانند که دچار نابهنجاری شده است. از طرف دیگر ناسازگاری عبارت است از نوعی محرومیت که ناشی از مواجهه فرد با عاملی است که مانع ارضاء نیاز او شده است (آدلر، 1956).

آدلر انسان را ذاتاً موجودی اجتماعی، خلاق و هدف‌دار می‌داند. یعنی انسان ذاتا احساس حقارت می‌کند و همین امر پایه رشد روانی اوست و همواره وی را به سوی تفوق و برتری سوق می‌دهد به نظر آدلر افراد غیر عادی مریض نیستند بلکه انسان‌های ناامیدی هستند که نیاز به امید دارند. آدلر معتقد است که عقده‌ی حقارت در افراد موجب می‌شود که شخص مکانیزم جبران افراطی را به کار ببرند که نشان‌دهنده‌ی افکار فرد به جای قبول موقعیت یا تلاش افراطی برای پنهان داشتن یک ضعف است. آدلر الگوی جبران مفرط را توضیح داده است. آدلر عقده حقارت را برای توصیف شخص بکار می‌برد که احساسات ناشی از نابسندگی را انحراف‌آمیز می‌داند. جبران روش به آن دلیل به کار می‌رود تا شخص عقده‌های حقارت را تا آنجا که ممکن است پنهان سازد. یا بر آن مسلط شود. تا زمانی که جبران مخالف مصالح اجتماعی نیست، شخصی که آن را به عنوان یک مکانیسم به کار می‌برد یک شخص طبیعی است و دیگران او را طبیعی می‌دانند ولی هرگاه جبران وسیله‌ی تسلط بر دیگران شود فرد سعی می‌کند تزویرهایی توام با تجاوز به کاربرد. در این صورت یک شخص ناسازگار است. در نظریه آدلر اختلاف دیگری که بین افراد سازگار و ناسازگار وجود دارد، در هدف‌های افراد است. به این معنی که افراد طبیعی واقعیت را به خوبی می‌بینند و هدف‌های دور از واقعیت که رسیدن به آن‌ ها غیر‌ممکن است، را هرگز انتخاب نمی‌کنند. این امر نشان دهنده‌ی برتری طبیعی بیش از حد آن‌ ها است. هر چه فاصله بین اهداف و واقعیت بیشتر باشد، شخص به همان اندازه غیر طبیعی است.

نظریه میان فردی سالیوان

سالیوان بر نقش اجتماعی و عوامل بین فردی در رشد انسان بیشترین تاکید را داشته است. سالیوان به روابط اولیه نوزاد و مادر در رشد اضطراب و رشد مفهوم خویشتن اهمیت دارد. اضطراب ممکن است در تعامل اولیه مادر با نوزاد، منتقل شود. بنابراین از همان ابتدا اضطراب بین فردی است و خویشتن که مفهومی عادی در تفکر سالیوان است، نیز منشا اجتماعی دارد (پروین، 2001؛ جوادی، 1381).

سالیوان عقیده دارد تعامل‌های ارضا کننده به شخصیت مثبت و تعاملاتی که با ترس و اضطراب همراه است، به شخصیت منفی می‌ انجامد (درویزه، 1383).

او با تجارب دوران قبل از بزرگسالی در رشد شخصیت فرد اهمیت می‌دهد. سالیوان رشد شخصیت را بیشتر مربوط به مراحل خود روانی-اجتماعی می‌داند و تاکید می‌کند فشار تربیت از لحظه تولد به نحو انکار‌پذیری شخص و هدف‌های او را تحت تاثیر قرار می‌دهد و او را وادار می‌سازد تا نیازها و احتیاجات خود را فقط در چارچوب مصوبات اجتماعی ارضاء کند. همچنین نقش ما در و محیط پرورش کودک را نسبت به واکنش در مقابل فشار روانی در اینده مورد تاکید قرار می‌دهد.

نظریه روانی - اجتماعی اریکسون
اریکسون نظریه پرداز رشد روانی- اجتماعی بیان می-دارد که احساس بی کفایتی فردی و اجتماعی در محیط خانواده و اجتماع عامل اصلی ناسازگاری محسوب می شود. افراد ناسازگار در معرض آنگونه از روش های اجتماع قرار دارند که از ویژگی های آن نبودن رابطه و پیوند نزدیک و صمیمانه بین افراد جامعه است که به تدریج کیفیت این رابطه در رفتار آنان نسبت به دیگران اثر می گذارد (اریکسون، 1968).

اریکسون نیز درنظریه روان پویایی خود مطرح می کند که درگذر از مراحل رشد ودرجریان تعامل با اطرافیان،شخص یا شخصیت خودرا ساخت می بخشد،یادرساختارهای شخصیتی نامناسب وناسازگارانه با سن وموقعیت درجا می زند.اریکسون اعتقاد دارد که افراددربرخورد با دیگران ومتناسب با نحوه تعامل،روش های سازگارانه یا ناسازگارانه ای برای زندگی خود کسب می کنند واین سیر کسب رفتار سازگار انه یا ناسازگارانه تاآخر عمر بافرد است وبه اشکال متفاوتی نمود می یابد.همین رفتارهاست که فرد را انسانی خلاق ومفید برای جامعه، یا اورا منزوی ومضر برای جامعه به بار می آورد (بینشی،1387).

بنا به نظریه وی،تشکل وتحول شخصیت درهشت مرحله ازکودکی تا پیری تحقق می پذیرد. فرد درجریان تعامل باواقعیت بیرونی،دیدخودرا نسبت به جهان توسعه می بخشد.هرمرحله با یک موقعیت تعارضی که باید آن را حل کرد مطابقت دارد.تعارض همواره درطول زندگی فعال باقی می ماند وفرد به اشکال مختلف باآن مواجه می شود. چنانچه انسان دراین وظیفه با شکست مواجه گرددممکن است اغتشاشات روانشناختی دروی پدیدار گردد. یکی از موضوعات اصلی نظریه ی اریکسون، هویت من ورشدآن است. هویت من، احساسی است که هشیارانه تجربه می شود.احساسی که از تبادل فرد با واقعیت اجتماعی ناشی می شود. هویت منِ یک فرد پیوسته درحال تبدیل وتغییردرپاسخ به تغییرات درمحیط اجتماعی است. درنظر اریکسون،تشکیل وحفظ احساسی قوی ازهویت من اهمیت فراوانی دارد،اوعدم وجود هویت من قوی را یکی از نخستین عوامل تعیین کننده آسیب روانی وناسازگاری می داند (خدایاری فرد وهمکاران،1385).

اریکسون در نظریه خود به عبور موفقیت آمیز از مراحل مختلف رشد تاکید زیادی می‌کند. به نظر وی هشت مرحله ی رشد وجود دارد که در هر کدام از این مراحل فرد با یک بحران رشدی مواجهه می‌شود. این بحران‌ها نیز به شکل های ناملایمات فردی در می‌آیند به طیق مثبت یا منفی برطرف شوند. اگر راه حل اتخاذ شده مثبت باشد، فرد آگاهی لازم را برای مقابله با بحران‌های بعدی خواهد داشت، اما اگر راه حل برگزیده شده، منفی باشد احتمالا مواجهه فرد را با بحران‌های مربوط به مراحل بعدی رشد، مشکل می‌سازد. به نظر اریکسون اغلب کودکان ناسازگار از داشتن اولیای خوب محروم بوده‌اند. به این معنی که این اطفال می‌بایست با یک سری از آزادی‌ها و نهی کردن‌ها رهبری می‌شدند که در طی آن نقش اولیاء توضیح دلایل این محرومیت‌ها برای فرزندان است. برای اغلب کودکان، این گونه ناامیدی‌ها فقط ناامیدی‌های بدون دلایل باقی مانده هیچ معنی و مفهوم خاصی به آن‌ ها اختصاص داده نشده و مادر نتوانسته ارتباط این محدودیت‌ها را باشد اجتماعی و عاطفی کودک به آن‌ ها نفهماند. اریکسون تجارب اجتماعی را مهم‌ترین عامل سازنده‌ی شخصیت می‌داند و معتقد است که شخصیت از ابتدای طفولیت تا پایان عمر یک سیر تکاملی را می‌پیماید و در هر مرحله از رشد، تجربه اجتماعی می‌تواند زندگی فرد را عوض کند. اگر کودکان بدون اعتماد کافی به والدین و احساس فردیت سالم چند سال اول را پشت سر بگذرانند، زمینه ی ناسازگاری آماده می‌شود. بزرگسالانی که در برقراری روابط صمیمی با دیگران مشکل دارند بیش از حد دیگران وابسته هستند یا همواره نسبت به توانایی خود برای برخورد با چالش‌های جدید تردید دارند، کسانی هستند که در دوران نوباوگی و نوپایی نتوانسته‌اند بر تکالیف اعتماد خودمختاری کاملاً مسلط شوند (برک، 2001، ترجمه سید محمدئ، 1383).

نظریه روانی اجتماعی کارن هورنای

به باور کارن هورنای که اونیز از روانکاوان می باشد، رفتار سازگار وناسازگار، درروابط دوران کودکی فرد با والدین ریشه دارد.تجربه ی عشق واحساس امنیت،احساس آرامش درونی را درپی دارد.دردیدگاه هورنای ناسازگاری محصول تعارض بین گرایش های روان رنجوری وحرکت به سوی دیگران (اطاعت)،علیه دیگران (پرخاشگری)ویا دوری از دیگران (انزوا)تعریف شده است (پورشهریار،1387).

رفتار بهنجار یا نسازگار ریشه در مناسبات والدین و فرزندان دارد. اگر فرد، گرمی و عشق را تجربه کند، احساس امنیت می‌کند و به شیوه ای بهنجار رشد می‌کند. در واقع اگر فردی واقعا مورد عشق واقع شود می‌تواند مشکلات گوناگونی را در آینده تحمل کند. همچنین احساس ناامنی باعث می‌شود تا فرد متوسل به شیوه‌هایی شود که ناآرامی درونی خود را تضعیف و به حداقل کاهش دهد. وی سه جهت متفاوت که افراد می‌توانند در سازش با محیط اتخاذ کنند را مشخص کرد:

الف) رفتن به طرف مردم: قبول درمانده بودن خویش و سعی در جلب محبت دیگران

ب) حرکت بر ضد مردم: جنگ با محیط خود که مورد تنفر اوست.

ج) دور شدن از مردم: منزوی ماندن (نه تعلق، نه جنگیدن).

این سه تیپ از اشخاص ممکن است نمونه این سه گزایش اساسی باشند: مراعات‌کننده دیگران، پرخاشگر، جدا مانده.

هورنای تاکید زیستی فروید را به نفع عوامل اجتماعی و بین فردی رد می‌کند. و نظریه خوش بینانه ای نسبت به توانایی فرد در تغییر و اوضاع خود ابراز می نماید. علاوه بر این، مطالعات او را به این نتیجه می‌‌رساند که روابط بین فردی، محور همه عملکردهای سالم و اشفته شخصیت است (کدیور و جوادی، 1381).

هورنای عقیده دارد بیماران پیش از آن که ناراحتی‌ها و مشکلات جنسی داشته باشند، عدم امنیت و عدم تامین شغلی دارند. همین امر باعث شد که هورنای تحریکات جنسی و عقده ادیپ را زیر سوال برده و بجای آن به رابطه فرد با محیط و اجتماع توجه کند او توضیح داد که اگر کانون توجه از دوران کودکی به سوی جامعه تغییر یابد، پی بردن به ریشه های مشکلات روانی آسانتر خواهد بود. او عامل عمده در اختلالات روانی بزرگسالان را نفوذهای مغایر دانست که بزرگسالان را در دوران کودکی واداشته تا احساس درماندگی کنند و دنیا را به صورت عقدید بالقوه بیندازند. هورنای علت رفتار ناسازگارانه افراد را در شرایطی که فرد در دوران کودکی تجربه کرده جستجو می‌کند او می‌گوید افراد ناسازگار پیش از اینکه مشکلات و ناسازگاری‌های جسمی داشته باشند، احساس عدم امنیت دارند و به سه طرق اضطراب و نگرانی خود را کنترل می‌کنند.

  • حرکت به سوی توافق با مردم
  • دور شدن از مردم
  • حرکت بر ضد مردم یا تجاوز.

او می‌گوید شخصیت ناسازگار یکی از این سه روش را به شدت بکار می‌برد.

نظریه روابط شی

از دیگر نظریه پردازان روان پویایی آنا فروید نیز معتقد است، نوجوان از احساس رنجش فزاینده ای نسبت به والد هم جنس کاملاً آگاه است و تمایل به زنای با محارم درباره ی والد دیگر بیشتر به طور ناخودآگاه باقی می ماند و هنگامی که نوجوان برای نخستین بار جوشش احساسات اودیپی را می آزماید اولین تکانه او فرار کردن است. نوجوان در حضور والدین احساس تنش و اضطراب می کند و تنها هنگامی که از آنان جدا باشد احساس امنیت می کند. هر نوجوان ممکن است به رفتاری روی آورد که به والدین نیندیشد و از این طریق خود را از قید والدین آزاد نماید. رفتارهایی مانند: گریز از خانه، حبس در اتاق، گرایش به سوی هم سالان خود که با آن ها احساس راحتی دارند، توهین و تحقیر نسبت به والدین و گاهی نیز نوجوانان در صدد بر می آیند که بی توجه به آن چه احساساتشان بر آن وابسته است از خود در مقابل همه احساسات و تکانه ها محافظت کنند. یکی از این روش ها ریاضت کشی است. یعنی نوجوان سعی می کند از هر نوع لذت جسمی بپرهیزد. ممکن است دختران و پسران رژیم غذایی دقیق و سختی را بپذیرند، لذت ناشی از لباس های قشنگ، رقص، موسیقی، و هر چیز سرگرم کننده و غیر جدی را از خود دریغ کنند یا از طریق ورزش و تمرین های سخت بدنی بر جسم خود مسلط شوند و یا ممکن است از طریق ((ذهنی و عقلی سازی مسائل))

که وسیله دفاعی دیگر بر علیه تکانه است استفاده کنند که از این طریق مسائل مربوط به امور جنسی و تهاجمی را به یک سطح مجرد و انتزاعی و ذهنی انتقال می دهند. فروید معتقد بود اولین شئ ارضاء کننده ی غریزه در زندگی کودک، پستان مادر است و بعداً مادر به عنوان شخصی کامل، تبدیل به یک شئ می شود. هنگامی که کودک بزرگ می شود، افراد دیگر نیز مادام که غریزه کودک را برآورده می کنند، به چنین اشیاء یا اهدافی تبدیل می شوند. نظریه های روابط شئ بیشتر بر روابط میان چنین اشیایی تمرکز دارند تا بر سایق های غریزی. با وجود آنکه ارضای سایق اهمیت دارد، در ایجاد روابط متقابل، درجه ی دوم است.

این تأکید زیاد بر روابط شخصی به جای نیاز های غریزی به ما می گوید که بر خلاف فروید، نظریه پردازان روابط شئ، عوامل اجتماعی و محیطی را به عنوان تأثیر گذاران بر شخصیت می پذیرند (شولتز و شولتز1، 1385). منظور از روابط شئ، روابط کودک با دیگران یا اشیاء محبوب زندگیش خصوصاً مادر است. نکته مورد علاقه این نظریه پردازان این است که روابط اولیه درونی شده چطور بر بزرگسالی و شخصیت کودکان تأثیر می گذارد (شارف2، 1381).

دونالد وینیکات (1965) که از نظریه پردازان روابط شئ معتقد است که مادر باید متعادل باشد نه کامل یعنی مادری که خودش را با ژست ها و نیاز های طفل تطبیق می دهد و تمام نیاز هایش را در دوران طفولیت برطرف می کند و به تدریج به طفل کمک می کند که در موقع مقتضی مستقل شود. چون طفل تحمل ناکامی را یاد می گیرد. اگر مادر خیلی خودخواه و سرد باشد و فرزندش را در آغوش نکشد و مادری متعادلی انجام ندهد، خود حقیقی در فرزندش تشکیل نمی شود. خود حقیقی احساس خود انگیختگی و واقعی بودن ایجاد می کند که مرز مادر و کودک را مشخص می سازد. خود کاذب هم وقتی تشکیل می شود که در مرحله اولیه روابط شئ خبری از مادری متعادل نباشد. اطفال تحت تأثیر خود کاذب از مادرشان گله مند می شوند و فقط طبق انتظار دیگران عمل می کنند و به اندازه کافی از مادرشان جدا نمی شوند اصولاً این اطفال به جای ((خود)) مخصوص خودشان ((خود)) مخصوص مادرشان را می گیرند و خود کاذب که محصول مراقبت ها و توجه ناکافی مادران به اطفال است علت بسیاری از مشکلات بزرگسالی است (شارف، 1381).

نظریه زیستی - اجتماعی
برخی از پژوهشگران پیشنهاد می کنند که پاره ای از زمینه های بیولوژیکی فرد گرایش به رفتار ناسازگارانه را تسهیل می کنند و زمانی که فرد در معرض روابط ناسازگارانه در خانه یا جامعه قرار می-گیرند، زمینه بیولوژیکی فرد با روابط نامطلوب و ناسازگارانه محیط خانواده یا اجتماع، عامل اصلی مکانیزم مهم گرایش به ناسازگاری در فرد می شود. به عنوان مثال شوآرز (1979) بیان می کند که تعادل، تأثیر و تأثر زمینه های بیولوژیکی و نفوذ اثرات اجتماعی و خانوادگی در شناخت علت ناراحتی های نوجوانان و کودکان، از جمله ناسازگاری آنان نقش اساسی دارد. به بیان دیگر پاره-ای از ویژگی های شخصیتی مانند خلق و خوی فرد متأثر از عوامل ژنتیکی است و شیوه های برخورد و الگوهای اجتماعی و خانوادگی یا در جهت این گرایش های کودکان ویا در جهت مقابل آن یعنی عدم سازگاری به تدریج شخصیت کودکان و نوجوانان را شکل می دهد.

به نظر شوآرز (1979) زمانی که اجتماع منطبق با زمینه های ارثی- ژنتیکی کودک عمل نکنند، کودک و نوجوانان در معرض محیط های نامطلوب قرار می گیرد که به سهولت می تواند به ناراحتی های روانی گوناگونی در او منتهی شود. بدیهی است ویژگی های شخصیتی که منشأ ژنتیکی دارند بر اثر فشارهای محیطی، چون رفتارهای انضباطی شدید و حاکم بودن نظام استبدادی در خانواده، اجتماع و مدرسه تا بی نهایت می تواند تغییر کند و تحت تأثیر قرار گیرد. اما مطلوب ترین راه این است که بین زمینه های بیولوژیکی کودک و نوجوان با شیوه های پرورشی و تربیتی جامعه و والدین هماهنگی وجود داشته باشد (نوابی نژاد، 1365).

نکته مشترک در همه تحقیقات نظریه های روانی- اجتماعی این فرضیه است که نوجوانان ناسازگار افرادی هستند که دارای الگوهای رفتاری غلط، نظام ارزشی نادرست و ناهمگن و عملکردهای نامناسب هستند (موسوی شوشتری، 1375).

نظریه یادگیری

در دیدگاه رفتاری آسیب‌شناسی رفتار یک بیماری نیست، بلکه واسطه‌ای است که بر اساس اصول رفتاری، همانند همه ی الگوهای پاسخ، یادگرفتنی شده است. بنابراین اسیب شناسی روانی را می توان بر حسب یادگیری رفتارهای ناسازگارانه و با شکست در یادگیری رفتارهای انطباقی درک کرد. یادگیری، نگهداری و تغییر رفتار نابهنجار، درست مانند یادگیری رفتار عادی است و رفتار عادی را نیز می‌توان یک سازگاری به حساب آورد که از گذشته پر از تقویت ناشی شده است. در بعضی از افراد رفتارهایی ایجاد و توسعه پیدا می‌کند که دیگران آن را رفتارهای بیمار‌گونه با آسیب شناسی روانی می‌خوانند. دلایل این رفتارها از این قرار است:

  • این رفتار به دلیل رفتارهای سازگارانه خود تقویت نشده‌اند.
  • برای رفتارهایی که می‌توان آن را سازگارانه نام گذاشت، تنبیه شده‌اند.
  • برای رفتارهایی که ناسازگارانه تقویت شده‌اند و یا یک رفتار سازگارانه آن را در شرایط نامناسبی تقویت کرده است.

در همه این موارد تاکید بر پاسخ‌های مشهود و برنامه‌های تقویتی است نه بر مفاهیمی مانند سائق، ناهشیار و یا عزت نفس (پروین، 2001؛ جوادی، 1381).

در رویکرد یادگیری وسیله‌ای عادت از طریق تقویت ارتباط محرک و پاسخ حاصل رشد و تقویت شامل کاهش محرک سائق است. خود اولیه درونی یا سائق‌های یاد گرفته شده مانند اضطراب در زمینه‌ی رشد و نمو تاکید بر عاداتی است که از طریق تقویت و تقلید حاصل شده است. تفسیر محرک و پاسخ از آسیب شناسی روانی تاکید ویژه‌ای بر نقش تعارضات گرایش اضطراب و سائق اضطراب دارد و مانند رویکردهای دیگر یادگیری، اصول اساسی یادگیری برای درک رفتارهایی غیر عادی کفایت می‌کنند (پروین، 2001؛ جوادی، 1388).

نظریه یادگیری اجتماعی

طبق نظریه یادگیری اجتماعی انسان ها از راه مشاهده ی اعمال دیگران و اتفاقاتی که برایشان می افتد یاد می گیرند و در این نوع یادگیری تجربه ی مستقیم ضرورت ندارد. هم چنین او علاوه بر محیط، فرآیند های واسطه ای شناختی را نیز در تعیین و کنترل رفتار مهم می داند و چنین فرض می کند که تأثیر رویدادهای محیطی بر اکتساب و نظم بخشیدن به رفتار عمدتاً به وسیله فرآیندهای شناختی تعیین می شوند (سیف، 1390).

بندورا معتقد است بخش عمده ی رفتار انسانی- چه خوب و چه بد، چه بهنجار و چه نابهنجار – از طریق تقلید آموخته می شود. از همان دوران شیرخوارگی، ما خزانه ی رفتاری خود را در پاسخ به بسیاری از الگوها که جامعه به ما عرضه می کند ایجاد می کنیم. با توجه به پدر و مادر به عنوان الگو، ما زبان زیاد می گیریم و همگام با ارزش ها، آداب و رسوم فرهنگ خود اجتماعی می شویم. فردی که از هنجارهای فرهنگی تخطی می ورزد، مانند بزهکاران، روان رنجوران، معتادان، جنایتکاران و جامعه ستیزان، رفتار خود را به همان شیوه ای فرا گرفته که هرکس دیگری آموخته است، یعنی از الگویی که بوسیله بقیه جامعه مطلوب شناخته نمی شود (شولتز، 1389).

محدودیتی برای اکتساب رفتارهای جدید از طریق الگوگیری وجود ندارد به عنوان مثال: کودکی که می بیند مادرش در حضور افراد غریبه عصبی است، به آسانی این رفتارها را کسب می کند و آن ها را به زندگی بزرگسالی خود انتقال می دهد، بدون آنکه از منشاء آن ها آگاه باشد. از نظر بندورا رفتارها را می توان از طریق کنترل الگوها کنترل کرد. سه عاملی که الگوگیری را تحت تأثیر قرار دهند

1) ویژگی الگو

2) ویژگی های مشاهده کننده

3) پیامدهای پاداش بخش مربوط به رفتار است (همان منبع).

بندورا (1998) می گوید مردمی که می کوشند بر رویدادهایی که زندگی آنها را تحت تاثیر قرار می دهند، اعمال کنترل کنند، بهتر می توانند آینده مطلوب را تحقق بخشند و از آینده نامطلوب جلوگیری کنند. تلاش برای کنترل شرایط زندگی، تقریباً در هر فردی حکمفرماست، زیرا این کار می تواند منافع شخصی و اجتماعی بیشماری را برای آنها تامین کند و توانایی تاثیر گذاری بر پیامدها، آنها را پیش بینی پذیر می کند. پیش بینی پذیری آمادگی انطباق را پرورش می دهد، ناتوانی در اعمال نفوذ بر امور که بصورت نامطلوب بر زندگی فرد تاثیر می گذارند، نگرانی، دلسردی یا ناامیدی را پرورش می دهد(شولتز و شولتز، 2002).

افراد خود سازگار بایددارای کارآیی شخصی باشند. کارآیی شخصی در نوجوانی برای کنار آمدن با درخواستها و فشارها، از آگاهی های جنسی گرفته تا انتخاب محل دانشگاه و شغل لازم است و در اوان بزرگسالی که مستلزم سازگاری های بیشتر چون ازدواج، پدر و مادر شدن و ارتقای شغلی است. کارآیی شخصی زیاد برای عملکرد موفق در این تکلیف ضروری است، افرادی که کارآیی شخصی کمی دارند نمی توانند با این موقعیت های اجتماعی برخورد شایسته داشته باشند و احتمالاً از عهده ی سازگاری بر نمی آیند. در سالهای میانی بزرگسالی، افراد زندگی خود را ارزیابی مجدد می کنند، با محدودیت هایشان مواجه می شوند و احساس کارآیی شخصی خود را تصحیح مجدد می نمایند و بالا بردن کارآیی شخصی خود می تواند تاثیر بیشتری بر کارآیی جسمی و ذهنی بگذارد(شولتز و شولتز، 2002).

دیدگاه شناختی

از دیدگاه شناختی انسان سازگار به کسی اطلاق می شود که توانایی و قدرت پردازش صحیح اطلاعات را داراست و چون قادر به چنین کاری است، لذا یک نظام ارزشی واقع بینانه برای خود تنظیم می نماید تا تحت تاثیر نوسانات روانی دردناک و اختلاف با دیگران دچار آسیب نشود، این روند به او کمک می کند تا به احساس بهتری دست یابد(بک، 1992).

افراد سازگار از نظر این دیدگاه کسانی هستند که به زندگی منطقی پایبند هستند. آنان در زندگی از منطق و تجربه نگری برای حل مشکلات استفاده می کنند. از انتقاد منطقی دیدگاه ها و روش ها استقبال می کنند و به محدودیت های خود واقفند(پروجسکا و نورکراس، 2002).

نظریه عقلانی - هیجانی آلبرت آلیس

رفتار درمانی عقلانی _ هیجانی در دهه 1950 توسط روانشناس بالینی به نام آلبرت الیس ابداع شد. اساس نظریه وی را مدل A-B-C تشکیل می دهد که رویدادهای فعال کننده (A) نظام اعتقادی یا باورهای فرد (B) و پیامدهای رفتاری _ هیجانی (C) می باشند(شارف،1381).

به نظر الیس هنگامی انسان خوشحال و سالم است که منطقی فکر و رفتار کند. در درمان به روش عقلانی- هیجانی، درمانگر سعی می کند باورهای غیرواقعی (B) فرد را مورد حمله قرار می دهد تا بتواند در آنها تغییر ایجاد کند. زیرا درمانگر معتقد است که این نوع باورها سبب بروز رفتارهای نابهنجار می شود. درمانگر مستقیماً باور غیر منطقی درمان جو را زیر سؤال می برد و به او نیز می آموزد که این باورها را مورد سؤال و بررسی نقادانه قرار دهد و به صحت آن شک کند. درمانگر ممکن است از استدلال رو در رویی، نقش بازی کردن، مزاح و تکلیف منزل به منظور روبرو کردن بیمار با تفکرات غیر منطقی و جایگزین کردن آن ها با فکرهای منطقی تر که او را به سوی سلامتی سوق می دهد، استفاده کند (شاملو، 1380).

آلبرت الیس معیارهایی برای سازگاری بیشتر و سلامت روان در نظر گرفته است که عبارتند از:

1-نفع شخصی: بدین معنا که این گونه افراد، تمایل دارند رغبت ها و اهداف خودشان را در اکثر اوقات بر اهداف و رغبت های سایرین به ویژه افراد نزدیک و مهم مقدم دارند و آنها را در مرتبه بعدی قرار دهند.

2- رغبت اجتماعی که باعث می شود فرد با دیگران همکاری داشته و از مزایای زندگی در یک گروه اجتماعی یا در یک جامعه بهره مند شوند.

3- خود جهت یابی: بدین معنا که فرد مسئول خودش است و نباید از دیگران درخواست حمایت زیادی کند.

4-انعطاف پذیری: این ملاک به افرادی که تفکرات انعطاف پذیر قابل تغییر و بدون تعصب دارند و نگرش آنها نسبت به سایرین بر اساس همزیستی است اشاره دارد.

5-خطر نمودن: بدین معنا که افراد دارای سازگاری بالا و سلامت روان احساس مسئولیت بیشتری نسبت به خطر کردن منطقی به منظور حصول اهدافی که خودشان، آنها را انتخاب نموده اند از خود نشان می دهند. به این معنا آنها تمایل به کارهای ماجرا جویانه دارند. سایر معیارها شامل تحمل، پذیرش، تعهد و تعلق نسبت به چیزی خارج از وجود خود، تفکر علمی با پذیرش خود و لذت گرایی بلند و پایا (آزاد و نجات، 1378).

دیدگاه واقعیت گرایی گلاسر

بنا بر نظر ویلیام گلاسر، انسان سالم کسی است که واقعیت را انکار نکند و درد و رنج موقعیت ها را با انکار نکردن نادیده نگیرد و با موقعیت ها به صورت واقع گرایانه روبرو شود. هویت موفق داشته یعنی عشق و محبت بورزد، عشق و محبت دریافت کند و همچنین احساس ارزشمندی نماید و دیگران احساس ارزشمندی او را تائید کنند.

مسئولیت زندگی و رفتارش را بپذیرد و مسئولانه رفتار کند. پذیرش مسئولیت، کاملترین نشانه سازگاری و سلامت روان است. توجه او به لذت دراز مدت، منطقی تر و منطبق بر واقعیت باشد و بر زمان حال و آینده تاکید نماید نه برگذشته. همچنین تصورات فرد بر مبنای خیالپردازی نباشد. به عبارتی دیگر واقعیت درمانی گلاسر به سه اصل قبول واقعیت، قضاوت در درستی رفتار و پذیرش مسئولیت رفتار و اعمال استوار است و چنانچه در شخص این سه اصل تحقق یابد نشانه سازگاری و سلامت روان می باشد (ایروانی و ایزدی، 1378).

درواقعیت درمانی تعلیم و تربیت مجدد و نشان دادن راه های صحیح تر رفتار به مراجع مورد نظر است تا بدان وسیله بتواند نیازهایش را بهتر ارضا کند و در نتیجه به هویت موفق و شخصیت سالم و سازگار دست یابد و فرد در سایه تأمین دو نیاز اساسی احساس ارزشمندی و نیاز به عشق و محبت می تواند در سطح وسیع تری در چارچوب واقعیات، رفتار مسئولانه ای در پیش گیرد و هویت موفقی بدست آورد که نشانه سازگاری هر چه بیشتر اوست (شفیع آبادی و ناصری،1385 به نقل از درتاج، مصائبی و اسدزاده،1388)

دیدگاه انسان گرایی راجرز

در دیدگاه انسان گرایانه راجرزی نخستین شرط پیدایش شخصیت سالم (سازگار) دریافت توجه مثبت نامشروط در دوره شیرخوارگی است. شخصیت سازگار زمانی شکل می گیرد که مادر بدون توجه به چگونگی رفتار کودک به او عشق و محبت نشان دهد. کودک این عشق و محبت را به یک رشته هنجارها و معیارهای درونی شده تبدیل می کند. کودکانی که با احساس توجه مثبت نامشروط پرورش می یابند، در هر شرایطی خود را ارزشمند می دانند و نیازی به رفتار تدافعی نمی بینند(شولتز، 1390).

در مورد ماهیت رفتار ناسازگار راجرز معتقد است که وقتی ادراک فرد از تجربه هایش تحریف یا انکار شود بین خود و تجربه وی نوعی حالت ناهمخوانی به درجات کم یا زیاد موجب ناسازگاری روانی و آسیب پذیری وی را فراهم می آورد (ساعتچی، 1386).

راجرز برای شخصیت سالم و سازگار از خود پنداره مثبت و سالم سخن به میان می آورد و خصایصی را بر می شمرد که از جمله آنها:

1- پذیرش احساس

2- عزت نفس

3- ارتباط با دیگران

4- زندگی کامل در حال

5- ادامه یادگیری چگونه آموختن

6- ذهن باز نسبت به افکار خود داشتن

7- توانایی تصمیم گیری مستقل

8- خلاقیت، که به عقیده راجرز آفرینندگی مهمترین میل ذاتی انسان سالم است (شعاری نژاد، 1371).

کارل راجرز هماهنگی خویشتن پنداری با تجربه ارگانیزمی را اساس سازگاری می داند و هر موقع ادراکات فرد از تجربه خویش صحیح باشد، بین خود و تجربیات فرد حالت هماهنگی یا سازگاری درونی بوجود می آید، عکس آن حالت یعنی ناهماهنگی میان خود و تجربیات فرد حالت ناسازگاری روانی و آسیب پذیری بوجود می آورد(شفیع آبادی و ناصری، 1378).

افرادی که از نظر روانی سالمند، می توانند خودشان، دیگران و رویدادهای موجود در محیط را به صورتی که واقعاً هستند درک کنند، به نظر آنها هیچ چیز برای خودپنداره آنها تهدید کننده نیست و نیازی به دفاع از هیچ تجربه ای به وسیله انکار یا تحریف نیست، زیرا آنها در کودکی”توجه مثبت نامشروط” دریافت کرده اند، آنها قادر به استفاده از تجربیات هستند و تمام جنبه های زندگی را پرورش داده و گرایش به خودشکوفایی را برآورده می کنند(شولتز و شولتز، 2002).

دیدگاه معنویت درمانی فرانکل

فرانکل که او را پایه گذار مکتب معنادرمانی می دانند معتقد است که انگیزش اصلی انسان ها در زندگی، جستجوی معناست. که این مستلزم فراموش کردن خویش است.

اشخاص سالم و سازگار این خصایص را دارا می باشد. در انتخاب عملشان آزادند، شخصاً مسئول هدایت زندگی و گرایشی هستند که برای سرنوشت خود بر می گزینند، معلول نیروهای بیرون از خود نیستند، از زندگی معنای مناسب می یابند، بر زندگی شان تسلط آگاهانه دارند، می توانند ارزشهای آفریننده و تجربی را نمایان سازند و از توجه به خود فراتر می روند (شولتز، 1390).

دیدگاه اصالت وجود

تنها راه سالم بودن یک زندگی مبتنی بر سازگاری، این است که جامعه ای که فرد با آن سازگار می شود اصولاً صادق باشد. در جامعه امروزی، تنها راه فرا رفتن از این منجلاب دروغها و بی اصالتی ها، اگاهی از این واقعیت است که نیروهای اجتماعی و صنعتی، چگونه اجازه می دهند به آدمهای ماشینی تبدیل شویم که به راحتی قابل دستکاری باشیم. هشیاری و انتخاب از ویژگی های منحصر به فرد انسان است که از طریق آن می توانیم انسان منحصر به فردی شویم، دروغگویی”من” آسیب روانی است. دروغگویی نوعی فعل پذیر کردن خود است که طی آن توانایی تصمیم گیری ها و انتخاب های دیگر تجربه نمی شود. آسیب روانی با تأکید بیش از حد بر یک سطح هستی به قیمت از دست دادن سطوح دیگر مشخص می شود؛ در این مورد بر بودن با دیگران یعنی با خانواده بودن، در برابر بودن در طبیعت یا بودن برای خود تأکید بیش از حد شده است. ما باید با دیگران باشیم مبادا که لبریز از اضطراب روان رنجور شویم (پروجسکا و نور کراس، 2002).

فرد سازگار باید معنی و جهت زندگی را دریابد و احساسات منفی خالی بودن و منزوی بودن را کنار بزند و به این حد از اعتماد به نفس برسد که به جای سازش با تهدید های زندگی خویشتن، بی همتایی خود را شکوفا سازد (آزادی، 1381).

دیدگاه رفتارگرایی

رفتارگرایان متغیرهای برون ارگانیزمی و محیطی را به عنوان عوامل اساسی رفتار بیان می کنند، سازگاری زمانی که پاسخ مناسب و درست به محرکهای محیطی، به نحوی که بیشترین محرک خوشایند را به وجود می آورد، حاصل می شود. اگر ارگانیزم به شیوه ای رفتار کند که محرک آزاردهنده به دنبال آن بیاید سازگاری وی به هم خواهد خورد. با توجه به این دیدگاه سازگاری وابسته به موقعیت است، به عبارتی ارگانیزم ممکن است در موقعیتی رفتار سازگارانه داشته باشد و در موقعیتی دیگر رفتار وی ناسازگارانه باشد. مثال بارز این اموری است که رفتار وی در خانه ناسازگارانه و در مدرسه سازگارانه است. بنابراین موقعیت است که رفتار ارگانیزم را بر می انگیزد و این رفتار در پیوستاری از سازگاری و ناسازگاری قرار خواهد داشت(ملیزر و مک گرو، 2001).

در شرطی سازی وسیله ای رفتار بروز می کند و پیامد آن نشان می دهد که رفتار ارگانیزم در چه جایگاهی از پیوستار ناسازگاری قرار دارد.

یادگیری، نگهداری و تغییر رفتار بهنجار، درست مانند یادگیری و فشار غیر عادی است و رفتار عادی را می توان یک سازگاری به حساب آورد که از یک گذشته پر از تقویت ناشی شده است(پروین، 1374).

پیاژه

از نظر پیاژه شخصیت انسان دارای دو جنبه است: یکی جنبه خود‌میان‌بینی و دیگری جنبه سازش‌پذیری و مسئله اساسی تشخیص بین فرد و شخصیت است. فرد به منزله من متکبری است که خود میان بین است و براساس این خود میان بینی عقلی یا اخلاقی راه را بر روابط متقابل که وابسته به هر نوع زندگی اجتماعی مترقی است می بندد.

شخص به عکس فردی است که آزادانه به قبول انضباط تن در می‌دهد، یا در پی‌ریزی آن سهیم می‌شود، و بدین ترتیب به طور ارادی خود را تابع نظام هنجارهای اخلاقی متقابل می‌نماید. بدیهی است که در این شرایط وی تابع احترام نسبت به دیگران است.

پس شخصیت در واقع یک نوع هشیاری عقلی و وجدان اخلاقی است که به همان اندازه که از عدم هنجار اخلاقی یا ناپیروی که حاصل خودمیان‌بینی است دور است. به همان نسبت نیز از قبول هنجارهای اخلاقی دیگران یا دیگر پیروی که تحت فشار محیط خارج به وجود می‌آید، فاصله دارد.

چه با فراخواندن دستورها و احکام اخلاقی به تقابل بر استقلال اخلاقی و خود پیروی خویش تحقق می‌بخشد. به تعبیری ساده‌تر شخصیت هم با هرج و مرج و هم با اجبار مخالف است، زیرا اخلاقاً خود پیرو است و طبیعی است که در خود پیروی اخلاقی، فقط می‌توانند با یکدیگر روابط متقابل داشته باشند (پیاژه، ترجمه منصور و دادستان، 1388).

یمینی

یمینی (1371) ناسازگاری ها را به سه دسته تقسیم می کند:

1- ناسازگاری منشی

به کودک یا بزرگسالی ناسازگار گفته می شود که ناکافی بودن استعدادهای او یا نقایص منشی او را در ستیز مداوم با واقعیت ها و تقاضاهای پیرامون متناسب با سن و محیط اجتماعی کودک یا بزرگسال قرار دهد.

2- ناسازگاری نسبی

افرادی که در این رده قرار می گیرند به دلیل خاص خود، که می تواند ناشی از موقعیت های اجتماعی، خانوادگی و آموزشی باشد، لازم است که تحت نظر مربیان باشند، بدون اینکه کلاس های خاص برای آنها ترتیب داده شود. در این ناسازگاری کودک خود را به دلیل برخورد با مشکلات، در موقعیت دشواری پیدا می کند. این حالت با انزواطلبی و گوشه نشینی بروز کرده که اکثراً با منظم بودن بازده تحصیلی توأم می باشد.

3- ناسازگاری طبیعی

زمانی به ناسازگاری فرد، طبیعی گفته می شود که او در موقعیتی قرار گیرد که تقاضاهای جدید از او انتظار می رود، پاسخگویی به آن تقاضا به تلاش نه چندان آسان فرد نیاز دارد. ناسازگاری در عین حال به معیار های اخلاقی و ارزشهای یک جامعه نیز بستگی دارد و امری نسبی و اعتباری بشمار می رود رفتاری که در یک جامعه ناسازگار و غیر عادی تلقی می شود، در جوامع دیگر ممکن است سازگار و عادی به شمار آید. حتی در طبقات و گروههای معین در جامعه،رفتار نابهنجار و غیر عادی معنای خاصی دارد و این امر هم امری ایستا و ثابت نیست بر اثر گذشت زمان و دگرگونی های اجتماعی دستخوش تغییر و تحول می شود بنابر این جامعه نیز همواره با مسئله سازگاری و یا بهتر بگوییم ناسازگاری افراد روبرو بوده و خواهد بود، زیرا انسان علاوه بر بعد فردی نیاز ها و انگیزه های خود که بصورت سلسله وار با آنها درگیر می باشد، باید تلاش نماید تا حوائج و خواسته های خود را در محیط اجتماعی معین و در چار چوب سیستم تولیدی و روابط اقتصادی، مقررات، انتظامات و رسوم فرهنگی خاصی تأمین کند که از قید وبند ها، موانع، مشکلات و محدودیت های طبیعی و مصنوعی انباشته شده است(آقا محمدیان، 1375).

نظریه تبادلات اجتماعی

برخی جامعه شناسان، مثل جیمز داوود، نظریه تبادلات اجتماعی را پیشنهاد کرده‌اند. طبق این نظریه، انسان روابط اجتماعی برقرار می‌کند، زیرا پاداشهایی بدست می‌آورد: مواد غذائی، احترام، احساس امنیت، عشق، تایید اجتماعی، قدردانی و غیره. البته بدست آوردن این پاداش نیز گران تمام می‌شود: فرد با تجربه‌های منفی و ناخوشایند روبرو می‌شود، همچنین مجبور می‌شود تجربه‌های خوشایندی را کنار بگذارد تا فعالیت‌های امتیازدار را دنبال کند. به این ترتیب انسان به نوعی ماشین حساب کنش‌های متقابل خود تبدیل می‌شود که در آن هزینه‌ها، پاداش‌ها و سود و زیان‌ها ثبت می‌شود. طبق این دیدگاه، رابطه‌ی بین دو نفر پایدار نخواهد بود مگر اینکه هر دو از آن سود ببرند.

نورمن تالن

نورمن تالن (به نقل از نقشبندی، 1387) معیارهای زیر را برای سازگاری خوب برمی شمارد:

الف: احساس‌های ذهنی خوب: شخصی که از سازگاری خوب برخوردار است، باید از ترس‌های روان‌رنجوری و اضطراب‌ها باشد و از لحاظ روان شناختی احساس آسودگی و آرامش نماید. این افراد در زندگی خود دارای معنا هستند.

ب: پیشرفت شخصی و اجتماعی: فرد باید بتواند توانایی بالقوه خود را برای منفعت شخصی و رفاه جامعه تا جایی که امکان دارد شکوفا کند. او باید قادر باشد به خودشکوفایی که هدف نهایی زندگی است دست یابد. او باید ارتباط های مناسبی را در جامعه و در توافق با هنجارهای جامعه برقرار کند.

ج: توانایی کار کردن: بر این اسا، سازگاری با عملکرد فیزیک و فعالیت‌های ذهنی مناسب با قابلیت‌های فرد اطلاق می‌شود.

لوتن

در این رابطه لوتن، ویژگی‌هایی را به عنوان اشکال مختلف رفتار در افراد خوب سازگار یافته به شرح زیر ارائه می‌دهد:

1- فرد سازگار هم قادر و هم خواهان گرفتن مسئولیت مناسب با من خود می‌باشد.

2- فرد سازگار در تجاربی که متعلق به محدوده‌ی رشد سنی او است، با لذت شرکت می‌کند.

3- فرد سازگار مایل به پذیرش تجارب و مسئولیت‌های مربوط به نقش و موقعیت خویش در زندگی است.

4- فرد سازگار با اشتیاق به حل و فصل مشکلاتی که بر سر راه خویش می‌بیند می‌پردازد.

5- فرد سازگار با از بین بردن موانع رشد و شادکامی خویش لذت می برد.

6- فرد سازگار قادر است تا در حالت تعارض و نگرانی و ناکامی تصمیماتی بگیرد.

7- فرد سازگار تا زمانی که عوامل جدید و مهمی وارد صحنه نشده‌اند به انتخاب روش خویش وفادار است.

8- فرد سازگار به جای دلیل تراشی برای شکست‌هایش، از آن‌ ها عبرت می‌گیرد.

9- فرد سازگار از اندیشه‌ی خویش برای مطرح کردن برنامه‌های عملی استفاده می‌کند.

10- فرد سازگار موفقیت خود را بیش از حد بزرگ نمی‌کند.

11- فرد سازگار می‌داند چگونه و چه وقت کار کند و چگونه و چه وقت به تفریح بپردازد.

12- فرد سازگار به موقعیت‌هایی که در ازای رسیدن به موفقیتی او را از هدف و رغبت واقعی‌اش دور می‌سازد. پاسخ منفی می‌دهد.

13- فرد سازگار خشم خود را در جریان دفاع از حقوق خویش بی پرده ابراز می‌دارد و چگونگی ابراز، مناسب با نوع میزان آسیبی که دیده است.

14- فرد سازگار محبت خویش را مستقیماً نشان می‌دهد، و شواهدی متناسب با میزان و نوع محبت در عمل ابراز می‌دارد.

15- فرد سازگار زمانی که تغییر علت‌ها و عوامل بوجود آورنده‌ی ناراحتی‌ ها از توان او خارج است، قدرت تحمل درد و ناکامی عاطفی را دارا می‌باشد.

16- فرد سازگار عادات و نگرش‌های ذهنی خود را آن چنان سازمان یافته در اختیار دارد که می‌تواند در مواجهه با مشکلات سازش لازم را بنماید.

17- فرد سازگار می‌تواند انرژی خویش را روی یک هدف معین و واحد متمرکز کند.

18- فرد سازگار در تغییر این حقیقت که زندگی یک تلاش بی‌پایان است کوشش به عمل نمی‌آورد، بلکه نمی‌داند شخصی که کمتر با خود در ستیز است، بیشترین نیرو را در مقابله به کار می‌دارد (نوابی‌نژاد، 1371).

زهرا کار

ویژگی‌های افراد سازگار (زهرا کار، 1383) عبارت است از:

1- کارآمدی ادراک: افراد سازگار در تفسیر وقایع نسبت به توانایی‌های خود واقع بین هستند. آنان واقعا، ادراک نادرستی از گفتار و کردار دیگران و توانایی خود ندارند. بدین معنی که خود را همیشه بیشتر و یا کمتر از آن چه هستند یا توانایی دارند، ارزیابی نمی‌کنند.

2- عزت نفس: افراد سازگار برای خودشان احترام قائل هستند و خود را با ارزش می‌دانند و بدین دلیل در روابط اجتماعی متکی به خود هستند.

3- مسئولیت‌پذیری: انسان سازگار یا سالم، مسئولیت همه‌ اعمال، افکار و رفتار خود را می‌پذیرد و عاقلانه به نتایج آن می‌اندیشد.

4- توانایی عقل و مقابله با ناکامی: فرد سازگار باید بتواند برخی از ناکامی‌ها را تحمل کند. زیرا در حقیقت تحمل ناکامی مانند پذیرش اضطراب، نشانه‌ی سازگاری مطلوب در شخص است و شخص می‌داند که تحمل ناکامی را مانند عادت‌ها و نگرش‌ها می‌تواند در عمل بیاموزد و روش‌های کاهش تعارض و ناکامی را می‌داند و به کار می‌گیرد.

5- پذیرش و تحمل اضطراب: شخص سازگار پذیرش و تحمل اضطراب را یاد می‌گیرد و می‌داند چرخه‌ی زندگی همیشه به نحو دلخواه شخص نمی‌گردد و به هر حال ناراحتی‌هایی در زندگی به وجود خواهد آمد، و این‌ها نیز به نوبه خود موجب اضطراب و نگرانی می‌شوند.

6- تلاش در کار: فرد سازگار می‌تواند فعالیت کند و برای کاری که به عهده گرفته است شایستگی لازم را دارد و لزومی نمی‌بیند که شکل خود را مرتب تغییر دهد.

7- در نظر گرفتن اهداف بلند مدت: فرد سازگار برای کاهش تعارض، ارضای انگیزش‌هایش را تا مدتی قبل پیش بینی به تاخیر می‌اندازد.

8- احساس امنیت (اعتماد به دیگران): فرد سازگار از جانب دیگران نسبت به خود احساس خطر و تهدید نمی‌کند. و نسبت به دیگران اعتماد دارد به همین دلیل قادر به ارتباط می‌باشد و میل به روابط اجتماعی در آن‌ ها زیاد است. توانایی کنترل رفتار خود: افراد سازگار اطمینان دارند که می‌توانند رفتار خود را کنترل کنند و این احساس توانایی در کنترل خود، انگیزه‌ی فرد در برقراری روابط محبت آمیز با دیگران است.

تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه